شاد بودن را بايد از بچه ها آموخت آنها تنها گروه سني اي از جامعه هستند كه به اين قضيه اشراف نا آگاهانه اي دارند.

مردم معمولا وقتي كه از جلوي گالري هاي لوكس شهر رد ميشوند علي رغم لذت بردن از ظاهر ماشينها غمي ناپيدا در وجودشان رخنه ميكند كه پس من چه؟! اما به كرات شيرخوارني را بغل پدر مادرشان ميبيني كه زماني كه چشمشان به يك مازراتي نو كه در يك نمايشگاه ماشين برق ميزند مي افتد لبخند نمكيني ميزنند و مي گويند: دَ دَ

براي يك شيرخوار داشتن و نداشتن ماشين مهم نيست بلكه حظ بصري نيز براي او نعمتي است كه با لبخند زدن شكر آن را بجا مي آورد..نمي بينيد وقتي كه در خيابان خوراكي ميخوريد بچه اي كه از كنار شما رد ميشود دستش را درا زميكند و ميگويد:بَه بَه؟! براي شيرخوار انچه دست شماست و انچه مال خودش هست يكسان اند.البته كودكان متقابلا اگر  النگوي طلايشان را هم بخواهيد بي ريا آنرا در اختيار شما قرار ميدهند.

خوش بودن يعني همين.در نظر نگرفتن مالكيت هاي موقت دنيوي و وابستگي هاي خويشاوندي و عاطفي كه به كوچكترين بيماري و حادثه قابل گسستن هستند.سالمندان هم تقريبا چنين وضعيتي دارند.به انتهاي زندگي كه ميرسي برايت چندان مهم نيست سوار پرايد هستي يا مازراتي بلكه ميخواهي زودتر به خانه برسي و استراحت كني.

به نظر مي آيد مشكل دنياپرستي بيشتر گريبانگير جوانان و ميانسالان است كه از دو سر طيف زندگي دورند و آن وسطها مرزهاي آغاز و پايان زندگي را نمي بينند يا نمي خواهند ببينند.