فرق ...

 

ديشب در سالن همايش هاي آستان قدس رضوي به طور اتفاقي با آقاي سيد محمد مهدي شفيعي برخورد كردم و راجع به درمانگاه امام حسين(ع) و درمانگاهها و بيمارستانهاي مشابه (كه زير نظر سپاه هستن) در كشور كه به شرط پوشيدن چادر بيمار رو ويزيت ميكنن صحبت كردم.ايشون معتقد بودن كار اينجور  مراكز درست نيست و البته كار من هم كه قصد دارم متقابلا سپاهي ها و روحانيون  رو به عنوان يك پزشك ويزيت نكنم درست نيست. در آخر به ايشون گفتم: براي من چيكار ميكنين؟! و ايشون خنديدن و گفتن: اگر رييس سپاه شدم براتون پيگيري ميكنم!! آخه من الان چه كاري از دستم برمياد؟! 

بعد كه از ايشون جدا شدم با خودم گفتم: همين آقاي شفيعي آيا براي يمن، براي غزه، براي 9 دي و خيلي اتفاقات مشابه مگه شعر نداره؟ مگر صحبت و اطلاع رسوني نمي كنه كه مردم بر عليه  ظلمي كه اتفاق ميفته آگاه بشن؟! مگر خونش به جوش نمياد و غصه نميخوره و رگ گردنش برانگيخته نميشه؟! آيا صبر ميكنه كه مقام مهمي به دست بياره تا رگ گردنش برانگيخته بشه يا در همون موقعيتي كه هست هرچه از دستش بر بياد زبوني و عملي انجام ميده؟!پس چرا در حالي كه ميدونه و قبول داره اين حركت سپاه ظلمه چرا از همون اقداماتي كه براي مسايل مشابه انجام ميده براي من انجام نميده؟! آخه اينا با هم چه فرقي ميكنن؟! 

شعري زيبا از محمد مهدي شفيعي  كه در ديدار با آقا خوند:

کوه باشی، سیل یا باران ... چه فرقی می‎‌‌کند؟
سرو باشی، باد یا توفان ... چه فرقی می‎‌‌کند؟

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمانِ شام یا ایران چه فرقی می‎‌‌کند؟

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصرِ الزهرا و آبادان چه فرقی می‌‎‌کند؟

مرز ما عشق است، هرجا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌‎‌کند؟

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌‎‌کند؟

شعله در شعله تن ققنوس می‎سوزد ولی
لحظۀ آغاز با پایان چه فرقی می‌‏‎‎کند؟ 

 

شعري از من كه در جواب ايشون گفتم:  

*

 

فرق كشور باز شد؛ اما چه فرقي مي كند؟!

فرق يك كشور در اين دنيا چه فرقي ميكند؟!

 

شعر تنها مشت كوبيدن به آمريكا كه نيست

ظلم در ايران و آمريكا چه فرقي ميكند؟!

 

شادماني توي مشهد ناگهان ممنوع شد

حصر مشهد يا كه الزهرا چه فرقي مي كند؟!

 

اين سپاهيها برادرهاي ما را مي كشند

پس بگو ساواك با اينها چه فرقي مي كند؟!

 

چادري اينجا سپيد و هست بي چادر سياه

رنگ با چادرپرستي ها چه فرقي ميكند؟!

 

پيش از اينها مومن و كافر به كلي فرق داشت

مومن و كافر ولي حالا چه فرقي ميكند؟!

 

هست پايينش كثيف و هست بالايش خراب

هي برو پايين بيا بالا چه فرقي ميكند؟!

 

او به كابل مي كشد لشگر،ولی ما به يمن

او اوباما بود پس با ما چه فرقي ميكند؟!

 

ظلم در شام و حلب را بر نمي تابي ولي

ظلم در اينجا و در آنجا چه فرقي ميكند؟!

 

باش تا روزي رييس كشور ايران شوي

تو شوي يا بنده يا آقا، چه فرقي ميكند؟! 

 

 

 

*

سپاه بدجنس

 

دو روزه که هیچ پیامکی نمیتونم ارسال کنم و سیم کارتم رو توی هر گوشیی که میذارم خطا میده ارسال پیامکش.حتی روشن کردنش با پیام خطا همراه بود..خیلی تعجب کردم.گفتم غلط نکنم.کار سپاهه.نه که این مطالب رو نوشته م توی وبلاگم و شماره ام رو هم بخاطر شکایتی که ازشون کردم دارن،این بلا رو سرم در آوردن.

امتحانی تماس که میگرفتم زنگ میخورد اما ارسال پیامکم رو مسدود کرده بودن. به دفتر پیش خوان که رفتم گفتن خطت درسته. اگه توی گوشی دیگه ای هم ارسال پیامکت ممکن نیست باید تعویض کارت کنی.امروز که یک تماس گرفتم گوشیم یک گرومپ کوچیکی کرد  و گفت موجودی شما برای برقراری تماس کافی نیست.

خطم رو شارژ کردم همه چی درست شد!!!

بر خلاف همیشه اینبار بهم اخطار کاهش موجودی به 400 تومن نیومده بود و بخاطر همین این اشتباه پیش اومد.

کسی چه میدونه شاید همین که اون اخطار نیومده کار سپاه باشه!!! سابقه نداشته که تا حالا!!

 

 

 

 

طبقه وسط

شاد بودن را بايد از بچه ها آموخت آنها تنها گروه سني اي از جامعه هستند كه به اين قضيه اشراف نا آگاهانه اي دارند.

مردم معمولا وقتي كه از جلوي گالري هاي لوكس شهر رد ميشوند علي رغم لذت بردن از ظاهر ماشينها غمي ناپيدا در وجودشان رخنه ميكند كه پس من چه؟! اما به كرات شيرخوارني را بغل پدر مادرشان ميبيني كه زماني كه چشمشان به يك مازراتي نو كه در يك نمايشگاه ماشين برق ميزند مي افتد لبخند نمكيني ميزنند و مي گويند: دَ دَ

براي يك شيرخوار داشتن و نداشتن ماشين مهم نيست بلكه حظ بصري نيز براي او نعمتي است كه با لبخند زدن شكر آن را بجا مي آورد..نمي بينيد وقتي كه در خيابان خوراكي ميخوريد بچه اي كه از كنار شما رد ميشود دستش را درا زميكند و ميگويد:بَه بَه؟! براي شيرخوار انچه دست شماست و انچه مال خودش هست يكسان اند.البته كودكان متقابلا اگر  النگوي طلايشان را هم بخواهيد بي ريا آنرا در اختيار شما قرار ميدهند.

خوش بودن يعني همين.در نظر نگرفتن مالكيت هاي موقت دنيوي و وابستگي هاي خويشاوندي و عاطفي كه به كوچكترين بيماري و حادثه قابل گسستن هستند.سالمندان هم تقريبا چنين وضعيتي دارند.به انتهاي زندگي كه ميرسي برايت چندان مهم نيست سوار پرايد هستي يا مازراتي بلكه ميخواهي زودتر به خانه برسي و استراحت كني.

به نظر مي آيد مشكل دنياپرستي بيشتر گريبانگير جوانان و ميانسالان است كه از دو سر طيف زندگي دورند و آن وسطها مرزهاي آغاز و پايان زندگي را نمي بينند يا نمي خواهند ببينند.

پايه تخت كجاست؟!

در خيابانهاي مشهد كه تردد مي كني بر خيلي از بيلبوردها نوشته است مشهد پايتخت جهان اسلام شد،يا هست يا خواهد شد،يا يك چيزي در همين مايه ها.

يك دوست تهراني دارم كه خيلي تريپ پايتخت نشيني از خود بروز ميدهد.بنده هم گاه و بيگاه دودكش ذهنش را گِل ميگيرم كه از دود غرور به سرفه بيفتد و كمي آرام بگيرد.مثلا ديروز كه تماس گرفت گفتم:خبر داري كه مشهد پايتخت جهان اسلام شده؟و منتظر جوابش نشدم و گفتم: خيلي زيباست كه جهان اسلام يك پارچه باشد و وقتي كه در مسابقات جهاني از يكي مي پرسند پايتخت جهان اسلام كجاست بگويد مشهد!

دوستم هم گفت: اين مساله موقتيست و مثل دكتراي افتخاري ميماند. باز چند سال ديگر يك شهر ديگر پايتخت جهان اسلام ميشود.كماكان تهران پايتخت ايران است و هر كشور اسلامي يك پايتخت مجزا براي خودش دارد.كشور كه نميتواند دو پايتخت داشته باشد!

البته قبول دارم كه پايتخت جهان اسلام بودن كمي انتزاعي و كلي ست.اما همين مقام انتزاعي هم بايد درخور يك  شهر باشد كه به وي اعطا شود يا نه؟مگر هر كسي كه از جلوي دانشگاه رد شد يقه اش را ميگيرند و به او دكتراي افتخاري ميدهند؟!اصلا اگر آغا محمد خان قاجار نبود كه تهران را پايتخت ايران اعلام كند هنوز كه هنوز است شيراز پايتخت ايران بود.يا اگر سلسله افشاريان سقوط نميكردند كه همين مشهد خودمان هنوز كه هنوز بود پايتخت بود.

من كه ميگويم مشهد پايتخت جهان اسلام است و ايران هم يك كشور اسلامي ست پس نتيجه ميگيريم مشهد پايتخت ايران است.حالا تهران هم ميتواند براي خودش آن گوشه ها پايتخت باشد،خيلي هم ناراحت است ميتواند نباشد!

غذاي حضرت

 

ديشب كه در سالن  همايشهاي آستان قدس رضوي مهمون بوديم؛ بعد از پايان جلسه بهمون  ژتون غذاي حضرت رو دادن. منم غذا رو نخوردم و مثل چند دفعه قبل بردمش براي مامانم. اما بهش گفتم: 

مردم يه تيكه نون از امام رضا(ع) ميخورن شفا ميگيرن.تو پرس پرس غذاي حضرت رو ميخوري و شفا نميگيري! فقط چاق تر ميشي! 

 

بحث، بحث و بحث

 

الان از صبح اومدم كتابخونه و دارم با بچه ها سر جا بحث ميكنم.بچه ها بهم ديگه مي سپرن كه براي هم جا بگيرن و وقتي كه يكي صبح زود مياد كتابخونه با اينكه صبح زود اومده جاي خوب پيدا نميشه براش و بحث شروع ميشه كه البته حق هم داره.

من به شدت با اينكار مخالفم اما وقتي كه ديگران اين كار رو انجام ميدن اعتراض نميكنم.سرم به كار خودمه و از بحث و جنجال گريزونم.خودم صبح زود ميام و ميرم سر جام ميشينم.چند روز پيش يكي گفت ميشه براي منو دوستم جا بگيري؟! روم نشد بگم نه و چند بار جا گرفتم و الان بحث شروع شده. مدام بايد با دخترا واستم و بگم كه كي چي گفت و ... 

يادمه بخشهاي بيمارستان امام رضا(ع) رو هم كه پاس ميكرديم هر صبح بچه ها توقع داشتن براشون حضوري بزنم. يكي كه دوس صميميم بود هميشه خونه خواب بود.يكي كه اتفاقا خانواده شهيد هم بود كله سحر توي بيمارستان بود اما دوست داشت بره پيش يك اقاي دكتر و سر كلاس نياد و حداقل  يك نفر هم از بچه ها به طور روتين غيبت داشت. 

