این سال بالاییها

 

منیژه رضوان-مستحضرید که اگر مادری برای دخترش دامن خرید و برای پسرش شلوار این حرکت از نوع تفاوت است و اگر دامن 200 هزار تومنی برای دخترش خرید و شلوار بیست و هشت تومانی برای پسرش همین حرکت از جنس استثناست.ولی اگر دخترش یک مهمانی میخواهد برود که می بایست دامن گران بپوشد و پسرش به شلوار نیاز دارد از نوع پیژامه و نه شلوار پلوخوری باز خرید فوق از نوع تفاوت محسوب میشود و نه استثنا.اما اگر مادر همان دامن گران را بعد از خرید پرت کند داخل اتاق دخترش و بگوید بگیر این هم دامن و همان شلوار بیست و هشت هزار تومانی را دو دستی به پسرش تقدیم کند از نوع استثناست اما اگر دختر همیشه سطح توقعاتش بالاست  و پسر قانع است باز این حرکت از نوع تفاوت است.در عین حال اگر دختر مورد نظر زمان بله برونش است و میخواهد آن دامن را در مراسم بپوشد و شلوار هم برای برادر 9 ماهه اش خریداری شده که مدام هم شلوارهایش را نمناک میکند باز مساله از نوع تفاوت است.

تمام این صغری کبری چیدنها از انجا ناشی میشود که ما یک سری دانشجو هستیم که همیشه اسباب ها و کتابهایمان را روی میزهای کتابخانه  میگذاشتیم و فردا مجددا به میز خودمان مراجعه میکردیم.مسوولین مدتی ست که بر ان شده اند که دانشجو جماعت باید وسایلش را شب موقعی که کتابخانه را ترک میکنند از روی میزها جمع اوری کند با این تفکر که هیچ میزی مختص هیچ دانشجویی نیست.اما دانشجویان سال بالایی که در اتاق دیگری مطالعه میکنند از این قاعده مستثناشده اند یا متفاوت شده اند؟!

 

 

یک رباعی ضعیف

 

بغضی که نشسته در صدایم خونی ست

آهی که پریده از دعایم خونی ست

با تیر نگاه ظلم را من کشتم

دستم بسته است و چشمهایم خونی ست

 

#ایوا

در خانه طبیعت

 

منیژه رضوان-این هم از ننه سرما که دارد از جاده هایی که به نیمکره جنوبی زمین ختم میشوند پیدایش میشود و عن قریب است که پشت در بایستاد و با عمه پاییز که درِ خانه طبیعت را باز می کند که خارج شود خوش و بشی بکند و وارد خانه شود.سپس با گالش های پیرزنی اش دوری دور حیاط خانه میزند و چارقد  سفیدش را در می آورد تا ابریشم های سفید روی سرش را شانه ای بزند.شالش را به شاخه های سبز درختان پرتقال و نارنگی آویزان می کند و دستی در حوض خانه میزند تا آنها را در خنکای  پاییزی آب حوض بشوید.اما همین که اولین تماس دستش با آب حوض برقرار میشود آب حوض یخ می زند.سر که بالا میکند می بیند اطراف شال و روی پرتقالها و برگها سفید شده است. روی موزاییک های حیاط هم لایه ای سرد از بلورهای برف نشسته و شیشه های پنجره های رنگارنگ اتاق ها هم بخار زده است.

ننه سرما همانطور که شالش روی تنه درخت است وارد اتاق های خانه میشود.روی بخاری قابلمه ایست، درش را که بر میدارد سه تا شلغم گرد و درشت که قبلا خوب پخته شده اند  در حال گرم شدن هستند.ننه سرما ژاکت پشمش را در می آورد و پَر لحاف کرسی را بالا میزند و خودش را زیر کرسی جا میکند.

روی سینی کرسی  انارهای یاقوتیی  که پاییز خانوم برایش دان کرده و یک استکان چای قندپهلوخودنمایی میکند.همانطور که به متکای استوانه ای شکل مخملی تکیه داده قلاب بافتنی اش را در می اورد تا بقیه ساک دستیی که برای بهار خانوم می بافد را کامل کند.

 

 

وزن شعر

 

نه حرف برای نسل دیگر داریم

نه گوش برای حرف بهتر داریم

بی خواندنِ وزن شعر شاعر شده ایم

ما بیشتر از کتاب دفتر داریم!

 

 

صادرات

 

 

این زرد که از شاخه جدا شد برگ است

این بم که فروریخته در خود ارگ است

در پای درخت زندگی نفت نریز

این کشور خشک صادراتش مرگ است

 

#ایوا

 

 

امشب

 

مضمون  کلی از اقای بیابانکی است البته

 

دری از کاسه سر دارم امشب

تنی از شیشه بهتر دارم امشب

چنان لبریز عطرم من که باید

سرم را از تنم بردارم امشب

 

#ایوا

 

@evakhanoum

خر در بیاورم

 

 

میخواهم از غلاف تبر در بیاورم

از این تبر دوباره ثمر در بیاورم

 

 

بس نیست مار و کفتر و خرگوش؟ مایلی

از این کلاهِ شعبده خر در بیاورم؟! *

 

 

خادم که ریخت ارزنِ حاجت برای من

نزدیک بود یک شبه پر در بیاورم

 

 

دایی مرا به باد کتک می دهد شدید

از مادرم اگر که پدر در بیاورم

 

 

یک شب مرا به سیخ بکش با نگاه تا

از نیزه گناه تو سر در بیاورم

 

 

با خود بیاوری کمی از خویش را اگر

نامردم از زیاد تو کمتر.... بیاورم**

 

 

*قریب به این مضمون رو احساس میکنم جایی شنیدم

 

** ردیف آگاهانه عوض شده

 

#ایوا

 

@evakhanoum

ترمکی ها!دست نگه دارید!

 

منیژه رضوان- یکی از مسایل مهم مهرماه مساله تطبیق دانشجویان جدید الورود با دانشگاه است.

حالا بر عکس دوران دبیرستان همکلاسی ات ممکن است دو تا بچه داشته باشد یا ممکن است ده سال از تو بزرگتر باشد.اینست که در بدو ورود به محیط دانشگاه ترمک ها معمولا ته دلشان هی خالی میشود.خالی از آن جهت که اصطلاحات و تیکه های جدید دانشگاهی را می شنوند و از آنها سر در نمی آورند و گاها باعث خنده و تفریح دیگران می شوند.اما یک دلگرمی دیگر هم هست و آن هم سال بالایی هایی هستند که هوای آدم را دارند و خم و چم دانشگاه را خوب بلدند و می دانند هر حرف و حرکت استاد و سایر دانشجویان چه معنایی دارد.

بعضا لبخند یک استاد معنای بسیار بدی معادل با افتادن حتمی دانشجو در ترم جاری را دارد و برعکس اخم یک دانشجوی جنس مخالف به معنای جواب مثبت برای ازدواج است.حالا این شرایط برای دانشجویان غیر بومی وخیم تر است.زندگی در یک اتاق چند نفره با دانشجویانی با علایق و سلایق مختلف و عادات عجیب و غریب که حتی اعضای خانواده شان هم با آن عادات کنار نمی آیند گاه آنقدر سخت میشود که بعضی از دانشجویان حساس تر را به انصراف ترغیب میکند.

اما دست نگه دارید!بگذارید چند ماهی و یا یک سالی بگذرد.بگذارید زمان فارغ التحصیلی برسد.آن وقت برای همان هم اتاقی بدخوابِ خُرخُرو و غُرغُرو که نمی گذاشت یک لحظه خواب راحت داشته باشید گریه میکنید و حاضر نیستید از او جدا شوید.

ترمکی ها!کمی دیگر دندان روی جگر بگذارید.روزهای خوب در پیش است!

 

 

تپوق طلایی

 

منیژه رضوان- البته اجرای برنامه زنده مشکلات خاص خودش را دارد.اگر اینطور بود اینقدر در سینما از یک سکانس صد تا برداشت نمی گرفتند تا بلکه یکی اش درست از کار در بیاید و چند روزه یک فیلم سینمایی تمام میشد و به مرحله اکران می رسید.

حالا شما آنقدرها هم برایتان به پایتخت قطر سفر کردن عجیب نباشد.بارها شده که مجری های برنامه های زنده اشتباهاتی از این فاحش تر و گاه غیر قابل ذکر داشته اند.مورد داشته ایم که کلماتی که تا حالا در خلوت هم به زبان مجری نیامده از همنشینی اشتباه حروف جلوی دوربینها بر زبانش جاری شده.کم نبوده اند مجری هایی که حین راه رفتن توی استودیو نقش بر زمین شده اند یا صندلی شان فروریخته.مورد غش کردن و کلا از کادر دوربین خارج شدن هم در نوع خودش مکرر اتفاق افتاده است. البته خدا رحمتشان کند کسانی هم بوده اند که نه تنها  از کادر دوربین بلکه موقع سقوط از کادر دنیا کلا خارج شده اند.از مجری بگذریم مدعووین به گفتگوهای زنده هم عاملان دسته گل و بعضا باغ گل به آب دادن بسیار بوده اند.بخصوص بچه هایشان که با حرکات و تولید صداهای نامربوط و نامطبوع صحنه های ماندگاری را در اجراهای زنده از خود به یادگار گذاشت اند.

البته در فضای باز میزان و احتمال وقوع  اتفاقات نامتعارف در اجرهای زنده بیشتر است.از جمله برخورد پرندگان به پس سر مجری ها تا برخورد توپ و حتی گلوله و ...

اما از حق نگذریم به سفر قطر کردن یکی از بهترین دست کاری های طنزگونه در نحو زبان فارسی بوده هست و خواهد بود!تپوق تان طلایی آقای حیاتی!

 

 

حق تقدم

 

منیژه رضوان- فقط مانده بود که زنان عربستانی هم به جمع دست به فرمانهای مونث جهان بپیوندند که پیوستیندند!

