ملیحه

 

چقَدِه خره ملیحه

خاک توو سرِ ملیحه

 

چاق و سیاه و زشته

چه عنتره ملیحه

 

موهاشو الان کشیدم

چون الپره ملیحه

 

داد می زنه همیشه

عر عر عره ملیحه

 

فُشای خیلی بد بد

کی از بَره؟! ملیحه

 

نصفه شبا طفلکی

پشتش تره ملیحه

 

تازه گاوام می دونن

خیلی خره ملیحه

 

خیلی خره ملیحه

خیلی خره ملیحه

خیلی خره ملیحه

 

 

 

رازداری

 

به بچه ها گفتم:

بچه ها یکی هست که رفته یک زن دیگه گرفته

بچه ها گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

 

گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

 

گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

 

گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

 

گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

 

گفتن کی؟!

 

گفتم نمی گم

 

 

گفتن بگو؟!

 

گفتم عمرا! من آبروی کسیو نمی برم

 

گفتن: اینجور آدمکهای هوس رون نباید سِمت داشته باشن توی ادارات فرهنگی

 

گفتم: آقای احمدی هوس رون نیست مساله چیز دیگه ای هست!

 

 

 

مسوولین 70 ساله با 10 شغل

 

صد شغل زمینی و هوایی دارند

با شاه و وزیر آشنایی دارند

پیرند ولی به وقت تجدید فراش

این قوم فقط جوان گرایی دارند!

 

 

دفتر

 

 

در خیالاتم کمی پر داشتم

دست از پاهای خود برداشتم

 

سمت چپ سُرخابِ قلبی شیشه ای

شیشه ای هم سمت دیگر داشتم

 

چند وقتی گربه های تیز چنگ

چند وقتی هم کبوتر داشتم

 

توی این پس کوچه های لات خیز

در خیالاتم برادر داشتم

 

در تجرد هم نرفتم راه کج

من تمام عمر همسر داشتم

 

گرچه کذب محض بود افکار من

من به حرف خویش باور داشتم

 

از بهشتی که خدا ترسیم کرد

من تصورهای بهتر داشتم

 

چیست درکت از کتاب زندگی؟!

خوش به حال من که دفتر داشتم

 

 

28/4/98

 

 

مغزهای کوچک زنگ زده

 

 

چه حس خوبی داره

تا حالا با این بعد از وجودم آشنا نشده بودم و چنین شناختی نسبت به خودم نداشتم

دیشب بعد از دیدن فیلم "مغزهای کوچک زنگ زده " و پشت بندش آهنگ "دامن کشان ساقی می خواران" این حس در من ایجاد شد که نمی خوام برم سر کار و پولدار بشم ، خوب بخورم و خوب بپوشم در حالی که مردم دیگه چیز زیادی ندارن

 

گو اینکه ادم میتونه پول به دست بیاره و به دیگران کمک کنه اما این بعد وجودم اصلا نمی خواد در حالی که دیگران پول دستشون نمی رسه پول خوب از جایی به دستش برسه!

 

به این بعد وجودم افتخار می کنم و در عین حال ازش می ترسم

خیلی دیوونه س

می ترسم کار دستم بده و یهو همه مال و منالمو ببخشه به مردم! یا یک کار بدتری بکنه

حرف حساب حالیش نیست اصلا

 

 

غیرت

 

بابا و مامان مرتضی اختلاف خونوادگی داشتن

در عین حال مرتضی گاهی میومد خونه ما باهاش بازی میکردیم

 

 مامانمم عادت داشت برای پسر و دخترهای کوچولو شعر میساخت

 

برای این پسر کوچولو هم من باب شوخی شعر ساخته بود و چونه ش رو میگرفت و میگفت:

 

غیرت نداری یک نخود 

ریشت می جنبه خودبخود

 

 

هیچی دیگه

 

بابا که یک مدت زن و بچه ش رو ول کرده بود و با وساطت اطرافیان برگشته بود خونه مرتضی رو بغل کرده بود که مرتضی  یهو چونه باباشو میگیره و میگه:

 

غیرت نداری یک نخود

ریشت می جنبه خودبخود

 

 

خوندن شعر همان و سوتفاهم همان و قهر مجدد از خونواده همان!

 

 

من

 

توی دنیایی که من خلق بکنم

افراد خیلی فقیر و خیلی ثروتمند واقعی نیستن

فقط افراد متوسط از نظر مالی هوش و.. واقعی هستن

 

اونی که توی آتیش میسوزه یا گرگها می درنش یا بنیتا و هرکی که اتفاقات خیلی ناگوار براش میفته اصلا واقعیت نداره

من عدالت رو به طور تقریبی رعایت میکنم در همین دنیا

 

اصلا بحث عدالت به کنار

من زیادی اعطا نمیکنم و زیادی هم کم نمیذارم برای مخلوقاتم

صلاح مملکت خویش خسروان دانند

 

من اینم

و

اینطوری راحت ترم

 

یاعلی

 

 

دنده خر

 

در خانه همیشه روی منبر هستی

منبر که نه! روی دنده خر هستی

من ساکتم و تو کاملا دعوایی

من خواهر تو، ولی تو خواعَر هستی!

