بچه که بودم وقتی میرفتیم کرمان خونه داییم

کل قوم و خویشا میومدن اونجا جمع میشدن

اصلا صدابه صدا نمی رسید

اما در همین اثنا یه دفعه کل ساختمون شروع میکرد به لرزش و تموم میشد

همه ساکت میشدن می پرسیدن چی شده؟!

کسی جواب نمیداد تا اینکه یک مطلع میگفت چیزی نشده آق یدلله اومدن!

بعد از چند ساعت دوباره ساختمون شروع به لرزش میکرد

باز همه می پرسیدن چی شده؟!

همون یا یک مطلع دیگه میگفت:

هیچی! آقا یدلله رفتن!

 

اینو گفتم که بدونین اگر من شتری و نخراشیده نتراشیده راه میرم توی خیابون و بعضا میرم توی در و دیوار به عموم آقا یدلله رفتم!