بابا و مامان مرتضی اختلاف خونوادگی داشتن

در عین حال مرتضی گاهی میومد خونه ما باهاش بازی میکردیم

 

 مامانمم عادت داشت برای پسر و دخترهای کوچولو شعر میساخت

 

برای این پسر کوچولو هم من باب شوخی شعر ساخته بود و چونه ش رو میگرفت و میگفت:

 

غیرت نداری یک نخود 

ریشت می جنبه خودبخود

 

 

هیچی دیگه

 

بابا که یک مدت زن و بچه ش رو ول کرده بود و با وساطت اطرافیان برگشته بود خونه مرتضی رو بغل کرده بود که مرتضی  یهو چونه باباشو میگیره و میگه:

 

غیرت نداری یک نخود

ریشت می جنبه خودبخود

 

 

خوندن شعر همان و سوتفاهم همان و قهر مجدد از خونواده همان!