سهیم در عزاداری ها

 

منیژه رضوان–اینجوری ست که هرکسی سعی می کند به گونه ای در این عزاداری شرکت کند و اظهار محبت و اخلاص و ارادت خود را به پیشگاه این بانوی یگانه ابراز کند.

میوه فروشی سر میلان ما به سر در مغازه اش پرچم سیاه آویخته است و سوگواری دلش را به رخ کوچه و محل کشیده است.

املاکی مجاور منزلمان چند روزی ست که لباس سیاه به تن کرده و با ظاهری متفاوت در محل رفت و آمد می کند.

مریم خانوم طبق نذر هر سال سالروز وفات شوهرش به ماه عربی که مصادف با این ایام بود را به صورت برپایی روضه در منزلش برگزار می کند و در حاشیه عزاداری و سوگواری برای بانوی مکرم اسلام یاد و خاطره همسرش را هم گرامی می دارد و برایش طلب آمرزش و مغفرت می کند.

در راسته بازاری که عموجانم در آنجا مغازه دارد چادر عزابرپا کرده اند و به رهگذران چای و شله زرد می دهند.

بچه های دانشگاه فردوسی هم در بعضی نقاط دانشگاه در حد امکانات دانشجویی خود چادر خیلی کوچکی برپا کرده اند و دست و دل سرد بچه های دانشجو که در جایگاهها منتظر سرویسهای دانشگاه نشسته اند را با چای و نوای حزن انگیز عزاداری گرم می کنند.

دوست پدرم که از تاجران ثروتمند شهر است از چند روز پیش بی سر صدا و مخفیانه وانتهایی را از در پشتی انبارش راهی نقاط مختلف شهر می کند.خدا می داند که چه چیزهایی را به دست نیازمندان می رساند ولی اینرا می دانم که همیشه در این ایام هوای مردم پایین شهر را دارد .

در یکی از جلسات شعری که با موضوع آیینی و اشعار فاطمی برگزار می شود یکی از شعرای اهل تسنن که از سنندج برای شرکت در شب شعر به مشهد دعوت شده است پشت تریبون ایستاده و قصیده ای غرا را در رثای بی بی دو عالم برای حضار قرایت می کند.

سینمای مقابل کتابخانه ما به احترام این غم جانکاه و جهت همراهی در نشان دادن اندوه اهالی سینما به جامعه، کرکره هایش را پایین کشیده و صفحات نمایش تبلیغ فیلمش را یک دست سیاه کرده است.

پدر یکی از دوستانم قرار است مادربزرگ همسایه شان که طبقه بالای آنها می نشینند که مدتی می شود که نتوانسته به جهت مشکلات حرکتی به حرم امام رضا علیه السلام مشرف شود را با ماشینش و به کمک چند تن از زنانی که می توانند به او کمک کنند در چنین روزهایی به حرم ببرد.

هرکسی به گونه ای که برایش مقدور است در عزاداری این ایام خود را سهیم میکند.اهالی روزنامه ها و نشریات هم با همین متنهایی که منتشر می کنند به پیشگاه بانوی رنجدیده و صبور و با عزت اسلام سر تعظیم فرود می آورند.

 

حکایات قدیمی

 

منیژه رضوان –شاید شما یادتان نیاید اما خیلی پیش از اینها مقادیری انبوه از اجسام پنبه مانندی که چیزی بیشتر از بلورهای یخ و بخار نبودند در آسمان دیده می شدند و سپس با سر و صدا و خروج الکتریسیته از آنها یا بدون خروج آن از آسمان همینطور بی ریا و با سخاوت از آسمان آب می ریخت پایین. اسم این مایعات که از آسمان به زمین فرو می ریخت باران بود.

جالب است که خیلی پیش از فروریزش باران پدر بزرگهایِ پدربزرگهایمان تعریف می کنند که بجای آب از آسمان چیزهایی پشمک مانند فرو می ریخت که سرد بودند و به محض تماس با زمین و دست به آب تبدیل می شدند. مگر اینکه هوا سرد بود و مقادیر زیادی از آنها روی زمین انباشته می شد که این ذرات نرم و سرد که حاوی آب بودند بر روی هم جمع می شدند و در ازمنه گذشته به این اجسام واژه برف اطلاق می شد که البته ریزش پدیده ای به نام باران از آسمان قابل پذیرش و باور است اما بارش چیزی به نام برف بیشتر به افسانه شبیه است و به نظر می رسد تصاویر و فیلمهای مربوطه که از گذشته در آرشیوهای صدا و سیما موجود است چیزی بیشتر از جلوه و حقه های سینمایی نیست.

