فرشته های مهرماه

 

بوی مداد چوبی و کتاب های نو که به مشام ادم می رسد یاد دوران با صفای دبستان برای همه ما زنده می شود.هرکسی در دمدمه های مهر و رنگ امیزی حیرت آور پاییز خانوم در سطح شهر به یاد یکرنگی،دوستی ها،گریه ها،قهر و آشتی های دوران دبستانش می افتد.

دوباره است که فرشته های دوست داشتنی با لباسهای فُرم شاد و آن راه رفتن های شیرینشان و با کوله های با نمکِ خوش رنگ و پر از تصاویر شخصیتهای کارتونی صبح زود در  خیابانها راه بروند و همینطور که از آن پایینها به آن بالا بالاها که هم ارتفاع قد شماست نگاه می کنند معلوم است که در عین حال که دوست دارند با شما دوست شوند حرف مادرشان هم در گوششان است که با غریبه ها حرف نزنند.

اینست که هرچقدر هم بهشان چشمک بزنید و دست به سرشان بکشید تحویلتان نمی گیرند اما از چشمهایشان می بارد که دوست دارند با وجود همه اختلاف سنیی که بین تان برقرار است با شما هم دوست شوند.البته بعضی هایشان که بازیگوش تر هستن با یک اشاره و لبخند شما لبخند شیرینی تحویل شما می دهند و به راحتی با شما ارتباط برقرار میکنند و چنان در عمق چشمهای شما خیره میشوند که انگار با زبان بی زبانی می گویند با من دوست میشی که با هم بریم سرکلاس بشینیم؟

اینست که از همین اول سال تحصیلی باید به فکر این فرشته ها که برادر کوچولو و دختر کوچولوی همه ما هستند باشیم.فرشته هایی که فکر میکنند دنیای واقعی مثل دنیای کارتونها زیبا و رنگارنگ و شاد است .مراقب باشیم که تصوراتشان به این زودیها بهم نریزد.

 

 

قبربازی در شهربازی

 

 در خبرها خواندیم که شهربازی ها در زمره حادثه خیزترین اماکن معرفی شدند.خب که چی؟

انتظار داشتید کتابخانه های خلوت سطح شهر که اغلب جهت خوابیدن دانشجویان و دانش آموزان استفاده می شوند حادثه خیزترین اماکن شهر معرفی شوند؟من که تا حالا ندیده ام کسی برود کتابخانه و جیغ داد راه بیندازد و کیفور شود و وقتی که از آن مکانِ حوصله سر بر خارج شود ته دلش قیلی ویلی برود و چشمهایش از شدت هیجان دو دو بزند و سرش از سرخوشی گیج برود.هرچقدر هم که توی کتابخانه حرف بزنید و پچ پچ کنید و کتاب نخوانید باز هم مزه شهربازی رفتن را ندارد.

در یکی از همین تحقیقات تایید نشده رفتن به شهربازی حتی مخاطره امیزتر از رانندگی در سطح شهر مشهد مقدس تشخیص داده شده است.

اصلا کیف شهربازی رفتن به همان خطرش است.هرچه خطر بیشتر، کیف بیشتر و هرچه کیف بیشتر، بلیت گرانتر.یعنی یک وسیله شهربازی که فرسوده باشد مسلما بلیتی گران تر از یک وسیله استاندارد دارد.همین که بدانید سوار صندلی های چرخان شهربازی  که می شوید ممکن است بنا بر قانون اول نیوتون ناگهان از مدار حرکت وسیله خارج و در راستای مستقیم با سرعت تقریبا ثابت به حرکت خود ادامه دهید خیلی کیف دارد.تا قرعه به نام چه کسی بیفتد.

مورد داشته ایم که قبل از رفتن به شهربازی طرف با تمام قوم و خویشها خداحافظی کرده و حلالیت خواسته است و پشت سر طرف هم جای ریختن یک کاسه آب،کلا شیلنگ آتش نشانی گرفته اند که سالم برگردد.

از قدیم گفته اند که سربازی رفتن مردساز است و شهربازی رفتن ابَرمردساز!

 

 

در رینگ خانوادگی

 

بعد از اتفاقی که در برنامه تلویزیونی برای عروس و مادرشوهر رخداد و مادر شوهر حسابی از خجالت عروسش در آمد و هرچه حرف طی چند سال در دلش تلنبار شده بود را ظرف یک مدت کوتاه در برنامه تلویزیونی به گوش خود عروس خانوم  و مادر عروس و دیگر عروسها و حتی مردم محل و شهر و همچنین ایران رساند و در عین حال مراتب ارادت خود به عروسش  را  لحظه به لحظه با عذرخواهی از او در برنامه بیان داشت،گزارشها حاکی از انست که در برخی استانها چندین فقره مادرشوهر و عروس تقاضای حضور در برنامه تلویزیونی داشته اند و همدیگر را به مناظره تلویزیونی دعوت و بعضا تهدید کرده اند.از ان طرف چند مورد تهدید به حضور در برنامه زنده تلویزیونی نیز گزارش شده است که در نوع خودش پیش بینی می شود از پر بیننده ترین برنامه های صدا و سیما از آب در بیایند و حتی احتمال سریالی برگزار شدن این مناظره ها نیز وجود دارد.

