راگو

 

 

دانشگا یک غذای خارجگینی به نام راگو توی منوش بود

گفتم الانه چه غذای خوشمزه ای باشه این راگو

حتما بخورمش چشام ابی میشه و لابد کنارش یک گیلاس نوشابه هم میدن

 

لذا رزوش کردم برای امروز

اما امروز که سرو کردن غذا رو

.............

 راگو چیزی نبود جز همون تاس کباب خودمون که مثل خارجیا کمتر کشیده بودن توی ظرف که ایرانی ریز نباشه!

 

منم به ناچار خوردمش.

به خوشمزگی تاس کباب خودمون که نبود بماند

گیلاس ندادن که بماند

کم بود سیر نشدم که بماند

 

چشامم آبی نشد

 

😢

بهشت من

 

اگر قرار باشه سنی که آدم توی بهشت هست قابل انتخاب کردن باشه فک کنم همه جوونی یا دوران نامزدی رو انتخاب کنن

 

اما من بچگی رو انتخاب میکنم با یک بابا و مامان که دعوا نکنن

 

 با هم بریم بیرون شهر کنار نهر حصیر پهن کنیم چایی و هندوونه بخوریم با یک عالم قوم و خویش

 

که منم با بچه هاشون بازی کنم

 

هی این صحنه رو تکرار میکنم هی تکرار میکنم توی بهشت 

 

بعد هم بدو بیام کنار بابام بشینم و مامانم برام هندوونه قاچ کنه هی هندوونه بخورم هی هندوونه بخورم دسشوییم هم نگیره

فقط همین

 

#ایوا

 

 

حرومزاده

 

به همین پسرایی که توی گروه های تلگرامی و کوچه خیابونا باهام مفرد صحبت میکنن توی پی وی هم مفرد صحبت میکنن کاری ندارم 

یا فوقش میتونم بهشون بگم:

 اووو ، درست صحبت کن!

 

اما این بچه مومنایی که میان توی گروه جمع حرف میزنن با آدم ولی توی پی وی فاز مفرد برمیدارن دلم میخواد بگم:

 اووو ، حرومزاده! درست صحبت کن!!!

 

#ایوا

 

 

یادش نخیر!

 

یادش بخیر!شاید هم یادش نخیر!همین سال گذشته بود که چند هفته ای مشهد خط زلزله اش به کار افتاده بود.مشکل اصلی ما این بود که در طبقه چهارم یک ساختمان پنج طبقه زندگی میکردیم که اکثر واحدهایش هم خالی بودند و صاحبانشان در شهرهای دیگر ساکن بودند.اینست که من و مادرم در غربت کامل بودیم و وقتی که زلزله میشد بدو بدو خود را از راه پله های یک ساختمان غول پیکر به خیابان می رساندیم اما همیشه وقتی به خیابان می رسیدیم که پس لرزه ها هم تمام شده بود و مردم همه به خانه هایشان برگشته بودند.

البته به کوچه آمدن هم چندان دردی را از ما دوا نمی کرد چون دور تا دورمان ساختمان های بلندی قرار داشت که اگر خدایی ناکرده زلزله با ریشتر بالا به وقوع می پیوست هنگامی که از ساختمان خودمان خارج می شدیم ممکن بود زیر آوار ساختمان خودمان نمی رفتیم اما محتملا ساختمانهای اطراف روی سرمان آوار میشدند.

یادش نخیر!یادم است ان شبی که شایع شده بود حوالی ساعت سه نصف شب زلزله ای خواهد امد همه همسایه ها خانه هایشان را ترک میکردند و آب و غذا برداشتند و سوار ماشینهایشان شدند و رفتند و من و مادرم تقریبا در محل تنها ماندیم.بی معرفتها یک تعارف هم نزدند که فلانی شما هم بیایید با ما.

خلاصه امسال منزلمان جابه جا شده و امده ایم در یک منزل یک طبقه قدیمی در خیابان بهار که اطرافش هم زمین خالیست.مشغول الذمه باشین اگر فکر کنید چون راحت میتوانیم از منزل خارج شویم منتظر زلزله هستیم

 

 

بداهه سرایی

 

بگذار پیش روی دلم راه دیگری

راهی که سر درآورد از چاه دیگری

 

بسته است راه دایره را ،گرچه یک مداد

پرگار میرسد به تو از راه دیگری

 

مگذار تا وزیر ولیعهدتان شوم

فرمان نمی برد دلم از شاه دیگری

 

تو یوسفت در آمده از چاه نفت ما

ما گازمان در امده از چاه دیگری!!