همچنین از خاطراتی که سینه به سینه نقل شده و به دست ما رسیده این است که در گذشته مردم جلوی منزل خودشان را جارو می زدند و حتی اگر می توانستند سطح خارجی شیشه های منزلشان را  پاک می کردند و آن را صرفا وظیفه ماموران شهرداری نمی دانستند.

از دیگر حکایاتی که از گذشته به دست ما رسیده اینگونه استنباط می شود که مردمی که پیش از ما در مشهد می زیسته اند صبح زود که از کنار هم رد می شدند بهم سلام می کردند ولو اینکه هم را نمی شناختند.غیرقابل باورترین حکایات قدیمی اینست که مردم بدون ماسک اکسیژن در خیابانها راه می رفتند و معتقد بودند هوای زمین برخلاف مریخ و ماه و سایر سیارات منظومه شمسی قابل نفس کشیدن بوده است.

برای مردم امروز مشهد که برای خروج دو ساعته از منزل باید تخمین بزنند چند لیتر اکسیژن نیاز دارند که با خود به خیابان ببرند و روزانه از طریق شبکه اکسیژن رسانی شهری اکسیژن روزانه را دریافت می کنند واقعا این حکایت افسانه شیرینی ست!

 

 

حکایات قدیمی

 

شاید شما یادتان نیاید اما خیلی پیش از اینها مقادیری انبوه از اجسام پنبه مانندی که چیزی بیشتر از بلورهای یخ و بخار نبودند در آسمان دیده می شدند و سپس با سر و صدا و خروج الکتریسیته از آنها یا بدون خروج آن از آسمان همینطور بی ریا و با سخاوت آب می ریخت پایین. اسم این مایعات که از آسمان به زمین فرو می ریخت باران بود.

جالب است که خیلی پیش از فروریزش باران پدر بزرگهایِ پدربزرگهایمان تعریف می کنند که بجای آب از آسمان چیزهایی پشمک مانند فرو می ریخت که سرد بودند و به محض تماس با زمین و دست به آب تبدیل می شدند. مگر اینکه هوا سرد بود و مقادیر زیادی از آنها روی زمین انباشته می شد که این ذرات نرم و سرد که حاوی آب بودند بر روی هم جمع می شدند و در ازمنه گذشته به این اجسام واژه برف اطلاق می شد که البته ریزش پدیده ای به نام باران از آسمان قابل پذیرش و باور است اما بارش چیزی به نام برف بیشتر به افسانه شبیه است و به نظر می رسد تصاویر و فیلمهای مربوطه که از گذشته در آرشیوهای صدا و سیما موجود است چیزی بیشتر از جلوه و حقه های سینمایی نیست.

همچنین از خاطراتی که سینه به سینه نقل شده و به دست ما رسیده این است که در گذشته مردم جلوی منزل خودشان را جارو می زدند و حتی اگر می توانستند سطح خارجی شیشه های منزلشان را  پاک می کردند و آن را صرفا وظیفه ماموران شهرداری نمی دانستند.

از دیگر حکایاتی که از گذشته به دست ما رسیده اینگونه استنباط می شود که مردمی که پیش از ما در مشهد می زیسته اند صبح زود که از کنار هم رد می شدند بهم سلام می کردند ولو اینکه هم را نمی شناختند.غیرقابل باورترین حکایات قدیمی اینست که مردم بدون ماسک اکسیژن در خیابانها راه می رفتند و معتقد بودند هوای زمین برخلاف مریخ و ماه و سایر سیارات منظومه شمسی قابل نفس کشیدن بوده است.

برای مردم امروز مشهد که برای خروج دو ساعته از منزل باید تخمین بزنند چند لیتر اکسیژن نیاز دارند که با خود به خیابان ببرند و روزانه از طریق شبکه اکسیژن رسانی شهری اکسیژن روزانه را دریافت می کنند واقعا این حکایت افسانه شیرینی ست!

 

 

کلاس

 

بعضی وقت ها شیطان توی جلد آدم می رود و او را وادار به فخرفروشی می کند به انحا مختلف.

