قوقولی قوقو!

 

 

خروس یعنی سحرخیزی و نظم و ترتیب.اصلا همه لطف یک مزرعه به خروسش است.میخواهم بگویم مزرعه ای که خروس نداشته باشد حالا کرور کرور گاو و الاغ داشته باشد افاقه نمی کند و دیر یا زودجمعیت حیوانی و حتی انسانی آن مزرعه منقرض خواهد شد.خروس که باشد نه تنها تعداد مرغ و تخم مرغها و جوجه ها بالا می کشد بلکه تعداد گوساله ها و میزان شیر گاوها و خوشه های گندم هم پیک خواهد زد.شما یک گاو ماده را تصور بفرمایید که با قوقولی قوقوی خروس صبح زود بیدار شده.خب مسلم است که وقتی که یک گاو ماده صبح زود بیدار شود از سر بیکاری هم که شده مجبور میشود که شیر بیشتری تولید کند.زمینی که صبح زود در هوای پاکیزه نفس بکشد اگر محصول بیشتر ندهد پس چه کند؟دیده اید خروسهایی را که پرهای پس کله شان ریخته اما همانطور متکبرانه در میان مرغان راه میروند و مرغها را سرپرستی میکنند که به طور مرتب و منظم دان بخورند و تخم بگذارند؟

من به دیگر صفات بارز خروسها اشاره نمیکنم.همینقدر که ما سحرخیز شویم و مثل یک خروس پشت سر بانوان و تولید ملی مان باشیم سال سال خوبی خواهد بود.

اصلا از قدیمها گفته اند: سالی که نکوست از خروسش پیداست!

 

 

خانه تكاني

خانه تكاني هرگز به اين معنا نيست كه خانه تان را دستتان بگيريد و مثل يك ملحفه آنرا همچين حسابي بتكانيد.بلكه منظور اينست كه شستنيها را بشوريد،دور انداختنيها را دور بريزيد، خريدنيها را بخريد، بلاتكليفها را تعيين تكليف كنيد، زيادي ها را رد كنيد بروند و سرانجام  گم شده ها را پيدا كنيد.

و البته خانه در اين مفهوم در معناي مجازي خود بكار رفته است.بنابراين در اين معنا دست شستن از بعضي دوستيها و دشمني هاي بي مورد و حتي شستن جلوي منزل همسايه پيري كه  به راحتي قادر به اين كار نيست نيز در راستاي خانه تكاني ها قرار ميگيرد.

در همين محدوده خريدنيها نيز به خريدن چند تكه لباس و سبزه عيد و ... محدود نمي شود.خريدن ناز دوستي كه مدتها با او قهر بوده ايد و از شما دلگير ست هم در جغرافياي احساسي خانه تكاني قرار مي گيرد.

از دور ريختنيها هم افكار و عقايد و رفتارهاي نابهنجاري كه بخصوص در ارزيابي هاي شتابزده و ناعادلانه سال قبل درست به حساب مي امدند قابل ذكر هستند.

احساس ها و محبت ها و عشق هاي بلوكه شده و زيادآمده و بلاتكليف نيز بايد تعيين تكليف شوند و به دست صاحبان اصلي شان برسند. اصلا درست نيست محبتي كه بايد خرج كودكي يتيم شود را خرج كودك خودتان بكنيد و او را از سر محبت سر ريز شده لوس و نُنُر بار بياوريد.

و سرانجام گم شده ها را بايد پيدا كرد.پيرمردها و پيرزنهايي كه در گوشه و كنار خانه سالمندان و روستاهاي دور فراموش شده اند و وجدانهاي گم شده در زير انبوهي از روزمرگي ها از اين قبيلند. 

حالا ميشود گفت:سال نو و خانه نو مبارك! 

ترس و اميد ...

 

خوبي در حاشيه بودن اينه كه هميشه اميدواري كه يه روزي بري در مركز توجه 

و بدي در مركز توجه بودن اينه كه هميشه اين ترس وجود داره كه يه روزي بري در حاشيه! 

 

بچه هاي آفتاب گردونها ...

 

يكي از پسرهاي جلسه شعرمون خيلي با صفا و صميمي بود و هست و رفتار يك رنگي داره با همه. از روستا مياد به جلسه. 

 اولها فك ميكردم 16-17 ساله ش هست. لبخنداي صميمي هم مثل استن لورل در لورل هاردي ميزنه. منم توي جلسه وقتي روبه روم بود گاهي يك لبخندكي بهش ميزدم اونم صادقانه لبخندمو جواب ميداد. البته اينقدر محو لبخند ميزدم بهش كه خودم و خودشم شك داشتيم كه واقعا لبخند زده بودم يا نه. تا اينكه روز تولدش شد ديدم روي كيكش كه اورده بود جلسه نوشته بيست و پنج! با تعجب و تهديد گفتم فلاني؟ تو چند سالته؟ با همون سر و زبون ساده اش گفت: بيست و پنج! و همزمان از اون لبخنداي معصومانه ش زد! 

توي دلم گفتم: نره غول! چرا زودتر نگفتي؟! هيچي ديگه مجبور شدم به فرزندي قبولش كنم ! حالا توي جلسه بهش ميگم پسرم كه لبخندايي كه بهم زديم طبيعي باشه!  

يكي ديگه از پسرا بود كه صورتش نوراني بود ديشب كه جلسه شعر تموم شد بهش گفتم كه برو استكانا رو بشور دستشو نشونم داد كه حساسيت داره . ياد حرف استادم افتادم كه بعضي از اينا كه الرژي پوستي دارن صورتشون خيلي روحاني به نظر مياد! 

 

مثل هم ...

 

يك كليپ ديدم از يك روحاني جوون كه طرف دار پرسپوليس بود و رفته بود ورزشگاه و خيلي معمولي در تشويق تيم بين مردم شركت كرد. 

تصميم گرفتم براي احترام به اخلاق طبيعي اين روحاني يك ماه يكي از واجبات رو كه ترك كرده بودم انجام بدم. 

حالا كه اين روحاني مثل ما شد چرا ما مثل روحاني نشيم! 

 

به اعتبار امام

بالاخره آمد!عيد را مي گويم.مشهديها معمولا در اين روزها ميزبان خيل عظيم دلدادگان ثامن الحجج(ع)هستند.البته اين به آن معني نيست كه مشهد فقط شهري زيارتي ست و از ساير شهرهاي توريستي كشور و حتي جهان!چيزي كم دارد.ما مشهديها خودمان معتقديم كه اگر زيادتر نداشته باشيم عمرا اگر كمتر داشته باشيم!

مناطق ييلاقي مشهد كه معرف حضور همگان است از آبشارها و چشم اندازهاي زيبا گرفته تا پرتگاههاي هولناك!خود مشهد هم كه الي ماشا ا...از مجهزترين ورزشگاه هاي كشور تا مدرن ترين مجموعه هاي سينمايي.از دست به فرمان ترين رانند گان كشور! تا خوش برخوردترين پرسنل بيمارستاني كه ميراثي هستند از زنده ياد دكتر مرتضي شيخ كه مجسمه اش زينت بخش ميادين كشورهاي اروپايي ست.

اما مهم تر از اينها مشهد به داشتن يكي از مهربان ترين قديسان جهان مشهور است.اينست كه شايسته است ما مشهدي ها حتي هنگام مسافرت به ديگر شهرها هم مراقب باشيم  كه مردم ما را مشهدي ميدانند و مشهدي يعني همسايه امام و همسايه امام يعني سفير مهر و محبت امام به ساير شهرها.

شده كه به شهري برويد و بفهمند كه شما مشهدي هستيد و يك طور حسرت باري نگاهتان نكنند و هي نگويند خوش به حالتان كه مشهد زندگي ميكنيد؟هرچه هم كه شما بگوييد بابا!ما مستاجريم،طرف بااينكه در خانه اي ويلايي در شهر ديگري زندگي ميكند باز به 50 متر خانه مستاجري شما در مشهد غبطه ميخورد.مگر ميشود يك متر زمين در بهشت خدا را با هكتارها زمين در برزخ دوري تاخت زد؟بعدش هم كه ديگر ولكنتان نيستد و شما بايد سلامشان را به امام برسانيد و حاجتشان را به پنجره فولاد گره بزنيد و نذرشان را داخل ضريح بيندازيد.