 

اینقدر غیبت من بیچاره را نکن

کوهی بساز جان من! از کاه دیگری

 

تنها کِشی به دور کمرگاه عشق ماند

من دست برده ام به کمرگاه دیگری

 

هر روز قدبلندی و هر روز بی ثمر

در دست ماست شاخه کوتاه دیگری 

 

 

نیستی

 

ثانیه در ثانیه هستی، دقایق نیستی

تو حقیقت هستی اما در حقایق نیستی

 

زندگی آرام و مطبوع است، خوشرنگ و لطیف

وقتی احساسی نداری، وقتی عاشق نیستی

 

تو مخالف نیستی با هیچکس پس راحتی

می وزد باد مخالف، تو موافق نیستی

 

توی ساحل تندآب رود خیلی تند نیست

رود آرام است وقتی توی قایق نیستی

 

فارغی از تنگناهای زمان و از مکان

در زمین سکنی نداری، در دقایق نیستی

 

 

 

چون پشم حلاجی

 

 

دشتها ناگهان وسیع شدند

دره ها رو به سمت گُل رفتند

ابرها پنبه پنبه روییدند

چشمه ها گُل به گُل، به قُل رفتند

 

کوهها از زمین برآشفتند

تکه های گدازه سخت شدند

دره ها در زمین فرورفتند

دانه ها تک به تک درخت شدند

 

 

ذره ها ذره ذره جنبیدند

جنبش توی آب ماهی شد

ماهی از آب سربرآورد و

رو به پهنای خاک راهی شد

 

 

ماهی توی آب ماهی ماند

ماهیان هوا دوزیست شدند

مهره داران سپس پرنده شدند

عده ای "روی پا بایست" شدند

 

 

خانه ها دانه دانه روییدند

شهرها نوبه نو جوانه زدند

"روی پاها بایست ها" یک روز

وسط شهر کارخانه زدند

 

 

ذره ذره جهان ترقی کرد

تا که شب تیر زد به صورت مُشت

جنگل و شهر و گله ها مُردند

آدم از روی عمد آدم کُشت

 

 

بازها رو به خاک برگشتند

پای ادم دوباره یک سُم شد

رو به دریا دوزیست ها رفتند

جنبشی توی ابها گُم شد

 

 

دشتها یک به یک مچاله شدند

باد و خاک و درخت پیچاپیچ

کوهها عین پشم حلاجی

لحظه ای ابر بود و دیگر هیچ

 

 

 

 

طفلک...

 

یکی از این پسرا که هیچ دختری محلش نمی ذاره توی گروه تلگرامیمون داره هر روز بد دهن تر و بددهن تر میشه

کاریش هم نمی شه کرد ستاره نداره اصلا بین دخترا

نقد شعر هم بلد نیست ناچار مجبور میشه مدام به شاعر شعر توهین کنه به جای اوردن دلیل و برهون

توی گروه هم مدام پیامهایی میذاره که لحن سخیف و زشتش معلومه

امروز با دخترا قرار گذاشتیم یکی بره توی پی وی نصیحتش کنه نهایت اینقدر چندش هست که همه گفتن: ایییش! من برم توی پی ویش؟! ایییش!

خلاصه به دخترا گفتم حداقل اراجیفی رو که به حساب شعر میذاره توی گروه یک کم  لایک کنین بیچاره هرچی سرخورده تر میشه بددهن تر داره میشه گناه داره.

 

خداوکیلی هرکی دیگه هم جای اون بود همینطور میشد.

کم کم دلم داره براش میسوزه!

 

 

ابوسعید و ایوا

 

از واقعه ای ترا خبر خواهم کرد

وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو سر به دوحه خواهم بگذاشت

با مهر تو از سفر قطر خواهم کرد!

 

 

پيام

منتظر پیامک مهمی بودم

حالا چقد مهمش بماند از نظر خیلی ها جواب سریع و به موقع سلام علیک در حد مرگ و تولد مهم است و از نظر برخی دیگر جواب مثبت خواسگاری یا پذیرفته شدن در کنکور

صدای دیلینگ پیامک منو به باز کردن محتوای پیام وادار کرد

 

مشترک گرامی با ارسال عدد فلان به شماره بهمان عضو کانال یخمان شوید و هر روز با یک فال حافظ با ما همراه باشید.