در همین راستا دکوراسیونرهای حرفه ای پیشنهاد داده اند که به طور نمادین  این سلسله مباحث در رینگ بوکس برگزار شوند و برای تزیین در و دیوار از ماهی تابه ولنگ کفش استفاده شود و در صورت موافقت کارگردان هنریِ برنامه،حتی از چنگال و کارد هم میتوان به صورت اِلِمان استفاده کرد.ترجیحا داور و تایم استراحت و کادر مجرب پزشکی نیز در محل حضور داشته باشند.

همچنین می توان از خانواده عروس و داماد نیز به عنوان تماشاچی و مشوق استفاده کرد و ایضا از مردم محل به عنوان هیات منصفه بهره برد.فقط این وسط داماد را کجای دلمان جای بدهیم؟!

 

 

تنبیهات تشویقی

 

بر فرض یکی بیاید و میز شما را به جهت اعتراضتان در یک اداره از شما بگیرد و مجبور شوید برای مدتی روی زمین بنشینید.مگر چه میشود؟تنبیه اگر مالی نباشد در ادارات و جانی نباشد در مدارس و نمره ای نباشد در دانشگاهها نه تنها بار منفی ندارد که حتی یک فرد تیز هوش به راحتی میتواند از این موقعیت به نفع خودش استفاده کند.همیشه نیمه پر دریاچه ارومیه  را ببینید!

فرض بفرمایید کارمند اداره ای به جهت یک اعتراض میزش از او گرفته شود و مجبور شود چند صباحی روی زمین بنشیند،چه بهتر!مطمین باشید تعداد ارباب رجوعش کاهش چشمگیری پیدا خواهد کرد.اصلا هروقت مرخصی داخل اداره خواستید یک اعتراض بزنید و یک هفته بدون میز در اداره مرخصی  تنبیهی بگیرید.

ایضا اگر دانش آموز هستید و کار واجبی پیش آمده و معلم تان اجازه خروج از کلاس را نمی دهد و عن قریب است که بشود انچه نباید بشود کافیست  که  معترض شوید که چرا جذر4 می شود 2 و مصر شوید که جواب این معمای لاینحل 3 میشود. مطمین باشید که بی درنگ معلم شما را از کلاس اخراج می کند.

ایضا اگر دانشجویید و شاگرد اول  و تمایل دارید با دختر شاگرد تنبل مورد علاقه خود در دانشگاه ازدواج کنید و طرف رضا نمی دهد،کافیست که به استاد یک اعتراض بزنید که چرا من که نمره هایم خوبست با همچین کسی باید در یک کلاس باشم؟به احتمال 92% استاد شما را مجبور میکند من باب تنبیه به دختر مورد علاقه تان موارد ثقیل آن واحد درسی را آموزش دهید.کار تمام است،ایشالا عروسی ما را هم دعوت کنید!

 

 

نیمه پر دریاچه ارومیه

 

حالا بر فرض یکی بیاید و میز شما را به جهت اعتراض شما به مساله یا مسایلی در یک اداره از شما بگیرد و مجبور شوید برای مدتی یا مدتهایی جهت انجام کار ارباب رجوع روی زمین بنشینید .حالا مگر چه میشود؟تنبیه اگر مالی نباشد در ادارات و جانی نباشد در مدارس و نمره ای نباشد در دانشگاهها نه تنها بار منفی ندارد که حتی یک فرد تیز هوش به راحتی میتواند از این موقعیت به نفع خودش استفاده کند.همیشه نیمه پر دریاچه ارومیه  را ببینید!

فرض بفرمایید کارمند اداره ای هستید و به جهت اعتراض به نبود کولر در اتاقتان میز شما  گرفته شود و مجبور شوید چند صباحی روی زمین بنشینید چه بهتر!مطمین باشید تعداد ارباب رجوع شما یک دفعه کاهش چشمگیری پیدا میکند و می توانید مدتی استراحت کنید.اصلا هروقت مرخصی داخل اداره خواستید یک اعتراض بزنید و یک هفته بدون میز در اداره مرخصی  تبیهی بگیرید.

ایضا اگر دانش آموز هستید و کار واجبی پیش آمده و مطمین هستید که معلم تان در خصوص امور واجب اجازه خروج از کلاس را نمی دهد و عن قریب است که بشود انچه نباید بشود کافیست  که مثلا معترض شوید به این مساله که جذر عدد 4 می شود 2 و مصر شوید که پدرتان معتقد است جواب این معمای لاینحل 3 میشود. مطمین باشید که بی درنگ معلم شما را از کلاس اخراج می کند و ....

