آقای دکتر ...
توی یه جلسه شعر بودم بهم گفتن خانوم رضوان نوبت شماست لطفا شعر بخونین.
منم گفتم: من یه شعر جدید دارم که برای یه آقای دکتر گفته م؛ عاشقانه است! اما نیاوردمش! ایشالا هفته دیگه میارم میخونمش! بعد کمی تعلل کردم و گفتم: اما عکس آقای دکتر رو آوردم! و شروع کردم به گشتن کیفم!
همه زهره ترک و متعجب شدن!
بعد کتاب بیماریهای اطفالمو در آوردم و عکس یه پسر کوچولو ی ناز روی جلد کتاب که روپوش سفید پوشیده بود وگوشی پزشکی هم دور گردنش بود رو بهشون نشون دادم!
آه از نهادشون در اومد! حرکتی زدم که کم از یه شعر نداشت! 
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۲/۱۴ ساعت 13:28 توسط منیژه رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"