تفسیر

یک بنده خدایی برای اثبات حرفش تفسیر یک حدیث رو برام آورد ولی قبلش خود حدیث رو میخواست نشونم بده که گفتم لزومی نداره

 

معمولا تفاسیر آیات و احادیث اونقدر از اصل حدیث و آیه فاصله داره که بود و نبود آیه و حدیث برای فرد عامی توفیری نداره

 

باید فقط تفسیر رو دید و قال قضیه رو کند !

دکتر موش موش به بخش خرگوش! دکتر موش موش به بخش خرگوش!

چرخ ریسک

 

 

میگه اینکه گنجشکه

ارزشی نداره ببریش پیش دکتر پاشو خوب کنی

بندازش توی کوچه گربه بخورش راحت بشه!

 

نژاد خوب

نژاد بد

 

پولدار

فقیر

 

ایرانی

افغانی

 

سنی

شیعه

 

گنجشک

مرغ عشق

 

 

رابطه

 

 

خیلی از دخترا و زنایی رو که فکر نمی کردی با مردها ارتباط دارن در شرایطی خاص متوجه شدی که بله!

یعنی اینقدر مومن و انقلابی و محجبه و از خونواده شهدا بودن که نگو!

اشکالی هم نداره

انتخاب اخلاقی خودشون هست

و برای آرامش روجی خودشون و دیوونه نشدنشون بخاطر تقوای زیاد و خالی کردن این دیوونگی و انتقام روی ملت بدبخت لازم هم شاید باشه وجود چنین روابطی

 

اما یکی هست که به هیچ طریقی نمیتونی تصور کنی که با مردی ارتباط پنهانی داشته،داره،یا خواهد داشت

پریروز توی پارک خورشید دیدمش که تنها داشت از کنار جاده میومد داخل شهر و عجیب به زمین خیره شده بود و توی فکر بود

 

رحیمه مهربان!

 

 

 

 

دلشکسته

 

دیروز چند تا از دوستامو دیدم که یکیشون استاد دانشکده پزشکی تهران شده بود اون یکی متخصص قلب و من اینم که شدم!

یادتون باشه هیچوقت به پیشرفت کسی که یک ترم معدلش 19/20 هست و ترم بعد 4/9 بیشتر از کسی که معدلش همیشه 17 یا حتی 16 هست ایمان نداشته باشین!

آهسته و پیوسته!

 

لامصبا همیشه خودمو از دوستام قایم میکردم که پیشرفتاشونو نشنوم و حالا ناچارم ازشون مطلع بشم و مقایسه کنم و غصه بخورم!

 

 

 

 

بگو

 

 

با من از آنچه هست دلت بی خبر بگو

با من از آنچه سود ندارد؛ ضرر بگو

 

عقل سلیم من به بقا تن نمی دهد

لطفا بیا بخاطر من از خطر بگو

 

هر شب برای غصه سرم درد می کند

سردرد من کم است، تو از دردِسر بگو

 

راه مرا به سمت جنون علم بسته است

دیوانه شو طبیعت من از هنر بگو

 

کم گوتر از زبان نزاکت ندیده ام

من مایلم به حرف زدن بیشتر بگو

 

خواهم دهان گشود و به گوش زمانه گفت

با من دهان گوش بگوید اگر : بگو

 

 

 

چرا؟!

 

تمام درختهای توت و شاتوت دانشکده پرستاری و مامایی توسط دانشجوها پاکسازی شدن

اما برعکس درختهای دانشکده پزشکی کماکان دست نخورده هستن!

چرا؟!