ایضا اگر دانشجویید  و شاگرد اول  و تمایل دارید با دختر مورد علاقه خود در دانشگاه ازدواج کنید و طرف رضا نمی دهد و در عین حال درسش هم ضعیف است کافیست که به استاد یک اعتراض بزنید که چرا من که نمره هایم خوبست با همچین کسی باید در یک کلاس باشم؟به احتمال 92% استاد شما را مجبور میکند من باب تنبیه به دختر مورد علاقه تان موارد ثقیل آن واحد درسی را آموزش دهید.

کار تمام است!ایشالا عروسی ما را هم دعوت کنید!

 

 

پای صحبت پزشکان

 

راست می روی می گویند دکاتیر(جمع مکسر دکتر)میخواستند دست چپ مریض را عمل کنند پای راستش را عمل کردند.چپ می روی می گویند دکاتیر راست راست راه میروند از مریضها زیر میزی می گیرند.بالا می روی نوشته تعداد پایین پزشکان در مناطق محروم،پایین می روی نوشته ویزیت بالای پزشکان چه نظارتی دارد؟

لذا بر ان شدیم که اندر احوالات بیمارن از نگاه پزشکان نیز واکاوی مختصری بنماییم؛ نیز!

کم نبوده اند بیمارانی که به جهت شرم که البته بجای خودش چیز بدی نیست زانویشان درد داشته بجایش به پزشک گفته اند مچ دستم درد میکند و کلا سیر درمان مچ دست برایشان نسخه شده و از اینکه درد زانویشان خوب نشده به سازمان نظارت بر قیمت تره بار شکایت برده اند.برخی دیگر که اصلا همسرشان کلا مریض بوده خودشان را جای همسرشان به مریضی  زده اند و پیش پزشک از درد اندامی شکایت کرده اند که اصلا در جنس مذکور وجود ندارد!استغفر ا..!توبه!بعضی از بیماران که اصلا اعصاب ندارند از در مطب که داخل میشوند وقتی که می پرسی چه تان است میگویند من از کجا باید بدانم؟من دکترم یا شما؟بعضی دیگر هم که  اگر 5 دقیقه ویزیت شوند انتظار دارند به اندازه یک چرخ و فلک سوارشدن 5 دقیقه ای ازشان ویزیت گرفته شود.بگذریم از بیمارانی که شیاف را  کلا دهانی مصرف میکنند.

اما از همه جالب تر کسانی هستند که اصلا اعتقادی به مرگ ندارند.بیمار عزیز!عمر شما سر امده، عزراییل کلی دم در معطل است،چه توقع ها دارید از پزشکان؟

درست است که<<هو الشافی>> اما در عین حال<<انا لله و انا الیه راجعون>>

 

 

باد ...

 

صبح بزرگ زاده پسر در لحاف باد

سرباز خوش معامله از غم معاف باد

 

وقتی دهان نقد شما برخلاف ماست

حتی زبان سعدی اگر، در غلاف باد

 

تطهیر میشود مگر این دستها به آب؟

باران به اشک چشم یتیمان مضاف باد

 

بادا همیشه هم سخن لطف باد بید

بیدی که سایه ثمراتش گزاف باد

 

در میخزخم دشمن دیوار دوستی

از تکه های آهن و سیمان شیاف باد

 

تا در سلیقه همگان اتحاد نیست

همواره در زبان هنر اختلاف باد

 

منظومه ها ستاره یک نور واحدند

هرکس به گرد مرکز خود در طواف باد

 

 

 

سینمای ده بعدی

 

بخصوص هنوز که در حوالی روز سینما هستیم باید عرض کنم که مگر نه اینست که اکثریت ما از همان کودکی با شخصیتهای کارتونی همزاد پنداری می کنیم؟

چندبار تا حالا با پینوکیو از دست روباه مکار و گربه نره سرتان کلاه رفته باشد خوبست؟با الیورتوییست خود شما بارها در پرورشگاه تنبیه شده اید و سوپ آبکی خورده اید.حتی با  هنرپیشه فیلم پاپیلون از شدت گرسنگی بارها و بارها سوسک خورده اید متوجه اید؟سوسک!سوسک!سوسک!خود من حداقل بیست بار تا حالا با شهرزاد و فرهاد در کافه نشسته ام و گریسته ام.از شما چه پنهان اصلا در خیلی از صحنه ها شهرزاد را هم از فیلم حذف کرده ام و خودم تک به تک با فرهاد دور از چشم خانوم ترانه علی دوستی سر یک میز چای خورده ام.

