وضعیت بحرانی
چند وقتی ست که چشمان تو بارانی نیست
گریه کن ابر ِمن! این وقفه که طولانی نیست
لطف کرد اخم تو و قلب مرا نیز شکست
لطف آبادیِ این سینه به ویرانی نیست؟!
آرزو هست، ستم هست، گرفتاری هست
چه کسی گفته که در شهر فراوانی نیست!؟
روزیِ من دو سه تا ارزن و یک جو قند است
استکان دل من! چای تو لیوانی نیست
نبُریدند چرا دستِ کجِ دزدِ مرا؟!
در دل مردمِ این شهر مسلمانی نیست؟!
کوچه عشق، پلاکِ صد و اندوه کجاست؟!
اطلاعات تو آنقدر که میدانی نیست!
صلح در باغ شما رنگ شکوفه است ولی
سرخیِ وضعیتِ باغچه بحرانی نیست
صبر کن شب بشود با دو سه تا لامپ بیا
چشم من! کوچه که در روز چراغانی نیست!
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۳/۱۱ ساعت 18:19 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"