 

 

تولد الیزابت دوم

 

*اِلی خانوم نیناش نیناش

را میره چقد یواش یواش

 

با کفشای تق تق تقی

دنبالشن تقی و نقی

 

یه تاج داره عین خروس

خروس نگو بگو عروس

 

میپوشه یه وقتا روسری

روسریهای سُرسُری

 

را میره چقد با قوزش

شاکیه از عروسش

 

تو شهر و توو کاخ و پلاژ

هی چپ و راس میده ویراژ

 

ضعیف نوازی میکنه

کالسکه بازی میکنه

 

قول داده به هرچی زنه

دس به سیاست نزنه

 

یواش بیاد یواش بره

دنبال بچه هاش بره

 

با نوه هاش بازی کنه

دومادشو راضی کنه

 

با اینکه خیلی پیره

فک نکنم بمیره

 

تازه خانوم خانوما

تولدم میگیره

 

روو کیک به سن ملکه

اگر که شمع روشن بشه

 

شک نکنین در اون صورت 

توو کاخ آتیش سوزی میشه!!

 

 

*مخفف الیزابت

 

 

تجربه

 

 

یک نفر رو می بینم که با زن و بچه ش خوبه فکر میکنین خودمو جای کی میذارم؟!

جای بچه ش و میگم بابای من با من اینقدر مهربون نبود

دخترای دیگه خودشونو جای زنش میذارن!

هنوز توی بچگی مونده م و میخوام لحظات تجربه نشده بچگیم رو تجربه کنم

تا مرحله قبل رو نگذرونم هم حاضر نیستم وارد مرحله بعد بشم!

 

 

امتیاز بازآموزی

 

یعنی همه کنفرانسها و نشستهایی که توی تالار هاشمی نژاد طبقه بالای کتابخونه برگزار میشد و من میرفتم ساندیس و کیکش رو میخوندم اگر تسویه حساب کرده بودم و شماره نظام داشتم و بجای ساندیس خوردن شماره م رو ثبت میکردم اونجا و حضوری میزدم الان امتیاز برای پروانه مطب داشتم دقیقا وسط میدون تقی آباد!

وسطش ها!

کارد بخوره توی این شکمی که جلوی فکر کردن آدم رو میگیره!

 

 

 

 

 

 

دکتر سیدمهدی موسوی و دکتر منیژه رضوان!

 

دکتر منوری میگفت یه روز دوباره سیدمهدی موسوی در زمان دانشجوییش  اومد پیش من و گفت دکتر! اینبار دیگه بیرونم میکنن از دانشگاه

گفتم چی شده؟!

گفت سر کلاس فلان واحد درسی همه اصطلاحات دستگاه ژنیتال مرد و زن رو هموجور که استاد سر کلاس درس میداد به زبان فارسی نوشتم و تمام اصطلاحات و اعمال جنسی رو معادل رکیکشو نوشتم

بچه ها که جزوه استاد رو تکثیر کردن یک نسخه از برگه من رو هم تکثیر کردن و  من باب تیمن و تبرک یک برگ روی هر جزوه گذاشتن و دادن به دست دخترا و پسرا و شد آنچه نباید میشد!

 

دکتر منوری میگفت یکبار دیگه هم سید مهدی جعبه های چوبی میوه رو بهم طوری وصل کرد که یک کیف سامسونت با دسته چوبی ساخت و باهاش اومد دانشکده داروسازی! یعنی با سامسونت چوبی!

 

 

بعد دکتر منوری رو به من کرد و گفت خداوکیلی تو از مهدی موسوی خیلی بهتری و کمتر دردسر درست کردی برای دانشگاه

 

 

کلا چرا دانشگاه علوم پزشکی مشهد اینقدر شاعر خُل و چِل تحویل جامعه پزشکی کشور میده؟!

 

 

پای درختان توت

 

۱۴روزی بود که تسویه حساب کرده بودم و منتظر شماره نظام پزشکیم بودم

 

امروز در حال توت خوردن از درختهای بوستان پشت حوزه هنری بودم 

بعد وارد حوزه هنری که شدم روبه روی خانم کراماتی که قرار گرفتم داشتم از ملاقاتم با درختهای توت میگفتم همزمان گوشیم رو هم نگاه کردم 

 

توی اعلانهای پیامکها دو پیامک جدید بود

 

یکی درباره نت بود

اون یکی اولش نوشته بود مدرک دکترای حرفه ای ... و بقیه ش رو تا پیامک رو باز نمیکردم قابل خوندن نبود

 

گوشیمو گرفتم توی دستم و به حرف زدنهام درباره ملاقات با درخت های توت ادامه دادم

 

یک آن حرفمو قطع کردم 

و دوباره به ابتدای پیامکها نگاه کردم

باز اومدم کنار بذارمش و گفتم خلاصه...