هر پیام 100 تومان

 

 

دیلیتش کردم

 

دیلینگ دوم

مشترک گرامی شما برنده 200 امتیاز از شرکت فلان خودرو شدید با عضویت در این سامانه و دریافت .... بقیه ش را نخوانده بودم که دیلینگ سوم...

 

 

مشترگرامی دریافت مشخصات طول عرض پهنا و رنگ چشم بازیگران با ارسال...

 

 

دیلینگ چارم

دیلینگ پنجم

دیلینگ ششم

 

تا اینکه دیلینگ و بالطبع پیام مورد نظر را دریافت و باز کردم

 سلام نه منیژه جون هنوز جزوه های کلاس رو وقت نکردم پیاده کنم.

 

 

منم پبام دادم که

مشترک گرامی عدد فلان را به همین سامانه ارسال کنید تا چند قلمپه و ناسزای آبدار تحویل بگیرید.

هزینه هر پیام رایگان

 

#ایوا

هنوز هم که هنوز است...

 

اصلا خاصیت دنیای مجازی همین است که لحظه ای شما را آرام نمی گذارند.تیر اندازی تروریستی در فلان کشور اروپایی با این تعداد کشته و مجروح.بمب  گذاری در مراسمی مذهبی در کشوری آسیایی و کشته شدن تعداد زیادی از مردم در حال عبادت.گروگان گیری توسط گروهی تروریستی در کشور ایکس و شمارش معکوس برای کشته شدن گروگان گرفته شده ها.غرق کشتی حامل پناه جویان در سواحل کشور ایگرگ.

قتل پسربچه ای 8 ساله توسط هم مدرسه ای بزرگترش.آدم ربایانی که پس از دریافت مبلغ درخواستی توسط پدر متواری شدند و دختربچه را هم به قتل رساندند.دوستان صمیمی پسری 19 ساله بعد از بردن هم کلاسیشان به اطراف شهر و حمله به او با ساطور و چاقو او را به آتش کشیدند و از این اتفاقات عکس گرفتند.

خبرهای فوت هنرپیشه ها و خوانندگان مشهور که چند ساعت بعد به زودی تکذیب می شوند.انتشار عکسهای شخصی فلان هنرمند مشهور در فضای مجازی.زلزله،سیل،رانش زمین و...

اما نباید نا امید شد.هنوزهم که هنوز است خبرهای خوب بیش از خبرهای ناخوشایند است.هنوز هم که هنوز است دوستی کلیه اش را به دوستش اهدا می کند.هنوز هم که هنوز است مردی برای نجات جان کودکی که در آب پر از یخ رودخانه افتاده در آب می پرد و جان خود را به خطر می اندازد.هنوز مردمی پیدا میشوند که منزلشان را می فروشند و برای مردمی محروم در فلان روستای کویری آب لوله کشی میکشند.نهایت اینها خیلی بهتر از آدمهای خلافکار می توانند کارهایشان را مخفی کنند تا لو نروند و اجرشان ضایع نشود.گول اخبار را نخورید.هنوز خبرهای خوب خیلی خیلی بیشتر از خبرهای بد است.

 

 

 

جهاد اکبر

 

چه کسی گفته است که زین العابدین (ع) در واقعه کربلا پا به میدان مبارزه نگذاشتند و نجنگیدند؟!

همه در تفسیر واقعه عاشورا از رشادتهای تک تک یاران سید الشهدا علیه السلام داد سخن می دهند و مبارزه هر یک را به تصویر می کشند.بعد از جان فشانی یاران امام نوبت به دلاوری های مردان اهل بیت در حمایت از حریم خاندان نبوت می رسد.در این راه دستها بریده شد،چشم ها بی سو شدند و سرها از بدنها جدا شد.

اما برای جوانی که هنگام اتفاق افتادن واقعه کربلا بنا برمشهور در عنفوان جوانی یعنی 24 سالگی بود، رخصت نیافتن برای جنگ از طرف ابا عبد ا... علیه السلام  بسیار سنگین بود.برای مردان دلاور عرب که می بینند خویشاوندانشان یکی پس از دیگری می جنگند و می کشند و کشته میشوند تاب آوردن و به میدان گام ننهادن آسان نیست.اما گردن نهادن به آنچه به صلاح دین پیامبر اکرم(ص) است،خود جنگی ست بین خواسته های شخصی و مصلحت های الهی، که شاید هرکسی از عهده اش پیروز بر نیاید.