يادمه يكبار دوران دبيرستان بخاطرهمين كارها به شدت توبيخ شدم. اما بچه ها چون همه در هر صورت چند غيبت رو دارن از كلاسها و تمايل به حضوري زدن توسط ديگران دارن و دلشون ميخواد صبح بخوابن و جاشون در كتابخونه رزرو بشه مواقعي كه اينكار رو نميكردم خيلي بد بهم نگاه ميكردن و پچ پچ ميكردن.فقط تصور كنين يك كلاس 70 نفري با  آدم بد بشن!منم هميشه نفر اولي بودم كه به دانشگاه و كتابخونه ميومدم و ميام.منظم و سر وقت و بدون حتي يك غيبت .اين بود كه توقع ها ازم بالا بود.

یادمه یه بار دیگه مریض یکی از بچه ها بدحال شده بود و اونم هنوز توی بخش نیومده بود طبق معمول گفتن با رضوان تماس بگیرین.منم که تازه صبح بود و به بیمارستان رسیده بودم خودم رو به بخش مورد نظر رسوندم و علی رغم احیا مریض فوت کرد.بعد به بخش خودم که اومدم غیبت خورده بودم.هرچی به منشی میگفتم که من بالای سر مریض دیگه ای بودم بهم میگفت برو حضوریت رو توی همون بخش بزن!به دوستم هم نگفتم که بخاطر انجام کار اون غیبت خوردم دوباره حرف و حرف و حرف پیش میومد.یکی دیگه یه بار اصلا بیمارستان نیومد کل روز رو  و از توی خونه به اصطلاح کشیک اینترنی بیمارستانش رو انجام میداد به وسیله من!!! خلاصه اگر این روزها جواب تلفنها رو نمیدم سابقه بدی از آدمیزادها دارم.

وقتي كه پيغمبر ميگن كه مردم يك جامعه مثل سرنشينان يك كشتي هستن يا با هم به مقصد ميرسن يا نه همينه. حتي اگر اعتقاد به جا گرفتن و حضوري زدن براي ديگران نداشته باشي بايد اينكار رو انجام بدي یا اگر انجام ندی خریدار چپ چپ نگاه کردن دوستات باشی یا مثل اونا تو هم دیر به دانشگاه و محل کارت بری تا کسی ازت توقعی نداشته باشه.راه چهارمی وجود نداره.

چقدر غم انگيزه. 

 

 

شهيد احمدي روشن و خلعتبري

 

مدتي هست كه از ماجراي خلعتبري وزير خارجه شاه مطلع شدم. هر چي سرچ ميكنم توي گوگل نوشته كه خلعتبري بخاطر قرارداد 1957 و تلاش براي تاسيس نيروگاه اتمي خاين شناخته و اعدام نشده. بلكه بخاطر خيانت به ملت و... اعدام شده و در ثاني عده معدودي اونو به تلاش هسته اي محكوم كردن نه سران انقلاب و  هنوز پايه هاي انقلاب و خط مشي هاش هم ريخته نشده بوده. 

چون فيلترشكن ندارم نميتونم نظرات مخالف رو بخونم ولي معمولا حق رو در اينجور موارد به سايتهايي كه فيلتر شدن ميدم.چون اگر چيزي نباشه كه چرا اون سايتها فيلتر بشن؟! خود توضيحات بالا هم مشكوكه.دوباره با دقت بخونينش.

اگر اينجور بوده كه خيلي در حقش نامردي شده.اينجور كه در مقايسه با شهيد احمدي روشن يك جام و دو برجام ميشه. عينهو يك بام و دو هوا! 

 

من چیزی را میدانم که شما نمی دانید

 

یک زمین بین کهکشونا بود 
زد و از آسمون زمین افتاد
کرد با چیز محکمی برخورد
روی صحرا و کوه، چین افتاد

***
سبزه زد از دل زمین بیرون
پر شد عطر هوا از اکسیژن
نور خورشید زد به سد اوزون
نسخه برداشت زندگی از ژن
***
آهو و شیر و بره و خرگوش
غنچه و برگ و شنبلیله و گل
آدم و یک دو بچه و حوا
اردک و کبک و تیهو و بلبل
***
کم کم اما زیاد شد آدم
تا به اون حد که سرشماری شد
مرگها قبلا انفجاری بود
مرگها کم کم انتحاری شد
***
کهکشونا نگاه میکردن
با تعجب به نقطه هرگز
اون زمینی که سبز و آبی بود
شده حالا یه لکه قرمز
***
کهکشونا هنوز می چرخن
در فضایی که .‌.. برق و بادی نیست
توو سیا چاله هاش هم که بری
هیچ چیزیش غیر عادی نیست
***
خوب نیگاه کن به آسمون و ببین
کهکشون از حیات محرومه
غم و شادی کجاست؟ روی زمین
زندگی در فضا چه آرومه 

 


تحقير

 

يكي از دوستام بود كه همه ش به من ميگفت: چقدر بزرگش ميكني! حالا درمانگاه امام حسين(ع) تو رو بخاطر اينكه حاضر نشدي چادر بپوشي راهت نداده داخل و درمانت نكرده خب مي رفتي يه يه درمانگاه ديگه.اينكه مساله مهمي نيست! 

همين دوستم هميشه برگه هاي آزمايشش رو قبل از اينكه به دكترش نشون بدهشون مي اوردشون پيش من به من نشونشون ميداد.يه بار كه اومد خونمون توي اتاقم قبل از اينكه چادرش رو در بياره گفتم: بايد چادرت رو در بياري تا آزمايشاتت رو ببينم. 

 با اينكه هميشه توي اتاق من چادرش رو در مياورد اينبار چادرش رو در نياورد.اين بار بود كه فهميد درتنگا گير آوردن مردم و تحميل پوششي خاص به اونها چقدر تحقير اميزه. 

يعني هميشه بايد توي موقعيت ديگران قرار بگيريم تا بهشون حق بديم؟! نميشه قبل از اينكه در موقعيت بد قرار بگيريم با ديگراني كه قبولشون نداريم و محكومشون ميكنيم همذات پنداري كنيم؟!  

 

عتيقه

 

چند وقت پيش يه روحاني رو توي خيابون گير آوردم (كه بعد فهميدم توي اداره ارشاد مشهد كار ميكنه)و بهش ماجراي درمانگاه امام حسين(ع)  رو گفتم كه بي چادرها رو ويزيت نميكنه.گفت منم يه بار رفتم مطب دكتر ، و دكتر بهم گفت: من آخوندا رو نمي بينم. 

هرچند كار يك نفر با يك نهاد كشوري و انقلابي قابل مقايسه نيست ولي من گفتم: چه خوب!  شمارشو داد بهم و گفت: اين شماره منه. هرچقدر فحش دوست داشتين به اين شماره برام بفرستين. دو بار بهش پيام مودبانه دادم جواب نداد! 

 ميگم نكنه اطلاعاتي بود؟! اگه نبوده كه واقعا اين آخوندا عتيقه هستن پس شماره دادنش چه معنايي داشت؟! واسه همينه كه آخوندا نه به درد دنيا ميخورن نه آخرت، فقط به درد موزه ميخورن! بيخود نيست ايران رو كشوري كهن ميدونن با اينهمه عتيقه!! 

 

اقتصاد مقاومتي

 

از وقتي كه حرف اقتصاد مقاومتي پيش اومده خدا هم نعمات آسمونيش رو برامون كم كرده كه خوب اقتصاد مقاومتي بلد بشيم! 

مگه مجبوريم كه به كاينات بقبولونيم كه ما براي بدبختي آماده ايم كه اونم خط بگيره؟! 

 

بياييد همه با هم بي ريا برقصيم

 

يكي از دوستام به يه رباعي ديگه م كه اونم ضعيفه و اشاره به ممنوعيت برگزاري كنسرت در مشهد داره معترض شد. 

بهش گفتم يك فيلم از حضرت عيسي(ع) ديدم كه توي عروسي داشت ميرقصيد (طفلي فقط ورجه ورجه ميكرد،زياد چيزي بلد نبود!) علي رغم اعتراض خشكه مقدسها.به نوعي اين پايكوبي شكستن غرور مذهبي بودن حضرت عيسي بود. با اينكه از اعراب بدم مياد اما وقتي كه سران مملكتشون رقص شمشير ميكنن ازشون خوشم مياد.خيلي جرات ميخواد.فكر كنين سران مملكت ما رقص كه نه موقع شعار دادن مثل يك فرد عادي دستاشون رو گره كنن و بالا بيارن! عمرا! تريپ وقار آوردن هم معضل مومنين و مومنات هست و رهايي از اين غرور كار هر كسي نيست.گاهي در ارتكابِ حتي گناه ريزه كاريهايي هست كه در ثوابي كه در تقابل با اونه اون ريزه كاري لحاظ نشده.

به قول پيامبر: ديدن شرك از حركت مورچه اي سياه بر سنگي سياه در شبي تاريك سخت تره هست. كاش همه مسوولين مملكت مي رقصيدن.اتفاقا رقص در رها كردن انرژي هايي كه در صورت تجمع منجر به عقده افراط گرايي ميشه كم بي تاثير نيست. 

بياييد همه تصور كنيم كه زميني و همسطح هستيم و با هم بي ريا برقصيم! 

 

  

 

به خود گرفتن...

 

يك رباعي دارم كه نه چندان قويه ولي توش ميگه: برو داد بزن ظالم!  هركي به خودش گرفت خودشه! 

علي رغم اينكه هركسي ميتونه معترض اين شعر بشه اعم از دزد و اصلاح طلبا و اصولگراها و اختلاس گرا و گرون فروشها و ... فقط اصولگراها بهش گير ميدن و ميگن چرا شعر ضد انقلابي ميگي!!  

به خودشون گرفتن ها!! 

گوهرشاد

 

تهران به قیام نیمه خردادش

قم هم به دی و قیام بی فریادش*

هر شهر به تاریخ خودش می نازد

مشهد هم به قیام گوهرشادش

 

 

 

 *راهپیمایی 19 دی قم در سکوت برگزار شد.

 

شهر و شهرستان

 

وقتی که یک مشهدی به یک روستایی میگه دهاتی

نباید توقع داشته باشیم که یک تهرانی به یک مشهدی

نگه شهرستانی!

 

 

به تدريج

 

صبح ساعتهاي 4 از خواب بلند شدم كه از امروز عوض بشم، دروغ نگم، گناه نكنم و متقابلا كارايي رو كه بايد بكنم، بكنم. 

لاي قران رو باز كردم و گفتم خدايا من خيلي دوسِت دارم تو هم منو دوست داري؟ اومد كه: ما شما كافران را به عقوبت گارهاي زشتتان ميرسانيم! 

گفتم نشد! كله سحر خدا رو از خواب بيدار كردم هنوز گيج ميزنه! دوباره گفتم:خدا جون؟! من دوسِت دارم تو چي؟! دوست داري من عوض بشم؟! باز اومد كه: شما كافران هرقدر هم كه چي كنيد .... 

گريه ام گرفت!اينبار گفتم:خدا؟؟؟!!! و قرآن رو باز كردم

اول صفحه چيز قابل عرضي نبود تا اينكه وسط صفحه نوشته بود: اينقدر از اين سوالها از ما نپرسيد (يا از قران نپرسيد؟) كه غمگين بشين! ما ايات خودمون رو به تدريج بهتون نازل ميكنيم!! 

قرآن رو بستم گرفتم خوابيدم به تدريج! 

 

نرگس هاي هوشمند

به نظر مي آيد كه فن آوري شيرهاي آب با چشم هاي الكترونيكي  به جهت صرفه جويي در مصرف آب به معرض ظهور رسيده باشند اما چيزي كه هم اكنون از اينگونه شيرها صادر ميشود چيزي نيست بجز هدر دادن بيشتر آب.