باز مردد شدم

به اول پیامک اولی نگاه کردم 

نوشته بود:

مدرک دکترای حرفه ای...

 

دستمو گذاشتم روی دهنم

پیامکو باز کردم و خوندمش و جیغ زدم

 

نوشته بود:

مدرک دکترای حرفه‌ای پزشکی برای شماره نظام 175872 ثبت شد.

تا پیامکو بلند خوندم 

بچه ها پاشدن بغلم کردن 

به ساعت ارسال پیامک نگاه کردم

۸ دقیقه ای بود که دکتر شده بودم و خبر نداشتم!یعنی همون موقع در حال خوردن توت به درجه رفیع پزشکی مفتخر شده بودم یعنی مثل همیشه در حال خوردن بودم:-)

از اون ساعت تا الان به همه میگم الان یک ساعته دکترم

الان ۸ساعته که دکترم

و الان که این مطلبو مینویسم کمتر از ۱۲ ساعته که دکتر شدم !!;-)

 

 

ماجرای فارغ التحصیلی و دکتر شدن من با همه فرق داشت 

برای همین برای خودمو بقیه دوستانم مساله ای علی حده بود 

نه اینکه تنبل باشم یا مشروط شده باشم یا نکشم که پزشکی بخونم اتفاقا سابقه معدل ۱۹ داشتم توی این رشته، مساله نافرمانیهام بود از قوانین دانشگاه 

کلا این مساله واقعه ای بزرگ در دانشگاه علوم پزشکی مشهد بود که الان جاش نیست تعریف کنم!!!;-)

 

 

الله

 

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

 

 

22/3/98

 

حدود نیم ساعت هست که دکتر شدم!B-)

 

 

 

 

نفس

 

 

یک نفر دست از هوس بکشد

با تمام دلش نفس بکشد

 

خودش از زایدات دل بکند

که چرا جور از هرس بکشد

 

از کمینگاه امن حجب و حیا

عاشقان را به تیررس بکشد

 

پا اگر بُرد سمت میزِ مقام

دست از این خاک پست پس بکشد

 

بار یک پشت ناتوان ببَرد

رنج یک روح مندرَس* بکشد

 

 

چه لزومی که این عقاب بلند

بالی از گُرده مگس بکشد؟!

 

 

بعد از عمری که ایستاد و دوید

بنشیند کمی نفس بکشد

 

 

* مندرِس

 

 

 

مادر

از سرخی لحظه ای خطرساز، تریم

از هرکه در این نبرد هم فازتریم

تو ترکش و من بچه نهاندم در دل

انصاف بده کدام جانبازتریم

 

 

با وامی از خیام

اعتماد به کف

اعتماد به نفس فقط اونجا که به سازمان نظام پزشکی زنگ زدم میگم شماره نظام من نیومده؟

میگه اسمتون؟

میگم منیژه رضوان

یک کم صدای دکمه میاد

بعد میگه پزشک هستین؟

 

کمی مکث میکنم .... میگم: تازه فارغ التحصیل شدم!

میگه خب پزشک هستین دیگه

 

میگم بله! پزشکی خوندم!

 

 

پوزیشن سجده

 

 

معاینه بواسیر مریض فقط اوونجا که به مریض میگی توی وضعیت سجده قرار بگیره

و طرف معطل میکنه

حالا صد تا مریض هم بیرون منتظرن

بهش میگی چی شد؟!

چرا نمی خوابی کار دارم

مریض میگه:

قبله کدوم وره ننه!