اينست كه ميگويم ما مشهدي ها بايد مراقب باشيم.مردم به اعتبار امام ميهمان ما مشهدي ها مي شوند و به عشق امام ميزبان ما.

 

مرد و زن

 

 

زندگي يار مردها بوده 

خانه دربار مردها بوده 

اينكه درهاي خانه هم قد ِ اوست 

متر، ديوار مردها بوده 

يك دو سالي ست تاج سر تنها 

زن كه سربار مردها بوده 

زيرِ بيزاري ِ فروش كنيز 

زور ِ بازار ِ مردها بوده 

اين كه زن يك پديده اي زاياست 

كشف الاسرار مردها بوده 

زن چه فهمد كه بچه يعني چه 

اين به اصرار مردها بوده 

بوده محتاج دكتر از اول 

زن كه بيمار مردها بوده 

كشف آتش، قطار، ميكروب، كخ! 

همه اخبار مردها بوده 

زن فقط غيبت است اسلحه اش 

جنگها كار مردها بوده 

زن فقط منشي است و خدمتكار 

مرد همكار مردها بوده  

در همه فيلمهاي تگزاسي 

زن بدهكار مردها بوده 

توي سوراخ تنگ آمد و شد 

روز و شب مار مردها بوده

خورده خار از قبال نامردان 

زن كه غمخوار مردها بوده 

 علت الاصل شهرت ليلي 

شعر بسيار مردها بوده 

زن خودش را اگرچه مفت فروخت 

خود خريدار مردها بوده 

اختراع رديف و قافيه هم 

خاص اشعار مردها بوده 

پس مرو تا هميشه بر درشان 

خاك عالم بُواد بر سرشان! 

 

خوب ، بد ، زشت ، زیبا ...

 

الان یک کلیپ دیدم از "پناهگاه وفا" در قزوین که از سگهای پیر و بیمار و معلول نگهداری میکنه. خیلی اشک در چشم آوردم!! پشت بندش کلیپی که در حقیقت رفتار یک طلافروش سوری در آمریکا با یک خانوم جوان آمریکایی بود که توسط دوربین مدار بسته مغازه اش ثبت شده بود.

خانوم جوان با دو تا بچه اش اومده بود طلافروشی که انگشتر یادگاری مادرش رو بفروشه برای امرار معاش.فروشنده انگشتر رو وزن کرد و قیمتش رو پرداخت و بعد انگشتر رو هم کف دستش گرفت و به زن برگردوند که زن شوکه شد و گریه اش گرفت و مغازه دار رو در بغل گرفت.

موقع رفتن طلافروش بدرقه اش کرد و گفت اگه باز هم تصمیم گرفتی انگشترت رو بفروشی جای دیگه نرو من بازم حاضرم اون انگشتر رو ازت بخرم.خیلی تحت تاثیر این دو تا کلیپ قرار گرفتم.الان دربه در دنبال کسی میگردم که  بهش محبت کنم . خیلی هم عجله دارم چون اثر فیلمهای خوبی که میبینم بیشتر از یک ساعت نیست!

با این حساب برای خوب بودن دایمی باید هر یکی دو ساعت یک فیلم خوب ببینم! جالب اینه که وقتی که فیلم بد و با پیام منفی میبینم اثرش تا یکی دو روز هست و دوام بیشتری داره تا فیلم مثبت!

واقعا که!

 

 

96 ...

 

دامادِ عبوس از عروسش پيداست 

مامانِ عروس از نحوسش پيداست 

مرغ است كه باز هم گرانتر شده است 

سالي كه نكوست از خروسش پيداست! 

 

 

من

الان دخترا دارن برای گروه شعری آفتاب گردونا سالاد الویه درست میکنن.اما اصلا به من کاری نمی گن که انجام بدم.

درست مثل یک پسر با من رفتار میکنن و موقع انجام کارهای مردونه هم به من کاری ندارن و منو یک مونث قلمداد میکنن. از این بلاتکلیفی جنسی بسیار مشعوف هستم.

موقع پخش خوراکی هم مثل بچه ها به من خوراکی بیشتری میدن.

نه سن مشخصی دارم و نه جنس معین!😊

مشهدي نونوار

ميدانيد؟!  بهار هرجا را كه بتواند تحت تاثير نيروي خارق العاده خود قرار مي دهد. دشت و دمن، كوه و صحرا، حتي اگر از سر بيكاري و سرمايه داري يك سري به قطب شمال بزنيد مشاهده خواهيد كرد كه انجا هم دچار تغيير و تحول شده است. يخها آب مي شوند، آبها گرم مي شوند، حيوانات زاد و ولد مي كنند و حتي گلها سر از ميان يخ و برف بيرون مي اورند و به جهان سراسر سفيد قطب يك سلامِ رنگي رنگي مي كنند.

اما  امثال ما و شما كه دسترسي به قطب نداريم در همين نصف النهار و عرض جغرافيايي كه واقع شده ايم هم ميتوانيم شاهد تغيير و تحولات شگرفي باشيم.كافيست كه يك وجب خاك ناقابل را به دست طبيعت بسپاريد اصلا يك وجب چيست؟حتي سنگ فرش خيابانها آنجا كه درزي و شكافي دارند را هم كه مشاهده كنيد فرصتي براي دست اندازي بهار است.

اما متاسفانه ما در شهر،تمام زمينهاي دور و برمان را آسفالت كرده ايم و حتي درزها را سيمان گرفته ايم. اينست كه نميتوانيم از حضور بهار انگونه كه اجدادِ طبيعت نشينمان مستفيض و مستفيد مي شدند بهره ببريم.

خوش بختانه زحمت كشان عزيز شهرداري در آستانه بهار آستين همت را بالا زده اند و از ميان بسترهاي خشن و اسفالت شده شهر شرايطي فراهم ميكنند كه بهار قدرت عرض اندام و خودنمايي پيدا كند. اگر جاي جاي شهرمان را نگاه كنيد نيمكتها رنگ هاي جديد گرفته اند و كلدان ها پر از گل شده اند و بولوارها و ميادين انگار پيشاپيش براي آمدن بهار به پيشواز رفته اند.اصلا انگار مشهدي رنگارنگ دارد از نو از زمين سبز مي شود!

 

سياه و سفيد ...

 

خب! 

 رييس جمهور هم امدند و ساختمان جديد و نيمه كاره 610 تختي  بيمارستان امام رضا(ع) را افتتاح كردند. عن قريب است كه همه بخشها از بيمارستان قبلي به اين ساختمان منتقل شوند و ساختمان قبلي بيمارستان امام رضا(ع) به ميراث فرهنگي واگذار شود. 

شك ندارم در اين نقل و انتقال كوچكترين تشكر و قدرداني از رضاشاه بخاطر ساخت اولين بيمارستان در مشهد و اينهمه سال خدمات دهي آن به بيماران صورت نخواهد گرفت. 

چقدر غم انگيز است براي اين مردم خدمت كردن. آنها يا تو را سياه مي بينند يا سفيد.آنهم در قرن تلويزيونهاي رنگي! 

 

نامحرم...

 

من كه فكر مي كنم آدم وقتي كه با كسي اعم از جنس مخالف يا موافق حرف مي زند بايد به صورت طرف نگاه كند نه اينكه سرش را پايين بيندازد و به زمين خيره شوذ.اگر طرف خيلي مرد است نگاه كند اما نبيند! 

من خودم هر وقت با كسي حرف زده ام كه سرش را موقع حرف زدن با من پايين انداخته بيشتر خنده ام گرفته! 

والا! 

 

ماست و دروغ

 

دروغي كه يه وقتي ماست مي گه 

يه دوغيه كه داره راست مي گه! 

 

 

گرگ و بره

 

آن بی صفتی که گرگ با گله نکرد

کاری ست که بره با علف خواهد کرد

 

 

روز خدا

به نظر من كه نام گذاري ايام خاصي از سال به نام مشاغل و افرادي با ويژگي هاي خاص به منظور توجه دادن مردم به حضور آنها در جامعه و آسيب پذير بودنشان بسيار كار پسنديده اي است. مثلا نام گذاري روزي به نام روز عصاي سفيد، روز دانشجو ، روز كودك، روز زن، روز درخت كاري و امثالهم.

