تیر و بچه
تیر محکم رها شد از چله
بچه از تشنگی کمی نالید
تیز چون شعله از هوا رد شد
دست باباش را گرفت و کشید
از میان سپاهیان که گذشت
شست باباش را دوباره مکید
ردی از برق در هوا جاماند
بچه بی حال یک کمی خندید
راست برحلق گل فرو آمد
خنده آن وقت بر لبش خشکید
خون زد از حلق غنچه فواره
قطره ای هم ولی از آن نچکید
#ایوا
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۸/۰۶ ساعت 11:57 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"