روراست
امروز از کنار جهاد دانشگاهی مشهد که رد میشدم یک خانم داشت قرآن میخوند یکی داشت دعای توسل میخوند توی ماشین
یک مادر هم پاهاش رو گذاشته بود روی داشبورد ماشین و کتاب دعا میخوند به شکل لنگ در هوا
لابد خون زود توی پاهاش جمع میشه
بقیه هم زیلو و پتو و حصیر پهن کرده بودن و بالاتفاق پدرها دراز کشیده بودن در بحر تفکر و مادرها داشتن دعا میخوندن
فقط روی یک زیلو یک پدر مادر تخت خوابیده بودن لای پتو عمیق و بدون دعاخوندن و تلاوت قرآن
خیلی ازشون خوشم اومد
ادم باید اینطوری به فضل خدا ایمان داشته باشه و با خیال تخت بخوابه
لعنتیها به ایمانشون غبطه خوردم!
کمتر کسی دیدم که این روزها به این روراستی با خدا تا کرده باشع
آقا خوابشون میومد و به اینده بچه شون هم اهتمام داشتن لذا اومده بودن دم حوزه امتحانی خوابیده بودن;-)
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۴/۱۴ ساعت 22:33 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"