از يك طرف بازي با اين شيرهاي پيشرفته موجب جذب رهگذران براي استفاده بيشتر از انها ميشود.يعني گاه ميبينيد كه پدر خانواده هم كه سال به سال دستش را نمي شويد به محض ديدن يك شير با نرگس هاي جادويي دست شستنش ميگيرد و از طرف ديگر چشمهاي شهلا و فوق حساس اين عزيزان به گونه اي عمل ميكنند كه شما ثانيه هاي متمادي كه دستتان را از زير شير برداشته باشيد كماكان همچنان شُر شُر و به قول مادربزرگم قارقار آب از آنها هدر ميرود و كلي طول ميكشد كه اين گونه شيرها بفهمند كه بابا طرف رفته!بي خيال شو!

و بالاخره سومين عامل هدر رفت آب بوسيله اين آهنهاي هوشمند اينست كه كاليبر خروجي آب توسط اين شيرها اصلا متناسب با نياز دستهاي يك آدميزاد نيست.به گونه اي كه دستي كه با آبي به كاليبر2سانت كارش راه مي افتد به محض قرار گرفتن در برابر اين شيرها با كاليبر 15 سانتي خروجي آب روبه رو ميشود كه براي شستن دست يك غول چراغ مناسب تر است.گاه آنقدر شدت و حجم آب خروجي توسط اين شيرها زياد است كه وقتي كه از مصاحبت اينگونه شيرها خلاص ميشوي اگر كسي شما را زيارت كند  فكر ميكند همين چند دقيقه قبل زير باران بوده اي كه لباسهايت آنقدر خيس است!

نتيجه گيري نهايي:

نمي شود همان شيرهاي بي چشم ِ نفهم قديمي جايگزين اين شيرهاي هوشمند شوند؟!

 

آقاي شاعر

ديروز وسط يك شب شعر پيامكي از شماره اي ناشناس  برام اومد كه شما با من چه مشكلي دارين؟! چرا بعضي ها اينجوري منو نگاه ميكنن؟! مگر من پشت سر شما حرفي زدم و ... و در اخر هم نوشت كه واقعا متاسفم! هرچي به پسرو دختراي دور و برم نگاه كردم نفهميدم پيامك مال كيه.

وقتي پرسيدم شما و خودش رو معرفي كرد.ديدم 5 شنبه كه بعد از مدتها به جلسه شعر ارشاد رفته بودم ايشون هم بعد از مدتها اونجا تشريف آورده بودن و كوچكترين حرفي هم بين ما رد و بدل نشد.موندم كه اين اقا چي ميگه در حالي كه من اسمش رو در طول ساليان متمادي كه شب شعر ميام بيشتر از 5 الي 6 بار به زبون نياوردم.نه از سر كدورت بلكه زمينه اي نبوده! مجبور شدم كمي درباره اش بين دوستان تحقيق كنم كه ببينم چطور مردي هست!

با خودم گفتم ما شعرا هم كه ميبينيم مردم تحويلمون نميگيرن و برامون تره شايعه سازي خورد نميكنن خودمون براي خودمون حرف در مياريم!

از چند هفته قبل مدام درگير حواشي جلسات شعرهستم.با اينكه معمولا توي جلسات ميرم اخر ميشينم و حقيقتا تمايلي به شعر خوندن ندارم نه داوري جشنواره اي رو قبول ميكنم(اگر پيشنهاد بشه بهم!) و نه در جشنواره اي شركت ميكنم و نه تصميم به اداره جلسه شعري در مشهد دارم و نه باندبازي و گروه بازي دارم و در حقيقت فقط حضور فيزيكي دارم در جلسات باز هم بايد درگير بحث و حواشي باشم!به دوستام ميگم دوست دارم تنها بيام به جلسات كه طي راه رفتن به سمت منزل هم از شرشون در امان باشم به همه گفتم حتي شوهري كه بايد بياد منو بگيره مال شما من از دنياي شما چيزي نميخوام فقط ميخوام تنها باشم اما باز بحث و درگيري ادامه داره.از در جلسات شعر كه ميرم توو بچه ها ميگن بيا پيش ما بشين و من به صراحت بهشون ميگم از همه تون بدم مياد دلم ميخواد تنها بشينم و ميرم تنها ميشينم و باز هم ....نميدونم كه فقط مشهده كه مثل هميشه چنين پتانسيل درگيري داره يا همه جلسات شعر ايران اينطوره؟چون به هر حال فكر ميكنم شعر يك هنر از رده خارج هست و ديگه ارزش درگيري و بحث رو هم نداره!

البته قبلن ها به محض تموم شدن شعرخواني جلسات راهم رو ميكشيدم و ميرفتم خونه ، تازگيها واميستم و با بچه ها حرف ميزنم و خود اين مطلب كم بي تاثير نيست در دامن زدن به اينجور مسايل. خيلي وقته كه ميخوام ديگه جلسات شعر رو نيام اما هي به تعويقش ميندازم اما اينجور برخوردها مصمم ترم ميكنه كه زودتر انزوا رو شروع كنم.

نميدونم چطور ميشه از شر مردم و حواشي هاي زندگي با اونها در امون موند! 

 وودي آلن جمله جالبي داره:بزرگترين اشتباه زندگيم اين بود كه  فكر ميكردم اگه كار به مردم نداشته باشم اونا هم كار به من ندارن!  

 

شهرت كاذب

  

جمعه قرار بود صبح برم جلسه نقد فيلم نفس در پرديس سينمايي هويزه. ميدون تقي اباد كه از اتوبوس پياده شدم يك دختر خانوم كه توي ايستگاه نشسته بود اومد جلو و  بلافاصله بهم گفت: 

شما خانوم رضوان شاعر نيستين؟! با ذوق گفتم چرا! گفت ميشه شمارتون رو داشته باشم منم شعر ميگم ميخوام نقد كنين.... 

بعد كه پياده به سمت سينما هويزه كه نزديك تقي آباد هست راه افتادم ، يك ماشين كنارم نگه داشت و خيلي مودبانه راننده اش بهم گفت: اگه دارين ميرين سينما؟! برسونمتون؟! جمعه بود و خلوت و به احتمال قريب به يقين  هر كسي كه به سمت سينما ميرفت ، ميرفت سينما! 

با تعجب و خوشحالي از شهرت فراگيرم رفتم جلو و گفتم: مگه شما هم منو ميشناسين؟! خيلي مودبانه گفت: نه! اما اگه افتخار بدين با هم آشنا ميشيم! 

   

محمد كاظم كاظمي

 

پياده آمده بودم، سواره در رفتم! 

 

افراط

شب شعری بودیم درباره ۹دی. اغلب شاعرا حتی اونایی که محلی از اعراب نداشتن چند تا شعر خوندن از شدت ارادت به انقلاب و هیجان . اونقدر که به بعضی ها وقت نرسید شعر بخونن. اینه که افراطی گری هست!

احترام به شرمگاه

 

ديروز جلسه شعرمون متشنج بود و چند نفر هم گروه رو ترك كردن. بعضي ها بلوز قرمز پوشيده بودن براي فوت هاشمي و بعضي ديگه به من تسليت ميگفتن و ميخنديدن و هي بعد از خوندن اشعار از روي مسخره بازي دست ميزدن. 

با خودم گفتم پس چرا من موقع انجام عمل موفقيت آميز مسوولان حكومتي روي نواحي خاك بر سري بدنشون به دوستان اصولگرا تبريك نگفتم؟! 

اما ياد حرف استادم افتادم كه گفت:پا جاي پاي اصولگراها گذاشتن باعث شد نهضت اصلاح طلبها شكست بخوره . ما نبايد مثل اونا باشيم. 

در همين جا به مسوولين حكومتي عرض ميكنم كه هر كدوم كه خواستن ميتونن برن جاهاي بد بد بدنشون رو عمل كنن.ما كه مثل اونا نيستيم! 

 تستيس، پروستات،پنيس،كليتوريس و كلا ناحيه پرينه هر فرد حكومتي مثل خودش مورد احترام بايد باشه. 

 

 

قضاوت

 

وقتي كه به كودكان رها شده اي كه سالها و گاهي چند سال توسط سگها و گرگها در جنگل بزرگ شدن،فكر ميكنم و ميبينم كه بعد از پيداشدن توسط انسانها به هيچ عنوان به زندگي عادي برنميگردن و باز هم دوست دارن زوزه بكشن و هي به جنگل فرار ميكنن و ... 

با خودم ميگم چطور خدا ميخواد درباره بچه هايي كه توي خونواده هاي نامناسب بزرگ شدن قضاوت كنه؟خونواده هايي كه ما حتي 1 لحظه هم اجازه نميديم بچه هامون باهاشون حشر و نشر داشته باشن. 

اين معضل در رابطه با تفاوتهاي خونواده هاي مختلف و اختلاف تربيتي اونها هم صادقه والا ما از خدا تشكر نمي كرديم بخاطر اينكه ما رو شيعه افريده. 

واقعا چطور قراره قضاوت بشه؟! اگر قرار نيست نتايج شگفت آوري در قضاوت الهي ببينيم كه ظلمه و اگر قراره نتايج دور از انتظاري اتفاق بيفته كه زندگي كردن و ديدن نتيجه هاي صوري دنيوي عبث بوده! هان؟! 

 

 

زبان حيوانات

حيوانات مختلف در برابر مهرباني و كمك رساني انسانها به خودشان عكس العملهاي متفاوتي بروز مي دهند.

گربه ها وقتي كه غذايي را از سمت شما دشت ميكنند هنوز گوشت در نيمه راه حلق و مري شان تعيين مسير نكرده به شما نگاه طلبكارانه اي مي اندازند كه  بعدي را هم رد كن بياد و در همين نگاه شك و ترديد هم موج ميزند كه يعني حالا اين گوشتها را به من ميدهي چه قصد شومي پشت كمكت نهفته است؟!

 ولي سگها جور ديگري هستند وقتي كه غذايي كه بهشان ميدهي را ميخورند در عين حال كه برايت دم تكان ميدهند طوري با مهرباني و اعتماد به تو نگاه ميكنند كه انگار با همان لقمه اول سير شده اند و دارند با زبان حق شناسانه اي ميگويند كه اگر كاري داري بگو متقابلا انجام دهم.

يادش بخير همسايه ما يك خروس خيلي بزرگ داشت كه هربار براي او و مرغهايش غذا مي بُرد يك سري كامل توي حياط دنبالش ميكرد و اگر ميتوانست نوكش هم ميزد بعد هم مثل يك پهلوان مي ايستاد تا خانم مرغهايش غذا بخورند و تا انها غذا نميخوردند نمي رفت غذا بخورد.در اين حين اگر به صاحبش هم نگاه ميكرد به زبان بي زباني خروسي طوري نگاه ميكرد كه انگار دارد ميگويد تو اگر تاج نداري من پيش مرغهايم آبرو دارم و طاقت ديدن گرسنگي شان را ندارم چرا دير غذا آوردي؟!

بعضي حيوانات هم هستند كه مثل كوركوديل بايد بگذاريد كه خودشان براي خودشان غذا پيدا كنند چون به گوشتي كه دست شماست و خود شما به چشم غذا نگاه ميكنند و اصلا در نگاهشان قبل و بعد از غذا خوردن تغييري احساس نميشود و هيچ بعيد نيست ضمن قاپيدن گوشت از دست شما  دستتان را تا آرنج  گاز بگيرند.حيوان است ديگر چه ميفهمد؟! لابد خيال ميكند كه انقدر دوستش داريد كه دستتان را جلويش گرفته ايد و ميگوييد:عزيزم بيا بخور! 

