غیرت
بابا و مامان مرتضی اختلاف خونوادگی داشتن
در عین حال مرتضی گاهی میومد خونه ما باهاش بازی میکردیم
مامانمم عادت داشت برای پسر و دخترهای کوچولو شعر میساخت
برای این پسر کوچولو هم من باب شوخی شعر ساخته بود و چونه ش رو میگرفت و میگفت:
غیرت نداری یک نخود
ریشت می جنبه خودبخود
هیچی دیگه
بابا که یک مدت زن و بچه ش رو ول کرده بود و با وساطت اطرافیان برگشته بود خونه مرتضی رو بغل کرده بود که مرتضی یهو چونه باباشو میگیره و میگه:
غیرت نداری یک نخود
ریشت می جنبه خودبخود
خوندن شعر همان و سوتفاهم همان و قهر مجدد از خونواده همان!
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۴/۲۸ ساعت 9:1 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"