خلاصه از همان موقع که مردم با دیدن قطاری که روی پرده سینما به سمت شان می امد از سالن در می رفتند تا الان که در همین مشهد خودمان سالن های نمایش متعدد فیلم داریم و ایضا یکی از پیشرفته ترین پردیس های سینمایی خاورمیانه را،سینما فراز و فرودهای زیادی را پشت سر گذاشته.اخیرا هم شنیده ایم که در مشهد سینمای پنج بعدی راه اندازی شده که صندلی تماشاگر مطابق با نمایش فیلم ویبره میرود و می چرخد و رویتان آب پاشی میشود و کلا عینهو سر صحنه است شرایط بیننده.

دور نیست که سینمای ده بعدی هم به بازار بیاید.به این معنا که یک دفعه می آیند به منزلتان و خبر میدهند که فلانی در سینما سر صحنه نمایش فیلمی جنگی با اصابت یک ترکش فوت کرد.

پیشرفت در صنعت سینما یعنی این!

 

افزایش تردد افراد معلول  در سطح شهر

 

 
قبلا هندزفری بود حالا هدفون

تا همین پارسال بیشتر مردمی که قرار نبود که در عالم ما باشند در گوششان هندزفری داشتند و در عالم خودشان بودند و در خیابانهای ما زندگی نباتی داشتند.البته این موضوع به ما ربطی ندارد و چاردیواری ِ بدن ست و چار اختیاری.شاید کسی بخواهد از وقتش حداکثر استفاده را بکند و فایلهای صوتی کلاسش را حین راه رفتن در خیابان گوش کند –می بینید ما چقدر مثبت اندیش هستیم؟!والا می توانستیم تصور کنیم که هرکس که در گوشش هندزفری دارد دارد یک فایل صوتی نامربوط گوش میکند!- اما مساله اینست که دیگر طرف از طریق شنوایی قابل ارتباط برقرار کردن با محیط اطرافش نیست.

حالا هندزفری بخصوص هندزفری های چینی احتمال اینکه کمی امواج صدا را از درز و دورزهایشان عبور دهد وجود دارد و با استفاده از هندزفری ما با یک فرد کم شنوا در خیابان سر و کار داشتیم اما با استفاده از هدفون به کل امکان ارتباط شنیداری و انهم صداهای اظطراری و تهدید کننده حیات برای فرد خاطی از بین میرود.

یعنی رانندگان و عابران پیاده همانطور که با دیدن یک فرد با عصای سفید متوجه میشوند که باید در قبال آن فرد احتیاط کنند داشتن هدفون و هندزفری هم نمادی از معلولیت شنوایی به حساب می اید.با این تفاوت که فرد روشن دل بقیه حواسش جمع خیابان و پیاده رو است ولی این عزیزان هدفونی وقتی که چند ضربه بهشان میزنی که باهاشان صحبت کنی،هدفونشان را که برمیدارند تا چند دقیقه گیج و مبهوت همان چیزهایی هستند که دارند میشنوند.خداوکیلی چی گوش میدین که اینقدر هپروتی میزنین؟!

 

 

 

لواشک لواشک،عید شما مبارک

 

این چند روز به همه خوش گذشت.نگویید نه که باور نمی کنم.همه جا نور افشانی بود و دست افشانی و شیرینی و شربت.حالا پایکوبیی هم اگر بوده سمت اقایان بوده و ما خانمها بی اطلاعیم.اما از حرکت برف پاک کنهای ماشینهایی که سرنشین مذکر داشتند به چپ و راست  معلوم بود که اتفاقات موزونی برای اقایان روی داده است.

در هر محله ای از شهر چند منطقه بود که به مراسم عید اختصاص داده شده بود.ماشینهای غول پیکری هم که به صورت کارناوال در شهر حرکت میکردند و از کنارت که رد میشدند بغلت را پر از بستنی و شکلات و شیرینی میکردند کم نبودند.

حتی کوچه پس کوچه های شهر هم پر از بخشش و شادی بود.در بن بست ترین و باریک ترین کوچه های شهر هم که قدم میگذاشتی بالاخره از ان گوشه و کنارها یکی پیدا میشد که یکدفعه بپرد جلوی ماشینت و بگوید عیدتان مبارک و به شما شیرینی تعارف کند.از خنده روی لبها هم میشد فهمید که مردم دارند حرفهای شیرین و خوشمزه ای برای هم تعریف میکنند.

حتی بچه ها به طور خودجوش خوراکیهایشان را برای رهگذران می بردند به طوریکه در چند نقطه شهر تعارف پفک و لواشک توسط کودکان به رهگذران اتفاق افتاده بود و از ان بی ریاتر موقعی بود که میدیدی خردسالی لواشک کوچکش را نصف کرده و وقتی که شما از کنار منزلشان رد میشوید بدو بدو سمت شما می اید و نصف لواشکش که شاید ابعادی بیشتر از 2در3 سانت  نداشت را به شما تعارف میکند و بعد هم می ایستد به شما زل میزند که حتما لواشکش را بخورید.