 

سیاست

 

نداریم ما ادعای سیاست

سیاسی نشو با دعای سیاست

کند زیر کفشش ترا٬ له

رسد گر به دست تو پای سیاست

همه اهل کفرند پیغمبرانش

بمیرد الهی خدای سیاست

سوال از خودش می کند دهر دلاک

بخارد هم اکنون کجای سیاست

سیاست برای شما کرده کاری

سیاست برای شما٬ ما برای سیاست؟! 

کتش را درآورده و کرده بر تن

ادای عدالت٬ عبای سیاست

شش آباد من هم خراب است مردم

نفس می کشم در هوای سیاست

مگر بر مدار عدالت بچرخد

سیاستمداری سوای سیاست

 

 

 

اعتماد

 

در شیشه ظرف عسل انگشت نکن

در کام کسی که مرگ هم کشت نکن

از شش جهت آماده جنگیدن باش

در آینه حتی به خودت پشت نکن

 

خانم جهان گیری سالیان دور غزلی با مفهوم پشت به آیینه نکن داشت که اکنون بیتش در خاطرم نیست. 

 

 

شهر خاموش

مجتمع ها و منازل مسكوني متعددي در مشهد وجود دارند كه اكثر اوقات سال چراغ هايشان خاموش است.

انگار كه گَرد مرده در اين ساختمانها ريخته باشند.مجتمع مسكونيي كه ما در ان زندگي ميكنيم نيز علي رغم داشتن 3 طبقه كه هر طبقه 4 واحد آپارتمان دارد فقط دو خانوار در آن زندگي ميكنند.ما و يك خانواده در طبقه سوم.البته خود اين مساله محاسن زيادي دارد از جمله سر و صداي كمتر و نظاقت و بهداشت بيشتر اما قرار زندگي شهرنشيني بر اينست كه افراد در كنار هم زندگي كنند و مراعات هم را بكنند والا اگر مردمي در شهري زندگي نكنند و آن شهر تميز باشد كه كوير لوت هم ساكت و تميز است!

بله ميگفتم؛تمام واحدهاي خالي اين جور مجتمع ها فقط در بازه زماني محدودي پذيراي صاحبان شان است.همسايه سمت چپي ما يزديست و تابستانها خودش و احتمالا اقوامش كه به مشهد مي آيند از اپارتمان استفاده ميكنند و همسايه سمت راستيمان يك جراح اصفهاني ست كه فكر كنم بيشتر از 4 روز ساليانه از آپارتمانش استفاده نميكند.خدا ميداند شايد در اغلب شهرهاي كشور چنين آپارتمانهايي داشته باشد.طبقه دوممان كه در كل در تصرف تهراني هاست و خانواده ما به طبقه دوم ميگويند تهران!مثلا من ميگويم امروز با آسانسور اشتباهي رفتم تهران!

اگر قرار باشد همينطور پيش برود كم كم مشهد تبديل ميشود به يك شهر متروكه كه در اوقات خاصي از سال پذيراي توريست و زاير بيشماري ميشود و بعد خالي از سكنه ميشود.شهرهاي متروكه هم بلافاصله به اشغال اجنه و ارواح در مي آيند.همين ديشب كلي از تهران-منظورم طبقه دوممان است-صداي قيژ كشدارِ در مي آمد.چراغهاي تهران هم خاموش بود!

 

هاشمي رفسنجاني

 

من نه آدم انقلابيي هستم نه مذهبي اما هاشمي رفسنجاني رو دوست داشتم.درست مثل موحديني كه ميگن ما وجود خدا رو وجدان ميكنيم و به اثبات فطرتمون مي پذيريمش منم روي يك همچين حسي بهش اعتماد داشتم. 

علاوه بر اين ما قوم و خويشي دوري باهاش داشتيم اما علي رغم اينكه قوم و خويشيمون دور بود مامانم خيلي خيلي  بهش شبيه بود انگار كه دوقلوي همسان بوده باشن.حتي دستاش عين دستاي هاشمي هست.البته مامانم از اين قضيه خيلي ناراحته و مدام اين موضوع رو انكار ميكنه آخه معتقد بود هاشمي خيلي زشت بود! 

خدا رحمتش كنه. 

 

فوبيا

فوبي داشتن به چيزي يكي از بيماريهاي نه چندان شايع و نه چندان نادر در جوامع بشري ست.يعني شما از امري كه به خودي خود در اذهان ديگر افراد جامعه ترس و واهمه اي ايجاد نمي كند بترسيد و اين امر در زندگي روزمره شما اختلال ايجاد كند.

مثلا مادربزرگ اينجانب نسبت به آب چنين حسي را داشت.يعني اگر حوض خانه شان آب ميداشت وقتي كه به آن نگاه ميكرد به پدرم ميگفت: ننه جان! نزديكش كه ميشم همچين ته دلم يك جوري هول ور ميداره،دستت طلا آبش روخالي كن!

فوبي ارتفاع يا سوار هواپيما شدن هم كه دامن گير تعداد زيادي از  ماست.منظورم آنهايي كه وسعشان نميرسد سوار هواپيما شوند و از پرداخت هزينه بليتش مي ترسند نيست بلكه منظورم آنهايي ست كه به راحتي پول بليت را پرداخت ميكنند اما وقتي كه ميروند آن بالا و ميبينند نه پايشان به زمين ميرسد و نه دستشان به آسمانِ خدا هي دسته هاي صندليشان را مي چسبند كه خدايي نكرده يكبار پرت نشوند بيرون و تازه هر وقت هواپيما به چپ كج ميشود سنگينيشان را به سمت راست مي اندازند و بالعكس كه تعادل هواپيما را هم حفظ كنند!يعني يك جورهايي كمك خلبان هم هستند!

از شما ميپرسم آيا چهار مثقال آب داخل تشت ترس دارد؟آيا سوار هواپيما شدن و شيك و مجلسي لم دادن ترسناك تر است يا سوار پرايد شدن با علم به اين موضوع كه هر آن ممكن است با يك پرايد ديگر شاخ به شاخ شويد؟

برادر من!نه آب ترس دارد،نه ارتفاع،نه ازدواج،نه اختلاس و نه گرفتن حقوق هاي نجومي.شما بپر وسط ماجرا،خود راه بگويدت كه چون بايد رفت!

 

دلهاي لنگ

مردي كه هر چهارشنبه براي كبوترهاي حرم دانه مي آورَد،سي سال پيش پسربچه كوچكي بود كه يك كبوتر سياه رنگ داشت اما بچه هاي محل خيلي  كبوترش را مسخره ميكردند.نه بخاطر اينكه كبوترش سياه رنگ بود،نه! بلكه بخاطر اينكه كبوترش مي لنگيد.

از پاهاي نارنجي رنگ كبوتر كه در ميان پرهاي براق سياهش خوش ميدرخشيدند يكي شان تحمل وزن كبوتر را نداشت و اين باعث شده بود كبوتر سياه موقع دانه برچيدن بلنگد و به سرعت وزنش را از روي پاي چپ معلولش به روي پاي راست منتقل كند.

پسربچه هر بار كه به حرم مي آمد و كبوترهاي خوش رنگ و زيبا را ميديد به امام رضا(ع) غبطه ميخورد.در حرم كبوترهايي بودند با رنگهاي زيبا و شاد.يكي شان طوق طلايي داشت و يكي حنايي رنگ بود.يكي يكدست سفيد بود و آن ديگري خال خالي بود و از همه مهم تر همه شان سالم بودند و نمي لنگيدند.

يكي از چهارشنبه هايي كه همراه مادرش به حرم آمده بود فكري كه هفته هاي متمادي ذهنش را درگيركرده بود عملي كرد.كبوتر سياهش را به سمت گنبد گرفت و گفت برو اي كبوتر زشت و مال امام رضا(ع) باش.چند روز بعد پدرش برايش يك كبوتر سفيد سالم خريد.چهارشنبه هاي بعدي كه پسربچه به حرم مي آمد در ايوان طلا كبوتري سياه رنگ و براق را ميديد كه مدام رو به ضريح بغ بغو ميكند و ديگر نمي لنگد.

مردي كه هر چهارشنبه براي كبوترهاي امام رضا دانه مياورَد و در ايوان طلا رو به ضريح مي ايستد هميشه به امام رضا(ع) ميگويد:پاي دلم مي لنگد،كاش من هم مال تو بودم! 

نمره انشا

آن روز هم موضوع انشا يكي از تكراري ترين موضوع هاي انشا بود: در آينده مي خواهيد چكاره شويد؟!

ميدانستم كه بچه ها مثل هميشه شغل هاي تكراري را انتخاب ميكندد: دكتر، مهندس، خلبان و...آنها هم كه ميخواهند معلم شوند يا براي اينكه نمره انشاشان خوب شود اين مطلب را مينويسند يا وقتي كه بزرگ ميشوند و مي فهمند كه معلمها حقوق زيادي نمي گيرند نظرشان تغيير ميكند.

اين بود كه من تصميم گرفتم انشا متفاوتي بنويسم حتي اگر نمره ام كم شود.درست مثل اينكه كسي بخواهد معلم شود هرچند كه حقوقش كم باشد و اينطور نوشتم:

به نام خدا

من هم دوست دارم كه دكتر شوم چون مردم به دكترها احترام ميگذارند.آنها حقوق زيادي ميگيرند و خانه و ماشينشان خيلي قشتگ است و تازه وقتي كه مردم را خوب ميكنند مردم خيلي خوشحال ميشوند و از آنها تشكر ميكنند.اما معلوم نيست كه من وقتي كه بزرگ شدم بتوانم دكتر شوم.شايد معلم شدم،شايد اصلا دامپزشك شدم.اصلا هم خنده دار نيست يكدفعه ديديد كه عروس شدم و خانه دار شدم.

اينرا كه گفتم بچه ها همه خنديدند!

بعد ادامه دادم: بعضي وقتها هم فكر ميكنم بد نيست كه رييس جمهور شوم و وقتي كه پول حقوق مردم را بينشان تقسيم ميكنم يك كم از حقوق پزشكها بردارم و به حقوق معلمها زياد كنم .اصلا نمي دانم كه در آينده چه پيش مي آيد.اما ميدانم كه اگر دكتر شوم حتما به مريضهايم خيلي رسيدگي ميكنم و هركدام كه پول نداشته باشند را مجاني عمل ميكنم.اگر مغازه دار شدم گران فروشي نميكنم و وسايل مغازه ام را سر راه مردم نميگذارم و اگر معلم شدم هيچ وقت موضوع تكراري براي انشا انتخاب نميكنم كه بچه ها هم شغلهاي تكراري را انتخاب كنند.مثلا اگر بخواهم موضوع انشا بدهم ميگويم:اگر شما كشاورز شديد چطوري سعي ميكنيد كشاورز خوبي باشيد؟!

پايان

انشايم كه تمام شد اصلا جرات نكردم كه به صورت خانم معلم نگاه كنم.دفترم را كه روي ميز خانم معلم گذاشتم كمي فكر كرد و چيزي نوشت و  امضا كرد و گفت آفرين برو بشين.

وقتي كه سر جايم نشسته بودم ميترسيدم لاي دفترم را باز كنم.ميترسيدم خانم معلم به من نمره بدي داده باشد.بچه هاي ديگر همه آمدند انشايشان را خواندند و همه شان از يك كنار ميخواستند دكتر مهندس بشوند.زنگ خانه ها كه خورد همه اسبابهايمان را جمع كرديم.هنوز از كلاس خارج نشده بوديم كه مريم كه شاگرد اول كلاس است و هميشه مراقب نمره هاي بچه هاي كلاس كه يكبار نمره شان از او بيشتر نشود از من پرسيد: خانوم ناصري بهت چند داد؟! گفتم: نميدونم هنوز نيگا نكردم و كيفم را روي شانه ام انداختم و از كلاس خارج شدم.

