اسكار بندرعباسي

 

یادش بخیر

مدتی که بندرعباس توی خوابگاه بودم 

خاطرات زیادی یادم مونده

 

یکیش برمیگرده به دوستم که به شکم روی تخت خوابیده بود و ما سه نفر که هم سوییتش بودیم داشتیم چایی میخوردیم

بندر هم پر از مارمولک بود 

حداقل اونجا که خوابگاه علوم پزشکی که بود اینجوری بود

 

داشتیم اهسته اهسته حرف میزدیم که طرف بیدار نشه که یهو دیدیم یه بچه مارمولک به شیطونی و با مزگی اسکار رفته روی به قول ما پزشکا باتوک یا همون باسنش و دستاشو جمع کرده بود و روی دو تا پاش واستاده بود و انگار که روی یک تپه واستاده باشه داشت موقعیت اطرافش رو سبک سنگین میکرد

 

هم از دیدن مارمولکه ترسیدیم و

در رفتیم

هم خنده مون گرفت

هم اینکه دختره رو بیدارش نکردیم که سکته نکنه

و رفتیم توی اتاق و درمون رو بستیم که مارمولکه از هال نیاد پبش ما

 

صحنه ای بود بخدا 

 

😂

اسهال!!!

🛑 

اسهال شدن که اغلب بیماری سبکی قلمداد میشه در گذشته ای نه چندان دور مرگ و میر بالایی داشته

 

در زمان ما هم بخصوص برای بچه ها اسهال خیلی خطرناک هست و چون بچه ها به کمبود اب بدن بسیار حساسن باید مراقبشون بود

 

بچه ای که اسهال بوده و اب بدنش جبران نشده و الان اروم شده یعنی یک علامت خیلی بد🚑

اون ارامش حاکی از ضعف شدید و ورود به حالت شوک هست

 

یادم میاد مریض ورزشکاری💪 داشتیم که بواسطه ای در بیمارستان بستری شده بود

کاملا سرحال بود و به جهت یبوست داشتن مسهل 🥛خورده بود و توی سالن نشسته بود و راجع به قوانین فوتبال داشت با من حرف میزد⚽️

 

چون مسهل خورده بود حرف زدن با منو قطع کرد دفعتا دستشویی رفت و بعد که از سرویس برگشت احساس ضعف کرد

روی تخت دراز کشیده بود که

رفت توی شوک

و بعد عملیات احیا ناموفق انجام شد

 

کسی باورش نشد مردی که توی سالن داشت با ما حرف میزد چطور بعد از دستشویی رفتن تموم کرد

اما چیزی که مسلمه

اسهال

و یا مصرف بی رویه مسهل خطرناک هست

بخصوص برای بچه ها

 

 

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

yahoo

 

گرچه گاهی ذکرِ یاهو می شوم

نت که باشد سمت yahoo می شوم

 

در کنار موزها کیوی شدم

با کلم ها نیز کاهو می شوم

 

در گروه تلگرامی "خواهرم"

توی پی وی باز "بانو" می شوم

 

 زیر می بافم صدای خویش را

ناگهان از آن طرف رو می شوم

 

توی زایشگاه هستم قهرمان

توی ورزشگاه تابو* می شوم

 

من سه سوته میشوم حاجت روا

در حرم گاهی که آهو می شوم 

 

بوده ام مداح خوبي پيش از اين 

بعد ازين **ميثم هباگو مي شوم

 

در کنار عدل بازو بوده ام

پیش پای ظلم زانو می شوم

 

گر بخواهید از خدا یابم شفا

من هم ای یاران دعاگو میشوم 

 

 

 * به ضرورت تابوو بخوانيد 

** ميثم مطيعي 

** هبا = هدر، ببيهوده 

 

 

آب شیرین

 

یادم نمی رود اولین روزی که متوجه شدم که آب دریا خوردنی نیست در حال تماشای یک فیلم سینمایی بودم.شاید پنج سال بیشتر نداشتم و هنرپیشه نقش اول فیلم مردی بود که در یک قایق کوچک در میان دریا گم شده بود و زیر تابش عمود خورشید،آبی برای خوردن نداشت.لبهایش عین نمکزار سفید شده بود و روزهای متمادی را بدون آب سپری کرده بود.وقتی که با تعجب از مادرم پرسیدم که چرا این آقاهه از اینهمه آب دریا که دورش هست نمی خوره؟!مامانم گفت: آب دریا نمک داره اگه بخورش بیشتر تشنه اش میشه!

دومین ضربه هولناکی که در همان حوالی پنج سالگی به من وارد شد برمیگردد به روزی که برگ کاغذی افتاده بود جلوی در خانه داخل حیاط.آنرا که برداشتم و به مادرم نشان دادم گفت: این قبض آبه، چقدر هم زیاد اومده!از همان روز به بعد بود که هربار دم شیر آب میرفتم مادرم میگفت که:مامان شیر آبو کم باز کن که  هم آبا هدر نره هم پول قبضمون زیاد نیاد!

درک این موضوع که آبهایی که از شیر آب خارج میشود رایگان نیست خیلی برای ذهن کودکانه من گران تمام شد.در عوالم کودکی  فکر میکردم که شیر آب باید به طور طبیعی آب داشته باشد.چرا؟! خب معلوم است،چون اسمش شیر آب بود!بعدها که بزرگتر شدم و بنا بر حوادث و اتفاقات مختلف شیر آب را که باز میکردم و آبی از آن بیرون نمی آمد،فهمیدم که ما مثل همان هنرپیشه روی کره ای مملو از اقیانوسهایی با آب غیر قابل شرب زندگی میکنیم  و آب شیرین گران ترین مایعی ست که در جهان وجود دارد هرچند که ارزان به ما فروخته میشود.

 

 

میثم مطیعی ...

 

با احترام به همه مداح های کشور

 بعد از کاری که میثم مطیعی کرد که البته من قبلش نمیشناختمش نه به جهت اینکه آدم مهمی نبود بلکه به جهت اینکه کلا غیر از رهبری و رییس جمهور و چند نفر دیگه کسی رو توی کشور نمیشناسم

مدتی هست که دارم به این موضوع فکر میکنم که چرا اونقدری که گدای چاق توی کشور هست مداح لاغر توی کشور نیست؟!

 

هان؟!

 

حریم

 

حریم شخصی یکی از مهم ترین حقوقی ست که همه انسانها توقع دارند در مورد آنها رعایت شود.یکی از بارز ترین این موارد در حواشی عابربانکها رخ میدهد.البته حریم شخصی افراد در اطراف عابربانکها بسته به جثه آنها فرق میکند.مثلا کسی که لاغر است و در محل عابر بانک ایستاده حریمش چیزی نزدیک به یک متر بیشتر نیست،اما اگر فردی 150 کیلویی در محل عابر بانک در حال کار با دستگاه باشد با توجه به محیط  قابل توجه بدن فرد مذکور حداقل باید دو متر از عابر بانک فاصله بگیرید تا بتوانید رعایت حریم وی را به نحو احسن به انجام رسانده باشید.

همینطور است حرمت نگاه به افراد مختلف.اصولا خیره شدن به افراد از آن حرکات  درگیری سازی است که حتی خیلی ازجر و بحثهای آقایانی که زیاد هم اعصاب ندارند به ان بر میگردد و صرفا به جهت اینکه طرف مقابل به  کسی خیره خیره نگاه کرده به جر و بحث و احیانا برخورد فیزیکی ختم میشود.

ایضا یکی از خصلتهای خانمها اینست که اگر از مانتو و کیف خانمی خوششان بیاید انگار که میخواهند آن لباس یا کیف را خریداری کنند همینطور تا از جلویشان رد شود خیره خیره نگاهش میکنند.

کم مانده که طرف کیفش را جلوی او بیندازد و بگوید بیا خواهر! این کیف مال شما چشم از ما بردار.متاسفانه  چیزی که در امر کنترل نگاه کمتر به انها پرداخته میشود مساله کنترل نگاه افراد هم جنس نسبت بهم است.درست مثل اینکه یک همجنس بیاید و به صفحه عابر بانک شما حین کار خیره شود آیا میشود به بهانه همجنس بودن بی خیال حریم شکنی طرف شد؟!

 

 

اصفهان2

 

برای اجاره کردن خونه هرجا توی مجتمع های مسکونی میرفتیم دو سه تا سوییت مال اصفهانی ها بود که خالی بودن و فقط برای استفاده در چند روز از سال و سفر به مشهد خریداری شده بودن

با این روند رو به رشد خرید خونه های مشهد توسط اصفهانی ها اگه یه روزی اصفهانی ها مشهد رو اصفهان دوم اعلام کنن چاره ای نیست جز اینکه  جمعه یکی مونده به "روز قدس" توی ماه رمضون رو "روز مشهد" اعلام کنیم!

 

والا!

 

 

الاعمال به النیات

 

نمی دونم حکم کسایی که تمایل به گناه دارن اما حوصله انجامشو ندارن چیه؟!

جایی نقد شعرم بود حسابی کوبوندنم و سه نفر حسابی ازم دفاع کردن

یکی گفت: قبول نیست با این سه نفر هماهنگ کردی

با اینکه مبری از چنین کاری نیستم اما حوصله هماهنگ کردن رو نداشتم

نمیدونم با توجه به اینکه الاعمال بالنیات حکم من چی میشه؟!

