تیر محکم رها شد از چله

بچه از تشنگی کمی نالید

 

تیز چون شعله از هوا رد شد

دست باباش را گرفت و کشید

 

از میان سپاهیان که گذشت

شست باباش را دوباره مکید

 

ردی از برق در هوا جاماند

بچه بی حال یک کمی خندید

 

راست برحلق گل فرو آمد

خنده آن وقت بر لبش خشکید

 

خون زد از حلق غنچه فواره

قطره ای هم ولی از آن نچکید

 

#ایوا