به خانه كه رسيدم زود رفتم توي اتاقم.روي تختم نشستم.دفتر انشايم را از كيفم درآوردم و دنبال صفحه اخرين انشايم گشتم.صفحه را كه پيدا كردم انگشتم را لايش گذاشتم.هنوز جرات نميكردم لاي دفترم را باز كنم.ممكن بود خانم ناصري از دستم ناراحت شده باشد و نمره بدي بهم داده باشد و شايد هم از شجاعتم خوشش آمده و بهم بيست داده باشد.حرف شجاعت كه شد به خودم آمدم.اصلا چرا بايد براي نمره دلشوره داشته باشم.لاي دفتر را باز كردم.خانم ناصري نوشته بود:

آفرين دخترم.تو اگر معلم بشوي حتما معلم خوبي خواهي شد.پس خودت به خودت نمره بده.موفق باشي!

خيلي دلم ميخواست به خودم بيست بدهم اينطور فردا ميتوانستم به مريم بگويم انشايم بيست شد.اما واقعا انشايم خيلي كوتاه بود.از طرف ديگر مثل بقيه بچه ها تكراري ننوشته بودم.نميدانستم بايد به خودم چند بدهم.مگر آدم ميتواند خودش به خودش نمره بدهد؟!

دفتر انشايم را ورق زدم و به بقيه نمره هاي انشايم نگاه كردم:16 ، 5/15 ، 17

فهميدم و به خودم يك 18 بزرگ دادم! بيست زياد بود و 16 كم.من مطمين نيستم كه در آينده چه شغلي خواهم داشت.اما حتما در شغلم آدم درستكاري خواهم بود.از همين الان كه شغلم دانش اموزي هست معلوم است! J

 

ممنوع

 

چون ساز و دهل نيست در آنجا ممنوع 

كردست خدا غُرغُر و غم را ممنوع 

بر سنگ در بهشت حك كرده خدا: 

هشدار! ورود مشهدي ها ممنوع

 

بُريدن

 

من خداي غُرغُرم 

صاحب دلي پُرم 

در دو سوي اعتدال 

عاشق تنفرم 

روزها بخَر بخور 

شب دچار خُرخُرم 

عين پاي بي قرار 

توي تخت مي جُرم 

عاشم به دود و دَم 

قلّيان كُركُرم 

شِرّ و وِر شعر را 

شور و شَرّ ِ شُرشُرم 

هست در شناي وزن 

شاعري تبحرم 

جيغم و نمي زنم 

تيغم و نمي بُرم 

لب به لب سه چارم آب 

شك نكن كه من كُرم 

مي رسد به آسمان 

قامت تكبرم 

خوش به حال همسرم 

چونكه بنده دكترم 

يك نفر در آينه 

مي كند تمسخرم 

از كسي كه پيش روست 

پشت پا نمي خورم 

شير شعر من بُريد 

من ولي نمي بُرم 

 

جدايي

 

 

همين كه كوفه از حسين (ع) جدا شد

حر از يزيد

بازوها از كتف ها

سواران از اسبها

سرها از بدنها

بناي جدايي گذاشتند

و تو بايد به تمام پاره هاي جدا افتاده سر ميزدي

72 دو بار

آمدي

رفتي

آمدي

 رفتي

تحمل داشته باشيد هنوز هفتاد بار ديگر مانده است!

آمدي

رفتي

آمدي

رفتي

چراغها را خاموش كنيد تا هركسي حوصله ندارد برود!

آمدي

رفتي

آمدي

رفتي

چراغها را روشن كنيد

از شما چه پنهان

خودم هم حوصله ندارم 66 بار ديگر ادامه دهم

اما تو رفتي آمدي

رفتي و آمدي

دستها جدا شدند

و تو يك لحظه چادر شكيبايي ات از سرت جدا نشد

رفتي و آمدي

رفتي و آمدي

به دستهاي جدا شده سر زدي

به سرهاي جدا شده

تو رفتي و آمدي

تو 

تو 

تو 

تويي

و كربلا شهادت خواهد داد

كه اگر آسمانها از هم بشكافند

و كوهها چون پشم حلاجي شده بپراكنند

شكيبايي لحظه اي از تو جدا نخواهد شد

هر اتفاقي كه بيفتد

تو همچنان زينبي

صبور و آرام و مطمين

هيچ كس نمي تواند ترا از تو جدا كند

زينب!

  

  

 

رضوان

 

دوستاني كه به اسم اينجانب براي ساير دوستانم كامنتهاي توهين آميز ميگذارند به دو نكته ظريف  توجه داشته باشند: 

1. من زياد ركيك نمي نويسم .

2. در محل نام نويسنده هيچ وقت "منيژه رضوان" نمي نويسم بلكه فقط مينويسم "رضوان". 

يا علي! 

 

تفكيك زباله

 

اصلا تمام حرف من اينست كه گناهها به دو دسته تقسيم ميشوند: 

يكي سري گناههايي است كه انسان نمي تواند انجامشان ندهد، يك سري ديگر گناههايي كه ميتواند انجامشان ندهد.مساله اينست كه ما اغلب  گناهاني را كه ميتوانيم انجام ندهيم را هم از سر سهل انگاري انجام ميدهيم و چون گناهكاريم ميگوييم ولش كن بگذار اين را هم انجام بدهم، آب كه از سر من يكي گذشته. اما اگر دقت كنيم از خيلي از گناهها ميشود گذشت و مرتكب شدنشان آنقدرها هم جالب انگيز نيست .مضاف بر اينكه شرايط كسي كه آب 10 سانت از سرش گذشته خيلي با كسي كه 10 متر آب از سرش گذشته فرق ميكند.بعدش كه آن گناههايي را كه ميتواني به راحتي آب خوردن مقابلشان مقاومت كني از زندگيت حذف كردي خيلي دور و برت خلوت ميشود.فقط چند قلم گناه ميماند كه ميتواني بهتر رويشان تصميم بگيري.

پيشنهاد من اين نيست كه اصلا گناه نكنيد چون ميدانم چقدر همت ميخواهد و چقدر براي ما ادمهاي معمولي سخت است. فقط دقت كنيد كه دور گناههايي را كه ميشود خط بكشيد خط بكشيد.خيلي آسانست.يعني به مراتب از گناه نكردن آسانتر است.فقط همانطور كه زباله ها را تفكيك ميكنند بايد ياد بگيريم گناهها را هم تفكيك كنيم

 به يكي از دوستهايم كه خيلي غرق گناه بود و تصادفي توي يك همايش كنار هم نشسته بوديم يك دفعه اين پيشنهاد را از روي هوا كردم و بچه ها چند روز پيش گفتند كه  فلاني خيلي عوض شده من هم به خودم گرفتم. راستش همينجوري اين پيشنهاد را به او كردم.چون خودم هنوز تفكيك زباله نكردم!

 

 

تفكيك زباله

 

اصلا تمام حرف من اينه كه گناهها به دو دسته تقسيم ميشن: 

يكي سري اونايي كه آدم نمي تونه انجامشون نده، يك سري ديگه اونايي كه ميتونه انجامشون نده.مساله اينه كه ما اغلب اونايي رو كه ميتونيم انجام نديم رو هم انجام ميديم و سهل انگاري ميكنيم و چون گناهكاريم ميگيم ولش كن بذار اينم انجام بدم، آب كه از سر من يكي گذشته. اما اگر دقت كنيم از خيلي از گناهها ميشه گذشت و مرتكب شدنشون اونقدرها هم جالب انگيز نيست مضاف بر اينكه شرايط كسي كه آب 10 سانت از سرش گذشته خيلي با كسي كه 10 متر آب از سرش گذشته فرق ميكنه.بعدش كه اون گناههايي رو كه ميتوني به راحتي آب خوردن مقابلشون مقاومت كني از زندگيت حذف كردي خيلي دور و برت خلوت ميشه زياد هم در لذتها و شاديهاي زندگيت تغيير محسوسي ايجاد نميشه.فقط چند قلم گناه ميمونه كه ميتوني بهتر روشون تصميم بگيري.

پيشنهاد من اين نيست كه اصلا گناه نكنين چون ميدونم چقدر همت ميخواد و چقدر سخته فقط دقت كنين كه دور گناههايي رو كه ميشه خط بكشين خط بكشين.خيلي اسونه.يعني به مراتب از گناه نكردن اسونتره.فقط همونطور كه زباله ها رو تفكيك ميكنن بايد ياد بگيريم گناهها رو هم تفكيك كنيم. 

 به يكي از دوستام كه خيلي غرق گناه بود و تصادفي توي يك همايش كنار هم نشسته بوديم يك دفعه اين پيشنهاد رو از روي هوا كردم و بچه ها چند روز پيش گفتن فلاني خيلي عوض شده منم به خودم گرفتم. راستش همينجوري اين پيشنهاد رو بهش كردم.چون خودم هنوز تفكيك زباله نكردم! :)  

 

 

پسر عبدالباسط شيعه نشده است!

 

با دوستم رفتيم حرم دعاي كميل بخونيم كه روي دعا شروع كرد به توضيح دادن و از همينجا بينمون بحث درگرفت. 

كار به جايي رسيد كه ميگفت: اينشتين مسلمون و به طور خاص شيعه شده اما موظف به تقيه شده.درباره پسر عبدالباسط كه يقين داشت كه شيعه شده. 

گويا ماجرا از اين قرار بوده كه پسر پدرش رو در خواب ديده كه سر پل صراط نگهش داشتن كه تو براي عبور از صراط نياز به ولايت علي بن ابيطالب(ع) داري.پسرش هم به تكاپو افتاده كه از مجتهدين و علماي نجف تذكره ولايت علي(ع) رو براي پدرش بگيره و به اين ترتيب پسر هم به مذهب تشيع ميگروه.

دلم هري ريخت پايين.وقتي كه سرچ كردم ديدم كه روزنامه كيهان طي سفري كه پسر عبدالباسط به ايران داشته باهاش مصاحبه كرده و گويا سندي بر اين اتفاق پيدا نكرده.خيالم راحت شد.واقعا دون مقام پروردگاري هست كه چنين رفتاري رو انجام بده. دمش گرم كه اونجور كه بنده هاش ميگن نيست. 

نميدونم اصرار براي تغيير مذهب و دين در زمان برخورد با ديگران از چه تفكر عقب افتاده اي ناشي ميشه.شما خوب باش و خودت باش هر اتفاقي كه بايد بيفته ميفته.  

 

 

دخترکم

 

این توله ی گرگ را که گرگش کردم،

یک ساقه ترد را سترگش کردم

من؛ دخترکم درد سری کوچک بود

با دست خودم خودم بزرگش کردم!

 

 

فرق

 

بيماري رو تصور بفرماييد كه به جهت يك حادثه سالها از گردن به پايين فلج هست و از هر كسي كه ميخواد بهش كمك كنه تا به زندگيش خاتمه بده اقدامي نمي كنه.بعد زبونش رو گاز ميگيره كه بلكه زبونش مسير حلقش رو ببنده و بميره اما بيفايده است. 