 

این شاعران ایینی

 

 

به عنوان هیات مدیره دعوت شدیم به اداره ارشاد که جلسه شعر ایینی توی اداره ارشاد راه بندازیم

من با اینکه ایینی سرا نیستم هم دعوت شده بودم

با اینکه به قول بچه ها گاهی ضد ایینی هم میگم دعوت شده بودم!

 

خیلی هم با اینکه مثل سایر شیعیان امام امام نمیزنم دوست داشتم کاری برای شعر ایینی مشهد انجام بدم

چند تا از این شعرای آیینی دو اتیشه ((که بچه ها بهم سپرده بودن جلوی اینا شعرهاتو بخونی به جهت ارادت زیاد به ایمه بدجوربی  جلوت در میان اون شعراتو که کمی متفاوت سرودی در قالب ایینی جلوشون نخون))  رو اطراف محل دیدم که داخل اداره نمیومدن

ازشون سابقه داشتم که یهو میریزن یه جا و جو رو به نفع خودشون تغییر میدن

خلاصه...

 

بعد که اومدن داخل جلسه همون اول جلسه یکیشون گفت فلانی مجری باشه!! من مخالفت کردم

اما  کم کم جو رو عوض کردن نه تنها مجری شدن که اسم و  مکان و همه چیز جلسه رو همون عده تعیین کردن

و با یک چشمک که دیدم یکی به بقیه زد  بهشون گفت درست شد!!

 در نهایت اینقدر جلسه به سمت اونا رفت که جلسات بعدی هیات مدیره بدون ما خانومها و اعضای دیگه برگزار شد

منم دیگه جلسه نرفتم و خیلی دلم می خواست جلسه شعر ایینی از هم بپاشه

 

از شما چه پنهون، هم واسه سر و گوش اب دادن و هم افطاری خوردن چند باری توی ماه رمضون  رفتم جلسه

و بعد ....

گویا الان به جهت عدم سوددهی جلسه براشون ، اونایی که مجری شده بودن و جلسه رو به چنگ آورده بودن  کشیدن عقب  و جلسه در حال فروپاشی هست

وقتی میبینم که ایینی سراها هم کلک میزنن و توی کاراشون مغرض هستن خوشحال میشم

اینجور احساس میکنم فرق زیادی بین خوبها و بدها (ما غیر متدینین) نیست

الان خوشحالم!

 

 

حیف از من که با اینکه زیاد هم سمت ایمه نمیرم  و باید اعتراف کنم به شدت این متدینین به امامها ارادت ندارم  اونقدر خالصانه اومدم جلو که اسم ایمه رو بکشم بالا!

 

 اینا دیگه کی هستن؟!

 

الان شب شعری ماهیانه برگزار میشه که منو دعوت میکنن

ظاهرشون کراواتی هست و زنهایی که میان اونجا خیلی سانتی مانتال هستن

حتی یه بار یکیشون پاش از زیر زانو به پایین برهنه بود اومد توی جلسه

هربار هم اهنگ "ای ایران" رو میذارن و به احترامش می ایستن و نه سرود جمهوری اسلامی رو

اما صداقت و راستی عجیبی توشون حاکم هست.

وقتی مقایسه میکنم بیشتر به دلم میشینن تا این متدینین.

 

 

 

 

گزینه 2

 

پنج شنبه برای شعرخونی توی دانشگاه علوم رضوی واقع در حرم مطهر رفتم حرم

یک ربع وقت اضافه  داشتم

رفتم یک قرآن و یک زیارت نامه برداشتم

فقط فرصت کردم قران بخونم

یکی از رفتارهای بد زایرها این بود که همه مفاتیح اولین انتخابشون بود برای عبادت

قرآنها اغلب استفاده نمیشدن یا کمتر استفاده میشدن یا اگر خوندن مفاتیح و زیارتنامه ها تموم میشد به عنوان گزینه دوم در وقت اضافه خونده میشدن!

 

دیگه چی بگم!

 

این هوای افراطی

 

پریروز هوای مشهدخیلی خنک و دوست داشتنی بود

نه مردم عجله ای برای رسیدن به مقصد داشتن

نه بادبزدن به دست کلافه بودن

و نه اعصاب خردی داشتن

اگه ده سال هوا همینطور بود ایران یکی از کشورهای پیشرفته دنیا میشد

اصلا اگر خاورمیانه هواش خوب میشد و اینقدر گرم و طاقت فرسا نبود اینهمه رفتارهای افراطی و جنگ و دشمن تراشی و سراب دشمن دیدن دیگران فروکش میکرد

گرما و خشک سالی همه رو به توهم و تنبلی و دو رویی و سختی کشیدن و سختی دادن به اطرافیان سوق میده

کاری میکنه روزها خودت رو داغ نشون بدی و شبها سرد سرد باشی

من که معتقدم این آب و هوا هست که به شدت روی حال و هوای سیاسی دنیا موثره

البته تنها عامل نیست اما یکی از عوامل بارز هست

دیوونه های افراطی اغلب توی شرایط بد خانوادگی یا اقتصادی یا آب و هوایی به وجود میان!

 

خدایا! هوای خاورمیانه رو معتدل تر کن! لطفا!

 

 

شعر حجاب و عفاف

 

دیروز توی جلسه شعر افتاب گردونها حرفهایی که روی دل من مونده بود رو یکی دیگه از بچه ها زد (خانوم مهربان)

داشتن باز از یک شعری که هیچی نداشت واسه ارایه تعریف میکردن همه

در حالیکه شعرهای ما اغلب در مرحله گذار هست

حتی اگر بسیار قوی بشه هم هنوز در مرحله گذار هست

 

چون تکراری هست هرچی که میگیم

 

در حقیقت نشخوار اشعار اسلاف هنر غیرهنرمندان  هست و مشابه اونا زیاده

 

ما مثل گذشتگان میگیم که به مرحله اکتشاف زمان خودمون برسیم اما متاسفانه اغلب به این مرحله نمیرسیم

دیروز متاسفانه موضوع هم حجاب و عفاف بود که شعر کردنش سخته

و شعرها به شدت کلیشه ای بود

حتی شعرهایی که کمی قویتر بود به شدت اعصاب خورد کن و تکراری و با نگاه غیرهنرمندانه بود

حالا اگه من میگفتم این واقعیت رو که مغرضانه به نظر میومد اما یکی دیگه از بچه ها گفت و خداروشکر بحثی پیش نیومد

واقعا نمیدونم شعری درباره عفاف و حجاب که یک ادم بی حجاب از شنیدنش حالش بهم میخوره چه رسالتی ممکنه داشته باشه

اگر نواوری هم بکنیم که مرتد حساب میشیم

مثل شعر متفاوتی که من برای امام رضا گفتم و برخوردهای متفاوتی شد

یکی از جلسه رفت بیرون ولی یکی گریه ش گرفت و با همون شعر با امام رضا احساس نزدیکی کرد

به نظر من نگاه نوجویانه خیلی در هنر مهمه

حتی در سایر رشته ها جز علم

 

یادمه با بچه ها بحث میکردیم درباره راههای اثبات خدا

من در جایگاه انکار وجود خدا بودم

هرچه بحث میکردیم من قانع نمیشدم که پاسخ قطعی دریافت کردم

دیگران هم به تدریج با شنیدن بحث ما هی وارد بحث میشدن

 

یکبار که یکی وارد بحث شد به من گفت یعنی میگی خدا نیست؟

گفتم نمیتونن اثباتش کنن برام، لابد نیست!!

یا شاید نباشه

 

یک نگاه تاسف باری بهم کرد و رفت

همچین نگاه صادقانه و نامتعصبانه ای که پا شدم

حالم از خودم بهم خورد

به اون مرد که دور میشد اشاره کردم و به بچه ها گفتم من تسلیم شدم!

خدا هست!

روش نو و متفاوت به این میگن! و البته صادقانه!

 

همون نگاه منو نابود کرد

 

کاری که بحثهای تند و مدلل بچه ها نکرد.

 

 

دانشکده پزشکی سایق

 

رفتم دانشکده بهداشت فعلی یا همون دانشکده پزشکی سابق که غولهای طبابت از اونجا فارغ التحصیل شدن

نمیدونم برای دانشجوی بهداشت اهمیتی داره که فلان دکتر توی اون محیط درس خونده یا نه

من فقط دو سال اونجا درس خوندم بعد منتقل شدیم به دانشکده فعلی

هیچ از دانشکده با عظمت پزشکی فعلی در دانشگاه فردوسی خوشم نمیاد

ما که اونجا رفتیم بیابون برهوت بود و تازه ساخته شده بود

زمین جلوش مثل الان حوض و اب و فضای سبز نداشت

چند سال تحصیل رو هم همین دانشکده سابق واقع در خیابون دانشگاه بودیم

 

علی رغم اینکه حوض اونجا هم زمان ما اب نداشت اما دانشکده اش رو دوس داشتم

قدیمی ساخت و مهربون بود ساختمونهاش

حتما زمان دکتر شیخ و دکتر قریب حوضش اب داشته

اما زمان ما حوضش رو اب نمیکردن

مردم یادشون باشه که دوره  ما پزشکهایی تربیت شدن که حوض دانشکدها شون اب نداشته

اگه دستمون شفا نداشت واسه اینه!