 

 

جواب

 

تعظیم کردم از سرِ کوچه

رو به جناب حضرت آقا

گفتم سلام حضرت هشتم

گفتم سلام حضرتم اما...

 

اما به من جواب ندادی

 

باب الجواد روبه رویم بود

گفتم عزیز جانِ جوادت

دکتر نیامدست اگرچه

با ما خودت بیا به عیادت

 

اما به من جواب ندادی

 

 

خواندم ترا.... نماز زیارت

خواندم ترا.... دعای توسل

گندم به کفتران تو دادم

روی ضریح پرت شدم گُل

 

اما به من جواب ندادی

 

اسمال خانه تو طلا بود

سقای لحظه های محرم

از آن مگر که آب نخوردم؟!

با اینکه هیچ تشنه نبودم

 

 

اما به من جواب ندادی

 

 

در صحن انقلاب دری هست

چوبی و بی افاده و ساده

گفتم مگر به غیظ بیایی

مشتی زدم به آن به اراده

 

 

اما به من جواب ندادی

 

 

نقاره زد جواب ندادم

وقت اذان جواب ندادم

گفتند خادمان صلوات و

بستم دهان جواب ندادم

 

 

اما به من جواب ندادی

 

 

مردم همه جواب گرفتند

من بی جواب مانده ام اینجا

سنگین شدست گوش من از غم

یک کم بگو بلندتر آقا

 

آیا به من جواب ندادی؟!

 

 

 

 

در لومن

 

مثل کرمی که سالها در روده ای تاریک زندگی کرده و تنها موقعی به روشنایی دست می یابد که بمیرد و دفع شود احساس میکنم که هر روز به انتهای لومن روده پیرمرد تریاکی نزدیک و نزدیک تر میشوم.

 

..... سقوط کرد

 

جلوی سقوط هر حکومتی رو میشه با زور گرفت 

اما جلوی سقوط معنویش رو نمیشه گرفت

 

 

سفر

 

سفر اصالتا هیجان انگیز و غریبه

سفر آخرت

سفر شمال

سفر به خاطرات

سفر به آینده

 

 

 

هدایت ناقص

 

مردُم به هزار راهِ ممکن رفتند

چون دستِ هدایتِ تو سبابه نداشت!

 

 

 

 

درخت گلابی

 

آیینه ای به سمت توام، آفتابی ام

آبی ست آسمان تو من نیز آبی ام

 

تصویر آدمیتت افتاده در دلم

من نیز در حضور تو آدم حسابی ام

 

نازل نشد هدایتی از آسمان به من

شادست امت من از این بی کتابی ام

 

می خواهم انقلاب کنم بعد از انقلاب

با این حساب فکر کنم انقلابی ام

 

در پرتگاه حادثه شهر چادری

در نوشگاه صحبت دریا رکابی ام

 

در سایه سار بید جهان آرمیده است

من زیر سایه سار درخت گلابی ام

 

 

 

هر سوالی که از متدینین بپرسی یا جوابی دارن ( منطقی یا غیر منطقی)

یا حکمتی هست که ما نمیدونیم چیه

 

یعنی در هر صورت یا جوابی هست یا حکمتی هست که اونم یک جوابه

 

عین من که مامانم میگه چرا اینکار رو کردی یا چراشو میگم یا میگم نمیتونم بگم

 

کلا 

9

 

به زور مجبورم کردن که مریض ببینم

سه شنبه

سر ظهر بود و اوج گرما

لذا توی یک ساعت و نیم 4 تا مریض بیشتر نیومد

همه شونم مریضهای سبکی بودن

 

وقتی که ماشین دکتر رسید و از استرس مریض دیدن خلاص شدم نفس راحتی کشیدم

 

آخه بیمه مسولیت نیستم

اومدیم و یک شکم درد ساده که درمانش کردم چند روز دیگه چرخش بیضه از کار در اومد

خب در اون صورت باید نصف دیه کامل رو بدم نقدا و شخصا

 

جالب اینکه نه تنها مریضها فردا صبحش شاکی  برنگشتن که یکیشون اومده بود میگفت میخوام خانم دکتر ببینه منو خانم دکتر نیست؟!

 

منشی که باهم دوست صمیمی هستیم کلی حندید که: نمردیم و دیدیم یکی سراغ خانم دکتر رو میگیره!

