کلاس
بعضی وقت ها شیطان توی جلد آدم می رود و او را وادار به فخرفروشی می کند به انحا مختلف.
مثلا خود اینجانب چند روز پیش در یک گروه تلگرامی که حقیر را دعوت به یک دورهمی دوستانه کرده بودند جهت کلاس گذاشتن فرمودم که بنده فردا مشهد نیستم و دعوت شده ام جهت شرکت در افتتاحیه یک جلسه ادبی و نمی توانم خدمت برسم. ولی خب راستش را بخواهید باید عصرش می رفتم گلبهار جهت افتتاح محفلی ادبی.اما موضوع را به گونه ای مطرح کردم که انگار به شهری در آن سوی ایران و حتی خارج از کشور دعوت شده ام.
بعضی وقت ها هم آدم جای کلاس گذاشتن شورش را در می آورد و مدرسه می گذارد!مثلا همین جشنواره فیلم فجر که برگزار شد بنده جهت دیدن یکی از فیلم ها که بلیطش به سختی گیر می آمد در جمع دوستان همانطور که خودم را با >>من کارتم>> در هوای گرم زمستان باد می زدم ابرو بالا انداختم و گفتم که بنده فردا قرار است بروم فلان سینما و فلان فیلم را ببینم.یکی از بچه ها گفت چقدر لارج شده ای تو که در شرایط عادی پول به بلیط سینما نمی دادی چطور شده بلیط فیلم فجر بخر شده ای؟بنده هم در سکوتی معنی ندار تندتر با من کارت خودم را باد زدم.
در همین لحظاتِ دوست ضایع کن، عزیزی که مدتی با حقیر سرسنگین بود گفت من هم فردا برای دیدن همین فیلم با همسرجان و دو جوجه هایم می رویم سینما و با عابر بانکش خودش را تندتند باد زد بادزدنی و ابرو بالا انداخت ابرو بالا انداختنی!
فردایش که ماموردر تاریکی مرا در سالن سینما راهنمایی کرد و رفتم در ردیف 1 در آخر سالن که جایگاه کسانی بود که بلیط رایگان از نهادها دارند نشستم در تاریک روشنای سینما و در اثنای فیلم چشمم به خانوم سمت راستیم که افتاد دیدم چقدر آشناست اما هی سعی می کرد خودش را مخفی کند وقتی که فهمیدم همان دوست عزیز است که ....بله..... من هم سعی کردم خودم را از او مخفی کنم.من کارتم را در آوردم و شروع کردم تند تند باد زدن خودم.
آخر بلیط رایگان داشتن هم کلاس گذاشتن دارد؟!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"