یک ساعت توی هوای ابری و نمه بارون و خنک مشهد در تیرماه نشستم توی فضای سبز دانشکده و به شرشر فواره و حوض خوشکلش خیره شدم

گه گاه هم اسمون چند قطره اب میریخت روم!

 

 

:(

 

خیلی دلم شکست

امروز اومدم توی سالن اینترنت بیمارستان دیدم که رزیدنتهای قلب امتحان دارن

چند تاشون همکلاسیهای خودم بودن

الان سال 3 هستن

و من هنوز طرح نرفتم!

همه هم وقتی که پزشک عمومی بمونی فکر میکنن که لابد نمی تونستی تخصص قبول بشی

نمیدونم چرا دوست ندارم پزشکی رو ادامه بدم!

 

 

 

به وقت باران

 

یکهو که باران بزند بخصوص در فصل تابستان و بالاخص در اوقاتی از شبانه روز که آلاینده های هوایی حداکثر زور خود را برای از بین بردن لطافت هوا بکاربرده اند آنوقت است که معنی نعمت الهی به خوبی احساس میشود.

حتی در مناطقی از سطح شهر بعد از یک بارش مختصر تابستانی عطر قهواه ای رنگ چوبهای کهن سال  و بوی سبز و ناشناخته گیاهان دارویی سراسر خیابان را فرامیگیرد.انسان حس میکند این خیابانی که در آن راه میرود قسمتی از اعماق یک جنگل مرطوب  و مرموز است که  بعد از یک بارش رقیق،اسرار مگوی خود را فاش کرده است و شما برای دست یافتن به این اسرار باید فقط استشمام کنید و گاهی دستی به تنه درختی بکشید تا احساس دوستی متقابل بین شما و طبیعت ملموس تر شود.

این مناطق شهری که دو طرف خیابانشان را درختان دنیادیده و کهنسال فراگرفته اند و بعضا بوستانی را هم مانند واحه و استراحتگاهی آرامش بخش در خود جا داده اند در شهر خودمان کم نیستند.حتی خیابانهایی که بوستان ندارند اما از پوشش گیاهی مناسبی برای یک منطقه شهری برخوردارند هم یک بارش خفیف باران می تواند کلی حال و هوایشان را عوض کند.

میلانهایی با درختان انبوه و خانه هایی با حیاطهایی که حداقل میزبان یک درخت مهربان اند و داربستهایی که شاخ و برگ سبز تاکها را از داخل حیاط به کوچه هدایت میکنند و پنجره های خانه ها محل استراحت گلدانهای رنگارنگی ست که عامدانه برای چشم نوازی همسایه مقابل و رهگذران بیرون خانه گذاشته شده اند.

در این محله ها ساعت همیشه به وقت باران می چرخد.

 

 

چادر گُل گُلی...

 

 

این چادری که گُل

با شاخه های سبز

در آن خزیده است

بسیار خوشگل است

بابا برای من

آنرا خریده است

***

هم می شود که رفت

با چادر قشنگ

در کوچه ها؛ خرید

هم می شود که زد

یک کِش به آن و بعد

در باغها دوید

***

هم میشود که رفت

در مسجدی و بعد

با آن نماز خواند

هم شعرهای شاد

هم قصه های خوب

از کبک و غاز خواند

***

در چشم آینه

آنرا هزار بار

هی میکنم سرم

ای آینه ببین!

با چادرم چقدر

من مهربان ترم!

 

 

 

امام صادق علیه السلام

 

انشای آن روز کلاس ما درباره امام جعفر صادق علیه السلام بود.ان روز دبیرمان کمی گیر داده بود و من علتش را متوجه نمی شدم.معمولش این بود که به من همیشه نونزده میداد.اما ان روز مصر بود که به من 17 بدهد.می گفت که حقم نونوزده است اما بخاطر رعایت نکردن پاره ای از اداب در متن 2 نمره از انشایم کم میکند.

اما اشکال کار کجا بود؟ از بچه ها خواست که انشای من را دست به دست کنند و ایراد کار را بگویند.یکی گفت سال تولد امام علیه السلام را اشتباه نوشته ام.یکی گفت سن شهادتشان را لابد اشتباه نوشته ام.

دبیرمان همه این مسایل را رد کرد و گفت هیچ اشتباهی در قسمت تاریخی زندگی امام علیه السلام رخ نداده،بلکه نویسنده آنگونه که باید و درخور شان یک معصوم ست مراتب احترام را در انشایش رعایت نکرده است.

بچه ها دوباره انشای مرا دست به دست کردند.من خیس عرق شده بودم!یعنی کجای انشایم از احترام و تکریم امام علیه السلام فروگذاشته بودم؟فعلها همه جمع بکار برده شده بودند.کلمه حضرت و امام همه جا ذکر شده بود.حتی ننوشته بودم امام گفتند بلکه در جای جای انشا نوشته بودم امام فرمودند.دل توی دلم نبود.

هیچ کدام از بچه ها نتوانستند مشکل کار را پیدا کنند.تا اینکه خانوم جعفری جلو آمد و گفت:

تو توی انشات مادر مهربونم می گی و پدر جونم اونوقت برای امامت جای اینکه علیه السلام رو کامل بنویسی فقط یک عین (ع) خشک و خالی میذاری؟!

از آن سال رفت که دیگر من بجای علیه السلام و صلی الله علیه و آله عین و صاد بگذارم.

 

 

تو نیکی می کن و...

 

گاهی که آدم داخل پارک ملت قدم میزند گم میشود.حالا اگر عجله ای در کار نباشد گم شدن در پارکی به این خوش اب و هوایی چندان هم بد نیست.اما امان از وقتی که عجله داشته باشی و بخواهی زودتر خودت را به در خروجی برسانی.این رهگذر میگوید از اینور بروید و نفر دوم می گوید از آن طرف.ناچار ده پانزده بار از کنار استخر پارک می گذرید و باز هم در خروجی را پیدا نمیکنید.خدا را شکر که همان چرخ و فلک غول پیکر پارک گهگاه  به داد انسان میرسد و الا ممکن است چند ماهی خروج و رهایی از پارک ملت برای گمشده ها به طول بینجامد!

 دیروز قرار بود به جلسه ای هنری و خودمانی برویم که گزبستنی هم قرار بود یکی از دوستان بیاورد!من هم در پارک گم شده بودم.بعد از مدتی که راه را پیدا کردم در حال هروله بودم که ناگهان خانوم عربی جلو امد و از من خواست که از خانواده اش عکس بگیرم.اول امدم که بگویم عجله دارم.اما بعد دیدم این امتناع من به عنوان خاطره ای بد از ایرانیها برای همیشه  در گوشه ذهنش باقی خواهد ماند.ناچار ایستادم و کلی عکس گرفتم.

وقتی که به جلسه رسیدم همه گفتند که دیر رسیدی بستنی ها اب شد و ما همه شان را خوردیم.من هم گفتم اشکالی ندارد من زیاد هم گز بستنی دوست ... که ناگهان یکی از دوستان پلاستیکی حاوی پنج بستنی را از پشت سرش بیرون اورد و گفت زود بخور که آب نشن!با خودم گفتم:

تو نیکی میکن و در پارک انداز که ایزد بستنی را میدهد باز!

 

اونم 5 تا! هر 5 تاشو خوردم!

 

 

گز بستنی...

 

دیروز قرار بود برم جلسه شعر کودک

بخصوص که قرار بود یکی از بچه ها گزبستنی بیاره مصمم تر بودم که به موقع برسم

اما اتفاقهای متعددی افتاد که دیر رسیدم به محل

از جمله اینکه توی پارک طبق معمول گم شدم و هی دور باطل میزدم توی پارک

وقتی هم که راه رو پیدا کردم چند تا عرب جلوم رو گرفتن و با اینکه دیدن دارم به هروله راه میرم  و عجله دارم گفتن ازمون عکس بگیر

اومدم بگم که عجله دارم که نتونستم

گفتم الانه که برن کشورشون با این خاطره بد از ایرانیها که میگیم عکس بگیرین امتناع میکنن

ناچار کلی عکس گرفتم  ازشون

دیگه نا امیدانه راه میرفتم چون میدونستم گزبستنی ها یا تموم شدن یا آب شدن!!

اما وقتی که مشیت خدا باشه هم 5 تا گزبستنی برات میمونه و هم اینکه علاوه بر اینکه بستنی ها اب نشده بودن کمی هم دماشون بالا تر اومده بود

میدونین که دمای بسیار بالا یا بسیار پایین باعث میشه مزه غذا رو ادم نفهمه

5 تا بستنی خوردم و تازه فهمیدم بستنی چه مزه ای بوده تا حالا که اینقدر خوردمشون!

 

 

آخرین سفارش پایه گذار مذهب جعفری

 

 

شاید بیش از هرچیز کثرت جمعیت شیعیان و از آن مهم تر اخلاص و جانفدایی آنها حکام جور را به رو در رو قرار گرفتن با امامان شیعه ترغیب میکرد.

اغلب آنها امامان شیعه را به محل حکومت خود فرا میخواندند که هم حکومت نامشروع خود را به واسطه حضور آن بزرگواران مشروع قلمداد کنند و هم به رفت و امدها و فعالیت امامان و پیروانشان اشراف داشته باشند.

