دروغ گويي كه شاخ و دم ندارد.آمبولانسي را تصور بفرماييد كه بيماري را حمل نميكند اما آژير كشان از ميان وسايل نقليه راه خودش را باز ميكند.خانمي كه بيني خدادادي قلمي خود را چسب ميزند كه يعني ما هم بله! دانشجويي كه كتابش را خورده اما صبح كه به دانشگاه مي آيد به رقيبش كه شاگرد اول كلاس است ميگويد يك كلمه درس نخوانده.پسربچه اي كه در رختخوابش خوابش برده و مادرش هي ميگويد: امير! بيا برو دستشويي و او در عالم خواب و بيداري هي ميگويد ندارم!حالا اين را داشته باشيد تا برويم سر اصل مطلب.

قرار بود جشني دانشجويي راه بيندازيم و چند تا بشكه و چند دانشجوي خوشحال را فراهم كنيم و يك مسابقه شبه قندپهلويي از خودمان در بياوريم.چند نفر را هم البته اجير كرده بوديم كه در صورتيكه شعرها خنك بود آن وسطها ميان جمعيت بخندند!اما قرار بود شعرها را از قبل بگويند و وانمود كنند كه دارند بداهه ميگويند.بنده زير بار نرفتم كه در چنين مسابقه دروغ پهلويي شركت كنم.تا اينكه چند ساعت پيش از جشن با بنده تماس گرفتند كه كجايي؟بيا كه ما يك يار كم داريم ، ميخواستند بنده را در يك كار انجام شده قرار بدهند بنده هم با اينكه در مركز مشهد مستقر بودم آنها را در يك كار انجام نشده قرار دادم و در آمدم كه: من كه مشهد نيستم! آه از نهاد طرف در آمد كه كجايي؟گفتم:نيشابور! گفت:چرا؟گفتم:خاله جونم كسالت داشت يك سر اومدم نيشابور.

اگرچه به اين حيله،دوستان دست از سرم برداشتند؛قضيه را كه با خودم سبك سنگين كردم ديدم كه بخاطر اينكه يك دروغ نگويم 3 تا دروغ گفته بودم.به همين راحتي!