گزارشات حاکی از انست که بانوان هیجان زده عربستانی بعد از آزاد شدن حق رانندگی شان با ابتیاع یک فروند ماشین لوکس ظرف نیم ساعت آنرا به ماشین دیگری کوبانده اندیا صاف رفته اند توی بلوک سیمانی.رانندگی و برازندگی!

نمی دانم چرا جامعه ترافیکی جهان متوجه نمی شود که خانومها دست به دنده عقب و ترمز ندارند و راست و صادقانه با سرعت هرچه تمام تر فقط  به سمت جلو می توانند حرکت کنند.

توصیه اینجانب آنست که قوانین راهنمایی و رانندگی برای بانوان و آقایان تفکیک شود.به طور مثال اگر ماشینی جای پارک یک ماشین دیگر را گرفته باشد و هر دو راننده ماشین مونث باشند فرد شاکی می تواند آنقدر با سپرش بکوبد به ماشین پارک شده جلو که جای پارک فراهم شود.

خانمهایی که با کفش پاشنه بلند رانندگی میکند با نصب یک پلاکارد بالای ماشین و تذکر به دیگران عدم توانایی شان برای ترمز گرفتن به موقع را به سایرین گوشزد کنند.

حق تقدم در تمام موقعیت ها با خانومهاست و در صورت شاخ به شاخ شدن دو خانوم با هم حق تقدم با خانمی ست که سن اش بیشتر است!عمرا اگر خانومی حق تقدم خودش را بپذیرد با این شرط!

اگر خانمی در آینه نگاه کند الزاما به معنای اینکه شما را دیده است نیست یحتمل با درصد بالایی دارد مقنعه اش را درست میکند لطفا نسبت به نزدیک شدن به رانندگان مونثی که از آینه استفاده میکنند که از زمره خطرناک ترین رانندگان هستند احتیاط بیشتری مبذول دارید!

 

 

 

 

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی

 

منیژه رضوان-پیرو درج نکاتی درباره رانندگی بانوان در شماره قبل روزنامه که بیشتر جنبه طنز و اغراق داشت جهت اینکه آقایان خیلی خوش به حالشان نشود و از فردا آمار لایی کشیدن ها و بوق بوق زدن هایشان پشت سر رانندگان خانم بالا نرود باید متذکر شوم که پژوهش هاحاکی از آن است که با احتساب تعداد کمتر رانندگان زن در خیابانها و مشاغل مربوطه تعداد تصادفات آقایان و تخلفاتشان به مراتب بیشتر از بانوان گزارش شده است.

به عنوان مثال یکی از مهارت های ویژه بانوان در رانندگی ایستادن پشت چراغ قرمز و خطوط عابر پیاده است.کلا دیدن رنگ چراغ و فرستادن پیام ان به مرکز تحلیل بینایی و ارسال پاسخ برای عضلات پا و توقف پشت چراغ قرمز خودش برای خودش پروسه ایست که خیلی از رانندگان در صورت نبودن دوربین های مداربسته قادر به انجامش نیستند و در یک قسمت از این مدار از چشم تا مغز و از مغز تا پا گسستگی دارند.

اصولا اگر رعایت نکردن قوانین و لایی کشیدن و با سرعت غیرمجاز راندن مهارت تلقی شود باید پرسید این همه آمار تصادفی که در کشور به جهت رعایت نکردن قانون و مقررات راهنمایی و رانندگی ایجاد می شود نتیجه چگونه مهارتی ست؟رعایت قوانین و ترس و محتاط بودن و مهارت و زیر پاگذاشتن قوانین راهنمایی و رانندگی هر کدام مقوله ای مجزا هستند که البته بین تمام موارد فوق آنچه در نهایت منجر به تصادف میشود رعایت نکردن قوانین است و نه مهارت.

در رانندگی مهم ترین مهارت،مهارت رعایت قوانین است که از این نظر پرچم خانما بالاست.

 

 

پسرِ مادر

 

منیژه رضوان- دیگر باید پذیرفت که گریز و گزیری از فضای مجازی نیست.حقیقتش انقدرها هم که می گویند فضای مجازی مصیبت قرن نیست و فوق فوقش می توان انرا معضل دهه اخیر نام گذاشت که با یک مدیریت سالم زمان ادم هم در دنیای مجازی اش می تواند بِزیَد هم در دنیای حقیقی که خودش در برابر جهان اخرت دنیای مجازیی بیش نیست.حالا چون این دنیا در برابر آن دنیا مجازی ست باید درش را تخته کنیم بار سفر ببندیم به ان جهانِ حقیقی؟! حاشا و کلا!

همیشه اولش که ادم با یک پدیده جدید روبه رو میشود شورش را در می اورَد اما کم کم قسمتهای شیرینش هم می رسد و از شوری اش کم می شود.الان در کشور ما استفاده از فضای مجازی در حال گذار از قسمت شور به شیرینش است.از شوریهایی که هنوز در فضای مجازی خودنمایی دارد استیکربازیست.

مثلا خانمها در گروههای تلگرامی خیلی به استیکرها علاقه دارند و هرکدام یک استیکر مخصوص به خود دارند که معمولا هم روی آن حس عاطفی و غیرت ِمادرانه ای  دارند به گونه ای که ان استیکر را به فرزندی قبول کرده اند و اگر دیگری در گروه  از آن استیکر استفاده کند گروه را در دم می ترکانند.

هر صبح هم استیکرشان را می زنند در گروه و می گویند: پسرم این صبح زیبا را به شما خوش باش می گوید.حالا پسرش چیست؟! یک استیکر زشت از چهره یک پسربچه که روی لباسش آش ریخته و دهانش هم پر از غذاست.اما دختر است دیگر به همان استیکر زشت دل بسته.

شبها هم باز همان استیکر زشت را که به چشم خودشان خیلی ماه است و هی قربان صدقه اش میشوند را در گروه میزنند و می گویند پسرِ مادر به همه شما شب بخیر می گوید و می رود لالا بکند!

راه حلش هم برچیدن استیکرها نیست،بلکه سهل گیری شرایط ازدواج جوانان است.والسلام!

 

 

دماغی

 

با بچه ها هم می شود گاهی دماغی شد

دستی به کاج خانه دل زد، کلاغی شد!

 

 

دست آویز استوار

 

منیژه رضوان–همینطور است دیگر.گاهی همین زمینی که بدون ان حیات ممکن نیست زیر پای ادم را خالی میکند.همین زمینی که یک دانه را هفتاد دانه میکند و از نفت و گاز و زغال سنگ بگیر تا طلا و فیروزه و الماس را در خود ذخیره میکند آتش درون خود را بیرون می ریزد و بی قراری ها و حرفهای اتشینش که سالها در خود تلنبار کرده است را برملا میکند.

در اوقات عادی آنها که در آسمان پرواز میکنند حتی شجاع ترین افراد همین که پایشان به زمین می رسد احساس امنیت میکنند و انها که دریاها را در مینوردند همین که پایشان به خشکی میرسد احساس میکنند هیچ چیز مطمین کننده تر از ان نیست که زیر پای آدم سفت باشد.

اما گاهی همین مادر مهربان نامهربانی میکند و با جابه جا کردن لایه های نااستوارش بر روی هم و پر کردن فضاهای خالیش مصیبت به بار می آورد.بارها در همین مشهد خودمان شاهد وقوع زلزله بوده ایم.انسان اول باورش نمیشود.اصلا توقع ندارد که سقفی که زیر سرپناهش سالها نشسته  و خوابیده ست اینطور ناآرامی کند و زمین اینطور پایین و بالا برود و یا به چپ و راست متمایل شود.در این طور لحظه ها مردم همینکه پا به فرار میگذارند در نوعی بهت و ناباوری هم به سر میبرند.

تازه در این مواقع است که آدم یادش میفتد که زمین هم گوی ناقابل و معلقی ست در فضا که روی هیچ شاخ گاو یا سه پایه ای سوار نیست.رهاست و خودش هم تکیه گاهی ندارد.

اینها همه همینطور که فرار میکنی به ذهنت میرسد....مادر و پدر میمیرند،دوستان سفر میکنند،شاهان از اریکه قدرت سقوط میکنند، خورشید خاموش خواهد شد و کوهها چون پشم حلاجی شده در فضا پراکنده میشوند.اذا زلزلت الارض ... و تازه میفهمی که هیچ دست آویزی به استواری خالق جهان در جهان وجود ندارد.

 

 

خط 10

 

با عشوه میشود که کسی را دچار کرد

یک ناسزا سزای صداقت نثار کرد

 

یک کم جلوتر آمد و نزدیک تر نشست

با خنده چشمهای زمان را خمار کرد

 

با نه و نی و وقت ندارم ، نمی شود

تعیین وقت قبلی روز قرار کرد

 

هر لحظه میشود به طریقی، به حیله ای

یک خر به روی آدم و عالم سوار کرد

 

بام هوس مطیع هوایی دوگانه است

یک کم به جلوه رفت و کمی استتار کرد

 

اظهار میل کرد به یک بستنی کیم

اینگونه اسب تیز دلش را مهار کرد

 

تا می رود طرف بخرد بستنی به فور

از مهلکه سوار خط 10 فرار کرد!

 

 

#ایوا

 

@evakhanoum

حال

 

یک نفر رو از خواب بیدار کنی که سوسک بکشه بعد کاشف به عمل بیاد که اون سوسکه لکه روی دیواره چه حالی میشی؟!

 

الان من اون حالم!

