یادش نخیر!
یادش بخیر!شاید هم یادش نخیر!همین سال گذشته بود که چند هفته ای مشهد خط زلزله اش به کار افتاده بود.مشکل اصلی ما این بود که در طبقه چهارم یک ساختمان پنج طبقه زندگی میکردیم که اکثر واحدهایش هم خالی بودند و صاحبانشان در شهرهای دیگر ساکن بودند.اینست که من و مادرم در غربت کامل بودیم و وقتی که زلزله میشد بدو بدو خود را از راه پله های یک ساختمان غول پیکر به خیابان می رساندیم اما همیشه وقتی به خیابان می رسیدیم که پس لرزه ها هم تمام شده بود و مردم همه به خانه هایشان برگشته بودند.
البته به کوچه آمدن هم چندان دردی را از ما دوا نمی کرد چون دور تا دورمان ساختمان های بلندی قرار داشت که اگر خدایی ناکرده زلزله با ریشتر بالا به وقوع می پیوست هنگامی که از ساختمان خودمان خارج می شدیم ممکن بود زیر آوار ساختمان خودمان نمی رفتیم اما محتملا ساختمانهای اطراف روی سرمان آوار میشدند.
یادش نخیر!یادم است ان شبی که شایع شده بود حوالی ساعت سه نصف شب زلزله ای خواهد امد همه همسایه ها خانه هایشان را ترک میکردند و آب و غذا برداشتند و سوار ماشینهایشان شدند و رفتند و من و مادرم تقریبا در محل تنها ماندیم.بی معرفتها یک تعارف هم نزدند که فلانی شما هم بیایید با ما.
خلاصه امسال منزلمان جابه جا شده و امده ایم در یک منزل یک طبقه قدیمی در خیابان بهار که اطرافش هم زمین خالیست.مشغول الذمه باشین اگر فکر کنید چون راحت میتوانیم از منزل خارج شویم منتظر زلزله هستیم
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"