 

كسي كه خودش رو روي نارنجك ميندازه تا بقيه همرزماش كشته نشن با كسي كه به جهت اطلاع از بي نتيجه بودن ادامه درمانش اقدامات درماني رو متوقف ميكنه تا خونواده اش متحمل مخارج بالاي بي فايده نشن و ساير بيماران از تخت و امكانات درماني كه براشون مفيده استفاده كنن چه فرقي با هم دارن؟! 

 

ناخواسته

 

خورشید که ظهر سرفرازی دارد

در سینه عصر رمز و رازی دارد

در غیر غروب نیز یک مرد دراز

ناخواسته سایه درازی دارد

 

Acetaminophen

 

سردرد مرا نکن عزیزم ساکن

بگذار که تطهیر شوم ای مومن

درد است که کفاره اعمال من است

گمشو برو پس ای Acetaminophen !

 

 

با الهام از شعر سپید علی عربی

 

این مست همیشه شاد را می گویم

این آدم دل گُشاد را میگویم

در مدرسه عکس یک نفر را انداخت

از روی تراس، باد را میگویم

 

 

اتانازي

 

ديروز يك برنامه نقد توي دانشكده با حضور 2 تن از اساتيد دانشكده پزشكي پيرامون اتانازي (به مرگي) گذاشته شده بود. سوال و جوابهاي زيادي مطرح شد. 

يكي از اساتيد كه روحاني بود ميگفت اتانازي كه آزاد و قانوني بشه خيلي ها توي شيبش ميفتن و خودكشي و وديگركشي رواج ميگيره. 

گفتم:خيلي از احكام اسلام به كشتن يك نفر حكم ميكنه حالا چون داعش افتاده توي شيبش ما ميگيم اين احكام معطل بمونن؟چون ممكنه قاچاق انسان صورت بگيره پيوند اعضا انجام نشه؟ و يا چون ممكنه ايندگان بمب هسته اي بسازن انرژي هسته اي حق مسلم ما نيست؟! 

يكي از بچه ها گفت كه بعضي ها ميگن درد كشيدن گناهان مومن رو پاك ميكنه و كفاره گناهاشه. 

گفتم:با اين حساب تعداد كساني كه به واسطه مصرف استامينوفن كديين به جهنم ميرن چون درد نكشيدن و گناهاشون پاك نشده از اونا كه به واسطه شيطون به جهنم ميرن بيشتر ميشه كه! 

در هر صورت يكي از اساتيد كه روحاني بود خيلي مخالف اتانازي بود استاد دوم در بعضي جنبه ها موافق و در برخي جنبه ها مخالف بود.نميدونم چطور اين قبيل روحانيون افراد سالمي كه دوست دارن زندگي كنن رو راحت اعدام ميكنن اما افراد مريضي كه خودشون ميخوان بميرن رو به زور زنده نگه ميدارن!  

استاد غير روحاني به انتخابهاي اشتباه دكتر جك كواركيان كه اولين اتانازيست جهان بود اشاره كرد و يكي از پسرا گفت خطاي پزشكي يك امر طبيعي هست.البته منم ميخواستم بگم كه هر روش جديد پزشكي با خطاهاي بچه گانه زيادي در بدو امر همراه هست.بريد و داستانهاي تجربه هاي اول  انتقال خون و جراحي ها رو ببينيد كه چقدر خطاي پزشكي انجام شده تا به اين حد از دانش و درستي در عمل رسيديم؟

در پايان استاد روحاني گفت اميدوارم ياد بگيريم به جاي ديگران تصميم نگيريم كه يكي از دخترا گفت:دقيقا!به جاي ديگران تصميم نگيريم و بذاريم بيمار خودش براي خودش تصميم بگيره! 

 

بلد بودن

 

در كلبه ما درد ِ دوا بود و غذا 

يك ذره دعا نبود، يك ذره خدا 

هرچند كه زندگي به ما سخت گرفت 

ما مردن را بلد نبوديم چرا؟! 

 

پنجره آدم در آنتن

رسم الخط فارسي يكي از زيباترين خطوط جهان است.

بحث خط فارسي از آنجا به ذهن اينجانب خطور كرد كه چند روز پيش از يكي از جمعه بازارهاي شهرمان يك بلوز خريدم كه روي اتيكتش چيني  نوشته شده بود.

خلاصه منزل كه رسيدم كمي محل ماركش را برانداز كردم اما دريغ از يك كلمه خوانا.اولش كه يك كلمه اي بود شبيه پنجره.در سريالهاي ژاپني و چيني و كره اي هم بارها چنين كلمه اي را ديده بودم.اما معنايش را نميدانستم شايد به معني ساخت باشد.با اين حساب اگر پنجره در زبان چيني به معني ساخت باشد خدا ميداند كه در، در زبان چيني چه معنايي ميتواند داشته باشد.

در كل رسم الخط چيني بيشتر به نظر مي آيد كه خط تصويري باشد.خيلي از اشكال آن مثل يك آدم است كه كلاه حصيري به سر دارد.گاهي هم يك مربع مي كشند و داخلش را پر از نقطه و خط ميكنند و آدم نمي داند كه اين مربع يك حرف است يا يك كلمه يا يك جمله يا حتي يك پاراگراف.يكي از كلمات پركاربرد چيني به شكل آنتن هاي قديمي ست.يعني يك خط و چند خط ديگر بالايش.حالا خدا كند شكل آنتن در زبان چيني معني خوبي بدهد و الا اگر يك چيني بيايد ايران و اين همه آنتن روي پشت بامها ببيند ممكن است از دست ما ايراني ها ناراحت شود وبرود كلي در بكشد روي كاغذ و از چين برايمان ارسال كند.انوقت ادم مجبور ميشود يك فتوكپي از خطوط روي پوست يوز ايراني بگيرد و در جواب مرد چيني تحويلش دهد.

از قديم گفته اند جواب هاي،هوي است ديگر!

 

مصيبت وارده را به شما تبريك عرض مي نماييم!

از قديم گفته اند كسي كه از چيزي ناراحت است بايد آنرا ابراز كند.مثلا اگر شما از كيفيت فيلمهاي ژاپني يا كره اي راضي نيستيد بايد آنرا به گوش مسوولين مربوطه برسانيد،اما وقتي كه پاي تلويزيون مي نشينيد و شير روي گازتان سر رفته اما شما مبهوت چشم از سريالهاي كره اي و ژاپني بر نميداريد انتظار داريد كه مسوولين بروند شير وارد كنند؟!نه برادر من شير كه بماند بز هم وارد نميكنند!

آخر برادر شاعر، شما اگر از اينكه نميتواني داماد شوي معذب هستي چرا ميروي شعر طنز مي سرايي در اين رابطه؟ مسوولين وقتي كه ميبينند شما در شعر فرياد ميزني كه >>پول ندارم داماد بشم/ چيكار كنم كه شاد بشم<< و مخاطبانت هم ميخندند،با خود ميگويند چقدرمردم از اين وضعيت ركود بازار ازدواج شاد هستند پس ما هم راكدترش كنيم كه هم وطنان شادتر شوند.

آن يكي ديگر سريال طنز مي سازد كه طرف نان ندارد بخورد و كلي هم در خانه اش خنده و شوخي است.يعني سرپرست خانواده نه تنها با بي پولي سر زن و بچه هاي خودش را گرم ميكند بلكه 80 ميليون هم به واسطه بي پولي او پاي تلويزيون مينشينند و كيفور ميشوند و ميخندند.خب برادر شاعر شما نمي تواني داماد شوي برو مرثيه بگو! برادر كارگردان، مرد خانواده پول ندارد برو تراژدي بساز.آخر چرا شماها قاطي كرده ايد؟همين است كه مسوولين هم قاطي كرده اند.شما كه به مصيبتهايتان بخنديد انها هم هي مصيبت وارده را بهتان تبريك عرض ميكنند كه يك وقت جلسه شاديتان بر هم نخورَد!

ديدن و نديدن مساله اينست

 

اي گنبدت هميشه طلا، من نبينمت؟! 

يا حضرتِ هميشه رضا، من نبينمت؟! 

بسيار ديده اند ترا، چشم توي چشم 

حالا  در اين ميانه چرا من نبينمت؟! 

تا آمدم به گوشه دارالهدايه ات 

تو مي روي به صحن نو تا من نبينمت 

يعني در اين رواق هزار آه و آينه 

با ديگران ببينم و با من، نبينمت؟! 

رضوان و من دو فرد جداييم پس بگو 

رضوان تو را نبيند و ... يا من نبينمت؟! 

مي بينيَم؟! همان كه كنار ضريح هست 

ديدي اگر مرا تو، چرا من نبينمت؟! 

مي گفت يك نفر به خدا " من ببينمت؟!" 

حالا بگو ترا بخدا من نبينمت؟! 

حالا كه جاي ديدن خود را نگفتيَم 

حداقل بگو كه كجا من نبينمت؟! 

 

حق

 

اصلا نمي فهمم وقتي كه ميگن ما حقي بر گردن خدا نداريم يعني چي؟! 

 شما اگر 4 نفر رو در يك جشنواره از بين تماشاچي ها به طور رندوم و بدون اطلاع قبلي انتخاب كنين و روي سن بيارينشون و به 3 تاشون  يك جعبه شيريني بدين به يكي يك كيلو سيب زميني، با اينكه به ظاهر طلب و حقي از شما نداشتن نفري كه سيب زميني گرفته ناراحت ميشه.چون به محض انتخاب يك فرد اون فرد صاحب حق ميشه نسبت به شما و با كمتر دادن بهش تحقير شده جلوي مردم.اونوقت خدا ما رو از هيچ افريده و ما حقي  به گردنش نداريم؟ 

شما حتي اگر دست بذارين پشت يكي توي خيابون و اون فرد رو برگردونه و شما كاريش نداشته باشين ازتون شاكي ميشه، چون حتي دست گذاشتن روي شونه كسي اونو صاحب حق ميكنه نسبت به شما. به نظر من هر رابطه اي ولو بنده و خدايي حق متقابل ايجاد ميكنه.

واقعا من نمي فهمم چطور من حقي به گردن خدا ندارم؟! 

 

خانم رجايي

 

خانوم رجايي تو چه آبي هستي 

با اين همه ابر آفتابي هستي 

من بد هستم اگر چه هستم شاعر

خوبي تو اگرچه انقلابي هستي 

 

كينه گوسفندي

اصولا آدم نبايد به كسي بدي كند چون از قديم گفته اند عقوبت كار بد دير يا زود دامن انسان را ميگيرد.توصيه اينجانب آنست كه يا به مردم بدي نكنيد يا حداقل دامن نپوشيد تا تقدير نتواند پَر دامنتان را بگيرد.

در ثاني علاوه بر بحث عقوبت و دامن بحث ديگري هم در ميان هست و ان اينكه خيلي ها هم هستند كه كينه شتري دارند.يعني بالا برويد و پايين بياييد شما را نخواهند بخشيد و نه تنها سر پل صراط جلويتان را خواهند گرفت بلكه دم به ساعت از بهشت مي ايند جهنم و نمي گذارند موارد مذاب ِ خوش از گلويتان پايين برود.

پس چه كاريست؟سرتان به كار خودتان باشد اگر نمي توانيد باري از روي دوش ديگران برداريد،مراقب باشيد كه عمدا و بخصوص سهوا باري به دوش ديگران نگذاريد.چون معمولا نوع بشر عمدا به روي دوش چارپايان بار ميگذارد و هرچه بار به دوش همنوعش تحميل ميكند غالبا سهويست.آنها هم كه عمدا ظلم ميكنند كه فكر نميكنم  اصلا روزنامه خوان باشند كه طرف صحبت من قرار بگيرند.