 

@evakhanoum

احساس

 

احساس میکنم به چیزی یا کسی دارم نزدیک میشم

 

اینو از اتفاقاتی که اطرافم میفته حس میکنم

از خوابایی که اطرافیان میبینن

از غلغلی که گاهی توی سینه م احساس میکنم

 

فک میکنم همیشه منتظر این لحظه ها بودم 

اولش گفتم به کسی نگم شاید ریا بشه شاید اثرش بره

اما من نمیتونم چیزی رو نگه دارم توی خودم بخصوص چیزهای خوب رو

 

فک نمیکنم اثرش بره

همه جا هست این حس یا اون چیز یا اون ماده یا روح

 

توی درختا

لابه لای ابرا

اون طرف خیابون پشت چراغ قرمز

توی افق

بخصوص توی سینه م که جا رو برای نفس کشیدن تنگ میکنه

 

فک میکنم اتفاقات مثبتی در شرف وقوع باشه

 

خیلی خوشحالم

اون چیزی که نمیدونم چیه داره جای همه چیز رو میگیره

 

 

کم کم

قشنگ 

آروم

و نورانی🌺😊

 

@

evakhanoum

پیش بینی

 

امروز با چندتا از بچه ها رفته بودیم یه جلسه شعر

 

اونجا از جلسات قدیم مشهد صحبتی به میون اومد

 

راوی بیان کرد:

 

در یکی از اون جلسات قدیم مشهد درویشی هم بر حسب اتفاق در جلسه حضور داشت با اشراف به گذشته هرفرد(که واقعا اشراف داشت) و ادعای اشراف برآینده

 

برای هر شاعری پیشگویی کرد تا اینکه به اقای خامنه ای رسید

 

کمی مکث کرد و بعد گفت:

شما یه روزی شاه این مملکت میشی!

 

 

البته منظور درویش از شاه نفر اول مملکت بوده که به زبون خودش اینجور بیانش کرده بوده

 

@evakhanoum

خوش آغوش!

 

از بس که عزیز من! تو خوش آغوشی!

 

 

مصاحبه

 

مصاحبه گر:

شما اگر پول بهتون بدن حاضرین روی دیوارهای تخت جمشید چیزی بنویسین؟

 

دوستم با خنده:

هرگز ، امکان نداره

.

گزارشگر به دوست دومم:

شما چی؟

دوستم:

واقعا کسی که این کار رو میکنه عرق ملی نداره!

 

گزارشگر رو به من:

شما چی خانوم؟

روی دیوارهای تخت جمشید چیزی مینویسین اگر پول بهتون بدن؟

 

من:

مثلا چقدر؟!

 

فک میکنین این مصاحبه قابل پخشه؟!🙈🤔

 

@evakhanoum

چه خونوک!

 

منیژه رضوان- یک عکس در یکی از گروه های تلگرامی از ونیز ایتالیا منتشر شده بود که طبق همه عکسهایی که از این شهر منتشر میشود یک قایق کوچک در خیابانهای پر آب شهر در حال حرکت بودو مردی در ان با پارو ایستاده بود و داشت در طول خیابان قایق سواری میکرد.

از بچگی این شهر برای من خیلی اسرار آمیز بوده استاز همان دوران برای من سوالهای بیشماری پیش امده بود که برخی از انها همگام با افزایش سنم جواب داده شد و خیلی از انها هنوز به طور مرموزی بی پاسخ مانده اند.

مثلا اینکه چطور می شود اصلا یک شهر را در آب برپا کرد؟یا اینکه اول شهر را ساخته اند و بعد در ان آب ریخته اند؟!اصلا توی زیرزمینهایشان آب می رود یا نمی رود؟الان سقف خانه ما که با هربارشی نم میکشد این ونیزی ها کلا منازلشان نم نمی کشد؟روماتیسم خیلی میگیرند یا کم؟ چرا در خیابانهایشان ماهی پرورش نمی دهند؟کلا اگر کیفشان از دستشان بیفتد روی زمین... ببخشید!..اگر کیفشان از دست شان بیفتد توی آب چه کسی میرود برایشان کیفشان را بیاورد از زیر آب؟آمدیم و دزدی بانکی را در شهر ونیز زد چطور با اینهمه آب فرار کند؟اصلا اگر رزالی با سارافینا کار داشته باشه در خانه ش راکه باز کرد چطور باید برود پیش سارافینا؟حتما باید قایق سوار شود؟! چه خونوک!

قربان مشهد خودمان! هر وقت با همسایه مان اقدس خانوم کار داشته باشم راست در خانه را باز میکنم و می روم در خانه شان زنگ میزنم.هیچی بهتر از این نیست که زیر پای ادم زمین باشهد.آنهم زمین مشهد عزیزخودمان!

 

 

بکا

 

لعنتی!

برای اربعین توی یک روضه بودم با رویکرد متفاوت که توش شعرخوانی بود

 

نوبت من که شد نمیدونم چی شد که یه چیزی رفت توی چشم چپم و هی اشک اومد هی اشک اومد از چشمم

 

خیلی صحنه شده بود

من شعر میخوندم

مردم گریه میکردن

خودمم گریه میکردم

البته یک چشمی!

 

😳😉

عبادت و شهادت

 

منیژه رضوان- شباهت عملی امام سجاد علیه السلام به پدر و اجداد  بزرگوارشان چیزی ست که شهره تاریخ نویسان اسلامی است.

از آن جمله اینکه ابو حمزه ثمالی بیان می کند که علی بن حسین علیه السلام مقداری غذا بر دوش خود می گذاشت و در تاریکی شب مخفیانه انرا به دست نیازمندان می رساند و در این خصوص همیشه می فرمودند که: صدقه ای که در تاریکی شب به دست نیازمندان برسد غضب خداوند را خاموش می کند.

دیگر یاران امام علیه السلام چون ابن سعد حکایت می کند که چون مستمندی نزد حضرت می امد برمی خواست و حاجت او را بر می آورد و بیان می کردند که صدقه پیش از انکه به دست مستمند برسد به دست خداوند تبارک و تعالی می رسد.

سید الاهل اظهار داشته است که امام بدون اینکه به برده نیاز داشته باشد بردگان را خریداری می کردند و سپس در موقعیت مقتضی آنها را آزاد می کردند.با این اوصاف خیلی از برده ها خود را در معرض خرید امام می گذاشتند تا حضرت انها را خریداری کنند و آزاد نمایند.

محمد مسلم زهری اهل تسنن: نه هاشمی ای را برتر از او و نه کسی را فقیه تر از او دیدم.

با این حال امامی تا این حد اهل عبادت باز هم حضورش در جامعه خطری بود برای مسند نشینی حکام جور.به گونه ای که به دستور ولید بن عبد الملک مسموم شده و به شهادت رسیدند.مقصد واحدی که همه امامان شیعه چه انها که بنابرشرایط زمان دست به قیام زدند،چه آنها که به آموزش و تعلیم و تعلم پرداختند و چه امام سید الساجدین علیه السلام که به عبادت می پرداختند همه به سوی آن رهسپار بودند.

 

 

 

منیژه رضوان – هرچیز که خوار آید یک روز به کار آید الان همان روز است.یک کلاس داریم که استادش خیلی خیلی سخت گیر است و دانشجویش اگر در کوما هم فرو رفته باشد باید همانجور افقی در کلاس درس حاضر شود.خب از آن طرف دانشجو جماعت کلی برنامه دارد برای خودش و در حاشیه انها باید در کلاس درس نیز حاضر شود.

وقتی هم که یکی از کلاسهای تفریحی دانشجویی با کلاس درسش تداخل داشته باشد،ناچار است برای ورود به کلاس در نیمه های تدریس تدبیری بیندیشد.

خاطرتان هست که چند وقت پیش پارچه ای اختراع شده بود که هرفردی به راحتی میتوانست پشت ان قایم شود و نامریی شود؟

فکرش را بکنید راحت درِ کلاس را باز میکنید و میروید سرجایتان مینشینید و استاد هم که گمان میکند باد زده در کلاس را باز کرده میرود در را می بندد.حتی میتوان آنرا در کلاس روی خود انداخت و خوابید.موقع امتحان هم یک توک پا ادم میتواند با پارچه کذایی از جایش بلند شود وبرود برگه دوستش را نگاهی بیندازد و برود سر جایش بنشیند.

بعد از ازدواج هم با استفاده از این پارچه ها کلی میتوان مانور داد.مثلا آقایان به راحتی میتوانند پشت آن پنهان شوند و در ساعتهای ورود و خروج ممنوع از منزل خارج شوند.ایضا شاید بتوان از چشم نکیر و منکر با مساعدت همین پارچه ها پنهان شد.فقط یک مشکل وجود دارد و ان اینکه خود همین پارچه را کجا و چه جوری باید پنهان کرد که لو نرود؟

درضمن الان فکر میکنید عنوان یا تیتر همین نوشته چگونه نامریی شده؟خداوکیلی مگر میشود ستونی در روزنامه ای چاپ شود و تیتر نداشته باشد؟!

 

 

چه فرقی میکند؟

 

منیژه رضوان – نزدیک منزل ما یک چادر از چادرهایی که مخصوص دوران عزاداری ابا عبدالله الحسین(ع)است از روز عاشورا همچنان پابرجاست.دم دمه های ساعت هفت عصر که می شود،اول بخار سماورها و صدای غل غل آب جوش به هوا می رود و بعد جیرینگ جیریگ استکانهای کمرباریک و نعلبکی ها به گوش می رسد و کم کم مردم پای سینی چای نذری جمع میشوند.

این چادر هنوز که هنوز است هر غروب فعال است و تا زمان شهادت ولی نعمتمان امام رضا علیه السلام به مجاورین و زایرین خدمت رسانی میکند.

جوانهایی با چهره های نورانی و چشمهایی سربه زیر برای نوکری خاندان نبوت سر از پا نمی شناسند.همان جوانی که باید استکان چای اش را در خانه از جلویش جمع کنی و شاید کسر شان اش شود که در منزل جلوی مهمانها خم شود و سینی چای بگیرد چنان بی ریا و خدمتگزار چای میریزد و خم میشود و استکانهای  خالی شده چای را از جلوی زن و مرد جمع میکند و آنها را میشوید که با خودت می گویی چه میکند عشق ایمه اطهار با این جوانها که حتی غرورشان را زیر پا میگذارند و در گوشه گوشه خیابان دنبال استکانهای رهاشده میگردند تا انها را بشویند.

