يك دختر جوون الان اومده كتابخونه و داره شيشه ها و ميزها رو واسه عيد تميز ميكنه. خيلي رفتارش ساده و بي آلايش و دوست داشتني هست. چهره معصوم و پاكي داره و دست پاچگي از رفتارش مي باره. 

يك كم معذبم كه اون كار ميكنه و ما اينجا نشستيم.خجالت ميكشم در حقيقت از اينكه اون كارگر هست و من به اصطلاح دكترم. گاهي يواشكي به كتاباي بچه ها نگاه ميكنه در فواصل كارش.  

اگه پسر بودم حتما يه همچين دختري رو مي گرفتم نه از اين خانوم دكترهاي پر باد رو. البته شايدم براي وجهه اجتماعي يك خانوم دكتر ميگرفتم و براي دل خودم يكي از اين دخترها. 

حالا كه پسر نشديم ؛ رفت پي كارش!