منیژه رضوان – مشکل ویزای مریم هم حل شد.نمی توانم بگویم که چه حالی داشتم.حسادت؟غبطه؟آرزو؟شکایت؟گلایه؟حتی راضیه هم که اهل پیاده راه رفتن نبود تصمیمش را گرفته بود و با همه دوستان و اشنایان خداحافظی کرده بود و حلالیت خواسته بود.به راضیه گفتم واقعا می توانی مسیر به این طولانی را پیاده بروی؟میدانم چرا این سوال را ازش پرسیدم.شاید واقعا میخواستم  کاری کنم که حداقل یکی از بچه ها  و دوستانم کنارم بماند تا احساس از قافله جا ماندنم را با او تقسیم کنم و تنهایی این بار را به دوش نکشم.اما راضیه هم مطمین بود که عازم است.فاطمه که پدرش کمی برای این سفر سخت گیری کرده بود و اجازه نمی داد دخترش به این راحتی ازش دور شود وقتی که از امنیت و شرایط  کاروان دانشجویی مطمین شده بود به او اجازه داده بود که او هم به جمع پیادگان زایران اربعین بپیوندد.

بقیه بچه ها همه شان شرایط شان جور شده بود.هرکسی که قرار بود برود رفتنی شده بود.آنها هم که مانده بودند حسرت به دل که نبودند، بلکه سال گذشته یا سالهای قبل این سفر را رفته بودند.تنها کسی که هیچ وقت به کربلا نرفته بود من بودم و بین بچه ها تنها کسی که دلش میخواست امسال برای بار اول به زیارت برود و نمی توانست کسی نبود بجز من.از بس که به همه التماس دعا گفته بودم شرمنده بودم.پس کی نوبت من می شد که دیگران بهم التماس دعا بگویند؟!

دیروز با کوله باری از اشک رفتم حرم که از امام رضا بپرسم که کی حال مادرم خوب میشود که بتوانم او را تنها بگذارم و من هم با کاروانهای پیاده راهی کربلا بشوم؟توی رواق دارالهدایه بودم که کتابچه ای توجهم را به خود جلب کرد.کتاب تصاویر کاروانهای پیاده عازم کربلا بود که در طول جاده راه میرفتند.با عکسها همقدم شدم.از جاده ها گذشتم.از روستاییان سیب و از میزبانان کنار جاده پیاله های آش گرفتم و با کشاورزانی که در مزارع کنار جاده به زایران التماس دعا میگفتند اشک ریختم و برایشان دست تکان دادم و در آخر سفر وارد کربلا شدم. و  چند قدمی نرفتم که با ضریح شش گوشه روبه رو شدم ، به روی ضریح دست کشیدم ،باور نمی کنید! حتی دستم به ضریح امام حسین(ع) رسید. کتابچه را که بستم پشت جلدش نوشته بود:

زیارت قبول!