دیگر مردان اهل بیت خشم و نفرت خود را بر لبه آبدار و برنده شمشیر ها می ریختند و بر فرق دشمن فرود می آوردند.اگرچه با دستهای خالی و مشک پاره پاره از کنار فرات بر میگشتند اما دلشان خوش بود که در برابر این خیل متجاوز دست به شمشیر برده اند و پا در رکاب گذشته اند و برای سیراب کردن لبان خشک دردانه های اهل بیت به فراتِ غیرت و شهامت زده اند.

این نهایت تسلیم و خویشتنداری در برابر ولی نعمت است که حضرت سجاد(ع) را به اطاعت از امر پدر وادار می کند.و این از برکات دینی ست که خشمش،جنگش,صلحش  نه بخاطر دل خود که برای رضای خداست و این همان جهاد اکبریست که زین العابدین (ع) در جریان واقعه عاشورا در آن شرکت داشتند.

 

 

نادر شاه افشار

 

دیروز با بچه ها رفتیم باغ نداری مشهد جهت دیدن موزه ش .

میدونین که دیروز بخاطر روز گردشگری بازدید از موزه ها رایگان بود.

از اون پایین به مجسمه نادرشاه که سوار بر اسبش در حال تاخت و تاز و جنگ با دشمن بود خیره شدم

و اولین برداشتی که از این تعمق کردم تعیین جنسیت اسب نادرشاه بود!

 

 

حتی در بی خداترین کوچه ها

 

محرم است و داری در خیابانهای یکی از پایتخت های کشورهای اروپایی راه می روی و در عالم غربت و فرهنگی متفاوت قدم میزنی و هزار فکر در سرت است از تحصیلاتت، کارَت،زمان بازگشتت به ایران که یک دفعه ...

داری در یکی از بی خداترین کوچه های روسیه رانندگی می کنی به سمت سفارت ایران تا مشکلی که برای اقامت موقتت ایجاد شده را حل کنی.از کنار مجسمه های لنین و مارکس رد می شوی که ناگهان چشمت می افتد به ...

داخل یکی از مسجدهای ایالت تگزاس نشسته ای و نماز ظهرت را داری میخوانی و همین که سلام نماز را می دهی و به سمت چپت نگاه می کنی؛ می بینی که ...

در یکی از روستاهای زرتشتی نشین یزد مدتهاست که معلم هستی و داری برگه های امتحان بچه ها را تصحیح می کنی که زنگ در به صدا در می آید.برگه ها را رها می کنی به سمت در می روی.همینکه در را باز میکنی ...

می بینی که به یکی از خانه های ویلایی با آجرهای سرخ رنگ پارچه ای سیاه نصب شده و سرخِ سرخ رویش نوشته:یا حسین!

به میزی که دم در یکی از فروشگاهها گذاشته شده و لیوانهایی روی آن خود نمایی می کند که پر از شربت و تکه های خنک یخ است و عکسی قاب گرفته شده روی میز است که از چهره زیبایش احتمال میدهی کسی نیست جز حسین بن علی علیه السلام

امام جماعت مسجد با سینی دارد به تو نزدیک میشود،با یک کاسه شله زرد که رویش با دارچین نوشته یا ابالفضل

می بینی که یکی از زنان زرتشتی که شفای بچه اش را از امام حسین(ع)گرفته؛دارد بسته های نذری اش را در خانه ها پخش می کند.

 

 

با چه رویی؟!

 

یکی از روابط دوستانه که گریزی از ان نیست؛سنت حسنه امانت دادن وسیله ای یا مبلغی به دیگران است.

البته به انجام این عمل اگرچه در همه فرهنگها و مذاهب موکدا سفارش شده است اما پیامدهای بعدیی که از اقدام به این عمل به فاعل برمیگردد در اغلب موارد فرد قرض دهنده را از عملش پشیمان میکند.