اما طبق معمول هر عملي را عكس العملي و حتي گاه چند عكس العمل است.مثلا شما مي آييد روزي را به نام روز زن نامگذاري ميكنيد از آن طرف آقايان شاكي ميشوند كه مگر ما مشكلات نداريم؟ مگر ما آسيب پذير نيستيم؟ و لذا شما مجبور ميشويد روزي را هم به نام آقايان نامگذاري كنيد. از آن طرف اگر روز پزشك داشته باشيم مسلما واجب تر است كه روز بيمار هم داشته باشيم.و اگر روز دانش اموز داريم چرا روز دانشجو نداشته باشيم و حالا كه روز دانشجو داريم چرا روز استاد نداشته باشيم؟ و علي اي حال شما هر روزي را كه به نام قشري از جامعه نام گذاري كنيد گروهي كه در تقابل با آن قرار ميگيرند توقع دارند روزي را هم به نام آنها نام گذاري كنيد. كار به جايي خواهد رسيد كه در قبال روز احسان و نيكوكاري، مختلس و محتكر و جنايتكار جنگي هم خواهان اختصاص روزي به نام خودشان خواهند شد.

اگر دقت كنيد نه تنها حيوانات و نباتات كه جمادات هم در تقويم روز مخصوص به خود دارند.مگر همين روز موزه ها و آثار باستاني چيزي جز تكريم جمادات است؟قربانش بروم تنها كسي كه روزي را به نامش نامگذاري نكرده ايم خداست.شايد چون همه روزها روز خداست!

پلاويكس ...

 

مريضهايي كه در بخش روان به ما مراجعه ميكردن خيلي رنج متفاوتي داشتن. 

بعضي هاشون استاد خودمون بودن كه به جهت درد مواد مصرف كرده بودن و دچار توهم شده بودن و من به عنوان اينترن نميتونستم ازشون شرح حال بگيرم اونقدر كه گاهي تخصصي صحبت ميكردن و گاهي رزيدنت خودمون بودن كه با مانيا و سرخوشي مراجعه ميكردن بهمون و وقتي كه براشون آزمايش مينوشتيم خودشون پيشنهاد ميكردن كه چي بنويسيم و درست هم پيشنهاد ميدادن و گاهي مردهاي غول اسايي ميومدن پيشمون كه بجاي xy دو تا y در كروموزومهاي جنسيشون داشتن و xyy بودن كه وقتي ازشون ميپرسيدم (بايد مي پرسيدم!) اقدام به كشتن كسي كردين تا حالا ميگفت: بله! ميگفتم كسي رو هم كشتين؟! ميگفت بله!  دو نفر رو تا حالا كشتم!! و وقتي كه از همراهيش مي پرسيدم آيا كسي رو كشته تاييد ميكرد!  

 اين در شرايطي بود كه استاد ميگفت هميشه با مريضهاي روان كه مصاحبه ميكنين و شرح حال ميگيرين ، سمت در بشينين كه بتونين در صورت نياز فرار كنين و من برعكس نشسته بودم.

يكي از مريضهايي كه دستشو به تخت بسته بوديم توي داروخونه كار ميكرد. ازش كه پرسيدم اقدام به كشتن كسي كردي خيلي با شخصيت لبخند تلخي زد و از سر غرور جواب نداد.بعد رزيدنت براي تكميل پرونده  گفت برو ازش بپرس پلاويكسي كه مصرف ميكنه  چند ميلي هست و مريض اينجا بود كه مچ منو رزيدنتمو گرفت و گفت: يعني شما دو تا نميدونين پلاويكس فقط يك دوز داره؟! اون وقت دست منو بستين خودتون آزاد مي چرخين؟

اونجا بود كه ياد گرفتم پلاويكس فقط يك دوز داره. 75 mg! خيلي هم دور از انتظار نيست كه ادم يك مطلب علمي رو بجاي استاد يا رزيدنتش از مريض ياد بگيره! ديگه يادش نميره! هرگز! 

 

التماس دعا ...

 

خوشم میاد که به اصطلاحات بچه مومنا وارد نیستم و اگر به بعضی اصطلاحاتشون هم مثل" محتاجیم به دعا "وارد هستم ، برام به طور روتین قابل استفاده نیستن.

اینه که هر وقت میرم حرم و یکی توی راه بهم میگه: التماس دعا! عینهو مستجاب الدعوه ها میگم: باشه حتما! اسمت چیه؟!

 

 

 

 

کمک مردمی...

 

یک گروه خیر رو دیدم که به بیماران نیازمند وبیمارستانها خیلی تشکیلاتی وخوب کمک میکردن. رفتم رییس شون رو پیدا کردم و گفتم تو رو خدا به بیمارستانهایی که زیر فلان نهاد هستن و به شرط پوشیدن چادر بیمار رو ویزیت میکنن کمک نکنین.

گفت هرگز! ما در امر داروهای سقط جنین ، هومونی و .... کمک نمیکنیم.لیستی بلند بالا گفت که یکی از مواردی که شامل کمک های مالی شون نمیشد بیمارستانهای .... بود که گفت اونا خیلی تنگ نظر هستن ما پولمون رو هدر نمی دیم به این راحتی ها!

 

 

 

جنگ مينيون ها و گورو ...

 

مينيون ها طبق معمول سرگرم جنگ و دعوا بودند كه گورو مقداري شكلات جلوي انها ريخت  و به دعواي هميشگي و بي نتيجه آنها خاتمه داد. اما همين كه چند لحظه اي گذشت باز بين مينيون ها جنگ در گرفته بود كه چه كسي شكلات بيشتري برداشته است. 

گورو چند تا مينيون مونث درست به تعداد مينويون ها به انها داد كه سر انها گرم شود و دعوا مرافعه را كنار بگذارند اما باز هم بين انها جنگ در گرفت بر سر اين موضوع كه مينيونهاي مونث زيباتر مال چه كسي باشد.

گورو تمام زمينه هايي را كه ميشد بين مينيونها اعمال كند كه جنگ و دعوا بين انها خاتمه پيدا كند را بررسي و امتحان كرد اما بي فايده بود.

سر انجام يك تكه كاغذ باطله را جلوي چشم مينيون ها دور  انداخت و گفت كه من صلح را انداختم توي سطل زباله چون شما همه ش داريد مي جنگيد. 

باز هم بين مينيون ها و گورو جنگ در گرفت كه ما اين همه مدت بخاطر صلح مي جنگيديم چرا صلح را دور انداختي؟! 

 

 

خدمتكار ...

 

يك دختر جوون الان اومده كتابخونه و داره شيشه ها و ميزها رو واسه عيد تميز ميكنه. خيلي رفتارش ساده و بي آلايش و دوست داشتني هست. چهره معصوم و پاكي داره و دست پاچگي از رفتارش مي باره. 

يك كم معذبم كه اون كار ميكنه و ما اينجا نشستيم.خجالت ميكشم در حقيقت از اينكه اون كارگر هست و من به اصطلاح دكترم. گاهي يواشكي به كتاباي بچه ها نگاه ميكنه در فواصل كارش.  

اگه پسر بودم حتما يه همچين دختري رو مي گرفتم نه از اين خانوم دكترهاي پر باد رو. البته شايدم براي وجهه اجتماعي يك خانوم دكتر ميگرفتم و براي دل خودم يكي از اين دخترها. 

حالا كه پسر نشديم ؛ رفت پي كارش! 

 

بخيه زدن با نخ مهر و محبت

در دوران دانشجويي بايد چند باري به اتاق عمل ميرفتيم و بخيه زدن را از روي دست گارد بالايمان ياد ميگرفتيم.بخيه زدن روي موجود زنده براي خودش عالمي دارد آدم ياد كارتونهاي دوران كودكي اش مي افتد.چند تا كوك به يك عروسك ميزني و بعد طرف پا مي شود مي رود سراغ كارش و براي خودش زندگي اش را ميكند.

روزي كه نوبت من بود كه به اتاق عمل بروم خيلي ذوق داشتم.فكر ميكنم علاقه من به عنوان يك دانشجوي پزشكي مونث براي بخيه زدن بيشتر به علاقه زنانه ام به خياطي برميگشت تا طبابت.

اما نميدانم بدشانسي من بود يا خوش شانسي بيماران كه در ان ساعت مشخص بيماري جهت دوخت و دوز به بيمارستان ما مراجعه نكرده بود. گارد بالايم هم دكتري بود اهل دل. رو كرد به من و گفت حالا كه بيماري نيست كه بخيه زدن را به تو آموزش بدهم چيز ديگري يادت ميدهم كه در بهبود بريدگي ها و جوش خوردن زخمها كم از بخيه زدن نيست.