ولی خدا کند این حس تا بعد از مراسم شهادت امام رضا(ع) هم در آنها باقی بماند،یعنی غروری و تکبری که شکسته شد مجددا به دست غرایز حقیر بشری بَند نخورَد و دوباره با وجود مستهلک بودن مورد استفاده قرار نگیرد.مردمی که در اوقات دیگر سال دست شان را باید بگیریم همان زوار امام حسینی هستند که در عاشورا و اربعین به خدمتگزاریشان افتخار میکردیم.چه فرقی میکند؟مگر نه اینکه کل یوم عاشورا...

 

 

عشق موقت

 

منیژه رضوان – نزدیک منزل ما یک چادر از چادرهایی که مخصوص دوران عزاداری ابا عبدالله الحسین(ع)است از روز عاشورا همچنان پابرجاست.دم دمه های ساعت هفت عصر که می شود،اول بخار سماورها و صدای غل غل آب جوش به هوا می رود و بعد جیرینگ جیریگ استکانهای کمرباریک و نعلبکی ها به گوش می رسد و کم کم مردم پای سینی چای نذری جمع میشوند.

این چادر هنوز که هنوز است هر غروب فعال است و تا زمان شهادت ولی نعمتمان امام رضا علیه السلام به مجاورین و زایرین خدمت رسانی میکند.

جوانهایی با چهره های نورانی و چشمهایی سربه زیر برای نوکری خاندان نبوت سر از پا نمی شناسند.همان جوانی که باید استکان چای اش را در خانه از جلویش جمع کنی و شاید کسر شان اش شود که در منزل جلوی مهمانها خم شود و سینی چای بگیرد چنان بی ریا و خدمتگزار چای میریزد و خم میشود و استکانهای  خالی شده چای را از جلوی زن و مرد جمع میکند و آنها را میشوید که با خودت می گویی چه میکند عشق ایمه اطهار با این جوانها که حتی غرورشان را زیر پا میگذارند و در گوشه گوشه خیابان دنبال استکانهای رهاشده میگردند تا انها را بشویند.

ولی خدا کند این حس تا بعد از مراسم شهادت امام رضا(ع) هم در آنها باقی بماند.والا غروری که از عاشورا شکسته شود و پس از شهادت امام رضا بازگشت کند و همین جوان باز کسر شانش شود و نتواند در یک دورهمی دوستانه استکانهای رفیقانش را بشوید می ترسم که روزی هم عشق ابا عبدالله  از او دست بشوید.

شاهزاده

 

 

به سوی آنکه به من اذن داده خواهم رفت

"پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت"

 

نبود رخصت پایی به وهم جاده زدن

کنون که فرصت آن دست داده خواهم رفت

 

اراده کرده که من جذب قطب او باشم

چنان براده به او بی اراده خواهم رفت

 

نگاه ساده هر شهر التماس دعاست

برای خاطر دلهای ساده خواهم رفت

 

خمیده قامتم از بار و ایستاده به عزم

اگر خمیده، اگر ایستاده خواهم رفت

 

عمود، اول عشق است و موکب، آخر وصل

عمود غیر ترا وانهاده؛ خواهم رفت

 

علی ست شاه ولایت، حسین زاده شاه

به میهمانی آن شاهزاده خواهم رفت

 

#ایوا

 

 

حرفهای مامان

 

 

گفتی خیال و من به خیا،بان رسیده ام

گفتی بیا و من به بیا،بان رسیده ام

 

از روستایمان تو به مشهد نیامدی

من از همان مسیر به تهران رسیده ام

 

یک واحه عشق رد شد و از جاده شمال

در زیر دوش خانه به باران رسیده ام

 

فرمان ایست داد و به دنبال یک پدال

گشتم هزار بار و به فرمان رسیده ام

 

اینها مسافران غم بین راهی اند

یعنی کنار جاده به مهمان رسیده ام

 

سرویس مسجدی که در آن سوی جاده است...

من بارها در آن به مسلمان رسیده ام

 

حالا که پمپ های تو بنزین نمی دهند

در گردنه به وادی حیران رسیده ام

 

گفتی به من، نمی رسی اصلا به شهر عشق

حالا به حرفهای تو مامان! رسیده ام

 

#ایوا

 

 

کچک تر

 

از گوجه شورهای کلک با نمک تری

از بچه گربه های نمک هم کلک تری

 

نوزادهای خنگِ کچل را که دیده ای؟!

از بچه های خنگ ِ کچل هم کچک تری

 

تو لب به لب ترین لبی از حیث نی لبک

از هرچه لب به روی لبی نی لبک تری

 

وقتی که دختری کمی از حال رفته است

از دستهای خواهش دل پُر کمک تری

 

مانند کِرم زشتی اگر جامه در کُنی

در زیر بالِ جامه ولی شاپرک تری

 

توی اتاقِ شخصیِ خود با خودت نباش!

من دوبه دو شنیدم و تو تک به تک تری

 

گِرد سر زنان محل دور می زنی

از بادِ پیش پای هوس فرفرک تری

 

من فست فودِ کوچه دل را چشیده ام

از چیپس های باد هوا هم پفک تری

 

دامن به خشک شویی دین گرچه می دهی

اما هنوز هم که هنوز ای کلک،  تری!

 

 

آسیاب رسانه ها

 

منیژه رضوان – یک دفعه که می شنوی فلان هنرپیشه قدیمی دارد کنار خیابان دست فروشی می کند جگرت آتش می گیرد.وقتی که باخبر می شوی که فلان ورزشکار به بیماریی مبتلا شده و قدرت مالی اش چنان نیست که از عهده مخارج درمانی اش بربیاید پانکراسَت هم آتش می گیرد.

اما همین که مطلع می شوی با رسانه ای شدنِ مشکلات این افراد سه سوته و بعضا یک سوته به مشکلات انها رسیدگی میشود دیگر آپاندیس آدم هم آتش می گیرد و باید برود بخش مراقبت های ویژه خبری بستری شود.کار به آنجا میرسد که کودکی که بخاطر مشکلات درمانی اش به همراه مادرش به مجلس مراجعه میکند،همین که حمله ای تروریستی به مجلس صورت می گیرد و عکس طفل رسانه ای میشود دستور رسیدگی به مشکلات درمانی کودک نیز صادر میشود.که در صورتیکه نبود آن اتفاق تروریستی حالا حالاها مشکلش برطرف نمیشد.

به این ترتیب نتیجه میگیریم که اگر شما با صاحب خانه یا مستاجرتان مشکلات مالی پیدا کرده اید لزومی ندارد که به دادگاه مراجعه کنید بلکه یک توک پا به صدا و سیما که مراجعه کنید قضیه حل است.

همینطور اگر ورزشکار قابلی بوده اید و مدالهای رنگارنگ برای کشورتان کسب کرده اید و اکنون دارید کنار خیابان سیگار می فروشید کافیست یک عکس در حال سیگارفروشی بیندازید و در یک مجله یا روزنامه چاپش کنید شک نکنید که دفعتا به مربی گری تیم ملی رشته مذکور منصوب خواهید شد.حتی انقدر این روش جواب می دهد که ممکن است در صورت خالی نبودن کرسی مربی گریها در رشته مذکور مسوولین مجبور شوند که سمَت مربی گری در یک رشته ورزشی دیگر که اصلا در ان زمینه سررشته ندارید را به شما اعطا کنند تا نه تنها آبها از آسیاب رسانه ها بیفتد که اصلا کلا اسیاب رسانه ها از کار بیفتد!

 

 

راه

 

کمی بخاطر دخالتم در مسایل دینی توی گروههای تلگرامیِ مذهبیون مورد شماتت قرار میگیرم

همیشه بهم میگن چطور برای مسایل پزشکی باید به پزشک مراجعه کرد؟

برای آرایش به ارایشگاه؟

 

اونوقت برای مسایل دینی نباید به آگاهان این رشته مراجعه کرد؟!

 

اما من کمی توی این مساله تردید دارم

مساله دین و اخرت و روش زندگی خیلی خطیرتر از اونه خدا اینقدر سهل انگاری کرده باشه که برای انتخابش دست ما رو ببنده و اون رو منوط به نظر دیگری قرار بده.

 

میشه توقع داشت که خدا داروی جذام رو به هر فرد وحی نکنه و بشر رو موظف کنه خودش راهش رو پیدا کنه در این زمینه ؛ اما راه و رسم دین و زندگی اگر منوط به شناخت عده ای باشه واقعا ظلم اتفاق میفته.

 

نه دقیقا

اما تقریبا

هرکسی خودش باید راهش رو پیدا و انتخاب کنه

و هرکسی میتونه در این زمینه صاحب نظر باشه حالا هرکسی اگر نه؛  خیلیها میتونن.

 

منکه اینطور فکر میکنم.

 

گو اینکه در مسایل پزشکی هم اون کسی که تونست یکی از بیمارهای ما رو که ادرار نمیکرد وادار به ادرار کردن بکنه دکترها نبودن

بلکه اقدس خانوم فضول محله مون بود که اینکار رو با  یک دمنوش انجام داد!

 

والا!

 

زایر

 

منیژه رضوان – مشکل ویزای مریم هم حل شد.نمی توانم بگویم که چه حالی داشتم.حسادت؟غبطه؟آرزو؟شکایت؟گلایه؟حتی راضیه هم که اهل پیاده راه رفتن نبود تصمیمش را گرفته بود و با همه دوستان و اشنایان خداحافظی کرده بود و حلالیت خواسته بود.به راضیه گفتم واقعا می توانی مسیر به این طولانی را پیاده بروی؟میدانم چرا این سوال را ازش پرسیدم.شاید واقعا میخواستم  کاری کنم که حداقل یکی از بچه ها  و دوستانم کنارم بماند تا احساس از قافله جا ماندنم را با او تقسیم کنم و تنهایی این بار را به دوش نکشم.اما راضیه هم مطمین بود که عازم است.فاطمه که پدرش کمی برای این سفر سخت گیری کرده بود و اجازه نمی داد دخترش به این راحتی ازش دور شود وقتی که از امنیت و شرایط  کاروان دانشجویی مطمین شده بود به او اجازه داده بود که او هم به جمع پیادگان زایران اربعین بپیوندد.

