حرفهای مامان
گفتی خیال و من به خیا،بان رسیده ام
گفتی بیا و من به بیا،بان رسیده ام
از روستایمان تو به مشهد نیامدی
من از همان مسیر به تهران رسیده ام
یک واحه عشق رد شد و از جاده شمال
در زیر دوش خانه به باران رسیده ام
فرمان ایست داد و به دنبال یک پدال
گشتم هزار بار و به فرمان رسیده ام
اینها مسافران غم بین راهی اند
یعنی کنار جاده به مهمان رسیده ام
سرویس مسجدی که در آن سوی جاده است...
من بارها در آن به مسلمان رسیده ام
حالا که پمپ های تو بنزین نمی دهند
در گردنه به وادی حیران رسیده ام
گفتی به من، نمی رسی اصلا به شهر عشق
حالا به حرفهای تو مامان! رسیده ام
#ایوا
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۸/۱۳ ساعت 11:37 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"