 

دیروز هم مجبورم کردن یک جا 2 ساعت کشیک واستم

همه چی خوب بود فقط یک دفترچه بیمه رنگ برگه هاش جدید بود

و برگه های قبلی مشخص نبود کجا تموم شده

 

نمیتونستم برگ داروخونه و پزشک و بیمار رو تشخیص بدم

 

خیلی ورق به ورق کردم 

خیلی ورق ورق کردم

خیلی 

داشت گندش بالا میومد که فکری به ذهنم رسید

آخرین برگه رو نگاه کردم زرد بود

و فهمیدم زرد برگه بیماره

قبلیش پزشک

و اولیش داروخونه

 

 

خلاص

8و نیم که شد نفس راحتی کشیدم گفتم کرکره رو پایین بدین دیگه مریض نیاد

 

اصلا کم مونده بود که سر کوچه رو ببندم که مریض نیاد!

 

 

خلاصه تا حالا 9 تا مریض دیدم

 

جمعا!

دوغ

 

در شهرِ تو، شعرِ دوغ را می شوند

یک شاعرِ بی فروغ را می شنوند

یک عده دروغ روز و شب می گویند

یک عده ولی دروغ را می شنوند

 

 

 

نشد

 

تیرم کشید پشت کمان را، رها نشد
وقتش گذشته بود، نمازم ادا نشد

می خواستم مهندس و دکتر شوم، نشد
کو یک نفر به عشق بپرسد چرا نشد؟!


هی راه بردمش به بغل شیر دادمش
این بچه بدون پدر بی صدا نشد


هی پشت جبهه ماش و عدس پاک کرده است
سرباز من برای وطن هم فدا نشد


گفتم بلند شو بنشین توی جسم من
یک ذره روح کشته من جابه جا نشد

 

الله و ماده،خورشید و بت،طلا

یک دوره هم  بشر بخدا،بی خدا نشد


میخواستم که باز کنم قفل عشق را
قفلی که با سماجت فرهاد وا نشد


میشد که خوبتر شود اوضاع زندگی
میشد از ابتدا بشود، منتهی نشد!

 

 

 

 

دشویی فرنگی

 

برگشتم کیفمو از روی صندلی بردارم دیدم پسرم داره توی لیوان دکتر اخوان جیش میکنه

 

لیوان دکتر شده دسشویی فرنگیش

 

یک کم هم مایع زردرنگ ته لیوان به چشم میخوره!

 

 

گناه پنهان

 

 

البته من نژادپرست هستم

اما اونو مثل یک گناه کنترل شده در قلبم پنهونش کردم!

اجازه بروز نداره.خیالتون راحت!

 

 

 

 

 

 

کمی تند شده اینقدرها هم بد نبوده رضاشاه

پس قول بده به قدر انجی ای شاه،
از حرف حساب ما نرنجی ای شاه
در دست تو نیست چار مثقال شرف
با اینکه رضای میرپنجی ای شاه


با مشقی تیر ما تو تیری مثلا
با هرکه ضعیف است دلیری مثلا
دنبال ضعیفه های شهری شب و روز
ای خان! تو رضاشاه کبیری مثلا

درد

 

هرچند دردهای سرِ ما به سر نشد

سردرد ما برای کسی دردسر نشد!

 

 

خراسان

 

برادر جان! خراسان بود اینجا

سخن گفتن نه آسان بود اینجا

ولی اکنون سری نَنیوش دارد

خراسانی دو لب یک گوش دارد!

 

 

 

نویز

 

اصلا اهل مصاحبه و شعرخونی در تلویزیون نیستم

اصلا از این قرطی بازیا خوشم نمیاد که بیشتر هم برای پر کردن برنامه هاست تا احترام به شاعر و ش

عر و ادبیات

اما پریروز بنابه دلایلی یه شعرخونی داشتم که نمیدونم کی از صدا و سیما پخش میشه

 

اما نکته ش اونجا بود که وسط شعرخونی ضبط رو قطع کردن و دنبال یک نویزی میگشتن که مدام پارازیت میداد

 

آخرش میکروفن رو از شکمم فاصله دادم خوب شد

هیچکس هم نفهمید و آبروریزی نشد

همه ش شکمم ازم تقاضای خوراکی داره لعنتی!