مثلا خود اینجانب چند روز پیش در یک گروه تلگرامی که حقیر را دعوت به یک دورهمی دوستانه کرده بودند جهت کلاس گذاشتن فرمودم که بنده فردا مشهد نیستم و دعوت شده ام جهت شرکت در افتتاحیه یک جلسه ادبی و نمی توانم خدمت برسم. ولی خب راستش را بخواهید باید عصرش می رفتم گلبهار جهت افتتاح محفلی ادبی.اما موضوع را به گونه ای مطرح کردم که انگار به شهری در آن سوی ایران و حتی خارج از کشور دعوت شده ام.

بعضی وقت ها هم آدم جای کلاس گذاشتن شورش را در می آورد و مدرسه می گذارد!مثلا همین جشنواره فیلم فجر که برگزار شد بنده جهت دیدن یکی از فیلم ها که بلیطش به سختی گیر می آمد در جمع دوستان همانطور که خودم را با >>من کارتم>> در هوای گرم زمستان باد می زدم ابرو بالا انداختم و گفتم که بنده فردا قرار است بروم فلان سینما و فلان فیلم را ببینم.یکی از بچه ها گفت چقدر لارج شده ای تو که در شرایط عادی پول به بلیط سینما نمی دادی چطور شده بلیط فیلم فجر بخر شده ای؟بنده هم در سکوتی معنی ندار تندتر با من کارت خودم را باد زدم.

در همین لحظاتِ دوست ضایع کن، عزیزی که مدتی با حقیر سرسنگین بود گفت من هم فردا برای دیدن همین فیلم با همسرجان و دو جوجه هایم می رویم سینما و با عابر بانکش خودش را تندتند باد زد بادزدنی و ابرو بالا انداخت ابرو بالا انداختنی!

فردایش که ماموردر تاریکی مرا در سالن سینما راهنمایی کرد و رفتم در ردیف 1 در آخر سالن که جایگاه کسانی بود که بلیط رایگان از نهادها دارند نشستم در تاریک روشنای سینما و در اثنای فیلم چشمم به خانوم سمت راستیم که افتاد دیدم چقدر آشناست اما هی سعی می کرد خودش را مخفی کند وقتی که فهمیدم همان دوست عزیز است که ....بله..... من هم سعی کردم خودم را از او مخفی کنم.من کارتم را در آوردم و شروع کردم تند تند باد زدن خودم.

آخر بلیط رایگان داشتن هم کلاس گذاشتن دارد؟!

 

 

ازدواج کن

 

 

این سرو روی تاج سرش آهِ گرد داشت

رگبرگهای کاج دلت خون سرد داشت

این پنجره به قدر دو تا پرده درد داشت

فکری به حال پنجره و سرو و کاج کن

یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

درهای بخت رو به دل بسته باز نیست

یک زن همیشه خوشگل و خوش فرم و ناز نیست

آماده است این شتر اما جهاز نیست

اول برو عقاید خود را علاج کن

یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

لطفا ببین ، هرآنچه که خوبست را ببین

یعنی نبند چشم خودت را بیا ببین

هر چیز خوب را به دو چشمت دو تا ببین

سمت امید چشم خودت را کُلاج کن

 یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

آدم که ساده است کمی، سخت گیر نیست

آزاده از علایق دنیا اسیر نیست

قُد نیست، سنگ نیست ،جوان هست، پیر نیست

هم عرض خاکساری و هم احتیاج کن

یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

این دوستی برای شما نیست دوستی

من می شوم سکوت، بگو چیست دوستی

صفر است نمره تو ولی بیست دوستی

چوبِ حراجِ شانِ خودت را حراج کن

یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

در سایه هیچ شاخ دلی گل نمی کند

آنکس که خودخور است توکل نمی کند

کاری که می کند دل تو خُل نمی کند

دندان ترس را بکن و فکر عاج کن

یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

رسوایی است بر سر این بام و تشت نیست

گلدان حقیقتی ست ولی مثل دشت نیست

چیزی درون خانه دل چون گذشت نیست

از صبر بر اریکه این کله تاج کن!!

یعنی بیا بیا و برو ازدواج کن

 

ای خانم عزیز برو ازدواج کن

آقای صبح خیز برو ازدواج کن

بر بخت گُل بریز برو ازدواج کن

خود را بکن تمیز برو ازدواج کن

بعدَش برو برای خودت بچه دار شو!

