اسكار بندرعباسي
یادش بخیر
مدتی که بندرعباس توی خوابگاه بودم
خاطرات زیادی یادم مونده
یکیش برمیگرده به دوستم که به شکم روی تخت خوابیده بود و ما سه نفر که هم سوییتش بودیم داشتیم چایی میخوردیم
بندر هم پر از مارمولک بود
حداقل اونجا که خوابگاه علوم پزشکی که بود اینجوری بود
داشتیم اهسته اهسته حرف میزدیم که طرف بیدار نشه که یهو دیدیم یه بچه مارمولک به شیطونی و با مزگی اسکار رفته روی به قول ما پزشکا باتوک یا همون باسنش و دستاشو جمع کرده بود و روی دو تا پاش واستاده بود و انگار که روی یک تپه واستاده باشه داشت موقعیت اطرافش رو سبک سنگین میکرد
هم از دیدن مارمولکه ترسیدیم و
در رفتیم
هم خنده مون گرفت
هم اینکه دختره رو بیدارش نکردیم که سکته نکنه
و رفتیم توی اتاق و درمون رو بستیم که مارمولکه از هال نیاد پبش ما
صحنه ای بود بخدا
😂
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۷ ساعت 8:42 توسط منیژه رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"