بکا
لعنتی!
برای اربعین توی یک روضه بودم با رویکرد متفاوت که توش شعرخوانی بود
نوبت من که شد نمیدونم چی شد که یه چیزی رفت توی چشم چپم و هی اشک اومد هی اشک اومد از چشمم
خیلی صحنه شده بود
من شعر میخوندم
مردم گریه میکردن
خودمم گریه میکردم
البته یک چشمی!
😳😉
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۸/۲۲ ساعت 8:43 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"