 

 

 

 

 

گوهرشاد آغا

 
 
ای مسجد گلهای دلت دانه اناری
گوهر بچکان شادتر از ابر بهاری

از برکت الماس تو ای کان سخاوت
شد مشهد و خورشید و هرات آینه کاری

ایوان هنرپروری ات سخت قرینه
از چار جهت صحن دلت ثلث نگاری

اسلیمی افکار تو تا عرش مقرنس
تا عرش خزیدست گُل از فرش کناری

از هفت شبستان زده بیرون درجاتت
از شش درِ این ناحیه آواز قناری

میراث تو گسترده تر از پهنه این خاک
ای گنبد فیروزه عجب دامنه داری

این هندسه نظم ظریف خرد توست
پیچیده در افلاک، عجب نقش و نگاری

در غرفه اخلاص دو اشکوفه چشمت
در آمد و رفتند ملایک همه، باری

با تک تک اسما الهی به سر عهد
گلدسته به گلدسته پر از قول و قراری

بر سینه مجروح یتیمان تو سفیری
بر گرده تاریخ خراسان تو سواری

در لجه نهادی قدم صدق و نشد تو
پایی به گُداری بنهی گاه گُداری

یک بارقه از کاشی سبز-آبی حوض است
این مساله وقف و تو هم مساله داری

بانوی مساجد تو و خاتون مدارس
علم است و عبادت که تو اندوخته داری
 
 
 
 
 
 
Reply
 
Forward

قضاوت

 

 خیلی وقتها از روی شغل یا ظاهر انسان ها روی آنها قضاوت می کنیم.مثلا در ذهن ما اگر کسی یک ماشین آخرین سیستم دارد الزاما مال مردم را خورده یا آدمی سنگ دل است.همینطور اگر کسی شغلی خدماتی دارد الزاما قادر به درک بسیاری از آثار هنری و یا پیچیدگی های فلسفی نیست.اگر این شخص روحانی ست الان که به او نزدیک شوی لابد نصیحتت می کند و از لباس یا ظاهرت ایراد شرعی می گیرد و اگر کسی ادبیات خوانده لابد سواد دکتر شدن را نداشته و اگر این یکی دکتر است حتما به مریض به چشم یک منبع درآمد نگاه می کند و لباس و ماشین و منزلش را از خون آدمهای مریض به چنگ آورده است.

 اما همین که در شرایط خاص با این گونه آدمها روبه رو می شویم و برخورد آنها را می بینیم تا مدتها شرمنده قضاوت عجولانه خود می شویم و دلمان می خواهد یک بلندگو دست بگیریم و در خیابان راه برویم و بگوییم که هرکسی که قصاب است قسی القلب نیست کسی که صبح ها خیابان را جارو می کند الزاما درک پایینی ندارد و گیرم که به واسطه مواجهه کمتر و مشغله شغلی دردرک فلان اثر هنری توانایی کمتری داشه باشد اما دنیا که فقط درک تابلوهای گالری ها نیست همین که این زحمت کش شهرداری کیف پولی را که پیدا کرده تحویل میدهد خودش درک زیبایی امانت داری ست.

همین که پزشک خانمی که باردار است و زمان کشیکش از شب گذشته تمام شده و خستگی خودش و جنینش را می توان در چشمهایش دید اما به جهت مراجعه شما و آژیته بودنتان دوباره به بخش برمی گردد و کاری که به همکارش مربوط می شود را با همان خستگی و با دقت و دلسوزی انجام می دهد و در پایان آنقدر خسته است که نمی تواند جواب تشکر شما را به درستی بدهد از اینهمه قضاوت درباره پزشکها شرمنده می شوید گیرم که همین خانم دکتر ماشین گران قیمتی هم داشته باشد حلال بیدار خوابیهایش.

 

p.o.v

 

همین روزهاست که باید خودی نشان داد.جشنواره فیلم فجر در حال برگزاری ست و حداقل کاری که از دست هر فردی برمی آید اینست که در این رابطه اظهار نظر کند و مراتب اعتراض خود را به هر طریق به گوش دوستانش برساند.