بقیه بچه ها همه شان شرایط شان جور شده بود.هرکسی که قرار بود برود رفتنی شده بود.آنها هم که مانده بودند حسرت به دل که نبودند، بلکه سال گذشته یا سالهای قبل این سفر را رفته بودند.تنها کسی که هیچ وقت به کربلا نرفته بود من بودم و بین بچه ها تنها کسی که دلش میخواست امسال برای بار اول به زیارت برود و نمی توانست کسی نبود بجز من.از بس که به همه التماس دعا گفته بودم شرمنده بودم.پس کی نوبت من می شد که دیگران بهم التماس دعا بگویند؟!

دیروز با کوله باری از اشک رفتم حرم که از امام رضا بپرسم که کی حال مادرم خوب میشود که بتوانم او را تنها بگذارم و من هم با کاروانهای پیاده راهی کربلا بشوم؟توی رواق دارالهدایه بودم که کتابچه ای توجهم را به خود جلب کرد.کتاب تصاویر کاروانهای پیاده عازم کربلا بود که در طول جاده راه میرفتند.با عکسها همقدم شدم.از جاده ها گذشتم.از روستاییان سیب و از میزبانان کنار جاده پیاله های آش گرفتم و با کشاورزانی که در مزارع کنار جاده به زایران التماس دعا میگفتند اشک ریختم و برایشان دست تکان دادم و در آخر سفر وارد کربلا شدم. و  چند قدمی نرفتم که با ضریح شش گوشه روبه رو شدم ، به روی ضریح دست کشیدم ،باور نمی کنید! حتی دستم به ضریح امام حسین(ع) رسید. کتابچه را که بستم پشت جلدش نوشته بود:

زیارت قبول!

 

 

 

پسرِ مادر

 

منیژه رضوان- دیگر باید پذیرفت که گریز و گزیری از فضای مجازی نیست.حقیقتش انقدرها هم که می گویند فضای مجازی مصیبت قرن نیست و فوق فوقش می توان انرا معضل دهه اخیر نام گذاشت که با یک مدیریت سالم زمان ادم هم در دنیای مجازی اش می تواند بِزیَد هم در دنیای حقیقی که خودش در برابر جهان اخرت دنیای مجازیی بیش نیست.حالا چون این دنیا در برابر آن دنیا مجازی ست باید درش را تخته کنیم بار سفر ببندیم به ان جهانِ حقیقی؟! حاشا و کلا!

همیشه اولش که ادم با یک پدیده جدید روبه رو میشود شورش را در می اورَد اما کم کم قسمتهای شیرینش هم می رسد و از شوری اش کم می شود.الان در کشور ما استفاده از فضای مجازی در حال گذار از قسمت شور به شیرینش است.از شوریهایی که هنوز در فضای مجازی خودنمایی دارد استیکربازیست.

مثلا خانمها در گروههای تلگرامی خیلی به استیکرها علاقه دارند و هرکدام یک استیکر مخصوص به خود دارند که معمولا هم روی آن حس عاطفی و غیرت ِمادرانه ای  دارند به گونه ای که ان استیکر را به فرزندی قبول کرده اند و اگر دیگری در گروه  از آن استیکر استفاده کند گروه را در دم می ترکانند.

هر صبح هم استیکرشان را می زنند در گروه و می گویند: پسرم این صبح زیبا را به شما خوش باش می گوید.حالا پسرش چیست؟! یک استیکر زشت از چهره یک پسربچه که روی لباسش آش ریخته و دهانش هم پر از غذاست.اما دختر است دیگر به همان استیکر زشت دل بسته.

شبها هم باز همان استیکر زشت را که به چشم خودشان خیلی ماه است و هی قربان صدقه اش میشوند را در گروه میزنند و می گویند پسرِ مادر به همه شما شب بخیر می گوید و می رود لالا بکند!

راه حلش هم برچیدن استیکرها نیست،بلکه سهل گیری شرایط ازدواج جوانان است.والسلام!

 

رابعه و بکتاش

 

منیژه رضوان-حتی اگر شما بوسیله جاگذاشتن کتاب توسط دیگران به یک جلد کتاب دسترسی پیدا کنید بیش و پیش از انکه به خواندن ان کتاب تمایل داشته باشید میخواهید بدانید که ان کتاب در مورد چه موضعی ست؟و ایا اگر انرا در قفسه کتابهایتان بگذارید برایتان کلاس  دارد یا نه؟ایضا رنگ جلد کتاب آیا به رنگ پرده هایتان می اید یا خیر؟

در چنین شرایطی حتی با اهدای کتاب نمی شود سرانه مطالعه کتاب را افزایش داد چون گیرنده از همین دست که کتاب را گرفته آنرا به نفر بعدی اهدا میکند.درست مثل یک بلوز زشت که هی بین اهداکنندگان  دست به دست میشود و هیچکس مسوولیت پوشیدنش را به عهده نمی گیرد.

ما چند نفریم که زمینه های فکری نزدیکی داریم وهر عصر پنج شنبه در منزل یکی از دوستان یک نشست مطالعاتی ساده و کم خرج داریم.علاوه بر خنده و شوخی و دورهم بودن کتابخوانی هم داریم.اینطور بهانه گران بودن کتاب هم حل میشود.یکی کتاب خودش یا کتابی را از کتابخانه می گیرد و زحمت خواندنش هم به صورت دوره ای بین بچه ها می چرخد.در انتها هم سوالاتی از هم می پرسیم و مچ هم را میگیریم که معلوم شود که آیا واقعا موقع خوانده شدن کتاب به مطلب توجه داشته ایم یا در هپروت سیر میکرده ایم.

الان دل توی دلمان نیست که پنج شنبه بیاید که بفهمیم بالاخره رابعه به بکتاش می رسد یا نه!تازه معنی دقیق اگزیستانسیالیسم را مریم هفته پیش یاد گرفته بود و این هفته از من پرسیده میشود و اگر بلد نباشم استکانهای دورهمی را من باید بشویم.بعدش برای رو کم کنی مهناز باید یک شعر از سعدی را هم حفظ کنم و اگر حفظ نشوم باید یک کنفرانس درباره سرطان بدهم که از حفظ کردن شعر سخت تر است.دو تا جوک استاندارد! دست اول هم این هفته باید تعریف کنم.

خلاصه پنج شنبه هایی داریم!

 

 

لطفا پشت خط

 

منیژه رضوان-دلم می خواهد یکبار هم که شده از یک چهارراه که رد می شوم کلیه خودروها پشت خط عابر پیاده متوقف شده باشند و همه خطوط سفید عابر پیاده قابل رویت باشند و لازم نباشد که برای عبور از خطوط مزبور هی از لابه لای ماشینها راهم را کج کنم.

با خودم راههای زیادی را برای اصلاح این وضعیت در نظر گرفته ام.یکی از راههای پیشنهادی ام اینست که یک عدد آقای محترم با لباس و کلاه رنگرزی حاضر به یراق دم هر چهارراه بایستد و به محض اینکه چراغ راهنمایی قرمز شد بیاید وسط خیابان و هرماشینی که روی خط عابر پیاده توقف کرده را به صورت خطوط سفید رنگ امیزی کند.

البته راهکارهای کم ضررتری هم به ذهنم خطور کرده است.مثلا هر عابری که بخواهد در زمان چراغ قرمز خودروها و چراغ سبز عابر پیاده از روی خطوط عابر عبور کند و با ماشینهای مزاحم که روی خط متوقف شده اند مواجه شد برای اینکه مجبور نشود هی از لابه لای ماشینها دور بزند از یکی از درهای ماشین داخل شود و از در سمت مقابل خارج شود.حالا اگر ماشین سرنشین داشت مشکل خودشان است باید از ماشین پیاده شوند تا عابرین پیاده با طیب خاطر مسیر مستقیم حرکتشان را طی کنند،می خواستند سوار ماشینی شوند که راننده اش بیش از اینها به قوانین راهنمایی و رانندگی مقید باشد.

کار دیگری هم میشود کرد و انهم اینست که هر خودرویی که روی خط عابر پیاده پارک کند موظف باشد از فروشندگانی که سر چهارراهها اقدام به فروختن گل میکنند حداقل یک شاخه گل سرخ برای همسرش بخرد.حالا اگر طرف همسر نداشت مشکل دوتا می شود و فرد خاطی هم باید برای اجازه رانندگی در سطح شهر ازدواج کند هم برای همسرش گل بخرد.

خب برادر من!تو که پول نداری ازدواج کنی پشت خط عابر پیاده بایست دیگر!

 

 

توپ و تفنگ

 

منیژه رضوان- دانش آموزان قشری از جامعه هستند که نه تنها هنوز کودک درونشان فعال است بلکه نوجوان و جوان و میان سال درونشان نیز به شدت نسبت به وقایع اطرافشان حساس است و به کوچکترین اتفاقات جامعه واکنش  نشان می دهند.

شاید تعجب کنید اما همین دانش آموزان که در کنترل کودک درونشان ناکام هستند و شیطنتهایشان در کلاس درس دست مایه داستانها و فیلمها و خاطرات شیرین دوران مدرسه است وقتش که برسد با همان دوز و کلکهایی که بلد هستند خودشان را به جبهه های جنگ می رسانند و چنان در نقش یک رزمنده شجاع و دلیر ظاهر می شوند که انسان نمی تواند به خودش بقبولاند این اسلحه به دوشی که شبها دعای کمیل می خوانَد و روزها جلوی دشمن می ایستد، همین پسرک لاغر که آب کمتری میخورَد تا به دیگر رزمنده ها آب بیشتری برسد و همین جوانکی که هنوز بی تجربگی از چشهایش می بارد،مانند پدری  فداکار سهم کنسروش را به دیگران می دهد و خودش را به سیری می زند.همان کسی که از کلاسهای درس فرار می کرد حالا یک قدم جلوی دشمن عقب نمی گذارد.