بله از كينه شتري ميگفتم كه حتي از دست تقدير كه دامنگير آدمي ميشود هم سنگين تر است.از شما چه پنهان خود اينجانب هم ادم كينه ايي هستم.حالا نه كينه شتري اما حداقلش كينه گوسفندي كه دارم.يادم است از بچگي كه ميگفتند:>>من رشته محبت تو پاره مي كنم/شايد گره خورَد به تو نزديك تر شدم<< با خودم ميگفتم چه شعر ضعيفي! اما همين كه مي گفتند:>>چون رشته گسست مي توان بست/ليكن گرهيش در ميان هست<< ميگفتم:آهان به اين ميگن شعر خوب! 

حيوونا

 

حيوونا خوبن 

حيوونا بوبو 

حيوونا نَرمَن 

حيوونا جو جو 

*** 

خيلي دارم من 

حيوونا رو دوس 

حيوونا نازناز 

حيوونا بوس بوس 

*** 

حيوونا غير از 

ناز ناز و بوس بوس 

خيلي هم دارن 

خوردني رو دوس 

 

زميني ها خشن ترين موجودات فضايي

هميشه در اخبار ميشنويم كه طوفان سواحل فلان دريا را در قاره امريكا درنورديد و تعداد زيادي از مردم را كشت يا بي خانمان كرد.باز دو روز ديگر مي شنويم كه زلزله شب هنگام چشم مردم شهري در يكي از كشورهاي جنوب شرقي آسيا را براي هميشه بست.رانش زمين هم در كشوري ديگر مردمي را كه براي خودشان در حال راه رفتن بودند همانطور ايستاده در حالتهاي مختلف بدني در زير گل و لاي مدفون مي كند. صاعقه جان چندين روستايي را در ارتفاعات كشوري سرسبز ميگيرد.خشكسالي چهره مردماني از كشورهاي افريقايي را به طرز فاجعه اميزي تغيير ميدهد و برعكس سيل هاي طغيان گر مردمي كه براي تعطيلات به سواحل رودخانه ها پناه برده بودند را با خود به مناطق عميق ترش مي برد.ويروس آنفولانزايي ناشناخته به جان متمدن ترين كشورهاي جهان مي افتد كه با وجود امكانات درماني پيشرفته به جهت نوظهور بودنش بشر كاملا در برابر آن بي دفاع مي شود و تابوت تابوت مردم را راهي اعماق زمين ميكند كه رويشان آهك ريخته شود تا ويروس ها توانايي خروج از اجساد آنها را نداشته باشند.

گاهي انسان فكر ميكند چندان هم در سياره اي سبز زندگي نمي كند و اين سياره زاده منظومه شمسي هم مانند ديگر اعضا خانواده اش خشن است.اما همين بشري كه از سيل و زلزله و خشكسالي و سرطان و ويروس و ... جان سالم به در برده به خودش سلاح كمري مي بندد و دهها نفر را طي يك حركت انتحاري به خاك و خون ميكشد.اينجايش را كجاي دلمان جاي بدهيم؟! 

راست و دروغ

 

دنيا دوغي به غلظت ماست نبود 

چيزي كه دلم هميشه ميخواست نبود 

گفتند پيمبران: نگوييد دروغ 

در وهم جهاني كه خودش راست نبود 

سه دروغ منهاي يك دروغ ميشود دو دروغ!

دروغ گويي كه شاخ و دم ندارد.آمبولانسي را تصور بفرماييد كه بيماري را حمل نميكند اما آژير كشان از ميان وسايل نقليه راه خودش را باز ميكند.خانمي كه بيني خدادادي قلمي خود را چسب ميزند كه يعني ما هم بله! دانشجويي كه كتابش را خورده اما صبح كه به دانشگاه مي آيد به رقيبش كه شاگرد اول كلاس است ميگويد يك كلمه درس نخوانده.پسربچه اي كه در رختخوابش خوابش برده و مادرش هي ميگويد: امير! بيا برو دستشويي و او در عالم خواب و بيداري هي ميگويد ندارم!حالا اين را داشته باشيد تا برويم سر اصل مطلب.

قرار بود جشني دانشجويي راه بيندازيم و چند تا بشكه و چند دانشجوي خوشحال را فراهم كنيم و يك مسابقه شبه قندپهلويي از خودمان در بياوريم.چند نفر را هم البته اجير كرده بوديم كه در صورتيكه شعرها خنك بود آن وسطها ميان جمعيت بخندند!اما قرار بود شعرها را از قبل بگويند و وانمود كنند كه دارند بداهه ميگويند.بنده زير بار نرفتم كه در چنين مسابقه دروغ پهلويي شركت كنم.تا اينكه چند ساعت پيش از جشن با بنده تماس گرفتند كه كجايي؟بيا كه ما يك يار كم داريم ، ميخواستند بنده را در يك كار انجام شده قرار بدهند بنده هم با اينكه در مركز مشهد مستقر بودم آنها را در يك كار انجام نشده قرار دادم و در آمدم كه: من كه مشهد نيستم! آه از نهاد طرف در آمد كه كجايي؟گفتم:نيشابور! گفت:چرا؟گفتم:خاله جونم كسالت داشت يك سر اومدم نيشابور.

اگرچه به اين حيله،دوستان دست از سرم برداشتند؛قضيه را كه با خودم سبك سنگين كردم ديدم كه بخاطر اينكه يك دروغ نگويم 3 تا دروغ گفته بودم.به همين راحتي!

 

شايد آره

 

يك ويديو ديدم از طرز زندگي يك دختر معلول كه اصلا پا نداشت! يعني اصلا حتي يك سانت! همه زندگيش با دستاش ميگذشت. 

جالب اين بود كه آرايش ميكرد و لباس سكسي مي پوشيد كه البته لباس راحتي بود از نظر اون شخص. بعضي وقتها ادم دلش ميخواد قبول كنه كه يكي داره براي خودش آرايش ميكنه و لباسي كه ميپوشه براي دل خودشه نه جلب توجه ديگران! 

 شايد اره و شايد هم نه! 

گندپهلو

 

وقتي كه بچه هاي دانشگاه تصميم ميگيرند جشني بر پا كنند از هر روشي براي هيجان انگيز كردن جشن سود مي برند.البته نه هر روشي اما مسلما هستند كساني كه شيطان گولشان ميزند و  روشهايي را كه نبايد تجربه ميكنند. 

همين چند روز پيش قرار بود كه در دانشگاه ما هم جشني بر پا شود و برنامه اي مشابه قندپهلو هم در ان اتفاق بيفتد و بچه هاي شركت كننده از قبل شعرها را سروده باشند و جلوي دانشجوها تظاهر گنند كه دارند في البداهه مي سرايند.چند تا از قندپهلوييها هم بودند در مسابقه. 

 بنده البته با اين حركت مخالفت كردم.اين مخالفت من نه از سر درستكاريم بود.بلكه كمي از حضور در جمع و روي سن رفتن ميترسم.كمي هم از اينكه در مسابقه ببازم ميترسم و از جهت ديگر كمي هم دوست نداشتم سر بچه هاي دانشگاه و دوستانم كلاه بگذارم.از يك طرف ديگر از اينكه قضيه لو برود بيشتر از عذاب وجدان دروغگويي ميترسيدم!اگر آنطور بشود كه ديگر در دانشگاه براي ادم ابرو نمي مانَد. 

به بچه ها گفتم بيايد واقعا بداهه بسراييم و آنها نپذيرفتند.لذا من هم از همكاري كنار كشيدم.حالا ديشب زنگ زنگ كه بيا ما كسي را نداريم من هم به دروغ گفتم الان در روستايي حوالي مشهد هستم و پشت بندش چند تا دروغ ديگر هم گفتم.اين شد كه بي خيال من شدند اما بعد با خودم گفتم براي نگفتن يك دروغ به دانشجوها مرتكب چند تا دروغ شدي به همكارها، رضوان؟! 

اما بعد كه حساب كردم ديدم 4 تا دروغ به 10 نفر گفتن بهتر از يك دروغ به پانصد يا هزار نفر است.منظورم 10 نفر برنامه ريز مسابقه هست و پانصد نفر بچه هاي دانشگاه كه قرار بود سالن را پر كنند و ما به دورغ به انها بگوييم كه بداهه داريم ميسراييم. 

در ثاني من گناهاني را كه نميتوانم انجام ندهم انجام ميدهم اما اين دروغ بداهه سرايي را لازم نمي ديدم كه انجام بدهم.در حقيقت معذوريت واضطراري در كار نبود.يك بار اين اشتباه را در برج سلمان كرديم و مراسم قندپهلويي در ان اجرا كرديم كه خدا را شكر برج كامل در اتش سوخت و شواهدش دود شد رفت هوا! به طور مثال براي اجبار و اختيار در دروغ گويي بايد بگويم دروغهايي كه به بچه ها گفتم كه مشهد نيستم يه جورايي مجبور بودم بگويم كه ان دروغ بزرگتر را به دانشجوها نگويم . 

با يك حساب سرانگشتي ديدم كه دروغهايي كه گفتم را اگر از دروغي كه به پانصد دانشجو بايد ميگفتم كم كنم و ثواب نوشتن اين مطلب در وبلاگم را ازش احساس غرور و رياي انجام ندادن كار بد را كم كنم.باز هم چيزي ته اش برايم ميماند و نفع كرده ام. 

خودمانيم خدا بايد حساب كتابش خيلي درست باشد كه درست تخمين بزند چه گاري بد است و چه كاري خوب و چند درصدش بد بوده و چند درصدش خوب! 

چون هنوز هم قانع نشدم كه كار خوبي انجام داده ام!  4 تا دروغ بگويي كه يك دورغ نگويي؟! واقعا نوبر درستكاري است! 
  

 

 

ترس از خدا

ديشب حال خيلي خوبي پيدا كرده بودم. بعد از شنيدن يك سخنراني تصميم گرفتم كه  من هم با خدا رابطه ام را بهبود ببخشم . از آنجا كه آدم جوگيري هستم خيلي زود هم با خدا صميمي شدم و اصلا يك دل نه صد دل عاشق خدا شدم و تا ميخواستم با خدا راز و نياز كنم همينطور بيخود اشك در چشمهام حلقه ميزد.

از طرف ديگر بايد بگويم كه من عمرا بتوانم در يك اتاق تنها بخوابم ،همه ش حس ميكنم كسي پشت سرم هست يا الان يك روحي از جلويم رد ميشود و يا يكي انگشت ميزند به پس سرميكي دوباري هم كه مجبور شدم تنها توي اتاقي بخوابم  همه چراغهاي خانه را روشن كرده بودم و به تخت پشت خوابيده بودم و چشمهايم همه ش باز و بسته ميشد.اينست كه من معمولا شبا پيش مامانم ميخوابم

اما ديشب در عظمت خدا محو شده بودم.طوري كه احساس ميكردم ديگر از هيچ چيزي جز خدا نمي ترسم.تصميم گرفتم توي اتاق خودم بخوابم و پشتم را هم به هرچي كه هست بكنم.در حقيقت تصميم گرفتم حتي اگر روحي پيدا شد و شانه هايم را گرفت و حركتم داد بدون رودربايستي بهش بگويم كه برو پي كارت

بعد يكي دو ساعت ديگر درس خواندم و از فاز توجه به خدا خارج شدم.دوباره خطوط روي ديوار به نظرم تداعي كننده صورت يك ادم شد، بي خيالش شدم و سعي كردم تمام حواسم را به درس خواندن معطوف كنم

حوالي ساعت 1 نيمه شب بود كه تصميم گرفتم بخوابم.لحاف توشكم را از اتاقم جمع كردم و رفتم پيش مامانم  خوابيدم

ظالم

 

یک تن باید فقط به یک سر بخوره

یا اینکه کلید ما به یک در بخوره

فریاد بزن توی خیابون ظالم

حتما خودشه هر کی بهش بر بخوره

 

 

مددونا

 

ديشب حال خيلي خوبي پيدا كرده بودم. بعد از اينكه ديدم مددونا اونطور احساسي درباره خدا صحبت ميكنه گفتم چرا كه نه! منم با خدا رابطه ام رو بهبود مي بخشم . از اونجا كه ادم جوگيري هستم خيلي زود هم با خدا صميمي شدم و اصلا يك دل نه صد دل عاشق خدا شدم و تا ميخواستم با خدا راز و نياز كنم همينطور بيخود اشك در چشمام حلقه ميزد.