کما اینکه منصور دوانیقی نیز امام صادق علیه السلام را به عراق طلبید تا چنین اهدافی را دنبال کند.بنی عباس هم که مانند سایر بنی فتنه های قبل از خود راه مبارزه با آزادی طلبی ها و دین خواهی ها را  در غیر میدان علم و عمل و کارزار میجستند با همان روشهای بزدلانه  زهر الود کردن عسل و انگور  به جنگ ان بزرگواران میرفتند. منصور هم بارها و بارها قصد مسموم کردن امام صادق علیه السلام را در سر پروراند و حتی در این زمینه اقدام هم کرده بود اما به لطف و اعجاز و مشیت الهی خواست او به انجام نرسید.

کار به انجا رسید که منصور به والیان خود در مکه و مدینه دستور داد که خانه امام را به اتش بکشند غافل از انکه خدای شیعیان هم خدای ادیان ابراهیمی ست که آتش را بر دوستدارانشان  سرد و سلامت کرد.

ناچار تهدید و سخت گیری های منصور بر امام و شیعیانشان روز به روز افزایش یافت تا انجا که امام علیه السلام در سالهای اخر عمر بسیار رنجور و ضعیف شده بودند. تا اینکه سرانجام  <<نامنصور دوانیقی>>! امام صادق علیه السلام را توسط عاملان خود در سن 65 سالگی با انگور زهرالود به شهادت رساند و مانند تمام سُلفای حیله گر خود و خلفای دست اموزش بنای تاسف و عجز و لابه ساختگی را نیز راه انداخت.

آخرین وصیت پایه گذار مذهب جعفری برای شیعیان شان در واپسین لحظات حیات مبارکشان چیزی نبود جز سفارش و تکریم و بزرگداشت جایگاه نماز.

 

 

شیرهای آب عمومی

 

آب خوردن همشهریانی که لیوان شخصی به همراه ندارند همانقدر معضل است که لیوان یکبار مصرف نداشتن آبخوری ها.همه اینها یک طرف گذاشتن  دهان مبارک بر خروجی یک  شیر آب عمومی ده طرف.

گیرم که شما نه هپاتیت داشته باشید و نه یک بیماری ویروسی یا باکتریایی  دهانی وخیم و به غایت مسری.آخر فلور باکتری دهان هر فردی با فرد دیگر متفاوت است.به این معنی که میکروبی که برای شما بیماری زا نیست و بدن شما به راحتی با آن میزبان ناخوانده کنار امده است برای فرد دیگر ممکن است بیماری خفیف و یا حتی شدیدی ایجاد کند.جدا از انکه اصلا اگر کسی بخواهد از شیری آب بخورد که شما به ان دهان نگذاشته باشید باید کدام یک از وزرای کشور را ببیند؟

یا یک لیوان کوچک همراه داشته باشید و یا طوری از شیر های عمومی آب بخورید که تماس دهانی با آن برقرار نکنید.از طرف دیگر خود شما از کجا می توانید مطمین باشید نفر قبل از شما سالم بوده که دهان بر شیر آب میگذارید؟

همچین از این آب سردکنهای تک شیر که یک محافظ روی خروجی شان دارند و احدی نمی تواند بر خروجی آنها دهان بگذارد خوشم می آید.اما در عین حال کمی هم از دستشان دلخورم.چون تا تکمه ان را فشار میدهید همچین آب از انها خارج میشود که در وهله اول بدون انکه آبی خورده باشید کلی آب به صورتتان ریخته میشود و احیانا بارها پیش آمده که به جهت فشار آب و عدم تخمین دقیق محل خروجی آن مقدار معتنابهی آب هم وارد چشم و بینی تان میشود.اما باکی نیست به سلامتش می ارزد!

 

 

دِ برو که رفتی!

 

خانه شخصی داشتن در شهر بزرگی مثل مشهد نعمت بزرگی ست.البته خانه داشتن در یک شهر کوچک هم نعمت کوچکی نیست اما هرچه شهر بزرگتر باشد و ایضا منزل بزرگتر باشد به نظر می آید که متراژ نعمت  در چشم برخی حریصانه افزایش می یابد!

هیچ چیز مثل اینکه انسان بداند درِ خانه اش را که بست آن چهار دیواری مال خودش است و کسی نمی تواند او را سر سال از انجا بلند کند حس شهروندی انسان را ارضا نمی کند.به نظر من که آدمهای مستاجر که در خیابان راه می روند به خوبی از صاحب خانه ها قابل تمایز هستند.

برخی صاحبان خانه همچین با اطمینان و طمانینه در شهر راه میروند که انگار نصف پیاده رو مال خودشان است.برخی دیگر  که در پیاده رو راه میروند نه تنها از مسیر عریض خودشان استفاده میکنند بلکه اگر میلشان بکشد  راست می ایند توی لاین کم عرض شما.یعنی چنان زیکزاکی  راه می روند که بتوانند از همه عرض پیاده رو استفاده کنند.اینها همانهایی هستند که علاوه بر داشتن خانه یا خانه های شخصی متعدد در فکر تصاحب آلونک کلنگی شما نیز هستند!

اما مستاجرها غالبا پایشان را که روی یک موزاییک می گذارند احساس میکنند مدت قراردادشان با ان موزاییک  به زودی  تمام می شود لذا سعی میکنند پایشان را هرچه زودتر از روی موزاییک قبلی بردارند و روی موزایک بعدی بگذارند.یعنی حس داشتن زندگی موقت و مسافر بودن در طرز راه رفتن انها نیز مشهود است.

آنهایی هم که در پیاده روها می دوند مطمینند که حالا حالاها صاحب خانه نمی شوند! دِ برو که رفتی!

 

 

تقاطع های انسانی

 

تابستان است و گرمای طاقت فرسایی که امان همشهریان را بریده است.یکی از راههای فرار از این معضل بخصوص برای کسانی که مجبورند قسمتی از مسیر کاریشان را پیاده در خیابان طی کنند پناه بردن به سایه ساختمانی، سایه درختی و حتی سایه دوست قد بلندی که کنار شما راه می رود است.حالا در اوقاتی از روز که خورشید ارادتش به همشهریان کمی عمودی تر می تابد پیدا کردن سایه خودش معضلی است.

در این اوقات می بینی که ساختمان دیلاقی که چندین طبقه دارد اندازه  سی سانتی متر بیشتر سایه ندارد.در مسیر که حرکت میکنی و شخصی از مقابل به سوی شما می آید تنها راه اینست که یکی کوتاه بیاید و برای چند ثانیه ای آفتاب سوزان را به جان بخرد و بعد از گذشتن از تقاطع انسانی مجددا به سایه پناه ببرد.

حالا سوال اینست که چه کسی باید این از خودگذشتگی را انجام بدهد؟یکی از ملاکها سن است.مثلا افراد بالای شصت سال به جهت حرمت معمولا در سایه ادامه مسیر می دهند و افراد جوان تر سایه مسیر را به انها اهدا میکنند.همینطور بچه ها و معلولان و اشخاصی که بار سنگینی حمل میکنند هم باید مد نظر باشند.

اینها قانونهای نانوشته و انسانیی هستند که در لحظه و بنا بر موقعیت به سرعت  تصویب و لازم الاجرا میشوند.حتی مانند کتابهای اموزش رانندگی لازم نیست اولویت حرکت را به مردم در تقاطع ها اموزش داد.

یعنی حتما باید به یک آقا آموزش داد که الویت استفاده از سایه با خانومی ست که دارد از روبه رو می آید؟من که در مشهد خودمان چنین مرد بی ملاحظه ای را سراغ ندارم

 

 

شهر شما،خانه ما!

 

معمولا  مردم نسبت به خانه،شهر و کشورشان تعصب و غیرت خاصی دارند.

مثلا شما جرات دارید 5 سانت از زمین همسایه تان را اشغال کنید.حاشا و کلا اگر موفق شوید.حال همین شخص در برابر ریختن آشغال در خانه ش شاید با شما بهتر کنار بیاید.یعنی اگر مهمان فرد مذکور باشید از باب رعایت اخلاق میزبانی اگر موقع نمک ریختن روی خیاری که پوست گرفته ایدش کمی هم فرش خانه را سهوا نمک پاشی کنید نادیده خواهد گرفت.دور از جان شما فوقش پشت سرتان خواهد گفت که بعضی ها فرهنگ نمک پاشی را بلد نیستند!

اما فرد کذایی اگر پوست خیارها را روی فرشش بریزید و دستتان را که به شیرینی ها چسبک شده عامدانه به مبلش پاک کنید جفت پا راست می رود توی شکمتان.متاسفانه همین اقای صاحبخانه اگر ساعتها توی خیابان تخمه بخورید و پوستش را روی زمین بریزید اگر دم در خانه اش این حرکت شبه تروریستی!انجام نشود ککش هم نمی گزد.اما جرات دارد اگر یک تهرانی بگوید بالای چشم مشهد ابروست!اینجاست که خواهد پرسید:اصلا خود تهران رو روی نقشه به من نشون بده ببینم کجاست فرزند!

دیروز پیرمردی را دیدم که در خیابان احمد آباد داشت راه میرفت همانطور با عصا به سمت سطل زباله رفت و کاغذی که دستش بود را داخل سطل زباله انداخت و بعد خم شد و کاغذ مچاله شده ای را هم از روی زمین برداشت و انداخت داخل سطل زباله.مطمینم که اگر از او بپرسید شهر ما خانه ما هرگز نمیتواند به خوبی جوانی که احتمالا ان کاغذ را روی زمین انداخته،افاضه معنا کند.