يك دستگش لاتكس برداشت و آنرا مثل بادكنك باد كرد و انواع عروسكهايي كه ميشد با يك دستكش درست كرد را به من اموزش داد.خودش ميگفت اثر مهر و محبتي كه موقع اهدا اين عروسكهاي با نمك به بيماران خردسال ايجاد مي شود به مراتب از بخيه زدن بيشتر است.ياد كارتون پينوكيو افتادم و دستهاي پدر ژپتوي پير كه چنان با محبت عروسك چوبي را تراشيده بود كه عروسك جان گرفته بود. يعني اثر مهر و محبت در بهبود و بسته شدن  زخمها و بريدگي ها از چند سانتي متر نخ بخيه كمتر است؟! حاشا و كلا!

ماي اينگليش

ديروز كه داشتم سوار سرويس هاي دانشگاه مي شدم كه بروم دانشكده مان استاد زبانمان را ديدم كه به همراه يك خانوم جلو امد بعد از احوال پرسي گفت اين خانوم دانشجوي دانشگاه ماست لبناني هستن ميتوني برسونيشون خوابگاه؟ گفتم: بله حتما بعد استاد به انگليسي به دختر خانوم لبناني گفتند شي ايز اِ وري گود گرل!استاد رفتند و منِ فارسي زبان ماندم با يك دختر خانوم لبناني مسلط بر انگليسي و نيمه آشنا به فارسي.

مشكل اينجا بود كه خيلي هم تمايل داشت با من صحبت كند و از چند و چون زندگيم سر در بياورد و من هم شرمنده از تمام غيبتهايم سر كلاس زبان اصلا نميتوانستم باهاش ارتباط برقرار كنم.

به زبان انگليسي و فارسي حاليم كرد كه در لبنان تدريس هاي دانشگاهي به انگليسي هست و من گفتم: اوه! اوكي! اوكي!

بعد يك چيزي از سعدي عليه الرحمه يادم امد و برايش خواندم: بلغ العلي به كماله/ كشف الدجي به جماله/حسنت جميع خصاله/ صلوا عليه و اله.... صلوات فرستاد و گفت توانستيد شما عربي اسپيك؟! گفتم: لا!لا! انا فقط بلدم همين يك بيت شعر!

بعد گفت : شما چي كار؟ گفتم: من درسم تموم شده! تسويه حساب بايد كرد و رفت طرح به روستا! گفت: واي؟! گفتم: آي شود گو تو روستا تا هلپ پي پل! گفت: واي؟! نميدانستم چطور بگويم كه اين دين من به تحصيلات رايگان در كشورم است و بايد انرا به مردم كشورم بپردازم.هي گفتم ماي كانتري و هي گفتم ماي كانتري كه خدا را شكر به خوابگاه رسيديم و گود باي كرديم. وقتي كه جدا شديم با خودم گفتم: چرا من زبانم اينقدر ضعيف است؟ why?!why?!

 

بادكنكي براي كودك درون

همه آدمها كودك درون دارند نهايت بعضي كودك درونشان فعال است و برخي كودك درونشان را به حال  نيمه يا غير فعال در آورده اند.اما در زواياي پنهان زندگيشان اگر فرصت پيدا كنند دست و پاي كودك درونشان را رها ميكنند و مي گذارند طفل معصوم بعد از سالها حسابي شيطنت كند.

البته كساني هم هستند كه بجاي كودك درون كرم درون دارند كه كلا سيب بحث ما به سمت آنها  گرايشي ندارد!

بله ميگفتم اينجانب هم در حاشيه آيين شعرخواني جشنواره شعر فجر كه در دانشكده پزشكي واقع در دانشگاه فردوسي برگزار شد يك عدد بادكنك رايگان به دست اوردم و دوست داشتم بعد از 14 سال يك بادكنك داشته باشم براي خودِ خود ِ خودم!

لذا در تمام طول برنامه آنرا همراه خودم حمل كردم.معمولا انجام چنين حركتي بين شعرا زياد جلب توجه نمي كند اما مشكل اساسي انتقال بادكنك از دانشگاه فردوسي به منزل سوار بر اتوبوسهاي شركت واحد بود جلوي چشم كنجكاو همشهريان.

وقتي كه وارد اتوبوس شدم يك ان گفتم الان است كه مردم بزنند زير خنده.اما خوشبختانه مردم بسيار متمدنانه و باوقار رفتار كردند.به صورت هر كسي كه نگاه كردم سرگرم كار خودش بود.تنها كسي كه خيره شده بود به بادكنك من پسربچه شيطاني بود كه خودش يك فرفره دستش بود و خيلي زياده خواه به بادكنك من هم چشم داشت. من هم كه كودك درونم اصلاراضي نميشد كه بادكنكم را در اختيار پسربچه قرار بدهم.

درهمين حين يكي از آقايان خنده اي روي لبش شكل گرفت و سعي كرد كه خنده اش را هم از من پنهان كند. فكر كنم فهميده بود كه بادكنك را براي برادر يا خواهر كوچولويم نمي خواهم.راست فهميده بود بادكنك را براي كودك درون خودم ميخواهم.حالا از كجا فهميده بود ا... اعلم!

جشنواره شعر فجر...

 

ديروز كه براي برگزاري آيين شعرخواني جشنواره شعر فجر خيلي زود به دانشكده پزشكي رفتم دم در ورودي نگهبان گفت: كجا خانوم؟! 

منم رفتم جلو گفتم: من اولا شاعرم براي جشنواره شعر فجر اومدم علاوه بر اون دانشجوي پزشكي هم هستم! گفت همينجا؟! گفتم: بله پس كجا؟! 

گفت: استاژر هستيد توي بيمارستان؟ گفتم نه خير! اينترنيم تموم شده بايد تسويه حساب كنم! قدمت من زياده توي اين دانشكده. هر صبح رييس دانشكده بايد ميومد منو از بالاي پشت بوم دانشكده بياره پايين، هر روز يك علم شنگه اي هوا ميكردم و همه ميشناختنم . براي خودم شهرتي داشتم تا دانشكده ميومدم، حالا كه رفتم بيمارستان اينقدر گمنام شدم كه از من براي ورود به دانشكده كارت ميخوايين؟! 

تازه شما خودتون جديدين شما بايد به من كارت نشون بدين!  

هيچي ديگه خنده اش گرفت با احترام و تكريم گذاشت برم داخل! 

بعد در جريان شعرخواني آقاي محدثي كه مجري برنامه بود و خيلي به رباعيهاي من اعتقاد دارن منو بدون هماهنگي براي شعرخوني دعوت كردن. منم بعد از نه و ني! رفتم روي سن و دو تا رباعي خوندم. بعدش ميخواستم به دوستان پوز بدم كه من توي جشنواره فجر شعرخوني كردم كه دكتر منوري طي يك حركت در تقابل با اقاي محدثي سه چارتا از بچه هاي دانشگاه علوم پزشكي رو براي شعرخوني دعوت كرد و ديگه شعرخوني جشنواره فجر بچه بازي شد! ديگه نميشه پوز داد! 

بعد يك بادكنك پيدا كردم از دانشكده كه باهاش همه جا ميرفتم در جشنواره. طوري كه ديگه دكتر منوري از خنده كيك پريد توي گلوش! 

وقتي كه با بادكنك ميخواستم برگردم خونه سوار اتوبوس كه شدم گفتم واي با اين بادكنك الان همه بهم ميخندن.اما علي رغم تصورم همه خيلي متمدنانه رفتار كردن و به حساب اين گذاشتن كه بادكنك رو واسه خواهر كوچولو يا دختر كوچولوم دارم ميبرم خونه! 

اما يه مردي كه خيلي هم با وقار و با شخصيت بود به محض ديدن من يك لبخندي روي لبش نشست  و سعي ميكرد كه منم خنده اش رو نبينم! نامرد! نميدونم از كجا فهميده بود كه بادكنك رو واسه خودم برداشتم.اين مردا بعضياشون يه چيزايي رو ميفهمن كه اصلن نميفهمم از كجا ميفهمن! لاكردارها!

 

تنها وجه مشترك بين ايران و آمريكا ...

