يكي از پسرهاي جلسه شعرمون خيلي با صفا و صميمي بود و هست و رفتار يك رنگي داره با همه. از روستا مياد به جلسه. 

 اولها فك ميكردم 16-17 ساله ش هست. لبخنداي صميمي هم مثل استن لورل در لورل هاردي ميزنه. منم توي جلسه وقتي روبه روم بود گاهي يك لبخندكي بهش ميزدم اونم صادقانه لبخندمو جواب ميداد. البته اينقدر محو لبخند ميزدم بهش كه خودم و خودشم شك داشتيم كه واقعا لبخند زده بودم يا نه. تا اينكه روز تولدش شد ديدم روي كيكش كه اورده بود جلسه نوشته بيست و پنج! با تعجب و تهديد گفتم فلاني؟ تو چند سالته؟ با همون سر و زبون ساده اش گفت: بيست و پنج! و همزمان از اون لبخنداي معصومانه ش زد! 

توي دلم گفتم: نره غول! چرا زودتر نگفتي؟! هيچي ديگه مجبور شدم به فرزندي قبولش كنم ! حالا توي جلسه بهش ميگم پسرم كه لبخندايي كه بهم زديم طبيعي باشه!  

يكي ديگه از پسرا بود كه صورتش نوراني بود ديشب كه جلسه شعر تموم شد بهش گفتم كه برو استكانا رو بشور دستشو نشونم داد كه حساسيت داره . ياد حرف استادم افتادم كه بعضي از اينا كه الرژي پوستي دارن صورتشون خيلي روحاني به نظر مياد!