به عمل کار براید به سخندانی هست؟!نیست والا!

 

 

روز قدس

 

واقعا اگه قرار باشه رییس دولت خودگردان و پشت بندش فلسطین با اسراییل مصالحه کنه و اونو به رسمیت بشناسه

من بعد بجای مرگ بر اسراییل در روز قدس باید شاهد شعار مرگ بر فلسطین هم باشیم!

 

والا !

 

 

شعر و غیره

 

خوبی سرچ کردن شعر اینه که یک بیت رو سرچ می کنی و لینکهای سیاسی باز میشه

یکی دیگه رو سرچ میکنی لینکهای زناشویی

و یکی دیگه میره توی رساله ها و اموزه ای دینی و مذهبی

 

امروز یک مصراع از یکی از دوستامو سرچ کردم:

"کل مناطق بدنم را گرفته است"

 

لینکهای بیماری های پوستی اومد!

 

پسوریازس و زونا و ...

 

سه راهي خيام

 

 

بولوار كجا؟ ملك آباد  

وسط چي؟ سه راهي خيام  

پشت چي؟ يك توقف قرمز 

چه كسي؟ يك جوان نا آرام  

*** 

يك جوان با گذشته اي مبهم 

سرراهي ترين پديده شهر 

حاصل ازدواج آهن و آب 

حاصل فقر،شيشه،الكل،قهر 

*** 

تاجر چارراههاي شلوغ (وزن خرابه!) 

تاجر روزنامه ، گُل، سقز 

زير نور عمودي خورشيد 

روي قيري كه از زمين هرگز... 

*** 

توي يك كورس با تِم سرعت 

نامرادي سوار اسبش بود 

يك مغازه كه چارراه شماست 

فقر اما جواز كسبش بود 

*** 

سبز شد تا چراغ، راه افتاد 

خون شهري كه حركت نبض است 

سبز يعني براي او قرمز 

قرمز اما براي او سبز است! 

 

اجنه در شبهاي امتحان

همه ما از دوران تحصیل خاطرات تلخ و شیرین زیادی بخاطر داریم.دوران تحصیل آنقدر دوران شیرینی است که همان خاطرات بدش هم در اثر گذشت زمان کم کم به خاطرات شیرین بدل میشوند.

یادش بخیر!خیلی از ما مجبور بودیم شبهای امتحان بیدار باشیم و کل زحمتی را که در عرض چند ماه باید می کشیدیم یک شبه متحمل بشویم و یادمان هم هست که مطالبی که یک شبه وارد مغزمان میشد یک روزه هم از یادمان میرفتند.

خیلی از ما شاید شبهای امتحان آرزو می کردیم که ای کاش فردا اتفاقی بیفتد که امتحانات کنسل بشود.مثلا بدمان نمی امد که چنان برفی شب امتحان بیاید که نه تنها حوزه امتحانی که کل مشهد زیر انبوهی از برف برای چند ساعت از صفحه جغرافیایی حذف شود.بعضیمان که کمی بدجنس تر بودیم میگفتیم که کاش سر جلسه امتحان زمین یک حرکت موزون از خودش بروز بدهد و صد البته بدون تلفات این زلزله تمام بشود و نتیجه نهایی آن هم خلاصه شود در  بهم ریختن نظم  و از درجه اعتبار ساقط شدن جلسه امتحان.

اما بعضیمان که بچه تر و خیال باف تر بودیم میگفتیم که کاش آنقدر خوب بودیم که مثل حضرت سلیمان به اجنه و موجودات غریبه تسلط داشتیم و به کمک انها به سوالات و برگه های امتحانی دسترسی پیدا میکردیم.غافل از انکه ادم اگر خوب باشد که درسش را میخوانَد و دست به دامن اجنه نمیشود در این خصوص.بعضیها هم که دیگر روی همه را کم کرده بودند لو رفتن سوالات هم دردشان را دوا نمیکرد و باید کلا جوابها لو میرفتند تا حداقل نمره قبولی را  میتوانستندکسب کنند!

پیرستان

 

 

دیروز که از جلوی یک مجتمع سازمانی رد میشدم که بلوکهای متعددی داشت پیرمردی روی ویلچیر توی حیاط نشسته بود که دلش وا بشه. اما دریغ از یک نفر که از کنارش رد بشه و یک احوالی ازش بپرسه و خوش و بشی بکنه

با خودم گفتم کاش مکانی مثل کودکستان وجود داشت که پیرمردها و پیرزنها رو تا شب نگهداری میکردن و شب اونها میتونستن پیش خونواده شون برگردن.

به دوستم که این مطلب رو گفتم گفت توی خارج همچین جایی هست

حتی عده ای به منازل سر میزنن و کاری میکنن که افراد سالمند تنها نباشن

رایگان و الی الله

خدا این خارج رو لعنت کنه که هر چیز خوبی که به ذهن من میرسه سالها قبل اونا بهش رسیدن و حتی سالهای ساله که دایرش کردن.

 

ما کجای کاریم؟!

 

إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیهِ رَاجِعونَ ...

 

پای نفَس به ثانیه آه می رسد

وقتی که دست دل به کمرگاه می رسد

 

چشمی که گم شده است در انبوه موجها

در انحنای موی تو از راه می رسد

 

زیبایی ملیح ترین پرده های وهم

از دامن حریر تو تا ماه می رسد

 

یعنی که ماه نارس من در بلوغ حُسن

امشب به اوج حالت دلخواه می رسد

 

حتما دلی که از تب "لِلّه" آمده است

در پیچ و تاب خود به "الی الله" می رسد

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم...

 

 

بِسم ِالله الرَحمن ِالرَحیم

 

 

 

 

آرایش رقیق

 

دوست داشتم آرایش کنم

مثل بقیه دخترها

فقط یه کوچولو

اما مادرم اجازه نمیداد

 

همیشه با خودم میگفتم کاش یه روزی بتونم آرایش کنم 

کاش خدا کاری میکرد که من ارایش کنم و مادرم متوجه نشه عین ادمهایی که نامریی هستن 

 

الان سه ساله که بعد از سکته مامامم بیناییش اونقد کم شده که اگه آرایش کنم متوجه نمیشه

 

هیچی توی دنیا غم انگبزتر از این نیست که ارایش کنی و بخوای از در خونه بیرون بری

با مادرت خدافظی کنی و مادرت متوجه نشه که ارایش کردی

 

و همینجور توی صورتت نگاه کنه

و تو هی نگاه کنی بهش 

و اون هی نگات کنه و بدون اینکه دعوات کنه بگه خدافظ مادر

مراقب خودت باش!

 

 

بزرگ نمایی

 

 همه شنیده ایم که عشق کور می کند.با این وصف می توان حدس زد که مردم دنیا اغلب مردمان نابینایی هستند.کافیست به عقیده ای، شخصی یا گروهی علاقمند بشوند دیگر آن شخص یا گروه برایشان مبری از هر عیبی میشود.طرف یعنی همان معشوقه یک دانه به بزرگی عدس روی چانه اش دارد و هرچه به این طرف یعنی عاشق میگویی که چه دانه بدی هم فلانی روی صورتش دارد اول که منکر وجود هر دانه ای مشود بعد که با هزار عکس و تصویر برایش اثبات می کنی چنین دانه ای وجود دارد، می گوید چه بهتر که برنج است!خال گوشتیی به این زیبایی می دانی چقدر او را زیبا تر و دلفریب تر میکند؟!

به همین موازات اگر انسان طرفدار مسلک و دسته ای باشد دیگر امکان ندارد که بپذیرد فلان کار گروهی که مورد عنایت ایشان است اشتباه بوده یا حداقل پسندیده نبوده است.

حالا همین آقای عاشق که پس از مدتی سرد بشود یا علاقه اش را به طرف از دست بدهد ساعتها می تواند درباره ان خال زشتی که روی صورت معشوقه اش بوده صحبت کند و درباره اندازه ان هم معتقد است که نه اندازه یک نخود که حتما به اندازه یک گوجه سبز است و در بدترین جا یعنی بر تارک بینی اش قرار دارد!

همه مشکلات سر همین بزرگنمایی است.اگر عدد بزرگنمایی احساسی افراد  روی عدد منصفانه ای تنظیم شود دنیا را انطور که واقعا هست می بینند.والا اگر بخواهید زیباترین ستاره را با چشم غیرمسلح ببینید دیده نخواهد شد و اگر مورچه ای را بخواهید با تلسکوب هابل ببینید چیزی نخواهید دید بجز یک  دراکولا!

 

 

خيال بافي هاي شيرين

 

پيش مي آيد كه مثلا آقاپسري كه پشت به صندلي و رو به كنكور نشسته است و در اصطلاح عام پشت كنكوري است همين كه در تخيلاتش از روي صندلي جلسه كنكور خارج ميشود دم در محل برگزاري آزمون خبر قبولي اش را در رشته اي تاپ به او ميدهند،تا سر خيابان كه برسد استخدام هم شده تا رسيدن به دم در خانه شان كه زن هم گرفته و دو تا بچه قد و نيم قد هم دارد.اينست كه همين كه در خانه در مي زند و مادرش مي پرسد امتحان را چطور داده اي؟ عصباني ميشود.