 

شده كه ماهيچه پاتون بگيره (در اصطلاح اسپاسم كنه) و رها نكنه؟! ديدين كه چه درد شديدي داره؟! طاقت فرساست. و حتي دردش تا يكي دو ساعت بعد از رها كردن اسپاسم در ماهيچه تون احساس ميشه.

يادمه يه دختر 2 ساله كه نه ميتونست حرف بزنه و نه داد بكشه رو در دوران دانشجويي ما آوردن بيمارستان هر ده دقيقه عضلات كل بدنش دچار اسپاسم ميشد و بدنش به پشت سر حالت كماني پيدا ميكرد طوري كه هر آن احتمال شكستن استخوناش ميرفت.موقع ايجاد اسپاسم دهنش رو تا انتها باز ميكرد و سرش رو به سمت آسمون ميگرفت ولي صدايي از دهنش خارج نميشد. به استادم گفتم درد ميكشه؟! گفت نميدونم! داروهاي ضد اسپاسم هم روش اثر نميكرد. 

من به لزوم اتانازي براي اين جور افراد اعتقاد دارم. يعني مرگ عامدانه آرام و شرافتمندانه جهت بيماراني كه به هيچ طريقي نميشه درد جانفرساشون رو كنترل كرد. 

شوربختانه ايران و آمريكا در يك مورد اشتراك نظر دارن و اون به رسميت نشناختن اتانازي هست. 

بسياري از كشورهاي اروپايي اتانازي رو به رسميت شناختن.البته در مورد معلولان ذهني همه دنيا جهت اعمال اتانازي روي اونها سكوت كردن.چون اتانازي با رضايت خودشون نميتونه اتجام بشه و دلايل ديگه.در حقيقت كاري كه هيتلر انجامش داد. يعني يك گروه پزشك استخدام كرد و معلولان ذهني توسط اونها ويزيت ميشدن و در صورت كسب امتياز لازم جهت انجام پروسه اتانازي اتانازي روي اونها صورت ميگرفت و در صورت عدم كسب سه امتياز اتانازي صورت نمي گرفت. 

خوشبختانه اخيرا در ايران هم محافل علني بررسي و تحقيق در اين راستا در دانشكده هاي پزشكي شكل گرفته. گو اينكه اين جلسات جهت گيري قبلي دارن اما در همين حد هم خوبه! 

 

تابلو ...

 

مسلما تعداد هنرمندا و بخصوص شعرا به اين حدي كه الان مي بينيم نيست. 

 شايد بهبود وضع اجتماعي و داشتن شكم سير به معناي واقعي شكم! مردم رو به اين فكر انداخته كه از خودشون اثري بجا بذارن. اما حتي سرودن شعر خوب به معناي شاعر بودن نيست. اولين خصوصيت يك شاعر شاعر بودنشه! كه خودشو نشون ميده . 

 همچين تابلو كه نگو! 

 

پروسه لجبازي و غير لجبازي ...

معمولا عادت  ندارم كه از اين دست بنداي مهره اي استفاده كنم اما بعد از امر به معروف يكي از بچه هاي شب شعر درباره دوستم كه از اين دست بندها استفاده ميكرد و حتي ميفروخت ؛ تصميم گرفتم از يكيشون بخرم و استفاده كنم و پيرو تذكرهاي مكررش به خانومها يك ماهي  كه توي گروه تلگرامي افتاب گردونها  بودم  مبني بر رعايت در گروه مختلط علي رغم رفتار مناسب بچه ها تصميم گرفتم يك اردوي مختلط با بچه هاي دانشگاه فردوسي برم. 

اينها همه از سر لجبازي بود اما با كمال تعجب پروسه اي كه ناخودآگاه در من شكل گرفت اين بود كه مثلا در اين گروه مختلط  اگه يكي مثل من كه طنزپردازم  كمي شوخي كنه چه اتفاقي ميتونه بيفته؟! يعني من دارم به يكي از آقايون گروه علامت ميدم؟!  اونوقت اون آقاي خوشبخت  كيه؟!

خيلي دنبال كسي كه دارم توي گروه بهش علامت ميدم گشتم و از همون روز توجه م به يكي از آقايون گروه جلب شده!  واقعا جلب شده !! 

 

چه امر به معروف و نهي از منكر با بركتي!  مثل اينكه به يك بچه اي كه اصلا نميدونه ازدواج چيه هي تذكر بدي كه به ازدواج فكر نكني هنوز زوده برات!

 

قسمتي از يك مثنوي كه در همين راستا سرودم: 

 

غصه و شادي و اشك و سوت بود 

هرچه خورديم از جهان مخلوط بود 

رو بخر از مختلط " مخلوط كن" 

پسته را انجير و به را "توت كن" 

تا كه مخلوطي شدن آزاد شد 

ناگهان عالم خلاط آباد شد 

شعر و معر و شر و ور آلات ماست 

چار عنصر درهم از اخلاط ماست 

ما در اين عالم كه يار آورده ايم 

اخطلالاتي* يه بار آورده ايم 

ما كه در جنات اندر مي شويم 

توي انجا مختلط تر مي شويم! 

گل كه روييده است اينجا سرخ و زرد 

مركزي هست از فساد ظن و مرد؟ (با  تشديد نون در ظن بخوانيد) 

يار يار و يار يار و يار يار 

يار ميخواهم ولي اخلاط كار 

هر كه در اخلاط كاري اول است 

از تمام مختلط ها اخطل است 

اُخطُلينا ، مُخطُلينا ، اُخطُلُك 

پس يبا خلط و خطا كن؛ تُك به تُك 

اخطلاط و اخطلاط و اخطلاط 

كار ما اينست مردم! والسلات! 

 

*كليه تغييرات املايي آگاهانه است. 

 

شيراز ...

 

يادمه سالها پيش به دلايلي از مشهد رفتيم شيراز زندگي كنيم و  من راضي نبودم. اون موقع ها خيلي امام رضا(ع) رو دوس داشتم.  

يادمه يه شب حرم موندم و خيلي گريه كردم بخاطر دور شدن از امام رضا(ع) كه برام قابل تحمل نبود. يك خانومي توي حرم متوجه گريه هام شد و وقتي قضيه رو فهميد گفت: ببين دخترم اگه مردي كه دوسش داري زن داره بي خيالش شو!   

خلاصه از امام رضا (ع) خواستم به هر قيمتي برگرديم مشهد.و فرداش  با اسباب اثاثيه مون رفتيم شيراز زندگي كنيم براي هميشه !

رسيديم كه شيراز رفتيم چند روز بعدش حافظيه وقتي كه با حافظ فال گرفتم كه آيا برميگرديم مشهد يا نه اين بيت اومد: 

سخنداني و خوش خواني نمي ورزند در شيراز 

بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم! 

4 ماه نشد كه به قيمت گزافي با شيرازي ها مشكل پيدا كرديم و  تصميم گرفتيم برگرديم مشهد.  

 و برگشتيم مشهد!

 

نميدونم ولي چرا ديگه امام رضا(ع) رو مثل گذشته ها دوس ندارم! 

 

 

 

مكاشفه ...

 

آقا نشسته بود كنار ضريح و من 

دستم به قفل پنجره فولاد بسته بود 

من در كنار پنجره فولاد و حاجتم 

رو در جناب حضرت آقا نشسته بود 

*** 

آقا كه پا شدند تو گويي به احترام 

حاجات از دو  زانوي تعظيم پا شدند 

مردم نشسته رو به ضريح ِ خيال خويش 

در بي توجهي همه حاجت روا شدند 

*** 

آقا كه رفت كفتر و گنجشك و نور رفت 

كاشي و فرش و آينه ها هم دوان شدند 

هرچه نبات و هرچه كه حيوان در آن رواق 

حتي جماد در پي آقا روان شدند 

*** 

آن حاجتي كه رفت به همراه ديگران 

در راه آمدن به زمين دير كرده است 

هرچند او به محضر آقا رسيد، من 

دستم به قفلهاي حرم گير كرده است 

 

خونه نقلي...

 

 

شِش دانگ دل ِ نجیب، يعني نوساز 

با سوز و گداز و آه ، يعني با گاز 

يك خوابه و گرم و نرم يعني نُقلي  

يك پنجره رو به عشق يعني دلباز! 

