فرشته های مهرماه
بوی مداد چوبی و کتاب های نو که به مشام ادم می رسد یاد دوران با صفای دبستان برای همه ما زنده می شود.هرکسی در دمدمه های مهر و رنگ امیزی حیرت آور پاییز خانوم در سطح شهر به یاد یکرنگی،دوستی ها،گریه ها،قهر و آشتی های دوران دبستانش می افتد.
دوباره است که فرشته های دوست داشتنی با لباسهای فُرم شاد و آن راه رفتن های شیرینشان و با کوله های با نمکِ خوش رنگ و پر از تصاویر شخصیتهای کارتونی صبح زود در خیابانها راه بروند و همینطور که از آن پایینها به آن بالا بالاها که هم ارتفاع قد شماست نگاه می کنند معلوم است که در عین حال که دوست دارند با شما دوست شوند حرف مادرشان هم در گوششان است که با غریبه ها حرف نزنند.
اینست که هرچقدر هم بهشان چشمک بزنید و دست به سرشان بکشید تحویلتان نمی گیرند اما از چشمهایشان می بارد که دوست دارند با وجود همه اختلاف سنیی که بین تان برقرار است با شما هم دوست شوند.البته بعضی هایشان که بازیگوش تر هستن با یک اشاره و لبخند شما لبخند شیرینی تحویل شما می دهند و به راحتی با شما ارتباط برقرار میکنند و چنان در عمق چشمهای شما خیره میشوند که انگار با زبان بی زبانی می گویند با من دوست میشی که با هم بریم سرکلاس بشینیم؟
اینست که از همین اول سال تحصیلی باید به فکر این فرشته ها که برادر کوچولو و دختر کوچولوی همه ما هستند باشیم.فرشته هایی که فکر میکنند دنیای واقعی مثل دنیای کارتونها زیبا و رنگارنگ و شاد است .مراقب باشیم که تصوراتشان به این زودیها بهم نریزد.
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"