خیلی ها می نویسند فلان فیلم فیلم ضعیفی بود.اصلا حیف پول بلیتی که در این رابطه خرج کردیم و اگر پف فیل خریده بودیم بازده بیشتری داشت اما اگر از انها بپرسیم که چرا فلان فیلم ضعیف بود هیچ دلیل سینماپسندی برای ارایه ندارند و ممکن است سه چارتا کلمه دهان پُرکن مثل اتمسفر فیلم خوب نبود یا کشش نداشتنش را برای شما بیان کنند و اگر بپرسید میزانسن چیست برایتان لبخند ظریفی ارایه میکنند و رو بر می گردانند.

دیگری می نویسد فیلم ایکس چند سکانس خوب داشت.حالا ویژگی یک سکانس خوب چیست و معیارهایش کدام است خودش سوالی ست که اگر از آنها بپرسید پاسخ دقیق و حتی غیر دقیقی به شما ارایه نمی کنند.

یکی دیگر می گوید فیلم بهمان خیلی موفق بود.و حتما حدس می زنید که هر سوال علمیی که از فرد مورد نظر درباره شاخص های فیلم موفق بپرسید از بیان آن عاجز است.در حقیقت بیان این مطالب و تغییر عکس پروفایلها در فضای مجازی صرفا جهت اطلاع رسانی این موضوع است که ما هم بله.

ما هم در مراسم افتتاحیه فیلم فجر حضور داشتیم.ما هم فیلم می بینیم و از آن مهم تر فیلم می فهمیم و در کنار کیارستمی بودیم و .بقیه ش مهم نیست که مثلا تروکاژ،دالی این،پی اُ وی،لانگ شات و ... چیست.

مهم اینست که شما عکسی از خود در فضای مجازی منشر کنید به این معنا که در افتتاحیه یا در اکران فلان فیلم حضور داشته اید و نظری دارید که اغلب هم معترضانه است.بقیه اش کشک است با جلوه های ویژه!

انشای من درباره کتاب

 

به نام خدا.

کتاب چیز خوبی است.انسان با کتاب می تواند مهم شود.هرکسی که کتابخانه داشته باشد آدم با سوادی است.البته باید کتابها را بخواند تا با سواد شود وگرنه اگر مثل عمو اکبرم فقط کتابخانه اش را به رنگ پرده هایش درست کند اصلا باسواد نمی شود و مثلا می خواهم را میخاهم می نویسد.

من هم یک کتابخانه دارم پر از کتابهای خوب مثلا: خاله قزی و سنجاب قرمزی،خرس مهربان،آلیس در سرزمین عجایب و کتابهای دیگر.

از کتاب علاوه بر باسواد شدن می شود استفاده های دیگری هم کرد.مثلا من هروقت می خواهم با همکلاسی ام شوخی کنم کتاب فارسی ام را توی سرش می زنم.ولی کتاب ریاضی را توی سرش نمی زنم چون درد کتاب ریاضی بر سر بیشتر است از درد کتاب فارسی بر سر زیراکه کتاب ریاضی ورقهایش بیشتر از کتاب فارسی است و اگر کتاب خوان باشید می فهمید که هر کتابی که ورق بیشتر دارد درد بیشتری هم دارد هنگامی که آنرا بر سر می کوبیم.

تازه ما هروقت قرار است به کسی هدیه بدهیم کتاب هدیه می دهیم زیرا به این علت که هم کتاب هدیه دادن الان کلاس دارد و هم اینکه ارزان تر از سایر چیزها است.اینجور مواقع بزرگترها می گویند هدیه دادن کتاب ارزش معنبی یا معنوی یا مهنوی دارد.اما به خودشان وقتی که هدیه مهنوی می دهند زیاد خوشحال نمی شوند  و بیشتر دوست دارند هدیه ای مثل وسایل خانه یا لباس دریافت کنند که ارزش غیر مهنوی داشته باشد.

البته از کتاب استفاده های دیگر هم می شود کرد مثلا می توان چند تا از آنها را زیر پا گذشت و دید که بالای کمد خوراکیی پنهان شده یا نه.برای تنبیه کردن هم می شود از کتاب استفاده کرد من چند بار دیده ام که مادرم گلستان سعدی را زده توی سر پدرم و گفته نمیری رضا!

من هم هروقت کار بد می کنم مادرم می گوید برو کتابهایت را بخوان و تا یک ساعت از اتاق بیرون نیا.

این بود انشای من درباره کتاب.پایان.