 

 

 

 

آرزوهاي بزرگ

دختر بچه ها را ديده ايد كه چهار لاخ موي طلايي رنگ و ابريشمين شان را مثل خرگوش به دو طرف سرشان بسته اند؟ كافيست كه دستي به سرشان بكشيد و به آنها بگوييد: به به! چه موهايي! معمولا دختربچه ها از اين تعريف خيلي لذت مي برند و دستشان را به سمت دهانشان مي برند و با خودشان فكر ميكنند كه من چه تيكه اي بودم و خودم نميدونستم.

پسربچه هاي نيم وجبي را ديده ايد كه لاستيكيشان عين يك بقچه از پشت سرشان ورقلمپيده به بيرون و وقتي كه راه ميروند آدم را ياد دلقكها مي اندازند؟ كافيست هنگامي كه دارند با ماشين پلاستيكي شان بازي مي كنند به سمتشان برويد و بگوييد: به به! مرد روياهاي من سوار ماشينش داره مياد! در اين لحظه است كه پسربچه ذوق مرگ ميشود و بيش از پيش با ماشين قرمز پلاستيكي اش جلوي چشمان خريدار شما گاز خواهد داد.

حالا بعد از 20-30 سال كافيست به همان پسربچه كه براي خودش حالا مردي شده و سوار ماشينش است بگوييد: به به چه ماشيني ! دارندگي و برازندگي! اگر دقيق شويد به صورت مرد كاملي كه مقابل شماست همان خنده پسربچگي اش را مشاهده خواهيد كرد؛ البته كمي خوددار تر و اگر به همان دختر بچه بگوييد : به به چه مانتوي زيبايي!همان دختربچه متوهم را خواهيد ديد كه ذوق  مرگ شده است و فقط از بردن انگشتش به داخل دهانش خودداري ميكند.

وقتي كه ميگويند آدمها كه بزرگ ميشوند آرزوهايشان هم بزرگ تر ميشود اغلب همين است.ماشين اسباب بازيشان واقعي و بزرگ ميشود و سايز پيراهنشان چند شماره بالاتر ميرود.

فقط همين!

آقای دکتر ...

 

توی یه جلسه شعر بودم بهم گفتن خانوم رضوان نوبت شماست لطفا شعر بخونین.

منم گفتم: من یه شعر جدید دارم که برای یه آقای دکتر گفته م؛ عاشقانه است! اما نیاوردمش! ایشالا هفته دیگه میارم میخونمش! بعد کمی تعلل کردم و گفتم: اما عکس آقای دکتر رو آوردم! و شروع کردم به گشتن کیفم!

همه زهره ترک و متعجب شدن!

بعد کتاب بیماریهای اطفالمو در آوردم و عکس یه پسر کوچولو ی ناز روی جلد کتاب که روپوش سفید پوشیده بود وگوشی پزشکی هم دور گردنش بود رو بهشون نشون دادم!

آه از نهادشون در اومد! حرکتی زدم که کم از یه شعر نداشت!

 

 

پيام اعتدال بهاري

اين دمدمه هاي آخر سال آدم بايد حواسش به خيلي چيزها باشد.كارهاي انجام نداده سال قبل، كارهايي كه بايد سال بعد انجام بدهد و حتي كارهايي كه ديگر نبايد سال بعد انجام بدهد!

اما چيزي هم هست كه اصلا نبايد از آن غافل شد و آن هم تغيير نامحسوس طبيعت است.

هميشه يك دفعه چشم باز مي كنيم و مي بينيم كه درختها شكوفه در آورده اند و بعضي كه بي حواس تر هستند و گيج تر، وقتي به فكر طبيعت مي افتند كه كار از شكوفه دادن هم گذشته و ديگر درختان به ميوه نشسته اند.اما توصيه ميكنم معجزه سر زدن چيزي به لطافت برگ و شكوفه از چوبي خشن و غير قابل انعطاف را هرگز از دست ندهيد.

موجودات زنده همواره در حال رشد هستند حتي پير شدن يك انسان مرحله اي از مراحل رشد وي تلقي ميشود اما حتما شما هم اذعان داريد كه رشدي كه از دوران نوزادي تا بلوغ اتفاق مي افتد خارق العاده تر ، زيباتر و غريب تر از ساير مراحل رشد انسان است. متقابلا طبيعت هم به همين سياق.

يك پيام و بينش خاص در لحظه تحويل فصلها و بخصوص در جايگزيني فصل زمستان به بهار وجود دارد كه اگر مترصد دريافت آن نباشيد و روزمرگي هاي آخر سال شما را از آن غافل كند هرگز در وجودتان جوانه نخواهد زد.بيخود نيست كه بزرگان ما دقيق ترين تقويم جهان را بر اساس سرآغاز اعتدال بهاري در نيمكره شمالي و هجرت پيامبر مكرم اسلام تنظيم كرده اند.آيا از اين دقيق تر ميتواند پيام تحويل زمستان به بهار را انتقال داد؟!

يك گروه مختلط...

 

چند روز كه بهم نت رايگان افتاده بود توي گروه آفتاب گردانهاي مشهد وابسته به موسسه فرهنگي شهرستان ادب وول خوردم. 

اينقدر يكي از دوستان  مونث به ما تذكر استيكر فرستادن و غيره داد و گفت كه  توي گروه مختلط اينطور و اونطور باشين كه آخرش بحث بين دوستان ايجاد شد و حالم بهم خورد. 

 مثل يه جايي كه جهت تاييد من مدام مي گفتن خانوم رضوان حجابش خيلي خوبه . در حقيقت اگه آدم لباس سكسي بپوشه و درباره لباسش حرف  نزنن جلوي جمع طرف احساس امنيت و شرافت بيشتري ميكنه در مقابل اينكه در جهت تاييد يك زن خوش حجاب درباره خوب بودن لباس و مناسب بودنش جلوي مرد و زن حرف بزنن.   

بعضي وقتها براي پيشگيري از يك امر نه چندان زشت زشت تر رفتار ميكنيم!

 

- اينجا كجاست؟   - جان تو يك جاي مختلط 

آدم هبوط كرد به دنياي مختلط  

ما از بهشت امن خصوصي در آمديم 

رفتيم با عيال به يك جاي مختلط 

آهن رباي فاصله قطب  N است و S 

جذب همند اين دو تمناي مختلط 

ت يِ دو نقطه دارد و يك طاي دسته دار 

پي برده ام به حكمت املاي مختلط 

زرد و سفيد و سرخ، خداوند داده است 

يك مركز فساد به گلهاي مختلط 

جبريل در اتاق به مريم حلول كرد 

خاكم به تخم چشم! تجلاي مختلط؟! 

بم هست صوت نحس كلاغان و زير بُل 

بُل قل قلانه قل قل ِ آواي مختلط  

از مختلف رسيد به معناي اختلاف 

ما مي رسيم گرچه به معناي مختلط 

اكسي‍ژن آمد از ريه مردها برون 

رفته درون پيكر زنهاي مختلف! 

بيدار مي شويم به يك جنت اختلاط 

روزي از اين دو روزه ي روياي مختلط 

 

جنت با سكون ت خوانده شود!

غزل غیر انتظار!..‌.

 

 

یکشنبه باز می رسد از راه و زندگی /

از یک شروع تازه خبر دار می شود/

تردید شنبه می رود از یاد شهر خواب/

یک هفته ء بدون تو تکرار می شود// 

 

صبح دو شنبه باز پر از مزه عسل / 

ظهر از خورشت قیمه بچش تا به حد مرگ/

عصر از کنار چایی احمد که بگذری/

شب شام می رسی به هوس با کباب برگ//

 

اما سه شنبه زندگیت معتدل تر است/

یک خرده میخوری و کمی کار می کنی/

از رقص می رسی به خدا قبل هر نماز/

انکار می کنند و تو اصرار میکنی//

 

حالا که چارشنبه شده مؤمنانه تر/ 

کارت به نذر و غسل زیارت کشیده است/

یک کم عفیف تر شده ای ریملت کجاست؟/

سرمه برات طرح اجابت کشیده است//

 

عصری که انتهای غم پنج شنبه هاست/

رو می کنی به گریه سر قبر مادرت/

آن دختری که آرزویی جز سفر نداشت/

حالا شدست ... مادری از جبر مادرت/

 

از خواب می پری تو و انگار شنبه است/

پس جمعه باز رفته و راهی قم شده/

مانند هفته های پس از این و قبل از آن/

از هفته های عمر تو یک روز گم شده

 

 

لفت دادن ...