از طرف ديگه بايد بگم كه من عمرا بتونم توي يك اتاق تنها بخوابم همه ش حس ميكنم كسي پشت سرم هست يا الان يك روحي از جلوم رد ميشه و يا يكي انگشت ميزنه به پس سرم. يكي دوباري هم كه مجبور شدم تنها توي اتاقي بخوابم  همه چراغهاي خونه رو روشن كرده بودم و به تخت پشت خوابيده بودم و چشمام همه ش باز و بسته ميشد.اينست كه من معمولا شبا پيش مامانم ميخوابم. 

اما ديشب در عظمت خدا محو شده بودم.طوري كه احساس ميكردم ديگه از هيچ چيزي جز خدا نمي ترسم.تصميم گرفتم توي اتاق خودم بخوابم و پشتم رو هم به هرچي كه هست بكنم.در حقيقت تصميم گرفتم حتي اگر روحي پيدا شد و شونه هام رو گرفت و حركتم داد بدون رودربايستي بهش بگم برو پي كارت! 

بعد يكي دو ساعت ديگه درس خوندم و از فاز توجه به خدا خارج شدم.دوباره خطوط روي ديوار به نظرم تداعي كننده صورت يك ادم شد، بي خيالش شدم و سعي كردم تمام حواسم رو به درس معطوف كنم. 

حدوداي ساعت 1 نيمه شب بود كه تصميم گرفتم بخوابم.لحاف توشكم رو از اتاقم جمع كردم و رفتم پيش مامانم  خوابيدم! 

 

مدونا

 

امروز سخنرانيي از مدونا رو گوش كردم كه در اون به تجاوز و خيلي مسايل جنسيي كه براش اتفاق افتاده بود اشاره كرد و حرفاي سكسي زيادي زد. با خودم گفتم چطور تونست اعتراف كنه؟! 

بعد به خودم جواب دادم  كه مگه هر بچه اي كه دست يك زن رو گرفته و توي كوچه و خيابون با افتخار باهاش راه ميره به عملي كه مادر و پدرش مرتكب شدن شهادت نميده؟! 

 

درد

 

روحم٬ دلم٬ سرم٬ بدنم درد می کند

سرتا به پای آنچه منم درد می کند

در من همیشه مرد و زنی در تفاهم اند

مَردَم به خواب رفته٬زنم درد می کند

شلاق خودزنی به ریاضت کشیده ام

هر جا که خواستم بزنم درد می کند

از من مخواه تا كه از اتش فشان پوست

زخمی که هست را بکنم٬ درد می کند

گفتی برو به غربتِ بی درد تن بده

تن را فروختم٬ وطنم درد می کند

دیشب به لطف تیغه تیز چمن زنی

زیبا شدم ولی چمنم درد میکند

تنها دهان من نه ٬ که در این جدال هم

مُشتی که خورده بر دهنم درد میکند

 

دوستم خانم فاطمه عباسنژاد غزلی با همین ردیف و قافیه داره که سالها پیش از من اونو سروده.

متاسفانه الان که سرچ کردم آقایان  علیرضا الیاسی و کیومرث مرادی هم با همین ردیف و قافیه شعر دارن که مصراع اولم به شدت به شعر اقای مرادی شبیه هست.فعلا دوست ندارم توی گیومه بذارمش.خیلی بهم بر خورد! البته فکر کنم شعر یکی از این دو شاعر مذکر رو سالهای قبل شنیده باشم چون وقتی که خانم عباسنژاد شعرش رو خوند و من تحت تاثیر ایشون شعر رو گفتم با تعجب گفتم این شعر و ردیف قافیه مال توعه؟!

یک شعر گفتیم باید از ۴۰ نفر معذرت خواهی کنیم! چه بدبختییه ها!

 

 

 

غذاي حضرت

 

چند روز پيش از طرف اداره ارشاد مشهد دعوت مهمانسراي  امام رضا (ع) بوديم.اول بردنمون توي دارالكرامه روي قالي نشستيم تا نوبتمون بشه و بهمون ژتون بدن. 

همون جور كه زاغ سياي دارايي هاي امام رضا(ع) رو چوب ميزدم چند تا خادم پير از يكي از درها سررسيدن و از يك در ديگه ميخواستن خارج بشن.يكيشون عصا به دست داشت.بدو دويدم به همون خادمه خيلي شيرين بود و پشتش خم بود خودم رو رسوندم وگفتم سلام حاج آقا! گفت: سلام بابا جان.گفتم من ميخوام امام رضا رو ببينم! 

يك چند سانتي خم پشتش كم شد و كمرش راست شد لب خندي زد و  گفت مي بيني ايشالا و راه افتاد گفتم: كي؟ من عجله دارم! دوستام ميبينن من نميبينم. گفت اونا الكي ميگن. ميبيني بابا جان مي بيني و رفت !

باز يكي ديگه از خادما اومد رد بشه كه جلوي اونم گرفتم و باز بدون زمينه سازي گفتم: من ميخوام امام رضا رو ببينم چيكار كنم؟ اونم لبخندي زد و گفت من 25 ساله كه اين آرزو رو دارم توي اين صحن و رواقها  راه ميرم  به همين اميد  اما هنوز نديدمش.دلت رو اماده كن ايشالا مي بينيش. اونم رفت!

خيلي دلم گرفت.يه آينه از كيفم در آوردم و چادرم رو  حايل كردم و خودمو توش نگاه كردم اصلا صورتم به نورانيت اونا نبود (البته علت اصليش اينه كه يه نموره سبزه هستم!يا به قول مامانم برنزه ام!) تازه 25 سال هم من دووم نميارم؛ ميذارم ميرم. 

خيلي دلم شكست.حس كسي رو پيدا كردم كه سالها به يكي از پادشاهاي چيني يا ژاپني بدون جيره و مواجب صميمانه خدمت كرده باشه  و هميشه پادشاه در يك هودج كه پرده داره رد بشه و 25 سال سرورش رو نديده باشه،حتي براي يك لحظه كه بتونه توي خيال بافيهاش تصورش كنه. خيلي ظلمه! چطور اون پادشاه دلش مياد؟! چطور اون خدمه دووم بياره؟!  :(

اما نااميد نيستم! يك خصيصه در بحث سلوك و عرفان هست كه بهش ميگن طلب.ما

 نا واردها بهش ميگيم پيله بودن يا سريش بودن.من با اينكه 25 سال دووم نميارم و با اينكه سبزه هستم اما خيلي سريشم!تا يك ماه ديگه اگه امام رضا رو چش تو چش نديدم! حالا ميبينين! :) 

با اينكه زن و بدون ريشم آقا 

كم آورده است ريش پيشم آقا 

يك روز ترا در حرمت خواهم ديد 

خوبم من؟! نه! بس كه سريشم آقا! 

 

كلاغ

گفتيم به يلداي تو داغ مشكي 

گيسو گيسو درخت باغ مشكي 

اما به كلاغ قصه گفتيم سياه 

يكبار نگفتيم كلاغ مشكي

آيا نقدينگي اسكناس ربطي به گوشه هايش دارد؟

همين پولهاي فرسوده در نوع خودشان مصيبتي هستند.وقتي كه يكيشان به تورت مي خورد رهايي از شرش ممكن نيست.هر چقدر هم كه كاغذ رنگ  كني و با چسب بچسباني به اسكناس فايده اي ندارد.هيچ كس زير بار دريافت آن نمي رود حتي متكديان.

مي روي من كارتت را شارژ كني خانوم داخل باجه مي گويد اين پول گوشه ندارد.تو هم با تعجب ميگويي خب نداشته باشد!عددش كه درست است.به من كه اگر مي بود يك نصفه هزاري را هم به عنوان پانصد توماني مي پذيرفتم البته بعدها ممكن است در اندازه هاي ديگر اسكناس به اجماع نرسيم مثلا يكي بگويد اين تكه هزاري يك چهارمش است وآن يكي بگويد نخير كمتر است و دويست تومان بيشترارزش ندارد.

كار به جايي ميرسد كه با خودت ميگويي صدقه اول هر ماه را كه خواستم بدهم از همين پولهايي كه پاره پوره هستند ميدهم و داخل صندوق صدقه مي اندازم.اگر بنده هاي خدا ملتفت نيستند كه نبود گوشه اسكناس از نقدينگي آن كم نمي كند كه خود خدا متوجه است.البته تا رسيدن اول ماه باز هم از تلاشت براي قالب كردن هزارتوماني بدون گوشه به همشهريان كوتاهي نميكني.اما خداوكيلي يك زمين بدون گوشه را ميشود به همشهريان انداخت اما اسكناس بدون گوشه را نه.يك كار ديگر هم ميشود كرد.آدم ميتواند برود بانك مركزي باجه تعويض اسكناس.خدا را شكر كه اين كاركنان بانك متوجه هستند كه يك هزاري بدون گوشه فرقي با گوشه دارش ندارد! يكي بي گوشه ميگيرند و يكي نو تحويلت ميدهند.به هيچكس بهتر از كارمندان بانك نميشود يك هزاري پاره پوره انداخت! 

سهميه اي و فهميه اي

يه دوستي داشتم فرزند شهيد بود و قاعدتا سهميه داشت. وقتي كه توي امتحانات دستياري شركت كرد و ماهها خر زده بود ؛ فرداش گريه ميكرد كه من قبول نميشم امتحانو خيلي بد دادم . هفته ها گريه كرد . نتيجه ش كه اومد با كمال تعجب ديد راديولو‍ژي مشهد يعني بهترين رشته پزشكي قبول شده. سهميه كار خودشو كرده بود.

يه دوست ديگه داشتم كه سهميه نداشت و هميشه كتابهاي پزشكي رو با عشق و لذت از ماخذهاي لاتين ميخوند انگار كه داره يك  كتاب داستان مهيج ميخونه.اصلا كار نداشت كه فلان مبحث رو نبايد بخونه همه مطالب رو با اشتياق ميخوند.يعني شب امتحان فارماكولوژي شايد درس نميخوند يا عشقش كشيده بود ايمونولوژي بخونه.در حقيقت با پزشكي عشق ميكرد نه با نمره.

واسه امتحانات پره انترني كه به صورت كشوري برگزار ميشه و خيلي امتحان كلي و حساسي هست هم همين كار رو كرد و مثل خُلا ماهها چيزهاي بي ربطي رو خوند.امتحان كه داد گريه ميكرد كه ميترسم بيفتم نميدونم چيكار كردم.وقتي كه نتايج اومد رتبه كشوري آورده بود فك كنم دوم شده بود. الانم داره توي كتابخونه با مطالعه حال ميكنه و قراره كه بره خارج از كشور. 

اينطوري ميشه كه پزشكاي اين كشور بي سوادن!سهميه اي ها ميمونن ، فهميه اي ها ميرن.