بلد بودن
در كلبه ما درد ِ دوا بود و غذا
يك ذره دعا نبود، يك ذره خدا
هرچند كه زندگي به ما سخت گرفت
ما مردن را بلد نبوديم چرا؟!
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ساعت 8:44 توسط منیژه رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"