گز بستنی...
دیروز قرار بود برم جلسه شعر کودک
بخصوص که قرار بود یکی از بچه ها گزبستنی بیاره مصمم تر بودم که به موقع برسم
اما اتفاقهای متعددی افتاد که دیر رسیدم به محل
از جمله اینکه توی پارک طبق معمول گم شدم و هی دور باطل میزدم توی پارک
وقتی هم که راه رو پیدا کردم چند تا عرب جلوم رو گرفتن و با اینکه دیدن دارم به هروله راه میرم و عجله دارم گفتن ازمون عکس بگیر
اومدم بگم که عجله دارم که نتونستم
گفتم الانه که برن کشورشون با این خاطره بد از ایرانیها که میگیم عکس بگیرین امتناع میکنن
ناچار کلی عکس گرفتم ازشون
دیگه نا امیدانه راه میرفتم چون میدونستم گزبستنی ها یا تموم شدن یا آب شدن!!
اما وقتی که مشیت خدا باشه هم 5 تا گزبستنی برات میمونه و هم اینکه علاوه بر اینکه بستنی ها اب نشده بودن کمی هم دماشون بالا تر اومده بود
میدونین که دمای بسیار بالا یا بسیار پایین باعث میشه مزه غذا رو ادم نفهمه
5 تا بستنی خوردم و تازه فهمیدم بستنی چه مزه ای بوده تا حالا که اینقدر خوردمشون!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"