 

 

پاره تن رسول الله

 

کسی بود که حتی پیش از تولد هنگامی که زنان مکه بخاطر ازدواجش با یتیم ابوطالب با او قطع رابطه کرده بودند با مادر باردار خود سخن می گفت و او را دلداری می داد.

کسی که برای کمک به وضع حمل مادرش چهار نور بهشتی را به پیشگاهش فراخواندند تا دستهایی برای اولین بار به عصمت آفرینش برخورد می کنند بوی دنیایی و گناه نداشته باشند.

کسی که شیرخوارگی، به غذا آمدن ،راه رفتن و به حرف آمدنش در شعب ابوطالبی بود که نه آب و غذای درستی در آن یافت می شد و نه صدایی جز ناله های گرسنگان و بادهای سوزان که بر شنهای داغش   می وزیدند شنیده می شد.

کسی که در نبود عبدالله و عبدالمطلب و ابوطالب و حضرت خدیجه علیها سلام تنها دلگرمی پیغمبر در سالهای فشار و تنگی و بی مهری بود.

کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به محض ورود او به خانه از جا برمی خواستند و او را مورد تکریم قرار می دادند و او را برجای خود می نشاندند چندان که هربار عایشه از پیامبر می پرسید چه کسی را از همه بیشتر دوست دارید؟ پیامبر(ص) می فرمودد: از میان زنان فاطمه (س)و از میان مردان علی (ع) را. و بارها فرموده بودند که محبوبترین اشخاص برای من فاطمه و عزیزترینشان علی ست و چرا چنین نباشد در حالیکه دختر شرم داشت پدر را با نامی جز رسول خدا صدا بزند.

کسی که برای ازدواج او منتظر وحی الهی بودند و هر وصلتی درباره او منوط بود به اذن الهی. کسی که با 16 قلم از ساده ترین وسایل زندگی به خانه بخت الهی رفت و فرزندانش را در خانه ای ساده در مجاورت مسجد النبی به دنیا آورد.

کسی که بعد از رحلت پیامبر خدا که دیگر کسی برلب او خنده ندید تا اینکه در چنین ایامی با فاصله زمانی اندکی بعد از پدر که حداکثر بیشتر از 6 ماه نبود به سوی پدر شتافت.چراکه نه؟ مگر فاطمه پاره تن رسول خدا نبود؟چه کسی پاره ای از تنش را در این جهان جا می گذارد و به سوی خدا میشتابد؟!

 

 

روش های شوهر پیدا کردن در جلسات شعر مشهد

 

 

توی جلسه شعر نشستیم

بهم میگه بگو فلان شعر رو بخونم

حالا شعرش هم ضعیفه

منم ناچار توی جلسه شعر نوبتش که میشه میگم

میشه فلان شعرتون رو بخونین؟

اونم میگه باشه شعر درخواستی خانوم رضوانو میخونم!!

 

و دفعه بعد میرم یک گوشه ای دور میشینم که بهم دسرسی نداشته باشه

یادداشت می فرسته که بگو فلان شعر رو بخونم

چیکار کنم؟!

منم میگم!

بعد که از جلسه میاییم بیرون چند نفر میگن این شعر آخه درخواست داشت؟چرا باند بازی میکنین شماها؟!

 

یه روز دیگه یک دختر دیگه:

میگه :

منیژه من میخوام فردا فلان جلسه بیام میگم تو گفتی بیا اونجا کتاب شعرمو اونجا بهم پس میدی(حالا صدجا همدیگه رو میبینیم ها!!)

گفتم: باشه

یعنی نگم باشه چی بگم؟!

بعد توی همون جلسه به یکی میگم برام کتاب میاری؟ میگه که برای گرفتنش مجبور بشم بیام جلسات مختلف و دنبالت بدوم؟!

 

من نمیدونم چرا بار شوهر پیدا کردن دخترای مشهد روی شونه منه؟!بابا میخواین جلسه ای برین طرف ببینتون چرا از من مایه میذارین؟

دوس دارین ازتون درخواست بشه شعر بخونین تا شوهر گیرتون بیاد خب یک کم شعرهای قویتر بگین!

چه گیری کردیم ها!

 

کجای جلسات برم بشینم که کسی کار بهم نداشته باشه؟!