خب برادر من!خواهر من!چرا اینقدر نسبت به بازپس دادن امانتی،بی اهمیت هستی که فراموشش می کنی؟مضاف بر اینکه فرد قارض( اسم فاعلِ من در آوردی ِ قرض دهنده !)را هم از ارتکاب مجدد این عمل منصرف میکنید.متاسفانه به جهت بدقولی های متعدد در بازپس دادن امانتی ها بخصوص امانتی هایی که ارزش مادی چندانی ندارند این سنت حسنه دارد به یکی از رفتارهای مخاطره آمیز تبدیل میشود و واژه امانت چیزی مترادف با اهدا تغییر معنا داده.به گونه ای که فردی که می خواهد کتابی، قابلمه ای یا خودکاری را به کسی بدهد باید قیدش را بزند و به بازگشت مورد امانتی امیدی نداشته باشد.یا آنقدر پیله امانت گیرنده بشود و هی تذکر بدهد که شاید تذکراتش مثمر ثمر باشد و وسیله یا مبلغ امانت داده شده مسترد شود.خب! حقیقتش به خجالتش نمی ارزد که ادم ده تومان به دوستش قرض بدهد و بعد هی به طرف یادآوری بکند.

و انگار اصلا طبق یک قرار نانوشته پس ندادن ده ملیون تومان جرم است و خیانت در دوستی اما پس ندادن ده هزار تومان اصلا مساله مهمی نیست.فکر میکنم بهترین راهکار اینست که هر 6 ماه یکبار دوستان با هم تسویه حساب کنند و مثلا بگویند شما چیزی دست من نداری؟و یکدیگر را مجبور کنند که این امانتهای خورده ریزه را بهم یادآوری کنند.

الان من با چه رویی به دوستم یادآوری کنم که 7 تومنی رو که از من گرفتی پس بده؟!

 

 

مهمانهای ناخوانده

 

همیشه در هیآت مذهبی مراقب تازه مسلمانها باشید.منظورم از تازه مسلمان دقیقا کسانی نیست که اخیرا به دین اسلام مشرف شده اند بلکه منظورم کسانی ست که مسلمان هستند اما کمی سهل انگار بوده اند و بالاخره تصمیم گرفته اند کمی هم وارد گود شوند.بخصوص در این ایام که هرکسی که به مساجد و حسینیه ها و تکیه ها می آید فارغ از دین و مذهب و اعتقاد و سابقه های عملی و اعتقادی مهمان خود اباعبدا... هست و احترامش واجب.

البته از یک تازه مسلمان که اخیرا به دین اسلام مشرف شده دیدن اشتباه در انجام فرایض دینی غریب نیست اما باید هوای این مسلمانهایی که تا حالا معلوم نیست کجا بوده اند و یکدفعه سر و کله شان پیدا میشود را داشت.

مبادا اگر پرسیدند حضرت علی اکبر علیه السلام چکاره حضرت زینب علیها سلام میشوند بزنید توی ذوق شان.شما فقط وظیفه تان است که چای آقا را میان مهمان هایشان پخش کنید و کفش هایشان را جفت کنید و نوحه بخوانید و زیر پایشان را با افتخار جارو بزنید.دیگر اینکه آقا خواسته اند چه کسی را با چه میزان اعتقاد و عمل به مجلسشان دعوت کنند چیزی ست بین خود حضرت و  آن مهمان خوانده و از نظر شما ناخوانده!

اینرا گفتم چون دیشب در مجلسی که زیارت عاشورا می خواندیم و در منزل یکی از آشنایان برگزار شد،یک نفر از همین مهمان های به اصطلاح ناخوانده هم در مجلس حضور داشت که به زمان سجده که رسیدیم مُهرش را برداشت و گفت قبله کدام طرف است در حالیکه همه سر جایشان نشسته بودند و مُهر را بر پیشانی شان گذاشتند،موقع سلام دادن هم نمی دانست باید به کدام سمت بچرخد ومدام دور خودش می چرخید.

مبادا به اینها بخندید که اینجور آدمها گاها جایگاه ویژه ای پیش حضرت آقا دارند و اگر دلشان بشکند....

 

 

تعمیم دادن

 

ایام بازگشایی مدارس هر کدام از ما را یاد یکی از مقاطع تحصیلی مان می اندازد.یکی خاطراتش بیشتر معطوف می شود به دوران دبیرستان،دیگری به دوران راهنمایی و آن یکی به دبستان.

هرکسی هم خاطره اش بیشتر حول یکی از معلم ها یا دبیرانش می چرخد.یکی به جهت فرار از کلاس ریاضی خاطراتش بیشتر از این کلاس است و دیگری بخاطر ضعیف بودنش در عربی بیشتر خاطراتش به کلاس عربی اش بر میگردد.

