کل شی
دیروز در محل کارمان آب برای چند ساعتی قطع شده بود و همه معطل شده بودند.به اینجانب که استرس زیادی وارد شد چون اینجانب از ان دسته بانوانی هستم که نیمی از اوقات شبانه روزشان را با آب حشر نشر دارند.هر کسی توی اداره دیگری را می دید می گفت:می دونی آب قطعه؟ و آن یکی دیگر می گفت: ها! می بینی تو رو خدا!
بخصوص به کسانی که از طبقه دوم برمی گشتند خیلی با تعجب و تردید نگاه می کردیم چون طبقه دوم محل استقرار سرویسهای بهداشتی بود و بله دیگر ....
خلاصه کارها لنگ مانده بود.چایی که به خیلی از همکاران نرسید و اصلا حتی گویا فکر کردن ما هم وابسته به حضور آب در شبکه لوله کشی شهری بود چون هر بار می آمدیم در مورد مسایل اداره فکر کنیم یادمان می آمد که آب قطع است و بناچار ذهنمان هنگ می کرد.چرا که نه! مگر خون رسانی به مغز و حجم خود سلولهای مغزی با آب موجود در درونشان بی ارتباط بود؟
می خواستیم بخندیم صرفه جویی می کردیم که انگار هورمونهای شادی کمتری در بدنمان ترشح شود.کمتر خودکار را روی کاغذ می کشیدیم و با ان بازی نمی کردیم.آخر جوهر خودکار و همان کاغذ هم درصد قابل توجهی شان از آب ساخته شده بود.حتی در نفس کشیدن هم احتیاط می کردیم.چراکه نه! مگر درصدی از حجم هوا بخار آب نیست؟
خلاصه کارهایی که مستقیما به حضور آب ارتباط نداشت هم مختل شده بود تا اینکه بالاخره اکبر آقا_آبدارچی مان_فریاد زد که آب آمد،آب آمد.یک عده که در معذوریت شدید بودند دویدند به طبقه دوم. بقیه هم نفس راحتی کشیدند.دوباره فکر کردند،دوباره نوشتند و دوباره خندیدند.
و من الما کل شی حی...
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"