همین پسرکی که خودش را در جبهه ها روی مین می اندازد همان پسرک شیطانی ست که سوسک سر کلاس می آورد و جیغ بچه ها و خانم معلم را هوا می کرد و کلاس را بهم می ریخت.

اصلا ویژگی دوران دانش آموزی همین است.دختران و پسران جوانی که هنوز از شیطنتها و بازی های کودکانه رها نشده اند اما از آن طرف حساسیتهای اجتماعی و سیاسی شان هم قویست.همان طور که هنوز به عروسکهای زیبا و توپ که مقتضای سن نوجوانی شان است  واکنش نشان می دهند، نسبت به کشور و انقلاب و اجتماع شان هم حساس هستند.

یک دست توپ بازی و یک دست اسلحه/رقصی چنین میانه میدانم ارزوست!

 

 

ایالت آل سعود

 

منیژه رضوان-واضح است که قطب شمال در نیمکره شمالی زمین و قطب جنوب ایضا در نیمکره جنوبی واقع شده است.حال اگر کسی به قطب شمال بگوید قطب جنوب مسلما قطب جنوب که نمی اید در نیمکره شمالی!حتی ممکن است یکی که خیلی هم جغرافی اش قوی نیست به خط استوا بگوید نصف النهار گرینویچ.این اصلا مساله مهمی نیست.کما اینکه ما همانطور که در عکسهای ارسالی در فضای مجازی دیدید میتوانیم به راحتی قاره آمریکای شمالی بگوییم خراسان شمالی و آمریکای جنوبی را بگوییم خراسان جنوبی!حتی هیچ استعبادی ندارد که به ان بگوییم کرمان جنوبی!

چیزی که علی ای حال آسان است نام گذاری و تغییر نام است.به طور مثال می توان گفت اولین کسی که پا به کره ماه گذاشت یکی از شاهزاده های عرب بود به نام سلمان بن آل بهتان بن لادن ابو لاله!

همچنین چندان هم اصرار نداریم که اقیانوس اطلس اسمش اقیانوس اطلس باشد.مثلا می توان به اقیانوس اطلس من بعد گفت: اقیانوس عرب!اصلا همین جزایز قناری قاره اروپا را خیلی راحت و به سه شماره میتوان قناری اش را بلبل کرد و راست اسم جزایر قناری را گذاشت جزایر العندلیب!همچنین آقایانی که خیلی اهل بذل و بخشش هستند می توانند نام ایالت کالیفرنیا را به نام با وقار و پر جبروت ایالت آل سعود تغییر دهند.ایضا رودخانه می سی سی پی را میتوان به راحتی با افزودن چند الف و لام ورژن عربی اش را ارایه کرد یعنی رودخانه المی السی السی الپی!

آدم اگر اهل بذل و بخشش است باید از جیب خودش و آنهایی که باهاشان بده بستان داردمایه بگذارد! والا!

 

 

تیر و بچه

 

 

تیر محکم رها شد از چله

بچه از تشنگی کمی نالید

 

تیز چون شعله از هوا رد شد

دست باباش را گرفت و کشید

 

از میان سپاهیان که گذشت

شست باباش را دوباره مکید

 

ردی از برق در هوا جاماند

بچه بی حال یک کمی خندید

 

راست برحلق گل فرو آمد

خنده آن وقت بر لبش خشکید

 

خون زد از حلق غنچه فواره

قطره ای هم ولی از آن نچکید

 

#ایوا

 

هرچه بانو بگویند!

 

 

منیژه رضوان-خیلی ها هستند که معتقدند حضرت حوا بوده است که حضرت ادم را فریب داده است و او را به خوردن میوه ممنوعه ترغیب کرده است.بعضی جاها گفته شده که حوا حضرت ادم را به خوردن گندم وادار کرده ست و یکی می گوید سیب و یکی دیگر چیز دیگری می گوید.بحث ما اصلا بحث چیستی میوه مذکور نیست، شما فرض بفرمایید موز یا اصلا شیرموز! بحث ما اینست که شبهه عامل گناه بودن حوا را جواب بگوییم.

کلاه خود را قاضی کنید و ببینید که زنان  بعد از اینهمه سال از بدو خلقت که  روی مُخ اقایان کار کرده اند هنوز نتوانسته اند آنها را مجبور کنند که وظیفه شان یعنی گذاشتن آشغالها دم در راس ساعت نه  را به انجام برسانند ان وقت چطور در همان بدو خلقت با یک اشاره حضرت حوا حضرت ادم که برای خودشان پیامبری هم بودند اغفال شدند و خوردند انچه نباید می خوردند؟!

از آن طرف!از خانمها می پرسم.آیا شما می توانید همسرتان را به خوردن یک لیوان بنزین وادار کنید؟یا اصلا می توانید او را مجبور کنید یک عد سیب پلاسیده کرمو را بخورد؟می توانید مجبورش کنید همین امروز برای شما یک عدد النگو بخرد؟یک عدد انگشتر؟یک عدد روسری چی؟!اصلا چقدر باید در گوشش بخوانید که امشب شما و بچه ها را بردارد ببرد کوهسنگی؟

آن وقت حواخانوم حضرت ادم که پیامبری بودند را به یک اشاره ترغیب کردند که میوه ممنوعه را بخورند و ایشان هم گفتند چشم هرچه بانو بگویند؟! استغفرا...

پیشنهاد من اینست که هروقت اقایان تصمیم دارند میوه ای نشُسته و مورددار بخورند ان هم با پوست مسوولیتش را خودشان به عهده بگیرند سنگین تر است.

 

 

پشت رُل

 

اگر کمی منصف باشیم حداقل از جهت خلق کالبد زن و مرد باید اعتراف کرد که قالب گیری مرد چندان کار سختی نمی توانسته بوده باشد.گِل را که همچین شالاپی بریزی داخل قالب، قوام که گرفت قالب را که سر و ته کنی می شود یک عدد مرد!

اما مسلما بعد از قالب گیری کالبد زن تازه بعدش ظریف کاریهای اصلی شروع می شود.آن وقت چه کسی می تواند باور کند که زن از دنده چپ مرد افریده شده باشد؟!روی هم رفته هر12 جفت دنده  مرد را هم که در نظر بگیری چقدر گِل دارد که بخواهد از ان چیزی خلق کرد؟!

از آن طرف می گویند یک زن باعث شد که حضرت آدم به گناهِ خوردن سیب یا گندم یا حالا هر میوه ای - شما فرض کنید شفتالو-اقدام کند!این هم به خودی خود تابلوست که از اساس "من در آوردی" یا "تو در آوردی" است.خود حضرات در جریانید که پس از این همه سال که بانوان از ابتدای خلقت روی مخ اقایان کار کرده اند هنوز که هنوز است برای انجام کارهای مثبتی مثل سطل آشغال دم در گذاشتن باید بانوان شانصدبار!تکرار کنند تا بلکه اقایانشانبه وظیفه شاناقدام کنند.انوقت چطور به یک اشاره حوا باعث شد که حضرت ادم که پیغمبری مقرببود سیب بخورد؟آنهم با پوست!

اگر به عنوان یک آقا کلاهمان را قاضی  و به عنوان یک زن مقنعه مان را هیات منصفه کنیم باید اعتراف کنیم که اگر زنها نبودند و این قدر عطر ملایمت و عطوفت را در جهان منتشر نمی کردند تا الان جنگ جهانی هشتم را هم پشت سر گذاشته بودیم!

حالا اگر هستند کسانی که هنوز چشم ندارند ببینند که بانوان پشت ماشین می نشینند و آنها را با خشونت از پشت رُل پایین می کشند باید گفت که:حسود هرگز نیاسود!

ما بانوان من بعد نه تنها پشت رُل می نشینیم،نه تنها رُل پشت ماشین نشستن را هم در سینما ها قبول می کنیم بلکه زیاد گیر بدهید پشت به رُل هم رانندگی خواهیم کرد!

شما اگر زحمتی نیست آشغالها را راس 9 شب دم در بگذارید میخواهید هم سیب با پوست بخورید لطفا گردن دیگران نیندازید!

 

 

آدم های آبی و آدم های خاکی!

 

منیژه رضوان- یک عکس در یکی از گروه های تلگرامی از ونیز ایتالیا منتشر شده بود که طبق همه عکسهایی که از این شهر منتشر میشود یک قایق کوچک در خیابانهای پر آب شهر در حال حرکت بود و مردی در ان با پارو ایستاده بود و داشت در طول خیابان قایق سواری میکرد.

از بچگی این شهر برای من خیلی اسرار آمیز بوده است از همان دوران برای من سوالهای بیشماری پیش امده بود که برخی از انها همگام با افزایش سنم جواب داده شد و خیلی از انها هنوز به طور مرموزی بی پاسخ مانده اند.