 

 

به وسیله یکی از دوستان که یه روز بود با هم دوست شده بودیم با یک گروه مباحثه دینی آشنا شدم. منم که سرم درد میکنه برای اینجور گروهها!

یک حاج آقای روحانی هم مدیر گروه بود.بحث که در گرفت من گفتم در کشور فلان کار اتفاق میفته. ایشون از زبون یکی از مسوولین گفتن خیر من الان استعلام کردم .گفتم زنگ بزنین به فلان موسسه بپرسین باز گفت: سوال کردم چنین قانونی هست اما عمل نمیشه بهش. بعد که بحث بالاتر گرفت حاج آقا گفت کمی صبر کنین بزرگوار ! این بحث رو ادامه ندین از خودتون بگین.

منم گفتم: تحصیلاتم پزشکیه قراره برم طرح گفت پس بیایید توی پی وی ازتون فیزیولوژی بپرسم تا مطمین بشیم شما پزشکین! منم گفتم بزرگوار! من فیزیولوژی یادم رفته. گفت دیدید دروغ میگید ؟ شما پزشک نیستید!!!

گفتم منیژه رضوان رو توی گوگل سرچ کنین یکی از لینکها سِمَت من در دانشگاه علوم پزشکیه! گفت نشر اکاذیب نکنین! شما منیژه رضوان نیستین! ایشون از مدعووین شب شعر رهبری بودن ایشون خیلی بزرگوارن من میشناسمشون!

در همین اثنا یکی از شاگردهای حاج آقا زنگ زد به موسسه و حرف منو تایید کرد منم برای دوستان توضیح دادم که ندونستن فیزیولوژی دال بر نداشتن مدرک پزشکی نیست. عین کسی که دیپلم داره اما یادش رفته چطور انتگرال میگیرن. حاج آقا خیلی مج بگیر هستن از دیگوگسین و سفتریکسون از من سوال کنن.

جو گروه داشت به نفع من عوض میشد که حاج آقا گفت کسی دیگه چیزی ننویسه و من داشتم یه طومار طولانی مینوشتم.یکی از خانومها هم که خیلی مرید حاج آقا بود گفت چشم حاج آقا ما دیگه چیزی نمینویسیم!!! (خود شیرین!)

 مطلبم رو که ارسال کردم بلافاصله حاج آقا حذفش کرد و گفت اینجا یک گروه مقدس و مذهبیه. سوال دینی دارید بپرسین و الا من از اینجا مرخص میشم!

منم گفتم شما باشین دوستان رو هدایت کنین من مرخص میشم و اولین لفت دادنم از گروههای تلگرامی بدینگونه اتفاق افتاد بعد از 3 تهمت:

1. من دروغ میگم که چنین عملی در کشور انجام میشه

2. من پزشک نیستم

3. من منیژه رضوان نیستم

 

بعد با خودم گفتم کاش قبل از لفت دادن از حاج آقا می پرسیدم :

1.نظر دین درباره تهمت زدن به یک مسلمان یا حتی غیر مسلمان چیه؟!3 تهمت در عرض 1 ساعت!

2. نظر اسلام درباره دوستانی که از انجام این عمل(عملی که من گفتم در کشور انجام میشه) در کشور آگاه شدن چیه؟ سکوت و تقیه؟ یا مبارزه؟!

 

 دوستام میگن با این مباحثه با حاج اقایی که از دعوت تو به شب شعر رهبری خبر داشت دیگه قید استخدام شدن رو بزن به عنوان پزشک خانواده. البته من فکر میکنم اینم یک تهمت به نظام باشه دیگه اینقدرها هم مردم اگه در مباحث نتونن ازادی بیان داشته باشن که واویلا! من خوش بینم!

 

 

شب شعر ریحانه ...

 

دیروز یک شب شعر زنونه به نام ریحانه به مناسبت شهادت حضرت زهرا سلام ا... علیها در حرم برگزار کردیم به گونه ای که همه عواملش بانو بودن.نشون به همون نشونی که برنامه ریزی و نظم یوختی!

من از قدیم و مواقعی که آقایون حضور ندارن بارها به بانوان گفته م که اگر آقایون نبودن هنوز آتیش هم کشف نشده بود و ما خانوما با چند تا برگ به تن عوض لباس!* هنوز که هنوزه دم در غار نشسته بودیم و گوشت دایناسورها رو که روی چند تا کرم شب تاب گرفته بودیم سرخ میکردیم!

بعد کمی میرم جلوتر و به خانوما میگم به کسی نگین ولی ما جنس دومیم!

اونا که معترض میشن با اعتماد به سقف میگم از خداتونم باشه.دیدین توی جشنواره ها نفر اول اعلام میکنن و بعد میگن نفر دوم نداریم و بعد نفر سوم رو اعلام میکنن؟! خیلی هم باید راضی باشیم که جنس دومیم والا میشد بین همین دو جنس جنس سوم یا چهارم بشیم! والا!

 

* همین لباسی هم که ما خانوما درش احساس امنیت میکنیم اختراع آقایونه! هرچند که از دست خودشون امنیت نداریم!

 

 

 

راضی..

 

اگر میخوای ناراضی نباشی

توو افکارت بپا نازی نباشی

تونازی هستی و بی رحم دکتر!

اگر فکر اتانازی نباشی

 

 

بچه شهید...

 

یک کتابداری داریم بچه شهیده، از امکاناتی که براشون در نظر گرفتن استفاده نمی کنه. مثلا سالی یکبار غذای حضرت بهشون میدن . خواهر برادراش میگیرن اون نمی گیره!

دمش گرم!

یک نذر خاص

 

از ماهها قبل به این موضوع فکر می کرد که امسال برای سهیم بودن در مراسم شهادت حضرت چه کاری از دستش بر می آید.پارسال شله پخته بود و بین مردم قسمت کرده بود.درست است که دست پخت خوبی نداشت اما با بزرگواری هایی که از حضرت سراغ داشت مطمین بود که  حتما بانو از او بیش از توانش توقع ندارد.اما خیلی دوست داشت که امسال کار جدیدی انجام بدهد.

می توانست هزینه مورد نظرش را به پرورشگاه یا مراکز خدماتی – درمانی اهدا کند.می توانست به خانواده ای نیازمند رسیدگی کند.به فکرش رسید که به یکی از خانه های سالمندان مراجعه کند و به یاد مادر خدابیامرزش دل چند مادربزرگ که دیگر از خیره شدن به در و دیوار خسته شده اند را شاد کند.حتی به ذهنش رسید چند قواره پارچه چادری بخرد و به حرم مطهر رضوی اهدا کند. بالاخره دل به دریا زد و تصمیم گرفت که هزینه نذر امسالش را به بیماران خاص اختصاص دهد.

اما هنوز دلش رضا نمی داد .امسال انگار  چیزی در وجودش از او میخواست کار دیگری هم انجام بدهد.انگار امسال ویار پیدا کرده بود که یک نذر خاص انجام بدهد.کاری که هر روز او را به یاد دردانه پیامبر (ص) بیندازد. دوست داشت کار خیرش روز و شب جلوی چشمهایش باشد و هر بار که او را صدا میزند عطر نام مبارک فاطمه سلام ا ... علیها را در خانه استشمام کند.

با حرکت بچه دستش را روی شکمش گذاشت.انگار دختر کوچولوی تو راهیَش از خود او بیشتر به اسرار دلش اگاه باشد،چراکه نه! موجودی که نه ماه است که با صدای تپش قلب مادر زندگی کرده حتما از اسرار دل مادرش بی خبر نیست.بالاخره فهمید امسال چه میخواهد.حالا اسم دختر کوچولویی که تا چند روز دیگر به دنیا میآمد را پیدا کرده بود.

فاطمه کوچولو حالا دیگر اسم داشت!

 

 

جبر واختیار ...

 

دستم مرا به لمس تو مجبور می کند

در جبر لذتی ست که در اختیار نیست!

 

 

کلیپی از یک روحانی متفاوت ...

 

یک کلیپ سخنرانی از یک روحانی در تلگرام دیدم که تقریبا تمام شک وشبه هام در دین رو مرتفع کرد. البته نظر خودم هم پیش از این همین بود همیشه ، اما از زبان یک روحانی که نظر خودم رو شنیدم حظ کردم.