 

 

روراست

امروز از کنار جهاد دانشگاهی مشهد که رد میشدم یک خانم داشت قرآن میخوند یکی داشت دعای توسل میخوند توی ماشین 

یک مادر هم پاهاش رو گذاشته بود روی داشبورد ماشین و کتاب دعا میخوند به شکل لنگ در هوا
لابد خون زود توی پاهاش جمع میشه

بقیه هم زیلو و پتو و حصیر پهن کرده بودن و بالاتفاق پدرها دراز کشیده بودن در بحر تفکر و مادرها داشتن دعا میخوندن

فقط روی یک زیلو یک پدر مادر تخت خوابیده بودن لای پتو عمیق و بدون دعاخوندن و تلاوت قرآن

خیلی ازشون خوشم اومد

ادم باید اینطوری به فضل خدا ایمان داشته باشه و با خیال تخت بخوابه

 

لعنتیها به ایمانشون غبطه خوردم!

کمتر کسی دیدم که این روزها به این روراستی با خدا تا کرده باشع

آقا خوابشون میومد و به اینده بچه شون هم اهتمام داشتن لذا اومده بودن دم حوزه امتحانی خوابیده بودن;-)

 

نصیری

 

 

با دختره درباره پسره صحبت می کنیم

مثلا میگیم نصیری ( همون پسره) نفهمه

نصیری چش چرونه

نصیری الاغه

 

بعد که بنا بر اتفاق دختره با نصیری ازدواج میکنه یا هنوز ازدواج نکرده و در شُرف ازدواجه توقع داره به پسره بگم آقای الاغ! ببخشید آقای نصیری!

 

تا من میگم نصیری

با تاکید میگه آقای نصیری!

 

بابا این همون الاغه هست دیگه!

 

 

نستعلیق

 

 

بالای مغازه چادرفروشی همچین نستعلیق طور نوشنه بود :

 

وَ می آیی پیِ حجاب

 

بعدا کاشف به عمل اومد که نوشته:

 

وی آی پیِ حجاب

 

 

 

بله

البته ما همدیگه رو دوس داریم

اما چون نمی تونیم عرفا و شرعا به هم ابراز محبت کنیم با هم هی دعوا می کنیم که ناچار بشیم که   آشتی کنیم و از همون دور نزدیکی احساس کنیم

چه میشه کرد؟!

 

 

روایت و حکایت

امام رضا علیه السلام فرمودن هرکس زکات ندهد و نماز بخواند نمازش پذیرفته نیست.

بعد از روایت هم مردم نوشتن پارک مساوی ست با پنچری!

به هرحال دغدغه ها فرق میکنه 

توصیه حقیر اینه که روایات رو طوری بنویسین که در ادامه روایت فضای خالی نمونه که بشریت در ادامه روایت دغدغه های خودشون رو بنویسن 

هرچند که امام رضا مسلما روایات دیگه ای هم دارن و گزینش این روایت خودش دغدغه عده ای خاص رو نشون میده

شکست

 

شکست خوردن هم لذتهای خاص خودش رو داره 
غم
تفکر
حس تافته جدابافتگی
جلب توجه
تریپ هنرمندی
درک حس فلسفی

 

من که تا حالا خیلی عامدانه شکست خوردم و غصه خوردم و از تمام این حالات لذت بردم!

 

 

قسمتی از یک چارپاره به نام چینگل

 

به چینگل شدن عادت داده عشق
ولی لازمه عشقو چینگل کنی
بشینی یه گوشه فقط بشمری
توو غم چینگلاتو بری حل کنی


یه جوری بگو حرفتو با همه
که کارت همونجوری که خواست شه
دروغی بگو دوستم داره عشق
یه جوری بگو چینگلت راست شه 

 

 

متلک

 

 

یکی از کارمندای حوزه هنری که دید من عوض رفتن سر کار و زندگی هی میرم حوزه با دوستام وقت تلف میکنم بهم گفت: ر ی د ن برات توی حوزه که هر روز میای حوزه؟!

منم نشنیدم چی گفت شایدم شنیدم اما تردید داشتم که آیا درست شنیدم یا نه. لذا گفتم چی؟!

اینبار شمرده تر گفت: میگم ر ی د ن برات توی حوزه که هر روز میای حوزه؟!

 

 

یه بارم یک مردی توی خیابون ازم چیزی پرسید نشنیدم لذا رفتم جلوتر که بشنوم و گفتم: بله؟! حرفش رو دوباره تکرار کرد. یک متلک بی تربیتی بود!

 

 

 

خوب و بد

 

فکر میکردم خیلی خوشبختم که دارم میرم طرح و یه عالمه پول میگیرم

اما الان فهمیدم خیلی از بچه های پزشکی نمیرن طرح و نه تنها پولش رو نمیگیرن بلکه یه پول هنگفتی هم میدن که نرن طرح و پولش رو نگیرن!!

 

چه غم انگیز هست طرح رفتن و پول گرفتن که بعضیها از زیر زحمتش در میرن

 

لابد زیاد هم خوب نیست این مساله طرح و پول!

 

سقف آرزوهای ما کف مشکلات بقیه هست چرا؟!