 

 

به تنهایی

 

کشید زحمت دُر را صدف به تنهایی

که می رسد دلم از هر طرف به تنهایی

 

گرفته اند مرا زیرِ تیرِ خود همگان

گرفته ام همگان را هدف به تنهایی

 

تو و سپاه عظیمت به صف مقابل من

من و من و من صف به صف به تنهایی

 

پر است خانه دین از مکارم اخلاق

مرا بس است از اینها شرف به تنهایی

 

تو سهم لیف منی! سبزپوش من! گلنار!

ترا اگر که بیارم به کف به تنهایی

 

دفاتر من و ما و تو چفت در چفتند

کتاب حضرت حق روی رَف به تنهایی

 

مگر برای گُلت باغبان اجیر کنی

که رشد می کند اینجا علف به تنهایی

 

به زورِ تار و رباب و کمانچه زیبا شد

نمی زند اگر این ضربه دف به تنهایی

 

 

 

 

 

پیر و مهربان

 

یک استادی هم داشتیم که هم مهربون بود هم پیر یا بهتر بگم هم پیر بود هم مهربون!!

یکبار که ما رو برده بود یک بیمارستان دور از مرکز درمانی خودمون باروون گرفت

 

آخرای راند که باید برمیگشتیم بیمارستان خودمون گفت بچه ها! همه ماشین دارین؟!

گفتیم نه

گفت کیا ماشین دارن؟!

چند نفری ابراز وجود کردن

استاد فرمودن:

خیلی خب! اونا که ماشین ندارن اونایی که ماشین دارن رو برسونن بیمارستان خودمون!

 

 

 

اتانازی

 

یک جلسه از طرف دانشکده پزشکی برگزار شد جهت نزدیک کردن افکار برای پذیرش اتانازی

البته قصد اصلی رو که برملا نکردن

بحث بین طرفداران و مخالفان اتانازی (مرگ_یاری) بود

یک روحانی از اساتید دانشگاهمون مخالف بود

و یکی از استادای بهداشت عمومیمون مخالف_موافق بود

اما فکر کنم موافق بود و تقیه میکرد

تقریبا و اصلا دقیقا همه دانشجوهایی که صحبت میکردن موافق بودن که مریضهای لاعلاج که درد و شرایط بدی دارن و با خودمرگی شون موافقن تحت مراقبت پزشکی به مرگ راحت دسترسی داشته باشن.

 

منم اون وسطا دیگه اختیار از کفم رفت و به روحانی مربوطه که درسش رو پاس کرده بودم و خیلی نسبت به عزت نفس و حیات انسانی معتقد بود و اصلا کمک به مرگِ پیش از موعد نوع انسان رو برنمیتافت گفتم (البته با عصبانیت گفتم!) :

چطور آدمهایی رو که میخوان زنده بمونن و سالم هستن به هزار بهانه واهی می کشین ولی بیمارانی رو که ازشون قطع امید شده و در شرف مرگ هستن و یا شرایط بسیار بدی دارن که با کمکهای پزشکی و مسکن هم نمیتونن بیماری شون رو تحمل کنن و خودشون هم به مرگ_یاری خودشون رضا هستن به زور میخوایین زنده نگه دارین!

 

هرچند بعدش استاد جواب طولانیی بهم داد اما بعد از صحبت من آب دهنش رو همچین قورت داد که تیروییدش چند لحظه ای ورقلمبید به بیرون که از فاصله دور توی تالار که ما دانشجوها نشسته بودیم تا استاد که روی سن نشسته بود معلوم بود!

 

 

عمو یدلله

بچه که بودم وقتی میرفتیم کرمان خونه داییم

کل قوم و خویشا میومدن اونجا جمع میشدن

اصلا صدابه صدا نمی رسید

اما در همین اثنا یه دفعه کل ساختمون شروع میکرد به لرزش و تموم میشد

همه ساکت میشدن می پرسیدن چی شده؟!

کسی جواب نمیداد تا اینکه یک مطلع میگفت چیزی نشده آق یدلله اومدن!

بعد از چند ساعت دوباره ساختمون شروع به لرزش میکرد

باز همه می پرسیدن چی شده؟!