 

 

کل شی

 

دیروز در محل کارمان آب برای چند ساعتی قطع شده بود و همه معطل شده بودند.به اینجانب که استرس زیادی وارد شد چون اینجانب از ان دسته بانوانی هستم که نیمی از اوقات شبانه روزشان را با آب حشر نشر دارند.هر کسی توی اداره دیگری را می دید می گفت:می دونی آب قطعه؟ و آن یکی دیگر می گفت: ها! می بینی تو رو خدا!

بخصوص به کسانی که از طبقه دوم  برمی گشتند خیلی با تعجب و تردید نگاه می کردیم چون طبقه دوم محل استقرار سرویسهای بهداشتی بود و بله دیگر ....

خلاصه کارها لنگ مانده بود.چایی که به خیلی از همکاران نرسید و اصلا حتی گویا فکر کردن ما هم وابسته به حضور آب در شبکه لوله کشی شهری بود چون هر بار می آمدیم در مورد مسایل اداره فکر کنیم یادمان می آمد که آب قطع است و بناچار ذهنمان هنگ می کرد.چرا که نه! مگر خون رسانی به مغز و حجم خود سلولهای مغزی با آب موجود در درونشان بی ارتباط بود؟

می خواستیم بخندیم صرفه جویی می کردیم که انگار هورمونهای شادی کمتری در بدنمان ترشح شود.کمتر خودکار را روی کاغذ می کشیدیم و با ان بازی نمی کردیم.آخر جوهر خودکار و همان کاغذ هم درصد قابل توجهی شان از آب ساخته شده بود.حتی در نفس کشیدن هم احتیاط می کردیم.چراکه نه! مگر درصدی از حجم هوا بخار آب نیست؟

خلاصه کارهایی که مستقیما به حضور آب ارتباط نداشت هم مختل شده بود تا اینکه بالاخره اکبر آقا_آبدارچی مان_فریاد زد که آب آمد،آب آمد.یک عده که در معذوریت شدید بودند  دویدند به طبقه دوم. بقیه هم نفس راحتی کشیدند.دوباره فکر کردند،دوباره نوشتند و دوباره خندیدند.

و من الما کل شی حی...

میله های نامریی

 

 در خبرهای شنیدیم که قرار است نرده های بین مسوولین و مردم در برخی از نماز جمعه ها برداشته شود.به نظر اینجانب خیلی تصمیم خوبی ست. اینطور برو بچه های محله ما که همیشه مجبور بودند در ردیف های عقب تر قامت ببندند می توانند زودتر به نماز جمعه بیایند و همان ردیف جلو جلو جا بگیرند آخر همه جا کسی که اول بیاید حق تقدم دارد.

البته اگر روابط نزدیک تری بین مردم و مسوولین ایجاد شود هیچ بعید نیست که شهردار به یکی از بچه های محله ما مثلا مرتضی یا علی بسپرد که برایش جا بگیرند.آنوقت مرتضی و علی می توانند کنار خودشان برایش جابگیرند و اگر شانس داشته باشد بین مرتضی و علی نیفتد خیلی خوب است چون هر دوی این عزیزان چاق هستند و شهردار مجبور خواهند شد توی ایقذه جا دو زانو بین این دو عزیز بنشینند بی حرکت!چرا؟ چون اصلا جایی برای جم خوردنشان وجود نخواهد داشت.

اینجوری ممکن است مثلا یکی از مردم عادی مثلا حسن آقای میوه فروش محله ما ردیف اول بنشیند و یکی از شخصیتهای مشهور شهرمان  ردیف چهارم بنشیند یا اینکه ممکن است داداش من ردیف پنجم بنشیند و یکی از اعضای شهر هم چفتش بنشیند چفت نشستنی!

اینطور مسوولین و مردم بیش از پیش چشم توی چشم می شوند و در نتیجه کمی انتقال احساسات راحت تر میشود.با همین چشم توی چشم شدن جلوی خیلی از اختلاسات و احتمالات و احتسابات و اشتباهات و در نهایت اعترافات گرفته خواهد شد.

مگر اینکه مردم باز هم نتوانند بروند آن ردیفهای جلو بنشینند. خب اگر قرار است همچنان میله هایی نامریی در صفوف نمازگزاران وجود داشته باشد بهتر است میله های مریی را هم برندارند.خب چه کاریست؟ اگر میله ای وجود دارد باید انقدر شفاف باشد که دیده شود دیگر!