اخر چطور يك مادر مي تواند اينقدر سنگ دل باشد كه با يك كلمه نابه جا كل خوش بختي پسرش را دود كند و از تخيل درش بياورد؟!

يا دخترخانومي را تصور بفرماييد كه صحنه خواستگاريي كه عصر قرار است اتفاق بيفتد را در ذهنش بازسازي ميكند تا بتواند نقشش را خوبتر اجرا كند.كلي هم با آقا داماد كه اتفاقا پزشك هم هست  به تفاهم مي رسند و دو دقيقه بعد عروسي ميگيرند و 9 دقيقه بعد صاحب يك ني ني تپل مپل هم ميشوند و بچه شان چند دقيقه بعد پشت كنكوري هم ميشود كه در اين موقع مادر عروس خانوم مي گويد نرگس! پاشو ظرفا رو بشور!

اينجاست كه عروس خانومي كه بايد پسرش را راهي كنكور كند به دنياي واقعيت برميگردد و مي بيند كه نه تنها بچه اي ندارد كه هنوز ازدواج هم نكرده است! واقعيت اينست كه هنوز نه تنها با آقاي دكتر به تفاهم نرسيده اند كه يك عالمه ظرف چرب هم توي سينك ظرف شويي بي صبرانه منتظر اوست.

 

 

نرندگی

 

پربگیری پرندگی بکنی

بربیایی برندگی بکنی

 

چند وقتی خزندگی کردی

مدتی هم پرندگی بکنی

 

ور بیاید بلوغ از بدنت

لاجرم هی ورندگی بکنی

 

اسبهای فروش آمده اند

تا کمی هم خرندگی بکنی

 

آهوی من دریده آمده است

می توانی درندگی بکنی؟

 

خاک توو سرت کنن تا کی می خوای*

ماده دیدی نرندگی بکنی؟!

 

 

*خروج از وزن و زبان معیار آگاهانه صورت گرفته است.

 

 

برجام نقطه عطف شعر معاصر

 

هرجای تلگرام که میرم شعری در مدح با مذمت برجام هست

 

واقعا اگه برجام هیچ فایده ای نداشته باشه در زمینه ادبیات و بخصوص شعر تونسته نقطه عطفی باشه و تاریخ شعر رو به دو پاره قبل و بعد از برجام تقسیم کنه

 

😉

کاپیتولاسیون

 

بر خلاف وطن پرستها معتقدم داشتن حق کاپیتولاسیون یک خارجی در یک کشور قابل تحمل تر از داشتن حق کاپیتولاسیون یک هم وطن در همون کشور هست

 

چون به هرحال خارجی دیر یا زود گورشو گم میکنه و میره

مثل یک مهمون که براش خیلی استثنا قایل میشی برای مدت کوتاهی در منزلت اما بالاخره مهمون میره

 

اما با هم وطنی که صبح تا شب ور دلت هست چطور میشه این تبعیض رو تحمل کرد؟!

 

 

درک

 

یکی از راههای نزدیک شدن و درک نظرات مخالف نزدیک شدن و درک نظرات مخالف هست!

به همین سادگی!

 

ما با توجه به فرهنگمون آموزش جنسی رو برای سن پایین نمی پسندیم و غربیها آموزش و تشویق های جهادی و جنگی رو

 

برای درک نظرات مخالف

لزومی هم نداره ادم از مواضعش پایین بیاد میتونه فقط طرف رو درک کنه و به ترغیب کودکان به فرهنگ جهادی ادامه بده

 

فقط طرف مقابل رو اگر درک کنه دیگه در حالیکه کتابی در زمینه اموزش جنسی در رابطه با سند 2030 در ایران چاپ نشده شاهد انتشار عکس کتابهای واهی چاپ شده در فضای مجازی که دست به دست میشه نیستیم

 

بهترین نتیجه درک حریف کوتاه اومدن از مواضع نیست بلکه منصف بودن در مواضع هست

 

کمااینکه من هم به عنوان یک پزشک و به عنوان یک مسلمان که توصیه به ازدواج دز سن پایین در دینش وجود داره اموزش جنسی رو برای کودکان کم خطرتر و لازم تر از اموزش فرهنگ جهادی میدونم

 

 

به عنوان یک انسان هم اموزش های جهادی رو در سن پایین نمی پسندم

 

 

اندر احوالات عيد فطر  96

 

#سیار ترین غبار هستی میثم

آماده انتحار هستی میثم

بدجور #مطیع نفس شیطان شده ای

مداح به اختیار هستی میثم! 

 

روزنامه شهرارا

 

 

💟روزنامه شهرآرا

 

🅾کارنامه 29 ساله پیوند اعضا در مشهد با اهدای 2460 عضو از 667 بیمار مرگ مغزی

 

🚺رضوان: رقم خیلی پایینی هست برای 29 سال!

 

🔴کجایند آنها که حداقل بعد از مرگ بتوانند از جسد متعفنشان دل بکنند؟! 

 

آب سردكن هست، آب سرد نيست!

آدم با چهارتا از دوستان جان جاني اش كه البته پيدا كردن دوستان جان جاني در اين زمان نان ناني خودش حكايت غريبي ست- تصميم مي گيرد كه عيد فطر را به يكي از مكانهاي سرسبز شهر برود آن وقت كوكوي سبزيي درست ميكند كوكوي سبزيي!حصيري و زير اندازي و نوشابه اي و بساط چاي و احيانا تخمه اي و راهي ميشود.

آن وقت همين دوستان جان جاني سايه درختي پيدا ميكنند و حصيرشان را زير ان پهن ميكنند.تا مي آيي آبي بخوري يك آن ياد ماه رمضان مي افتي و يادت مي آيد كه ماه مبارك تمام شده و با خيال راحت آب گورا را سر مي كشي.ولي خب تخمه خوردن اين مشكلات را هم دارد كه اب بطري هايي كه همراه داريد كفايت نمي كند.

لذا مي رويد سراغ آب سرد كنِ كنار بوفه .اما متاسفانه با كمال حيرت متوجه ميشويد آب سرد كن فقط آب دارد و هيچ ابي سرد نمي كند!مجبور ميشويد بطري آبي را كه خيلي گران تر از  قيمت يك بطري با ارزش افزوده اش است را از بوفه خريداري كنيد.بعد كفشاهايتان را در مي آوريد كه از كوه بالا برويد و برويد سر مزار شهداي گمنام.

زير آفتاب سوزان تابستان باز آب بطري هايتان تمام ميشود.به اميد اينكه كنار مزار شهداي گمنام شهر لابد آب سرد كني هست به راهتان ادامه ميدهيد.با لبهاي تف زده و پاهاي زخمي به بالاي كوه كه ميرسيد ميبينيد كه هر دو آب سردكن اصلا آب ندارند و فقط از شير ابي كه انجاست مي توانيد آب داغ بنوشيد.چقدر شهداي گمنام غريب هستند كه حتي زايرانشان بايد تشنه بر سر مزارشان فاتحه بخوانند. 

به اختيار...

 

در پی فرمایشات اخیر #رهبری

 

هی لفظ به انزجار بودن عیب است

آماده انتحار بودن عیب است

ای دوست! طویله نیز قانون دارد

افسار به اختیار بودن عیب است!

 

#ایواخانوم

رمضان معنوي ادامه دارد

منيژه رضوان سي روز كه بماند در اين گرماي طاقت فرسا حتي سي ساعت هم زياد است براي تحمل گرسنگي و تشنگي. سي روز كم نيست براي كسي كه بخواهد دست و زبان و چشم و ابرو و دل و فكرش را تحت كنترل دايمش در آورد.كوچكترين حق كشي كوچكترين غيبت و تهمتي مي تواند ساعتها خويشتنداري و تحمل گرسنگي و تشنگي را به باد بدهد.

 بخصوص در شهرهاي امروزي كه با زبان تشنه هر طرف ميروي فواره آبي جلويت خودنمايي ميكند  و با شكم گرسنه هر طرف كه مي چرخي تابلوي خوراكي هاي رنگارنگ به انسان چشمك ميزنند.شايد براي ما بزرگترها در ماه مبارك رقص فواره و چشمك سس هايي كه از فست فودها در تابلوها ميچكد آسان باشد اما قسمت سختي كه ان شا ا...همه  پشت سر گذاشتيم ليوانهاي بلورين لبالب از حرام است و بشقاب هاي مزين به گناه است كه نزديك به يك ماه است كه همه به آنها جواب رد داده ايم.

حالا همه منتظر هلال مقعر و باريك و نوراني و خوش تراش ماه شوال هستيم.قرار است مسلمانان با ورود به اين ماه ديگر گرسنگي و تشنگي خودخواسته اي را كه بر خود در ماه  مبارك روا داشته اند كنار بگذارند.داشتن،ديدن،خواستن و نخوردن يعني تقوا. اما مگر تقوا فقط مختص به ماه مبارك است؟ مگر نبايد كنترل نفس تشنه غيبت و گرسنگيِ هميشگيِ چشمها و دستها و دلها را براي ارتكاب گناه حتي بعد از ماه رمضان  ادامه داد؟ عيد مي آيد اما رمضان معنوي ادامه دارد.

عيد بر انها كه تا رمضان سال بعد تقواي اعضا و جوارح و فكر و خيال خود را ادامه ميدهند مبارك باشد.