 

 

خانوم بزرگ در سالن ورزشی

 

کم نیستند ایرانیان نرمشکار و ایضا ورزشکار.اما چیزی که در ایران زیاد است علاقمند به ورزش است،بخصوص که علاقمندی به ورزش زحمتی ندارد.می نشینی پای گود و هی میگویی لنگش کن.پای تلویزیون می نشینی و تخمه میخوری و از بازیکنان توقع داری که گل بزنند.وقتی هم که تیم خودی گل زد انگار که خودت این مهم را به انجام رسانده باشی احساس غرور میکنی.

اما نوعی علاقمندی به ورزش وجود دارد که اگرچه فرد علاقمند وارد گود نمی شود اما به شدت در جریان بازی قرار می گیرد و پیروزی تیم را میتوان تا درصد قابل توجهی به بیرون گودی ها نسبت داد و انهم زمانیست که تماشاچیان در ورزشگاه حضور بهم میرسانند.

یادم می آید برای تشویق برادرم که در دوران راهنمایی والیبال بازی میکرد در جریان یک مسابقه به همراه مادر و مادربزرگم وارد سالن شدیم ما جزو معدود بانوان حاضر در سالن بودیم.

هرچند مادربزرگم دل نگاه کردن به بازی را نداشت و فقط صلوات میفرستاد اما هربار که برادرم به ما و بخصوص خانوم بزرگ نگاه میکرد انرژیی می گرفت که انگار خود سعید معروف است که در زمین بازی میکند.

خلاصه زد و تیم برادرم پیروز شد.بعدها برادرم تعریف میکرد اصلا همه تشویقها یک طرف تشویق خانوم بزرگ یک طرف که میگفتند: ما بچه های امام رضایم/رضا رضا رضا رضا//همه مال گنبد طلایم/طلاطلاطلاطلا//چشم و چراغ مشهدیم/مشهدیا مشهدیا//بر همه کاری قادریم/قادریا قادریا.

بعد هم همه اعضای تیم آمدند از خانوم بزرگ تشکر کردند.خانوم بزرگ در جواب گفتند که:بازی های دور برگشت کی برگزار میشود که برای تشویق تیم به ورزشگاه بیایند!

 

 

تبلیغاررررت

 

بیلبوردهای زیادی در سطح شهر وجود دارند.پلاکاردها و پارچه نوشته های متعدد.اما چند درصد انها به تبلیغات و یا بهتر بگویم به توصیه های اخلاقی یا افزایش اطلاعات عمومی،علمی ، فرهنگی اختصاص داده شده اند؟

آیا تبلیغ یک وسیله گرمایشی با برند خاص درآمد زاست و تبلیغ یک نکته اخلاقی بی فایده است؟

به راستی چند نفر از ما قادرند چند بیت از شاه نامه را من باب افتخار برای یک توریست بخوانند و مدعی شوند حکیم توس از افتخارات ما خراسانی ها و بلکه ایران و جهان است؟البته  بجز بیت: << بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی>> و <<میازار موری که دانه کش است/که جان دارد و جان شیرین خوش است>>

ایضا در فصولی که زمان درآمدزایی بخاریها میشود چند درصد تبلیغات وسایل گرمایشی حاوی هشدار درباره قاتل خاموش یعنی مونوکسید کربن است؟یا در ازای 20 بیلبورد تبلیغ چیپس و پفک چند بیلبورد یا حداقل پارچه نوشته برای تاکید بر مضر بودن نمک وجود دارد؟

فکر میکنم دیر زمانیست که هنرمندان فهمیده اند که برای بشر گرفتار امروز که فرصت رفتن به گالری ها و سالن های تیاتر و غیره را ندارد باید تیاتر خیابانی گذاشت و گالری های عکاسی و نقاشی خیابانی و المانهای شهری هنری به پا کرد.

ایضا فکر میکنم هنر نویسندگان و شاعران و خلاصه جواهرات ادبیی که در گوشه کتابخانه ها بخواب رفته اند باید به سطح شهر بیایند.آنوقت خواهید دید که در درازمدت تبلیغ اخلاق،هنر وعلم بیش از تبلیغ محصولات درآمدزا خواهد بود.

بزرگی به مردی و فرهنگ بود/گدایی در این بوم و بر ننگ بود

 

 

 

منزل فروشی جن دار

 

گاهی انسان از خواب بیدار میشود و می گوید ای دل غافل کاش هنوز خواب بودم و حداقل چکی که در خواب دستم بود را نقد میکردم به قول معروف چک را نقد می کردم و از خواب بیدار میشدم بهتر بود یا نقد نمی کردم و از خواب بیدار میشدم؟باز یک موقع دیگر آدم از خواب بیدار میشود و می گوید چه خوب شد که بیدار شدم.بخصوص خوابهای ترسناک در نوع خودشان خیلی عذاب آور هستند اما خواب ترسناک طنز ندیده بودیم که دیدیم.