یادم است که به جهت دست به قلم بودنم عادتم بود که بهترین نمره انشای کلاس مال من باشد.این است که گاهی برای حفظ این رتبه به هر آب و آتشی میزدم.

یکی از این خاطرات برمیگردد به سال اول دبیرستانم که تازه در یک کتاب ادبی با کلمه تعمیم آشنا شده بودم و مصر بودم که از ان در انشایم استفاده کنم.خلاصه چند بار از این کلمه در انشایم به بهانه های مختلف  استفاده کردم و چند کلمه قلمبه دیگر هم در انشایم به کار بردم.اما به طور ویژه روی کلمه تعمیم خیلی مانور دادم.به طوری که حداقل 5 بار از این کلمه خوش تراش در انشایم استفاده کردم.با وجود معلم سخت گیری که داشتم همیشه نمره انشایم  18 می شد یعنی بالاترین نمره کلاس.هیچ کس بخاطر نداشت انشای کسی در آن دبیرستان بیشتر از 18 شده باشد و بنده با استفاده از کلمات قلمبه سلمبه می خواستم رکورد بزنم.

هیچی دیگر!نمره انشایم در آن نوبت18 که نشد، 17 که نشد بماند؛ 16 هم نشد.آنجا بود که فهمیدم یک روش خاص نمره گیری از سایر دبیرانِ ادبیات را نمی شود به همه دبیرها تعمیم داد!

 

 

خداقوت

 

شاید یکی از مهم ترین تصمیم گیری هایی که برای یک شخص،مکان،اتفاق و خلاصه هر پدیده ای که اسم بَردار است می افتد نامگذاری آن باشد.

دیروز که از جلوی یک داروخانه در یکی از خیابان های مشهد رد می شدم در تبلیغِ نام داروخانه کمی بین کلمه دارو و خانه فاصله افتاده بود و باعث شد این کلمه واحد در ذهنم به دو پاره اصلی خودش یعنی دارو و خانه شکسته بشود.خیلی به نظرم کلمه جالبی آمد؛ خانه ی دارو

همین امر باعث شد که به دیگر کلمات مرکب در زبان فارسی دقت بیشتری بکنم: کودکستان،دبیرستان،مهد کودک و کم کم هدایت شدم به کلمه بیمارستان.

یادم آمد که گذشتگان ما به همین مکان شفاخانه می گفتند و به نظرم این اسم خیلی با روحیه لطیف و نیازمند بشر سازگاری بیشتری دارد. بیمارستان جای نگهداری بیماران است اما شفاخانه جاییست که بیماران در ان شفا پیدا میکنند.دیگر همه این روزها به بار مثبت کلمات و تاثیر شگفت انگیز آنها در زندگی واقف هستند.

 

من که با شنیدن کلمه خسته نباشید یاد آدمهای شهریی می افتم که صبح زود خواب الود و دست پاچه صبحانه نخورده لباس می پوشند و در هوای پر از دود شهر دنبال تاکسی میدوند و اگر بادی به صورتشان می خورَد چیزی نیست جز دود اگزوز اتوبوس.و تا به اداره می رسند اولین ارباب رجوع به انها می گوید:خسته نباشید

اما هربار کلمه خداقوت را میشنوم یاد مردان روستایی بیل به دستی می افتم که در مزارع سرسبز زیر آسمان آبی با لکه های ابر سفید و نسیم معطرآغشته به رنگ و بوی گلهای صحرایی کار میکنند و ظهر همسرشان در یک بقچه برایشان غذا و نان خانگی داغ می آورد و با هم زیر سایه درخت گردو می نشینند و غذا میخورند و عصر چای که  روی هیزم به ثمر نشسته میخورند و تا دم دمه های غروب قوت دارند.

 

 

که هیهات من الذله

 

مسلما غیرت و همیت مردم هیچ کشوری اجازه نمی دهد که خاک کشورش مورد تجاوز بیگانگان قرار بگیرد و از آن دفاع نکند،چه برسد مردم کشوری دیرپا و با سابقه تمدن چندین هزارساله ای مثل ایران.دفاع از جان و مال و ناموس و تمامیت ارضی و اعتقادی یک مردم یکی از ارزشمند ترین رفتارهایی ست که در تاریخ تمام کشورهای جهان مورد تکریم و افتخار و غرور ملی قرار میگیرد و در آن رابطه همواره می نویسند و می سرایند و فیلم می سازند و بنای یادبود خلق میکنند،که بی شک خود این گرامی داشت ها و سالگردها ادامه مبارزه با تجاوز و به نوعی اعلام امادگی برای اتفاقات مشابه است و زنگ خطری ست برای انها که خیال واهی تغییر مرزهای کشورهای جان را در سر می پرورانند.