مثلا اینکه چطور می شود اصلا یک شهر را در آب برپا کرد؟یا اینکه اول شهر را ساخته اند و بعد در ان آب ریخته اند؟!اصلا توی زیرزمینهایشان آب می رود یا نمی رود؟الان سقف خانه ما که با هربارشی نم میکشد این ونیزی ها کلا منازلشان نم نمی کشد؟روماتیسم خیلی میگیرند یا کم؟ چرا در خیابانهایشان ماهی پرورش نمی دهند؟کلا اگر کیفشان از دستشان بیفتد روی زمین... ببخشید!..اگر کیفشان از دست شان بیفتد توی آب چه کسی میرود برایشان کیفشان را بیاورد از زیر آب؟آمدیم و دزدی بانکی را در شهر ونیز زد چطور با اینهمه آب فرار کند؟ اگر یکی بخواهد یک خاکی بر سرش بریزد و گُلی یا گیاهی پرورش دهد از کجا خاک گیر بیاورد؟آمبولانسهایشان قایق پارویی هست یا موتوری؟ضرب المثلهایشان چطور است؟مثلا بجای اینکه بگویند فلانی ادم خاکیی است می گویند فلانی خیلی آبی است؟

اصلا اگر رزالی با سارافینا کار داشته باشه در خانه ش را که باز کرد چطور باید برود پیش سارافینا؟حتما باید قایق سوار شود؟! چه خونوک!

قربان مشهد خودمان! هر وقت با همسایه مان اقدس خانوم کار داشته باشم راست در خانه را باز میکنم و می روم در خانه شان زنگ میزنم.هیچی بهتر از این نیست که زیر پای ادم زمین باشد.آنهم زمین مشهد عزیزخودمان!

 

 

من اگه جای خدا بودم

 

من اگه جای خدا بودم 

اخرین پیامبر رو صرفا واجد معجزه قرار میدادم و بقیه پیامبران و قدیسین رو از این ویژگی دور میداشتم بعد از برانگیخته شدن اخرین فرستاده

 

یعنی

 

توسل به کسی که اخرین برحق بود صرفا جواب میداد و هیچ ریاضتی رو منتهی نمیکردم به توانایی انجام امور خارق العاده

 

 

 

اینجور حجت تمام بود واقعا👌🌺

هنوز هم که هنوز است...

 

منیژه رضوان-اصلا خاصیت دنیای مجازی همین است که لحظه ای شما را آرام نمی گذارند.تیر اندازی تروریستی در فلان کشور اروپایی با این تعداد کشته و مجروح.بمب  گذاری در مراسمی مذهبی در کشوری آسیایی و کشته شدن تعداد زیادی از مردم در حال عبادت.گروگان گیری توسط گروهی تروریستی در کشور ایکس و شمارش معکوس برای کشته شدن گروگان گرفته شده ها.غرق کشتی حامل پناه جویان در سواحل کشور ایگرگ.

قتل پسربچه ای 8 ساله توسط هم مدرسه ای بزرگترش.آدم ربایانی که پس از دریافت مبلغ درخواستی توسط پدر متواری شدند و دخربچه را هم به قتل رساندند.دوستان صمیمی پسری 19 ساله بعد از بردن هم کلاسیشان به اطراف شهر و حمله به او با ساطور و چاقو او را به آتش کشیدند و از این اتفاقات عکس گرفتند.

خبرهای فوت هنرپیشه ها و خوانندگان مشهور که چند ساعت بعد به زودی تکذیب می شوند.انتشار عکسهای شخصی فلان هنرمند مشهور در فضای مجازی.زلزله،سیل،رانش زمین و...

اما نباید نا امید شد.هنوزهم که هنوز است خبرهای خوب بیش از خبرهای ناخوشایند است.هنوز هم که هنوز است دوستی کلیه اش را به دوستش اهدا می کند.هنوز هم که هنوز است مردی برای نجات جان کودکی که در آب پر از یخ رودخانه افتاده در آب می پرد و جان خود را به خطر می اندازد.هنوز مردمی پیدا میشوند که منزلشان را می فروشند و برای مردمی محروم در فلان روستای کویری آب لوله کشی میکشند.نهایت اینها خیلی بهتر از آدمهای خلافکار می توانند کارهایشان را مخفی کنند تا لو نروند و اجرشان ضایع نشود.گول اخبار را نخورید.هنوز خبرهای خوب خیلی خیلی بیشتر از خبرهای بد است.

 

 

رمز موفقیت

 

منیژه رضوان- اتوبوس سواری مزایای زیادی دارد.

ازهزینه جابه جایی کمتر است و کاهش آلودگی و ترافیک که بگذریم،مسلما فواید دیگری هم بر این قضیه مترتب است.به عنوان مثال بعضی از رانندگان اتوبوسهای شرکت اتوبوسرانی چنان دست به فرمانی دارند که با بالا و پایین فرستادن مسافران در اتوبوس هرجای بدنشان که در رفتگی داشته باشد را خودبخود جا می اندازند.

یادم می آید که در دوران دبیرستانم سوار یکی از اتوبوسها می شدم که تقریبا همیشه یک راننده ثابت آن به تورم میخورد و دست بر قضا اغلب اوقات به واسطه رانندگی او به منزل میرسیدم.آن زمانها خیلی از پیرزنها و زنهای آن خط از دست آن راننده دل خوشی نداشتند اما ما و سایر بچه مدرسه ی ها خیلی از رانندگی طرف خوشمان می امد.یعنی پول بلیت یک واحد را به راننده می پرداختیم و اندازه یک شهر بازی رفتن کیف میکردیم.

مضاف بر اینکه علاوه بر جا انداختن در رفتگی های بدن و بازی و شادی حسن دیگری که ان زمان اتوبوس سواری برای ما بچه دبیرستانی ها داشت تکان خوردن و به کار افتادن مغزِ راکدمان بود. نمی دانم تلقین کرده بودیم یا واقعا همینطور بودیم که هر بار از سر جلسه امتحان به منزل میرفتیم و سوار اتوبوس میشدیم پاسخ همه سوالات امتحانی را که در برگه امتحان بی جواب گذاشته بودیم با یک الی دو سه حرکت اتوبوس یادمان می آمد.طوری شده بود که از خدا آرزو می کردیم که ای کاش همه امتحان ها در اتوبوسِ در حال حرکت برگزار شود.

شما هم امتحان کنید.رمز موفقیت در هر زمینه ای اتوبوس سواری ست.از فراری سواری هیچکس به جایی نرسیده است.

 

غم آخر

 

سعی میکنم در مراسم درگذشت اشخاص به هیچ کدوم از بازمانده ها نگم غم اخرتون باشه

 

چون غم اخر بودن یک درگذشت برای کسی به معنی اینه که نفر بعدی خودش باشه که فوت میکنه تا درگذشت کس دیگه ای رو نبینه!

 

 

راس 5

 

منیژه رضوان- خوش قولی یکی از خصلتهای پسندیده ایست که خوشبختانه در ما مشهدی ها کم موجود نمی باشد.البته چندان هم موجودیتش زیاد نیست اما در هر صورت کاچی به از هیچی ست.

با دوستت قرار می گذاری که برای خرید چند فقره کتاب ادبی و دانشگاهی راس ساعت 5 بعد الظهر در حوالی میدان شریعتی باشید.اگر تو خوش قول باشی واقعا کلاهت پس معرکه است، زیرا طرف نه تنها به احتمال قریب به یقین راس 5 در مکان مورد نظر حضور بهم نمی رسانَد بلکه غیر حوالی ساعت 5 هم احتمال رسیدنش به محلِ قرار چیزی نزدیک به منفی صفر درصد است.یعنی حضرت عالی باید آنجا بنشینید و علاوه بر بلعیدن لیتر لیتر منوکسید کربن و دی اکسید کربن و سرب زیر پایتان علف سبز شود.البته مواردی بوده که تاسبز شدن درخت هم بعضی از دوستانِ بدقول تاخیر داشته اند.

اینست که یکی از راهکارهای افزایش فضای سبز در مشهد و ایضا هر شهری انجام مراسم بدقولی و رویش علف و درخت در زیر پای زودباورانی ست که این گمان باطل را در سر می پرورانند که وقتی که کسی می گوید 5 میدان شریعتی خواهد بود منظورش اینست که 5 آنجاست.در حالیکه آنچه از جمله من ساعت 5 در فلان نقطه شهر هستم افاده می شود اینست که من ساعت 5 عصر هر نقطه ای از شهر ممکن است باشم بجز میدان شریعتی!

از بنده به شما نصیحت. هر وقت کسی گفت راس ساعتی در مکانی حضور دارد شما عدد مورد نظر را با 2 جمع کنید و بعد مثبت- منفی 1 کنید .به این ترتیب محدوده زمانی احتمال حضور فرد در آن مکان به دست می آید.

یعنی: 5 +2 = 7 سپس 7 بعلاوه و منهای 1 میشود : 6و 8.احتمال حضور فردی که میگوید من 5 فلان جا هستم از 6 تا 8 شب است!دیگر خود دانید.

 

 

ماشین های شاسی خیلی بلند

 

منیژه رضوان-برای شرکت در جلسه ای به یکی از محله های بالای شهر مشهد رفتم.

ویژگی محله های پولدار نشین همین است که پرنده در ان پر نمی زند. سکوت این محله ها حکایت از آن میکند که مردم پولدار یا کاری ندارند و در منزل هستند یا کاری دارند و صبح زود توسط ماشین شاسی خیلی بلند به محل کار رفته اند و اصولا کسی بدون ماشین در کوچه ها تردد نمی کند و یا می توان این طور تصور کرد که خیلی از مردم محله های بالای شهر خارج از کشور در حال گذراندن تعطیلات هستند.تعطیلات ادمهای پولدار با ما مردم عادی اینست که ما برای تعیین روز تعطیل به تقویم مراجعه می کنیم ولی پولدارها هر روز را که اراده کنند تعطیل میکنند و می توانند به جزایر قناری یا بلبل یا طوطی سفر کنند.

از خلوتی کوچه ها که بگذریم نوبت به منازل می رسد.حیاط هایی بزرگ و خانه هایی محکم و استوار و مجلل که اصلا از دیدن انها سیر نمی شوی.یعنی هی تنوع نما دارند هی گل و گیاه از پنجره ها به بیرون ریخته و هی نماهای عجیب و غریب باعث میشود انسان مثل اینکه در یک موزه حرکت میکند از دیدن ظاهر متنوع و بکر منازل لذت ببرد.