جای شما خالی!خانه ای بود بزرگ و البته روشن و با پنجره های عریض و اتاقهای فراوان که قسم میخورم که مال خودم بود!حالا نه که سندش را در خواب نشانم داده باشند اما بالاخره آدم در خواب چیزهایی را درونی متوجه می شود که حاضرم آنرا با یک مغازه از خواب شما طاق بزنم.

اما مهم این بود که منزل جن داشت.یا روح داشت یا یک چیزی در همین مایه ها.همه چیز در خانه جابه جا میشد و اتفاقاتی می افتاد و من هرچه سعی میکردم نمی توانستم جنها را در حال ارتکاب عمل ببینم.جالب این بود که اصلا هم ازشان نمی ترسیدم.یک بار که میخواستم بروم در یکی از اتاقها لباسها و کفشم را بردارم در دو متری اتاق در باز شد و لباسها و کفشم پرت شدند بیرون یعنی که برو پی کارت مزاحم نشو!جلوتر رفتم بلکه شبحی را ببینم اما در شپرقی بسته شد یعنی که فضولها بروند به جهنم!

قبلا ارواح و اجنه تا صاحبان یک منزل را از ترس خون جگر نمی کردند ول کن نبودند.ارواح جدید خیلی بی اعصاب شده اند!

 

 

در ورودی حرم...

 

هم اَفشُره هم رانی بالنگم رفت

هی دست به من کشید، هی رنگم رفت

هر حال خوشی که بود در گِیت* حرم

با قلقلک ِ خادمت از چنگم رفت!

 

*گیت: ورودی

 

 

مو مشکی

 

 ماه لب حوض، آفتابی تر شد

اخکوکِ سر شاخه، گلابی تر شد

لُپ قرمز ِ مو مشکی ِ لَب عنابی

در حوض پرید؛ آب آبی تر شد!

 

 

وعده های غذایی...

 

آقای تقی نیا می گه:

در تمام سفرنامه های ایرانی وعده های غذایی ایرانی ها دو وعده بوده که اولیش که ناهار باشه رو

 

ساعت ده صبح می خوردن!

 

وعده غذایی سه گانه بعد از ورود اعراب به ایران باب شد.

 

 

کاهش سود خروار خروار افزایش موجودی مثقال مثقال

 

مجدد کاهش پیدا کرد،سود بانکی را عرض می کنم.

یادم می اید در گذشته ای نه چندان دوووووور و نه خیییییلی نزدیک سود بانکی 22 در صد بود.بعدش ما هم خوشحال شدیم چار چارک پول داشتیم گذاشتیمش توی بانک.یک کم که گذشت تا دیدند چار چارک پول ما چار چارک و چار سیر شده همه درصدد بر امدند که سودهای بانکی را 20 درصد کنند.

بعد  ما فکر کردیم دیدیم که سود 20 درصد هم پُر بدک نیست.لذا کماکان پولمان را گذاشتیم در بانک باقی بماند.تا جایی که پول مان در بانک کذایی شد چار چارک و چار سیر و چار مثقال.

بعد که دیدند پول ما چار چارک و چار سیر و چار مثقال شده دوباره تصمیم بر آن شد که سود بانکها را 18 در صد بکنند.بعد ما دیدیم که سود بانکی 18 درصد هم پُر بدک نیست لذا باز گذاشتیم پولمان در بانک بماند.

گذشت و گذشت و پول ما به مرز چار چارک و چار سیر و چار مثقال و چار گندم رسید.باز مسوولین دیدند که پول ما به این حد رسیده است در صدد بر امدند که سود بانکی را به 16 درصد برسانند اما در کمال تعجب دیدیم که پاتک خوردیم و سود بانکی به 15 درصد رسید.

بعد باز سبک سنگین کردیم و دیدیم که سود بانکی 15 درصد هم پُر بدک نیست.لذا باز هم پولمان را از بانک در نیاورده ایم.

و دور نمی بینم آن روزی را که پول ما به مرز چار چارک و چار سیر و چار مثقال و چار گندم و چار ارزن برسد.

با مردمی که قانع هستند نمی شود با کاهش سود بانکی پولهایشان را از بانکها خارج کرد حتی با سود بانکی صفر یا منفی!