الان از دیشب آرامش خاصی دارم. راحتم.ناراضی نیستم. خوب بودن رو امری دست یافتنی می بینم. و خدا و اطرافیانم رو بیشتر از قبل دوست دارم.

همینه!

 

 

معلولی با 32 عضو مصنوعی

 

یکی از سخت ترین کارهایی که سود آن به خود انسان می رسد مسواک زدن است. آسانی این کار را می توانید از کسانی که شبها دندانهایشان را در می آورند و در یک لیوان آب می گذارند بپرسید و دلیل آن را هم از دندان پزشکان و نتیجه آن را از کسانی سوال کنید که هنگام خندیدن دستشان را جلوی دهانشان نمی گیرند.

متاسفانه ما انسانها همان حداقلِ مسواک زدن یعنی شبی یکبار را هم اغلب می گذاریم آنقدر دیر وقت انجام میدهیم که از شدت خستگی و خواب آلودگی ممکن است روی مسواک جای خمیره کرم بزنیم  و خودمان هم متوجه نشویم که چرا و چگونه!و برخیمان هم که کمی دور اندیش تر هستیم همان اول شب شام مان را میخوریم و خیلی زود دندان هایمان را هم مسواک می زنیم اما همیشه خطر دیگری این دسته افراد را تهدید می کند و آن اینست که چند ساعتی که از صرف شامشان گذشت به اصطلاح خودمانی دلشان بی حال میشود و مجبور میشوند شکلاتی یا بیسکویتی میل کنند و اینست که می شود حکایتِ نه مسواکی آمده و نه مسواکی رفته.

شاید برای ما آدمها داشتن دندان مصنوعی بسیار عادی تر از داشتن دست و پای مصنوعی به نظر بیاید انگار که در یک کشورِ همیشه در حال جنگ ممکن است داشتن دست و پای مصنوعی خیلی عادی تر از داشتن دندان مصنوعی باشد.

اما حقیقت اینست که هر کسی که عضوی از بدنش مصنوعی ست معلول است می خواهد این عضو پا باشد یا دندان باشد.پس با دست خودتان خودتان را معلول نکنید!

 

 

شعري تقديم به عليرضا قزوه

 

وقتي كه من شيطوني

هي ميكنم توو خونه 

مامان مي گه كه بس كن 

كردي منو ديوونه 

 

الان با دسته جارو

مي زنمت حسابي 

نه شل و وارفته نه 

حسابي انقلابي 

 

يا اينكه از توو حموم 

مي گم كه لولو بياد 

عليرضا قزوه هم 

از توي پستو بياد 

 

ميگم بهش شوخي كن 

با همه، با قزوه نه 

لولو و جارو هستم 

عليرضا قزوه نه! 

 

آخرين گزينه...

  

گفت: پس رود شو، روان نشدم 

گفت: پس لحظه شو، زمان نشدم 

گفت دريا شو، بيكران، آبي 

نشدم آب و بيكران نشدم 

قالبم را گرفت رو در روم 

خيرگي كردم، استكان نشدم 

طاقت ارتفاع من كم بود 

قد فرو بردم آسمان نشدم 

گفت: باشد نشو، درخت بشو 

ميوه و برگ و سايه بان نشدم 

كهكشان گفت و سنگ و پروانه 

سنگ و پروانه، كهكشان نشدم 

ايستادم مقابل هستي 

هرچه او گفت آنچنان نشدم  

مانده بود از جهان فقط انسان 

حيف از من كه اين و آن نشدم 

لاجرم آخرين گزينه شدم 

شدم انسان و ... شادمان نشدم 

 

نام ها و شغل ها ...

 

توي بيمارستان خيلي طرفدار دارم! بخصوص كه با همه مي جوشم استاد و دكتر و نرس و خدمه  ...

ديروز يكي از مامورين بيمارستان بهم گفت: شما اسطوره اي هستين براي خودتون. 

نميدونم كارم درسته يا نه. فكر ميكنم اينقدر خاكي بودن هم باعث سو استفاده ديگران ميشه  

دوست هم ندارم كسي بهم خانوم دكتر بگه چون هم بعدش سيل سوالات شروع ميشه كه:خانوم دكتر  اينجام درد ميكنه اونجام اينطوره و هم اينكه معني نداره يكي كه دكتره و يكي كه مهندسه و يكي كه خياط يا قصابه مدركش يا شغلش رو مبناي ناميدنش قرار بِدَن! 

حالا حضرات آيت ا... و حجت الاسلام چيز مجزايي هستن و علي حده. اما ديگران چرا؟! 

هر كسي نامي داره و شغلي. واقعا زشته! 

 

محمد ياسين اسدي

 

تقديم به آقا پسرهاي گل آفتاب گردانهاي مشهد، بخصوص آقاي محمد اسدي، از طرف مامان جونش! 

 

اگرچه خوب خوبه؛ بد نمي شه، 

نود هم خوبه اما صد نمي شه 

پسرهام مهربون و خوبن اما 

واسه من هيچ كسي ممد نمي شه! 

 

 

هاشمیه و سیدی

 

جهان وطنی بودن هرگز به معنی وطن پرست نبودن نیست. من همیشه به دوستانم میگویم که به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم و صد البته به مشهدی بودنم، اما این به آن معنی نیست که اگر متولد شهر یا کشور دیگری بودم شرمنده می بودم.

همین پدر من در زمان خودش اگر چند کیلومتر آن طرف تر به دنیا می آمد متولد روسیه یا همان شوروی سابق می شد! و خود من هم اگر کمی زودتر به دنیا آمده بودم و مادرم را غافل گیر کرده بودم هیچ بعید نبود تهرانی از کار در بیایم!.

اما از شوخی گذشته زمین زمین خداست و این مرزهای قرار دادی را که تنها چشم ما ادمها قادر به رویتش هست هیچ پرنده و چرنده و درنده ای به رسمیت نمی شناسد.یادم می آید که یک بار که به سفر راهیان نور دانشجویی رفته بودیم با بچه ها لب مرز ایران و عراق بودیم و سرباز عراقی توی پاسگاهش را میدیدم که داشت پاس میداد.میان کشور ما و عراق آبراهه ای به عرض 10 متر بیشتر فاصله نبود.چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد دسته های کبوتری بودند که فارغ از این مرز بندی ها بین خاک ایران و عراق رفت وآمد می کردند و زیر بار هیچ قطع نامه و قرار دادی نمی رفتند.

اصلا نمی دانم این مرز بندی ها  که باعث جدایی، فخر و حتی گاهی دست اندازی به کشور همسایه می شود و نوع بشر را در تقابل با هم قرار می دهد کی و چگونه به وجود آمدند:

نیم کره شمالی و نیم کره جنوبی، قاره آسیا و قاره اروپا، ایران و عراق ، مشهد وتهران، هاشمیه و سیدی، من و تو ... 

 

 

آخرین وسوسه مسیح

 

با بعضی از بچه های شعر از جنس ذکور میتونم با خطاب مفرد حرف بزنم نمیدونم این توانایی که کمتر از یک سال هست  که در من ایجاد شده از کجا اومده ، یا طرف چه ویژگی هایی داره که باعث این آزادی عمل در من شده. گاهی هم به این دوستان میگم پسرم که کاملا راحت باشم.

اما چند روز هست که یکی از بچه های شعر از جنس ذکور هی میاد توی پی وی با خطاب مفرد باهام صحبت میکنه.مثلا میگه : تو بدی! حالا قبلا هم چند سری به من تذکر داده که شعراتون از خط قرمزها رد میشه لطفا  رعایت کنین ، خیلی هم نورانی هست چهره اش!

حسابی از جلوش در اومدم. گفت خب منم پسرتون  گفتم نه! پسرامو خودم انتخاب میکنم.

واقعا آدمهای مومن بعضی هاشون خیلی پیچیده هستن.بعد از تذکرهاش دغدغه اینو داشتم که شعرامو که مورد دارن چطو جلوی این موجود متعصب بخونم و به  چهره اش که نگاه میکردم یاد حضرت عیسی(ع) میفتادم! الان هم که خجالت میکشم برم جلسه توی صورتش نگا کنم. عوض اینکه اون خجالت بکشه!

آخرین وسوسه مسیح!