 یا علی؟!Ali

منیژه رضوان-در فضای مجازی سلایق و افکار متفاوتی وجود دارد..انسان نیز ناگزیر از انتخاب است و افراد غالبا عضو گروهها یا کانالهایی می شوند که با نگرشهای مذهبی و عقیدتی و گاها سیاسی آنها هم پوشانی بیشتری داشته باشد.اما متاسفانه بیماریی که در فضای مجازی رو به گسترش بوده و هست داشتن پروفایل به زبان لاتین است.

بعضی که شهرت دارند معتقدند که چون فالورهایی از همزبانان در سایر کشورها دارند که به کیبورد فارسی دسترسی ندارند ناگزیر از داشتن پروفایل لاتین هستند،تا به راحتی توسط کاربران برون مرزی  قابل دسترسی باشند.اما گاها دیده میشود که کاربری که شهرتش از کلاس دانشگاهی خودش و دو همسایه سمت راست و چپشان در محله شان فراتر نمی رود هم خواسته یا ناخواسته از پروفایل لاتین استفاده میکند. گاهی چنان این امر فراگیر و عمومی شده است که وقتی به بعضی از عزیزان در این رابطه تذکر میدهید می گویند که تا حالا به این مساله دقت نکرده بودند و انگار که لاتین بودن پروفایل اشخاص یک وحی منزل باشد انرا پذیرفته اند.

من کار به کسانی که آگاهانه و کسانی که بنابر ضرورت مجبور به انتخاب نام پروفایل لاتین هستند ندارم.اما انها که به هیچ عنوان حاضر نیستند یک بلوز یا مانتو با نوشته های لاتین بپوشند انها که از باخت تیم ملی کشورشان روزها زانوی غم بغل میکنند چه؟آخر برادر من خواهر من!پروفایل شما با پوشش شما و پرچم کشور شما چه فرقی دارد؟یعنی این حرکت تا حد اینکه انسان پرچم تیم مقابل را در استادیوم به دست بگیرد ولی تیم خودش را تشویق کند غریب و نامانوس است.

باغ بهشت مشهد

منیژه رضوان-هر شهری برای تفاخر به شهرهای دیگر از امکانات و برجستگی های خاص خودش بهره می برد.حتی شاید درست نباشد که اسم این حرکت را تفاخر بگذاریم شاید درست تر باشد که بگوییم شهرها برای معرفی خود به مهمانان و توریستها به ویژگی یا ویژگی های خاصی از خود بیشتر تکیه میکنند .یک شهر به پایتخت بودنش می نازد گو اینکه ممکن است ابنیه و مشاهیر مختلفی هم داشته باشد  .یکی دیگر از شهرها به توریستی بودنش تکیه میکند و ابنیه های تاریخی خود را به رخ علاقمندان و باز دیدکنندگان می کشد.

بعضی از شهرها و حتی روستاهای کشورمان از چنان آب و هوایی برخوردارند که بدون داشتن هیچ امتیاز دیگری به راحتی خیل مسافران را در اوقات خاصی از سال به سوی خود جذب میکنند.داشته ایم و داریم شهرهایی را که ممکن است نه اب و هوا و نه مکانهای تاریخی و دیدنی را در خود جای داده باشند اما یکی از امتیازات فوق العاده ای که هر مهمانی را به خود جلب میکند یعنی خونگرمی و مهمان نوازیشان می تواند آنها را در رقابت با تاریخی ترین شهرها از شکست مصون بدارد.

بعضی شهرها هم مقبره مشاهیری را در خود جای داده اند که انسان صرف نفس کشیدن در  شهری که روزگاری فلان بزرگ ادبی و هنری و مذهبی و سیاسی در انجا  زیسته و نفس کشیده را به امتیازات شهرهای دیگر ترجیح میدهند.

و سرانجام مشهد خودمان هر امتیازی که داشته باشد در برابر وجود بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام هیچ است.به قول شاعر<<با هشت درت مناز ای باغ بهشت/ما مشهدمان امام هشتم دارد>>

دمت گرم آقای راننده

منیژه رضوان- بعضی وقتها حرکتهای مثبتی در سطح شهر انجام میشود که اگر به اندازه مشکلات و نواقص توی چشم شهروندان بیایند خیلی از دلخوری ها و سیاه بینی ها مرتفع که میشود بماند سیاه بینی ها به خاکستری بینی و بعضا صورتی بینی هم بدل میشود.

موردش همین افزایش مدت فعالیت وسایل نقلیه عمومی از قبیل اتوبوسهای واحد و مترو در طی ماه مبارک است.بنده که به نوبه خودم از این اتفاق مبارک خشنود هستم و به عنوان یک واحدسوار قهار و متروباز نمونه از هرکسی که باید در این زمینه تشکر کنم تشکر میکنم.آخر خود این بنده های خدا که راننده اتوبوس هستند مثل ما آدم هستند و با دهان روزه تحمل شان طاق میشود ان وقت بجای اینکه مدت کارشان بخاطر این شرایط کمتر شود بیشتر هم میشود.

همین دیشب که میخواستم افطاری بروم به یکی از حسینیه های نزدیک ایستگاه راه اهن، سوار اتوبوس که شدم شک کردم که آیا واحد را درست سوار شده ام یا نه.از هرکه داخل اتوبوس پرسیدم این اتوبوس کجا میرود؟آیا  راه اهن می رود؟ همه گفتند نمی دانیم!میخواستم بپرسم که خدا پدرتان را بیامرزد شما چطور سوار ماشینی میشوید که نمیدانید کجا میرود که راننده صدایش را بلند کرد و گفت:کجا میروید خانوم؟ گفتم:راه اهن گفت: درسته سوار بشین

منم سوار شدم و طبق معمول بعد از مدتی رفتم توی هپروت که راننده ناگهان گفت راه اهنی هاش جا نمونن!خیلی معرفت میخواد آدم کار کسی یادش بماند که خودش یادش رفته و رفته توی هپروت.خیلی معرفت.آقای راننده دمت گرم،طاعاتت قبول و معرفتت ماجور!

خواب دیدن برای دیگران

منیژه رضوان-خواب دیدن یکی از اسرار نامکشوف عالم هستی ست که هنوز که هنوز است مکانیسم آن شناخته نشده است.آدم چشمهایش را میبندد و درست عین فیلمهای علمی تخیلی وارد دنیای دیگری میشود.مثلا ممکن است طرف در یک خانه 50 متری ِ استیجاری زندگی کند و به محض اینکه چشمهایش را میبندد می رود در یک خانه 200 متری فوق مدرن که اتفاقا مال خودش است.تازه ممکن است قسمت پیشانی گاه خواب بیننده مثل نواحی استپی باشد با آب و هوای خشک و کم آب،اما در خواب موهای پیشانی اش مانند مراتع سرسبز و پرباران باشد. فقط بدی اش اینست که اغلب در چنین خوابهایی همین که داری کم کم باور می کنی که چقدر خوش بختی یک از خدا بی خبر از راه می رسد و بیدارت میکند و از خوشبختی درت می آورَد!

از آن طرف خوابهایی هم هستند که آدم را جگر خون میکنند.مثلا گاه آدم خواب می بیند که در یک هواپیمایی که نقص فنی دارد است یا ممکن است دکتر به طرف گفته باشد که سرطان خون دارد در این حالت هم اگر کسی ادم را از خواب بیدار کند باز هم فرد خواب بیننده شاکی میشود که: پدربیامرز!می مُردی زودتر از خواب بیدارم می کردی؟! یعنی اصلا بشر با شخصی که از خواب بیدارش میکند مشکل دارد و طلبکارش میشود.

یک حالت دیگر هم هست آنهم اشخاصی هستند که خوابهایایشان درست از آب در می آید.در چنین شرایطی معمولا اطرافیان اصلا نمی گذارند طرف بخوابد.چون تا خواب میرود خواب میبیند فلانی فلان اتفاق برایش افتاده.اصلا چه معنا دارد کسی برای دیگران هی خواب ببیند؟!

سومین دعوت نامه

منیژه رضوان-در ادیان الهی و حتی فرهنگهای بشری روی عدد سه همیشه تاکید خاصی وجود دارد.مادرها همیشه موقع نصیحت می گویند مگر سه بار به تو نگفتم لباس گرم بپوش و الا سرما می خوری؟ سه بار که به آدم فرمان ایست بدهند یعنی که دیگر آدم باید بایستد و الا هرچه پیش بیاید پای خودش است.زمان ما که اگر سه بار در دانشگاه مشروط میشدی کارت در آن دانشگاه و رشته به اتمام میرسید.

و این سومین شب قدر است.خیلی ها ممکن است در شبهای قبل بدشانسی آورده باشند و توفیق شب زنده داری را از دست داده باشند. برعکس خیلی ها شاید شرایط برایشان فراهم بوده اما خودشان سهل انگاری کرده باشند و آنطور که باید و شاید از برکات این شبها استفاده نکرده باشند.خیلی ها هم اصلا دوست دارند که شب سوم حاجت روا شوند و میخواهند حداکثر نیروی طلب خود را در این سومین شب صرف کنند که حسابی ذوق مرگ شوند و قدر فیض اهدایی را بیشتر بدانند.البته بعید هم نیست که این آزمایش الهی باشد که شما را در دو شب قبل حاجت روا نکرده باشند که ببیند شما برای شب سوم هم روی خواسته و تقاضای مشروع خود پافشاری میکنید یا اینکه خواسته ای از سر سیری را در دو شب قبل مطرح کرده اید ودیگر پی گیرش نیستید.