همون یا یک مطلع دیگه میگفت:

هیچی! آقا یدلله رفتن!

 

اینو گفتم که بدونین اگر من شتری و نخراشیده نتراشیده راه میرم توی خیابون و بعضا میرم توی در و دیوار به عموم آقا یدلله رفتم!

 

 

OCD

 

گاهی می گم نکنه اینهمه بحثی که من با دوستان سر وجود خدا و مسایل دینی و ایضا مسایل سیاسی مملکت می کنم و قانع نمیشم نوعی اختلال وسواس اجباری باشه؟!

 

آدم اینقدر حقیقت طلب میشه؟!

یا اینقدر لجباز؟!

یا اینقدر وسواسی؟!

 

اینبار یک فلوکستین بندازم بالا دوباره بحث کنم با دوستان شاید قانع شدم...

 

 

آشپزخانه

مزه شیرموز ده تومنی
بستنی های داخل لیوان
حاصل چکه های قطره شیر
از لب و لوچه های یک پستان
*
سوپ پاهای یک خروس سفید
قوقولیهای کوچه ای متروک
لنگ یک مرغ توسری خورده
بال کمرنگ جوجه ای مفلوک
*
فک پایینی بزی لاغر
توی یک کاسه می کند حرکت
لگن بره ای که جوشیده
کرده در آش پشت پا برکت
*
جسد بو گرفته یک میش
توی یک دیس داخل ایوان
مک زدن به سر و ته یک ران
ران که نه! استخوان داخل آن
*
پیش بند بلند و شُرشُر آب
دست و پا، چشم و سینه و شانه
شکل مَشتی مراد غسال است
مادرم توی آشپزخانه

 

 

فیزیولوژی

 

هیچی دیگه!
استاد فیزیولوژیمون دوس داشت  همینجور که درس میده سوال های 
چالشی از بچه ها بپرسه و بچه ها جواب درست بدن تا استاد مطمین بشه مطالب جا افتاده


لذا ما از سال بالاییها جزوه میگرفتیم و سر کلاس وقتی استاد درس میداد یک نگاهی مینداختیم به جزوه و جواب استاد رو میدادیم

کم کم استاد فهمید که کاسه ای زیر قابلمه هست و پرده از راز تقلب ما برداشته شد

این شد که هروقت یکی سوال سختی جواب میداد استاد میگفت باز تقلب کردی یا خودت  جواب دادی؟


اما شگرد من این بود که تقلب کامل نمیکردم

یک کم در جواب من من میکردم
یک کم اشتباه میگفتم عامدانه
و یک عالمه ش رو درست میگفتم

اما بچه های دیگه موبه مو متن جزوه که کلام استاد بود رو میگفتن در پاسخ استاد


این میشد که بعد از اینکه من ومثلا خانم فلانی جواب سوال استاد رو میدادیم

استاد به سمت وایت بورد میرفت و ترکه ش رو به کف دستش میزد و میگفت 

بله همونطور که خانم اصغری تقلب کردن و همونطور که خانم رضوان فرمودن قلب برای پمپاژ خون الی آخر...


این جمله رو که میگفت عین وقتی که توی استادیوم یک شوت اتفاق میفته و گل نمیشه  و جمعیت حاضر یکپارچه آه میکشن یا اوه میگن 

همه کلاس باهم میگفتن اووووه!

اقا! هرچیزی حدی داره!حتی تقلب! وقتی زیاده روی کنی لو میری دیگه!

 

;-)

میخ.سیخ.بیخ

 

ای میخ شما فراتر از سیخ

سیخ تو گذشته دیگر از بیخ!

 

 

 

حسین جنتی

 

 

 

                               بازداشت شد!

 

 

 

 

 

پیری

 

طی که شد فرصت جوانی ها
می رسد فصل ناتوانی ها

یاد ذهن علیل او مانده؟
_پدر پیرم_ از جوانی ها؟!

گم شده توی غربت سکته
مادری ها و مهربانی ها

لحظات خوشی که خاکی ماند
توی اندوه بایگانی ها

پیری و درک زندگی سخت است
خوش به حال همین روانی ها!