 

 

 

1/1/00

 

پریروز سرتاسر تلگرام پر بود از این مطلب که بشتابید بشتابید امروز 6/6/96 است! خدایی مگر قرار است چون توی تاریخ روزی سه تا 6 و یک شش برعکس وجود دارد اتفاق مهمی بیفتد؟مثلا اگر کسی مبلغی را از شما قرض گرفته و پس نداده با خودش می گوید که : وای من! امروز چه روز خاصی است حالا که در تاریخ امروز  3 تا 6 وجود دارد من می روم قرض فلانی را می دهم؟! حاشا و کلا!

تازه ما تاریخی مهم تر از امروز را هم تجربه کرده ایم. مثلا 9/9/69 که جمع اعدادش هم از 6/6/96 بیشتر بود.اما اگر شما بگویید این روز با روز قبل و بعد از خودش فرقی داشت نداشت!تازه شما می توانید دندان روی کبد! یا همان جگر بگذارید و صبر کنید که به تاریخ 9/9/99 برسیم.باز هم اتفاقی نمی افتد.از ان طرف اگر دقت کنید همین تاریخ به تقویم قمری یا میلادی ممکن است اصلا تاریخ جالب توجهی نباشد و روز و ماه و سالش هر کدام آهنگ پیشواز متفاوتی بزنند.

اما یک تاریخ را عشق است! آنهم 1/1/1400 است. خداوکیلی اصلا آدم ذوق میکند که چار سال دیگر ان شا ا... اگر خدا بخواهد زنده باشد و تحویل سال به سال یک هزار و چهارصد را ببیند.چقدر انوقت نوشتن تاریخ با نمک میشود. ادم باید در نامه های اداری و بانکی و خاطراتش بنویسد.1/1/00

عالیست.سال00 این مطلب را القا میکند که بشر هیچ نزیسته است و انگار در روز اول افرینش قرار دارد.مطمین باشید که  تاریخ 1/1/11 (1411) هم به جالبی 1/1/00 نخواهد بود.یک 1400 من میگویم یک 1400 شما میشنوید.

شنیدن کی بود مانند ...

 

 

دانش نزد خداوند

 

امام محمد باقر علیه السلام ویژگی های علمی منحصر به فردی داشتند که  در میان سایر امامان شیعه علیهم السلام وجهه ای منحصر به فرد به ایشان بخشیده است.

امتیازاولین امام شیعیان بودن که از نسل هر دو نوه محبوب پیامبریعنی امام حسن و امام حسین علیهما السلام بودند خودش اعتبار و شرافت عظیمی ست.از انسو تنها امامی که  لقب مبارک شان سالها پیش از تولدشان در تورات ذکر شده است امام پنجم شیعیان می باشد.امامی که پیامبر صلی ا... علیه و آله و سلم هم در زمان حیاتشان مژده تولد او را به جابر انصاری میدهند و به واسطه جابر برای او از پس قرنها تاریخ ، سلام میرسانند.امامی که هم نام پیامبر بود و به بیان خود پیامبر (ص) از لحاظ شخصیت نیز به ایشان شبیه بودند. شاید کنکاش در زندگی با برکت امام راز این توجه و حتی مژده پیامبر(ص) برای ولادت این مولود مبارک را برملا کند.

در حقیقت تعداد زیاد روایات و احادیت و شاگردان امام خود گواه روشنی ست بر آنچه که علت این همه توجه به امام است.تدریس امام به شاگردانشان بدان حد نظاممند و اصولی بود که میتوان تدوین اصول بنیادی شیعه را به شهادت شیعه شناسان مشهور جهان به ایشان نسبت داد.

مبارزه علمی امام بدان حد برای حکام جور موثر و خطرناک و تهدید کننده بود که با وجود دست نبردن به مبارزه صریح و رودررو با حکم ظالم باز هم  دژخیمان دنیاپرست را مجبور میکند تا با همان روشهای بزدلانه،حقیقت را مسموم کنند و به جنگ با امام برخیزند و ایشان را به شهادت برسانند.اینست که انسان را ترغیب میکند که در سالروز شهادت امام محمدباقر (ع)بیان روایتی از ایشان را دست کم، هم ارزش با نوحه و عزاداری برای امام تلقی کند بخصوص آنجا که امام(ع) میفرمایند:

دانش نزد خداوند دوست داشتنی تر از عبادت است.

