دیروز توی جلسه شعر افتاب گردونها حرفهایی که روی دل من مونده بود رو یکی دیگه از بچه ها زد (خانوم مهربان)
داشتن باز از یک شعری که هیچی نداشت واسه ارایه تعریف میکردن همه
در حالیکه شعرهای ما اغلب در مرحله گذار هست
حتی اگر بسیار قوی بشه هم هنوز در مرحله گذار هست
چون تکراری هست هرچی که میگیم
در حقیقت نشخوار اشعار اسلاف هنر غیرهنرمندان هست و مشابه اونا زیاده
ما مثل گذشتگان میگیم که به مرحله اکتشاف زمان خودمون برسیم اما متاسفانه اغلب به این مرحله نمیرسیم
دیروز متاسفانه موضوع هم حجاب و عفاف بود که شعر کردنش سخته
و شعرها به شدت کلیشه ای بود
حتی شعرهایی که کمی قویتر بود به شدت اعصاب خورد کن و تکراری و با نگاه غیرهنرمندانه بود
حالا اگه من میگفتم این واقعیت رو که مغرضانه به نظر میومد اما یکی دیگه از بچه ها گفت و خداروشکر بحثی پیش نیومد
واقعا نمیدونم شعری درباره عفاف و حجاب که یک ادم بی حجاب از شنیدنش حالش بهم میخوره چه رسالتی ممکنه داشته باشه
اگر نواوری هم بکنیم که مرتد حساب میشیم
مثل شعر متفاوتی که من برای امام رضا گفتم و برخوردهای متفاوتی شد
یکی از جلسه رفت بیرون ولی یکی گریه ش گرفت و با همون شعر با امام رضا احساس نزدیکی کرد
به نظر من نگاه نوجویانه خیلی در هنر مهمه
حتی در سایر رشته ها جز علم
یادمه با بچه ها بحث میکردیم درباره راههای اثبات خدا
من در جایگاه انکار وجود خدا بودم
هرچه بحث میکردیم من قانع نمیشدم که پاسخ قطعی دریافت کردم
دیگران هم به تدریج با شنیدن بحث ما هی وارد بحث میشدن
یکبار که یکی وارد بحث شد به من گفت یعنی میگی خدا نیست؟
گفتم نمیتونن اثباتش کنن برام، لابد نیست!!
یا شاید نباشه
یک نگاه تاسف باری بهم کرد و رفت
همچین نگاه صادقانه و نامتعصبانه ای که پا شدم
حالم از خودم بهم خورد
به اون مرد که دور میشد اشاره کردم و به بچه ها گفتم من تسلیم شدم!
خدا هست!
روش نو و متفاوت به این میگن! و البته صادقانه!
همون نگاه منو نابود کرد
کاری که بحثهای تند و مدلل بچه ها نکرد.