 

 

انگشتر اسرار آمیز (12/3/98)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک انگشتر متبرک به دستم رسیده

از امروز میخوام تغییر کنم

یعنی می تونم؟!

شاید بتونم

تا حالا که نتونستم

اما اینبار حتما میتونم

جهت تغییر برام مهمه

اما تشخیص مثبت یا منفی بودنش برام سخته

به هر حال نیتم مثبته

آدم برای بد شدن که تصمیم تغییر نمی گیره

چون بد شدن آسونه

خوب شدن برنامه ریزی و تلاش می خواد

پس یقینا میخوام خوب بشم

 

لطفا تقاضای گرفتن یا دیدن انگشتر رو نکنین چون بنا به دلایلی از انگشتم درش نمیارم!

 

همین که هست!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

بداهه های من در گروه بداهه سرایان که توتی شده

 

باید چشید طعم درختان توت را
 اردوی بعد فطر همه: گلمکان شعر

من شعر را چشیده ام از شهد نام توت
اسم مرا را شنیده کسی از دهان شعر؟!

شعری شدست دست من از لفظ خیس توت
توتی شدست بیت من از داستان شعر

صد سال شعر می گذرد از حضور توت
صد قرن توت رد شده است از زمان شعر

دیشب دلم بداهه ی یک توت را تکاند
سنگین شدست وزن شکر در زبان شعر

ما توت خورده ایم همین چند روز قبل
در بوستان ملت و با دوستان شعر

من میبرم به منزلمان سطل توت را
باشید سطل سطل همه در امان شعر😁✋

 

 

وضعیت بحرانی

 

 

چند وقتی ست که چشمان تو بارانی نیست

گریه کن ابر ِمن! این وقفه که طولانی نیست

 

لطف کرد اخم تو و قلب مرا نیز شکست

لطف آبادیِ این سینه به ویرانی نیست؟!

 

آرزو هست، ستم هست، گرفتاری هست

چه کسی گفته که در شهر فراوانی نیست!؟

 

روزیِ من دو سه تا ارزن و یک جو قند است

استکان دل من! چای تو لیوانی نیست

 

نبُریدند چرا دستِ کجِ دزدِ مرا؟!

در دل مردمِ این شهر مسلمانی نیست؟!

 

کوچه عشق، پلاکِ صد و اندوه کجاست؟!

اطلاعات تو آنقدر که میدانی نیست!

 

صلح در باغ شما رنگ شکوفه است ولی

سرخیِ وضعیتِ باغچه بحرانی نیست

 

صبر کن شب بشود با دو سه تا لامپ بیا

چشم من! کوچه که در روز چراغانی نیست!

 

 

 

دردِ توت

 

دقت کردین که وقتی یکی  توت میخوره و شاخه درخت رو خم می کنه و میکِشش پایین  آدم دردش میاد

اما وقتی که خود آدم توت میخوره و دستش به شاخه های بالایی درخت نمیرسه و مجبور میشه شاخه رو

بکِشه پایین دردش که نمیاد هیچ، خیلی هم مصمم تا مرز شکستن شاخه پیش میره!

آخه یک توت باید اینقدر یک دنده باشه و بچسبه به شاخه؟!

 

 

 

کجدار و مریز

 

دقیقا در مرز بین ساحل و دریا

اونجا که آب هی میاد و برمیگرده

اونجا که نه تهمت ساحل نشینی داره و نه خطرِ به دریازدن!

