تو نیکی می کن و...
گاهی که آدم داخل پارک ملت قدم میزند گم میشود.حالا اگر عجله ای در کار نباشد گم شدن در پارکی به این خوش اب و هوایی چندان هم بد نیست.اما امان از وقتی که عجله داشته باشی و بخواهی زودتر خودت را به در خروجی برسانی.این رهگذر میگوید از اینور بروید و نفر دوم می گوید از آن طرف.ناچار ده پانزده بار از کنار استخر پارک می گذرید و باز هم در خروجی را پیدا نمیکنید.خدا را شکر که همان چرخ و فلک غول پیکر پارک گهگاه به داد انسان میرسد و الا ممکن است چند ماهی خروج و رهایی از پارک ملت برای گمشده ها به طول بینجامد!
دیروز قرار بود به جلسه ای هنری و خودمانی برویم که گزبستنی هم قرار بود یکی از دوستان بیاورد!من هم در پارک گم شده بودم.بعد از مدتی که راه را پیدا کردم در حال هروله بودم که ناگهان خانوم عربی جلو امد و از من خواست که از خانواده اش عکس بگیرم.اول امدم که بگویم عجله دارم.اما بعد دیدم این امتناع من به عنوان خاطره ای بد از ایرانیها برای همیشه در گوشه ذهنش باقی خواهد ماند.ناچار ایستادم و کلی عکس گرفتم.
وقتی که به جلسه رسیدم همه گفتند که دیر رسیدی بستنی ها اب شد و ما همه شان را خوردیم.من هم گفتم اشکالی ندارد من زیاد هم گز بستنی دوست ... که ناگهان یکی از دوستان پلاستیکی حاوی پنج بستنی را از پشت سرش بیرون اورد و گفت زود بخور که آب نشن!با خودم گفتم:
تو نیکی میکن و در پارک انداز که ایزد بستنی را میدهد باز!
اونم 5 تا! هر 5 تاشو خوردم!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"