حتی در بی خداترین کوچه ها
محرم است و داری در خیابانهای یکی از پایتخت های کشورهای اروپایی راه می روی و در عالم غربت و فرهنگی متفاوت قدم میزنی و هزار فکر در سرت است از تحصیلاتت، کارَت،زمان بازگشتت به ایران که یک دفعه ...
داری در یکی از بی خداترین کوچه های روسیه رانندگی می کنی به سمت سفارت ایران تا مشکلی که برای اقامت موقتت ایجاد شده را حل کنی.از کنار مجسمه های لنین و مارکس رد می شوی که ناگهان چشمت می افتد به ...
داخل یکی از مسجدهای ایالت تگزاس نشسته ای و نماز ظهرت را داری میخوانی و همین که سلام نماز را می دهی و به سمت چپت نگاه می کنی؛ می بینی که ...
در یکی از روستاهای زرتشتی نشین یزد مدتهاست که معلم هستی و داری برگه های امتحان بچه ها را تصحیح می کنی که زنگ در به صدا در می آید.برگه ها را رها می کنی به سمت در می روی.همینکه در را باز میکنی ...
می بینی که به یکی از خانه های ویلایی با آجرهای سرخ رنگ پارچه ای سیاه نصب شده و سرخِ سرخ رویش نوشته:یا حسین!
به میزی که دم در یکی از فروشگاهها گذاشته شده و لیوانهایی روی آن خود نمایی می کند که پر از شربت و تکه های خنک یخ است و عکسی قاب گرفته شده روی میز است که از چهره زیبایش احتمال میدهی کسی نیست جز حسین بن علی علیه السلام
امام جماعت مسجد با سینی دارد به تو نزدیک میشود،با یک کاسه شله زرد که رویش با دارچین نوشته یا ابالفضل
می بینی که یکی از زنان زرتشتی که شفای بچه اش را از امام حسین(ع)گرفته؛دارد بسته های نذری اش را در خانه ها پخش می کند.
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"