 

 

 

MONEY

 

دارم میرم به سمت پولدار شدن

یکی از تغییراتی که نتیجه نزدیک شدن به این شرایط هست اینه که دیگه از کنار مغازه ها سرسری رد نمیشم

داخلشون رو نگاه میکنم

کاملا هدفمند

و حتی انتخاب میکنمشون

 

خرمشهر

 

چکمه ها آمدند داخل شهر
شهر را لقمه دهان دیدند
روی سیمان و سنگ کوبیدند
از جسدها چقدر سان دیدند
*
کفشهای حصیری کوچک
زیر انبوه چکمه ها مردند
صندل و کفشهای پاشنه دار
سیلی از پای اجنبی خوردند
*
چکمه ها آمدند تا باشند
قصدشان تا همیشه ماندن بود
مارشهای نظامیان در شهر
قصدشان شعر فتح خواندن بود
*
مدتی بود تا ورق برگشت 
باخت اینبار سهم دشمن شد
آنکه قصد همیشه ماندن داشت
دید_ای وای_وقت رفتن شد
*
چکمه های سیاه لاکردار
روی پا نه، که روی سر رفتند
متواری شدن که رفتن نیست
چکمه های سیاه در رفتند
*
در دل باغهای خرم شهر
کفشهای زنانه هی گشتند
کفشهای حصیری کوچک
باز خندان به شهر برگشتند
*
سایه امن چکمه های سفید
پرچمی که درود ملی ماست
آنچه در گوش شهر می شنوی
نغمه های سرود ملی ماست

 

 

۱۹م

 

اونایی که امشب از بی قرآنی یک سوره قرآن رو سرچ کردن و گوشیشون رو سر گرفتن همه حاجتهای مجازیشون ایشالا روا!

 

 

3/3/1361

 

خُرّم اینسوست آن طرف هم شهر

در فراقش گرفته ماتم شهر

 

شهر یک واژه شد، محاصره شد

توپ و خمپاره، تیر ِ ماتم، شهر

 

نقشه ها صفحه های دفتر شد

گُم شد از نقشه های عالم شهر

 

نوزده ماه واژه های شدید

نوزده ماه حرفِ محکم، شهر

 

جنگ،کینه،سلاح،حیوان،خاک

رزم، ایمان،شهید، آدم، شهر

 

واژه ها توی صفحه جنگیدند

جوهرِ قرمز است و کم کم شهر...

 

واژه های سیاه پاک شدند

قلم از نو نوشت: مرهم...شهر

 

خرّم آمد کنار شهر نشست

واژه ای شد به نامِ خرمشهر

 

 

 

 

بغض رهبر

 

وقتی شاعری معتقد هست موقعی که شعر خونده در دیدار رهبری رهبر بغض کردن و اشک به چشمشون اومده

و دیگران معتقدن رهبر فقط خستگی چشماشون رو با فشردن گوشه چشماشون برطرف کردن 

حکایت تلخ خودفریبی یک جامعه شکل میگیره

جالب اینه که در اینجور موارد برداشت شاعر به خسته بودن چشم رهبر و  احتمال برداشت دیگران به اینکه رهبر اشک اومده توی چشمشون معمولا صفره

 

کلا همه به نفع خودشون برداشت میکنن!

 

 

شوخی

 

 

انقلاب آمد تب ما تاب شد
قطب هم یخچالهایش آب شد

دوختیم و ذوختیم و سوختیم
در جهنم عکس ایران قاب شد

پارسی در کنج دیواری خزید
در گشودن بر عربها باب شد

"بوی جوی فاضلاب آید همی"
هرکسی در شهر نشتی یاب شد

آه! ُترکم ! قاف را گ گفته ای
اینچنین قنداب ما گنداب شد

سهم سوپ مردم ما ته کشید
کاسه هامان کم کمک بشقاب شد

آنقدر ما گشنگی دیدیم که
چربی زیر شکمها آب شد

نور خورشیدت ندارد آفتاب
زور زد، هی زور زد مهتاب شد

لای لای و لای لای و لای لای
هرکه بیدارست کم کم خواب شد

قاری قران هم آری او بله
پس قضیه یک کمی جذاب شد

منفجر شد سوریه صنعا پوکید
انقلو* صادر نشد، پرتاب شد!

اعتراضی در جهان افزوده شد
انقلابی در جهان کمیاب شد

چرک تزویر از رخ مردم نشست
این سفیدآبی که خود سرخاب شد

 

 

* انقلاب