حکایات قدیمی
منیژه رضوان –شاید شما یادتان نیاید اما خیلی پیش از اینها مقادیری انبوه از اجسام پنبه مانندی که چیزی بیشتر از بلورهای یخ و بخار نبودند در آسمان دیده می شدند و سپس با سر و صدا و خروج الکتریسیته از آنها یا بدون خروج آن از آسمان همینطور بی ریا و با سخاوت از آسمان آب می ریخت پایین. اسم این مایعات که از آسمان به زمین فرو می ریخت باران بود.
جالب است که خیلی پیش از فروریزش باران پدر بزرگهایِ پدربزرگهایمان تعریف می کنند که بجای آب از آسمان چیزهایی پشمک مانند فرو می ریخت که سرد بودند و به محض تماس با زمین و دست به آب تبدیل می شدند. مگر اینکه هوا سرد بود و مقادیر زیادی از آنها روی زمین انباشته می شد که این ذرات نرم و سرد که حاوی آب بودند بر روی هم جمع می شدند و در ازمنه گذشته به این اجسام واژه برف اطلاق می شد که البته ریزش پدیده ای به نام باران از آسمان قابل پذیرش و باور است اما بارش چیزی به نام برف بیشتر به افسانه شبیه است و به نظر می رسد تصاویر و فیلمهای مربوطه که از گذشته در آرشیوهای صدا و سیما موجود است چیزی بیشتر از جلوه و حقه های سینمایی نیست.
همچنین از خاطراتی که سینه به سینه نقل شده و به دست ما رسیده این است که در گذشته مردم جلوی منزل خودشان را جارو می زدند و حتی اگر می توانستند سطح خارجی شیشه های منزلشان را پاک می کردند و آن را صرفا وظیفه ماموران شهرداری نمی دانستند.
از دیگر حکایاتی که از گذشته به دست ما رسیده اینگونه استنباط می شود که مردمی که پیش از ما در مشهد می زیسته اند صبح زود که از کنار هم رد می شدند بهم سلام می کردند ولو اینکه هم را نمی شناختند.غیرقابل باورترین حکایات قدیمی اینست که مردم بدون ماسک اکسیژن در خیابانها راه می رفتند و معتقد بودند هوای زمین برخلاف مریخ و ماه و سایر سیارات منظومه شمسی قابل نفس کشیدن بوده است.
برای مردم امروز مشهد که برای خروج دو ساعته از منزل باید تخمین بزنند چند لیتر اکسیژن نیاز دارند که با خود به خیابان ببرند و روزانه از طریق شبکه اکسیژن رسانی شهری اکسیژن روزانه را دریافت می کنند واقعا این حکایت افسانه شیرینی ست!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"