اینست که میگویم سومین شب قدر مهم ترین شب قدر است.این سومین اخطار و هشدار است برای گناهکاران فراری، سومین دعوت نامه است برای ناامیدانی که اصلا در خود ندیده اند که به دو دعوت نامه قبلی پاسخ دهند،سومین دریست که برغم بسته ماندنِ دو در قبلی باز میشود برای آنها که هنوز بر درگاه الهی ایستاده اند و از در زدن دست نکشیده اند و آنگونه مشتاقانه و امیدوار منتظر ایستاده اند که مخازن رحمت الهی نیز سرانجام مشتاقانه به روی آنها گشوده خواهد شد.

 

در بستر شهادت

منیژه رضوان-دیگر خبر ضربت خوردن علی علیه السلام در تمام کوفه پیچیده بود و کسی نبود که از این حادثه اطلاع نداشته باشد و حدس زدن نتیجه این ضرب با توجه به آلوده بودن شمشیر به سمی مهلک کار سختی نبود.

دوستداران علی (ع) از جای جای کوفه خود را به درخانه علی رسانده بودند تا برای اخرین بار هم که شده مولایشان را ببینند.دور خانه علی(ع) ازدحام بود و اضطراب.هرکسی هم از شدت عشق و ارادت به مولایش خود را محق میدید که به بستر عیادت مولایش حضور پیدا کند.مردم از یک سو به بی قراری و شیون افتاده بودند و کاسه های شیر از سویی دیگر به صف ایستاده بودند.بانیان این کاسه های شیر همان اطفال یتیمی بودند که علی  علیه السلام در نیمه های شب به در خانه هایشان میرفت و با پشته هایی از سخاوت،محبت را بین انها تقسیم میکرد.

کسی چه میداند شاید آن دستهای کوچک گمان میکردند همانطور که غصه گرسنگی انها در شبهای یتیمی  با خرما و نانی که علی به در خانه هایشان می آورد بهبود می یافت هم اکنون هم درد و زخم علی (ع) که به چشم انها نه ولی امر مسلمین که بیشتر همبازیشان بود با کاسه ای شیر مرهم می پذیرد.

سرانجام امام حسن علیه السلام از جانب پدر به مردم سلام میرساند، از آنها تشکر میکند  و عذر می طلبد که مولایش از شدت ضعف امکان ملاقات با مردم را ندارد.همه نا امید از آخرین دیدار پراکنده میشوند.

در این زمان فقط فرزندان علی علیه السلام بر بالینش حاضر بودند.حضرت گهگاه به هوش می امدند و باز از هوش میرفتند و در فواصل هوشیاری ذکر بود و نصیحت و موعظه که از دهان مبارکشان خارج میشد.تا اینکه سرانجام شیون از خانه علی به آسمان برخاست.وصیت نامه علی را که گشودند اولین خط سفارش ولی مسلمین چیزی نبود بجز تقوا،نظم و اصلاح میان مسلمین.

در محراب شهادت

منیژه رضوان در اتاق راه میرفت و گهگاه به آسمان نگاه میکرد.این همان شبی بود که به او وعده داده شده بود.در و دیوار خانه ی ام کلثوم همه و همه آنگونه بودند که دیگر شبها به چشم نمی آمدند.

مسجد اعظم کوفه هم منتظر بود،منتظر و نگران.از خانه ام کلثوم به سمت مسجد به راه افتاد . انگار زمین پا پس میکشید تا قدمهای او دیرتر به وعده گاه برسد.گویا ماه پشت ابر پنهان میشد که بلکه اتفاق ناگزیر را نبیند.مرغابی ها به زبانِ بال و پر مسیر را می بستند که مگر آن اتفاق شوم به تاخیر بیفتد.اما هرگز پیش نیامده بود که او نماز صبح را در منزل و بدور از جماعت  اقامه کرده باشد. لذا نه سد دیوارها مانع شدند و نه پر و بال زدن پرندگان و نه عجز و لابه فرشتگان و حتی نه نگاههای ملتماسانه ام کلثوم.به سمت مسجد رفت و اتفاقا همه را از خواب بیدار کرد حتی آنهایی را که در خواب جهالت و زیاده خواهی و نفاق  فرو رفته بودند و تا ان زمان  با هیچ پند و موعظه ای بیدار نشده بودند و به رسم ذات پلیدشان به رو بر خاک عصبیت فرو افتاده بودند؛مثل همیشه رو به باطل و پشت به آبیِ حقیقت.

نماز وداع را در محراب شهادت بست و همین که سر از سجده تسلیم و رضا برآورد شمشیر شبیثب بن جبره به خطا بر طاق محراب فرو آمد اما ابن ملجم معطل نکرد و با نعره ای که بیشتر به توحش نامردانی که از پشت حمله میکنند می مانست  به فرق خورشید هجوم آورد و تا سجده گاه او را شکافت.

حضرت با فرقی سرخگون در محراب به خون غلتید و این کلمات به زبان مبارک و بی رمقش جاری شد که:

بسم الله و بالله علی ملت رسول الله؛ فزت و رب الکعبه

 

وزارت سلام!

سلام و آرزوی سلامتی کردن برای دیگران یکی از عادتهای بهداشتی-درمانی-اخلاقی ما ایرانیان است.

یعنی تمام سیستم بهداشتی -درمانی کشور یک طرف و سلامهای رد و بدل شده و شونده بین مردم ده طرف.لفظ مبارک سلام نقش واکسیناسیونی بلامنازعی دارد و با بار مثبتی که پیرامون خود ایجاد میکند از ریشه گرفتن بیماریهای مختلف در جسم و جان همشهریان جلوگیری خواهد کرد.حتی در زمینه درمان چیزی کم تر از قرص و شربت با گران ترین نامهای تجاری  نخواهد داشت .و از یک جنبه دیگر بُعد آموزشی سلام هم یادتان نرود یعنی کافیست که به پسربچه تخسی که بی مقدمه با شما حرف میزند همچین کشدار و معنی دار بگویید سلااااااااااااااام. خود این سلام یعنی آموزش پزشکی!

پس اذعان دارید که برای بیان وزارت بهداشت درمان و اموزش پزشکی تنها  میشد گفت: وزارت سلام!

به همین راحتی!

نمیدانم این اسراف کاری بخصوص در بیان و خرج کردن لغات از کجا در کشور ما ریشه گرفته است. البته در کشور ما مردم به طرق مختلف این واکسیناسیون یا نسخه پزشکی را میپیچند.یکی با حرکت سر، دیگری با یک حرکت برف پاک کن، دیگری با یک ضربه به پس کله رفیقش .

مورد داشته ایم که طرف با یک لگد جانانه به هم اتاقی اش که تا لنگ ظهر میخوابد نه تنها به وی به عنوان نخستین نفر اولین سلام صبحگاهی را عرض کرده بلکه وی را به همین طریق یک ضرب به صرف صبحانه و ناهار و شام نیز دعوت کرده است!

شاعر می فرماید:سلام کن به رفیقان،به هر طریق شود/ به حرکت سر و با عزت زبان و لگد /

بهانه تراشی

بهانه های زیادی وجود دارند که ما بتوانیم قدر چیزهایی را که داریم بدانیم.اصلا گاهی همین بهانه ها باعث میشوند چیزهایی که داریم را ببینیم تا بعدا بتوانیم قدرشان را بدانیم.

همین که بیش از نیمی از یک ماه را به خودمان گرسنگی و ریاضت اخلاقی بدهیم باعث میشود که بهتر ببینیم، دیگران را ،خودمان را، حقایق را و شبهای قدر را. بعد از سپری کردن این برنامه روزانه دقیق است که امادگی پیدا کرده ایم که دوباره قرآن را از روی طاقچه ذهنمان یکجا دریافت کنیم و دوباره با ان انس بگیریم بیشتر از پیش .همین ریاضتها و خلاف همیشه نفس کشیدن و خوردن و نگریستن و فکر کردن باعث میشود که آمادگی بیشتری برای رقم زدن آینده ای بهتر را داشته باشیم.شاید دعا کردن ِهمیشگی ما و طلب عاقبت بخیری و بهترینها برای خودمان و دیگران در لابه لای روزمرگی ها چندان موثر بیان نشوند مگر کسی که خوشحال است و سیر و کامروا می تواند بگرید؟میتواند طلب کند انگونه که گویا حاجتش دم در است؟

همانطور که کسی که در تنگنا قرار گرفته قدرت خواستن و دریافت  بیشتری دارد مسلمانان هم پس از گذراندن روزهای متوالی از خودداری و خویشتن داری و در تنگا قراردادن خود حالا به راههای آسمانی دعا اگاه تر میشوند.راحت تر گریه میکنند و آگاه تر دعا میکنند. حالا با ضمیری روشن تر و دستانی محتاج تر و ایمانی راسخ تر دست به سوی آسمان دراز میکنند.دستهای محتاج تر و دلهای خالی شده از خود  تا پاسی از نیمه شب بیدار مینشینند و تا سهم فرج و عاقبت بخیری همه را در شبهای قدر از دستهای بخشنده الهی نگیرند به خانه باز نمیگردند.