برای آنها که یادشان نمی آید و برای انها که تصاویر روشن و واضحی از سالهای نه چندان دور اوایل انقلاب  دارند روزهای اول مهرماه و بخصوص 31 ام شهریور تداعی کننده خاطره حمله به مرزهای شرف و غیرت کشورمان است که نه تنها  نیروهای مسلح که خون احاد مردم کشورمان را به جوش آورد و زن و مرد،پیر و جوان،مسیحی و مسلمان و ترک و فارس  را درگیر خود کرد.

بخصوص در شرایط ویژه آن زمان یعنی سالهایی که ایران به جهت وقوع انقلاب اسلامی هنوز درگیر مسایل داخلی و استقرار کامل بود و نیروهای مسلح هنوز به یکپاچگی و انسجام لازم دست نیافته بودند  مورد تجاوز همسایه ای سرتاپا مسلح و اماده و مجهز به ادوات جنگی پیشرفته قرار گرفتن اتفاقی نبود که به راحتی و حتی به سختی بتوان آنرا کنترل کرد و بیشتر چیزی شبیه به معجزه به شمار می امد و بجز مشارکت فداکارانه مردم عادی در کنار نیروهای مسلح نمی توانست این مرز بوم را از خطر از بین رفتن تمامیت ارضی و اعتقادی حفظ کند.

مقاومت مردمی که حتی بدون ابزارهای ابتدایی جنگ و گاها بدون داشتن آموزش های نظامی لازم به طور خودجوش با در دست گرفتن جانشان در برابر سلاحهای پیشرفته دشمن ایستادند و پیشروی سریع نیروهای تجاوزگر را که در روزهای اولیه تجاوز تقریبا بدون سد جدی تا شهرهای مرزی ما تاختند  با سپر کردن جان خود در برابر میهن شان محدود کردند تا اینکه انسجام لازم به دست امد و سرزمینهای اشغال شده از دشمن بعثی بازپس گرفته شد به گونه ای که علی رغم جنگهای دیگر که همیشه به این سرزمین استراتژیک تحمیل شده و اغلب اوقات به از دست دادن پاره ای از وجود عزیزش خاتمه پذیرفته این بار نقشه های ایران به همان صلابت و استواری قبل ثابت باقی ماند و انها که تصمیم داشتند صبحانه را بغداد بخورند و ناهار مفصلی  را در تهران میل کنند مجبور شدند سالها پشت خاکریزهای تجاوز کنسروهای کشورهای حامیشان را بخورند و سرانجام تمام بند و بساط شان را جمع کنند و در کوله شان بریزند و بروند آش شرمندگیی که فرماندهانشان برایشان پخته بودند را پشت مرزهای کشور خودشان سر بکشند.

همزمانی این روزها با آغاز ماه محرم که یادآور دفاع شیعیان راستین امام حسین علیه السلام از اهل بیت و شرافت اعتقادایشان و همینطور جان برکفی خاندان امامت و رسالت و خود سید الشهدا  در راه دین و همچنین پایداری و سرافرازی  بازماندگان  آن حادثه عظیم  چیزی ست که به خوبی نشان می دهد این رشادتها و پایداریها جدا از عِرق ملی ریشه در تاریخ دینی و مذهبی ما دارد و الگوهای بی بدیل مسلمانان در این راستا شوری مضاعف و حرارتی شعله ور را در وجود انها به ودیعه گذاشته است که بیش از پیش آنها را برای دفاع از انچه برایشان حرمت دارد و عزیز است تا پای جان برکف نهادن پیش می برد.آنگونه که تا سالیان سال داستان این رشادتها سینه به سینه نقل خواهد شد که تاریخ شاهد است که حتی اگر این ادوات نظانی و جنگی که هر سال به رخ متجاوزگران کشیده میشوند نبود و در بدترین شرایط و در محاصره آمیزترین موقعیت ها باز هم مانند پیشوایمان سید الشهدا علیه السلام جواب ما به متجاوزگران چیزی نخواهد بود بجز : هیهات من الذله