منیژه رضوان – هرچیز که خوار آید یک روز به کار آید الان همان روز است.یک کلاس داریم که استادش خیلی خیلی سخت گیر است و دانشجویش اگر در کوما هم فرو رفته باشد باید همانجور افقی در کلاس درس حاضر شود.خب از آن طرف دانشجو جماعت کلی برنامه دارد برای خودش و در حاشیه انها باید در کلاس درس نیز حاضر شود.
وقتی هم که یکی از کلاسهای تفریحی دانشجویی با کلاس درسش تداخل داشته باشد،ناچار است برای ورود به کلاس در نیمه های تدریس تدبیری بیندیشد.
خاطرتان هست که چند وقت پیش پارچه ای اختراع شده بود که هرفردی به راحتی میتوانست پشت ان قایم شود و نامریی شود؟
فکرش را بکنید راحت درِ کلاس را باز میکنید و میروید سرجایتان مینشینید و استاد هم که گمان میکند باد زده در کلاس را باز کرده میرود در را می بندد.حتی میتوان آنرا در کلاس روی خود انداخت و خوابید.موقع امتحان هم یک توک پا ادم میتواند با پارچه کذایی از جایش بلند شود وبرود برگه دوستش را نگاهی بیندازد و برود سر جایش بنشیند.
بعد از ازدواج هم با استفاده از این پارچه ها کلی میتوان مانور داد.مثلا آقایان به راحتی میتوانند پشت آن پنهان شوند و در ساعتهای ورود و خروج ممنوع از منزل خارج شوند.ایضا شاید بتوان از چشم نکیر و منکر با مساعدت همین پارچه ها پنهان شد.فقط یک مشکل وجود دارد و ان اینکه خود همین پارچه را کجا و چه جوری باید پنهان کرد که لو نرود؟
درضمن الان فکر میکنید عنوان یا تیتر همین نوشته چگونه نامریی شده؟خداوکیلی مگر میشود ستونی در روزنامه ای چاپ شود و تیتر نداشته باشد؟!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"