از آن طرف گربه هایی هم بعضا در کوچه و خیابانهای بالای شهر رویت میشوند چاق و قدرتمند.اصلا که از ادم نمی ترسند بماند اگر پیشت شان کنی یک نگه گربه پولدار اندر انسان به ادم می اندازند که یعنی تو که بچه این محل نیستی چی میگی دیگه جوجه!

 

طناز یا پهناز

 

یکی از معضلات شعر طنز اینه که معمولا افرادی که مضمون یاب نیستن و زبان سستی دارن به شعر طنز رو میارن تا خنده مخاطب سرپوش بذاره به عیوب فاحش کارشون

 

این عده همونایی هستن که وقتی شعر جد میگن معلوم میشه چند مرده حلاجن

 

شعرای طناز موفق همونایی هستن که شعرهای جدیشون هم دست به دست میشه

 

اغلب شاعران بناچار طناز مضمونهاشون اگرچه مخاطب عام که تمایزی بین طنز قوی و سست رو متوجه نمیشن تا حدودی همراه خودشون میکنه اما خاصان وادی شعر رو جلب و جذب نمیکنه

 

مضمونها اغلب همون مضمونهایی هست که به فکر هر کسی بخصوص ایرانیان طناز به راحتی میرسه و اینگونه شاعران تنها زحمت منظوم کردنش رو بر دوش میکشن

و اون پیچش فراست و تیزبینی لازم برای سرودن شعر طنز در کاراشون نیست

 

بگذریم از اینکه اغلب هم مضامینشون طنز نیست و من باب رایج نبودن این مضامین در شعر باعث نشستن لبخند بر لب مخاطب میشن

 

مثلا میگن

وای من پول ندارم داماد بشم چه خاکی تو سرم بریزم؟!

 

(حالا شما فرض کنین این جمله وزن داشته باشه!)

 

بعد مردم میخندن

واقعا شما دیدین تا حالا کسی بگه من پول ندارم داماد بشم و دوستاش بگن هه هه چه با نمک! پول نداری داماد بشی؟!

 

یا موضوع خنک تکراری و دست فرسود گرونی رو بی هیچ ابتکاری توی کاراشون میارن

 

باز بخاطر غریب بودن اوردن مضمون گرون بودن پیاز در شعر ادم لبخندش میگیره!

 

اما واقعا گرون شدن پیاز طنزه؟!

 

من که ندیدم کسی بگه توی این مملکت گرونی بیداد میکنه مردم خندشون بگیره

 

اما اگر کسی بگه جنس خوب گرونه

چقد خوبه که توی این کشور اینقد جنس گرون هست

 

 حالا فوت هنری و رندی زده شده به کار!!

 

والسلام

 

🌺

این دخترا

 

 

لامصب این دخترا عجیب موجوداتی هستن

منکه هنوز دقیق نشناختمشون

همیشه یه چیزایی برای هم تعریف میکنن که باید خیلی جالب باشه ولی واسه من هیچ وقت تا حالا تعریف نکردن

 

مثلا یه بار که برای شنیدن شعرخوانی دوستان رفتیم ارامگاه فردوسی خانوم ف با خانوم میم کنار هم نشسته بودن

اول همه با هم حرف میزدیم اما کم کم اون دوتا شروع کردن باهم حرف زدن بعدش هم حرفاشون پچ پچ شد

بعد حین حرف زدن دستای همو میگرفتن میفشردن اخر سر هم دست میذاشتن روی شونه هم و یهو میپریدن بغل هم

 

همین مطلبی که دخترا برای هم تعریف میکنن از اونجا که دست میذارن روی شونه هم تا اونجا که می پرن بغل همش رو دلم میخواد بدونم چیه و چی بهم میگن!

 

لعنتی ها !

عمری توی این دنیا زندگی کردم نه مردا رو درست شناختم نه زنها رو!

 

مخصوصا زنها رو!!

 

🤔

خانه های ویلایی در گذر زمان

 

منیژه رضوان- پیش از اینها به منزلی رویایی در میان یک باغ پر از گُل و گیاه خانه ویلایی اطلاق می شد.خانه ای با پنجره های عریض رو به مناظر طبیعی طبیعت که روح را جلا و جسم را شفا میداد.

 مدتها گذشت و گذشت تا اینکه جمعیت فزونی گرفت و منازل کوچکتر و کوچکتر شدند.پنجره های عریض دریچه شدند و باغها در جاده و خیابان ها افتادند و مساحت خود را از دست دادند. تا انجا که خانه ای که چهار طرفش یک حیاط بزرگ بود را خانه ویلایی نامیدند.مستحضر هستید که یکی از راحت ترین کارهای جهان همین نامیدن و یا تغییر نام اشیا و اماکن و شخصیتهاست و ایضا خلیج هاست!بگذریم!شاید هم نباید بگذریم!

اما جمعیت باز هم رو به فزونی گذاشت و منازل همچنان رو به کاهش مساحت. تا انجا که امروزه روز هر خانه ای که حیاطی داشته باشد را خانه ویلایی می نامند. ایضا مشاهده شده حتی یک منزل با یک حیاط خلوت کوچک در جلویش نیز مظلومانه و محجوبانه و ناچارانه! بار واژه ویلایی را با شرمندگی تمام به دوش می کشد.

دور نمی بینم آن روزی را که منازلی که صرفا پنجره یا پنجره هایی  رو به فضای ازاد داشته باشند را منزل ویلایی بنامند. البته در آینده ای که انرا خوشبختانه  کمی دور می بینم منازلی که حفره یا روزنه ای حداکثر به ابعاد یک یا دو سانت در دیوار به سوی فضای آزاد داشته باشند طوری که خانه از طریق ان بتواند اکسیژن گیری کند منزل ویلایی نامیده خواهد شد.

 

 

موشک پرانی سیاسی

 

منیژه رضوان-فرض بفرمایید که بخواهیم روستایی را که متعلق به یکی از شهرستانهای استان خراسان رضوی بوده را از یکی دیگر از شهرستانهای همین استان پس بگیریم مسلما در چنین مطالبه ای پرتاب پایه میکروفون کفایت می کند.اما اگر بخواهیم که همان روستا را از یک استان دیگر پس بگیریم نمی توان به پرتاب خود پایه میکروفون بسنده کرد بلکه علاوه بر پایه میکروفون خود میکروفون هم باید ضمیمه پایه اش شود تا بتوان روستایی را استان به استان کرد!

اما مستحضر هستید که مطالبات کشوری نمایندگان مجلس و اصلا سیاستمداران گاها به جابه جایی یک روستا محدود نمی شود.بلکه چه بسا انتقال یک شهرستان از یک استان به استان دیگر مورد مطالبه باشد و حتی ممکن است استانی کلا مدعی شود که استانی متعلق به استان دیگر است.همچنان که استان خراسان خودمان پیش از اینها انقدر بزرگ بوده که می تواند مدعی استانهای دیگر و حتی شهرهای کشورهای همسایه شود.اینجاست که من حیث المجموع بجز پرتاب تریبون هیچ راهکار دیگری برای مطالبه گران وجود نخواهد داشت.

اینرا گفتم که اگر روزی در مجلس دیدید که نمایندگان محترم دارند به سمت هم وسیله ای پرتاب میکنند، هول نشوید. بلکه بدانید و اگاه باشید که انها دارند مطالبات مردم تحت پوشش حوزه (حوضه؟)نمایندگی شان را به طور کاملا شفاف از هم مطالبه میکنند.فقط نمی دانم که اگر نماینده ای به سوی نماینده دیگر موشک پرتاب کند چه مطالبه ای ممکن است از نماینده مقابل داشته باشد؟!آخر همه چیز که زمین نیست خود آسمانِ بالای سر هر شهرستان هم مالکیت خاص خودش را دارد.لابد یک سری مطالبات هوایی را باید با موشک پرانی طلبید!

 

تاس کبابی به نام راگو

 

منیژه رضوان-آقا! همین راگو دیگر چه بود؟! چه کلاهی سرم رفت!

موضوع از این قرار بود که چند روز پیش در منوی غذاهای دانشگاهمان با واژه <<راگو>> روبه رو شدم.با خودم گفتم تجربه خوردن غذای خارجیگینی هم برای خودش تجربه مفیدی می تواند باشد.ما هم یک راگو بزنیم که راگو نخورده از دنیا نرویم.بلکه بخاطر همین راگو نخوردن است که چپ و راست هی در دانشگاه مشروط می شوم.

 لذا یک وعده راگو برای ناهارِ دیروز ذخیره کردم. در ذهنم راگو می بایست یک تیکه بیفتک باشد با دورچین بسیار متنوع و رنگارنگ و یک گیلاس... ببخشید یک بطری نوشابه گازدار کنارش! با خودم گفتم لابد راگو بخورم کمی هم چشمهایم آبی خواهد شد.حالا ابی نشود دیگر قهوه ای متمایل به آبی که خواهد شد!

دیروز زودتر از موعد رفتم داخل سلف سرویس دانشگاه که راگو بخورم.آقا چشمتان روز بد نبیند وقتی که مسوول سرو غذا ، غذا را کشید دیدم که راگو چیزی نیست جز همان تاس کباب خودمان که کمی کمتر از حد معمول که عادت ما ایرانی هاست غذا را در بشقاب ریخته بودند که یک فرقی با تاس کباب ایرانی خودمان پیدا کند . از مخلفات رنگارنگ ان طوری که در تصاویر تبلیغ غذاها هست هم خبری نبود.حتی دریغ از یک بطری نوشابه گازدار.

آقا! اصلا که راگو به خوشمزگی تاس کباب خودمان نبود که بماند، گیلاس که استغفرا... نوشابه گازدار نبود که بماند،حجم غذا کم بود و سیر نشدم که بماند...چشمهایم هم ابی نشد.

تا من باشم که دیگر با شنیدن یک کلمه یا اسم خارجیگینیی جوگیر شوم.