 

 

میشد

 

 

خودِ هابیل اگر نبودم من

شاید اصلا برادرش بودم

میشد اصلا که خواهرش بشوم

گُل سرخی برابرش باشم

***

قرعه فال اگر به من میخورد

_وای_ میشد قطامه من باشم

هیچ اصلا بعید نبود که من

از همین جنس بدترش باشم

***

یک گدای شَل لهستانی

یک نویسنده چپ لاییک

لاله ای سمت راست لادن

یا که آن نیم دیگرش باشم

***

میشد اصلا که داعشی باشم

29 ساله ، اهل آبادان

انتحاری ترین عقیده شهر

مثل یک بمب در سرش باشم

***

در تناسخ اگر میفتادم

میشدم شیعه ای که الانم

در نجف یا علی علی گویان

زایرش یا که کفترش باشم

***

من کی ام؟ آن کسی که الانم؟

من کی ام؟ ان کسی که میشد بود؟

همگانم ، همیشه زیسته ام

اولش بوده، آخرش باشم

 

 

خود دانید

 

اینجانب به عنوان یک پزشک اصلا به مردم توصیه نمیکنم که در خوردن نمک و نوشابه و نان و شیرینی جات جانب اعتدال را رعایت کنند.بلکه می گویم اگر قادر به پرداخت بهای بدخوراکی هایتان هستید چرا در خوردن خست به خرج دهید؟

اساسا اگر شما بنابرفرض قدرت تحمل بیتوته کردن در جهنم را دارید چرا گران فروشی نکنید و زمین خواری و پول شویی ننمایید.پرهیز از این گونه شغلها مختص کسانی ست که نه میتوانند حکمهای قضایی دنیوی این قبیل اعمال را تحمل کنند و نه اخروی اش را.ایضا کسی که اگر سکته کند سربار دیگران نمی شود و خودش هم با شرایط جدیدش کنار می آید اساسا چرا در خوردن نمک امساک بورزد؟!

به عقیده حقیر انسان میتواند40 سال هر جور که میخواهد بخورد و بعد رفع زحمت کند.یا می تواند 80 سال آنگونه که اطبا می گویند زندگی کند یعنی نه سیگار بکشد نه نمک و قند زیاد بخورد و خلاصه آنجور که اطبا دوست دارند زندگی کند نه انجور که خودش می خواهد اما عمر طولانی تری داشته باشد.

البته گزینه سومی هم هست و انهم اینکه 60 سال زندگی کنید ولی کَمَکی در خوردن نمک و کشیدن سیگار تعدیل ایجاد کنید و با افزایش حرکت و فعالیت و خوردن میوه اثر مضر دخانیات و بدخوراکی ها را تعدیل کنید.

در هرصورت برای انها که حاضرند بهایش را بپردازند میگویم؛خدایی ناکرده یک روز صبح بیدار میشوید و می بینید نصف بدنتان فلج شده،یک روز صبح پا میشوید می بینید نمی توانید حرف بزنید،یک روز صبح هم اصلا بیدار نمی شوید که ببینید چه بر سرتان آمده!دیگر خود دانید!

 

دست به لنگ کفش

 

به عقیده من بانوان در یک سری زمینه ها مهارت دارند و آقایان در یک سری زمینه های دیگر.هیچ کدام هم باعث برتری یکی بر دیگری نیست.

یکی از عقاید من که برای خودم خیلی محترم است اینست که دست به فرمون آقایان از خانمها بهتر است،ایضا پا به پدال و چشم به آینه  و....اما همانطور که دست به فرمون آقایان از خانمها بهتر است  دست به فرغون آقایان هم از بانوان بهتر است اما این که امتیازی نیست.از آن طرف دست به خرید بانوان از اقایان قوی تر است.از ان طرفتر دست به جیب آقایان از خانمها بهتر است.در همین راستا اگر مردی پیدا شود که دست به جیبش قوی نباشد همسرش چاره ای ندارد جز اینکه دست به لنگ کفشش را قوی کند تا دست به جیب آقایش بالاتر برود و بهبود کیفی و کمی پیدا کند.

خلاصه این رشته سر دراز دارد و این از بدیهیات است که هر دستی و هر جنسی در هنری تبحر بیشتری دارد.موراد استثنا هم هرچقدر زیاد باشد باز استثناست و قابل رد کردن یک فرضیه پرطرفدار نیست.

نشان به همان نشانی که یکی از بانوان راننده برای دور زدن به تشویق سرنشین جلویی اش که ایشان هم بانو بودند وارد جاده ای در حاشیه شهر مشهد میشود و همینجور می روند که  جایی برای دور زدن پیدا کنند.هی رفتند و کمک راننده هی میگفت کمی جلوتر برو که بالاخره جایی امن برای دور زدن پیدا خواهد شد.

آقا! همینطور از مشهد می روند و می روند که میرسند به چناران و در چناران دور میزنند برمیگردند به مشهد!

این هم از دست به دور زدن بانوان!

 

 

تاج سلامتی

 

اول شهریورماه مصادف بود با روز پزشک.

باید قبول کرد شغلهایی که مربوط به سلامت افراد میشوند از حساسیت بالایی برخوردارند.مثلا شمای تعمیرکار میتوانید ماشین یک نفر را تحویل بگیرید و بدتر از روزی که تحویل گرفته ایدش آنرا به صاحبش برگردانید،اما اگر بیماری را تحویل بگیرید و بهتر از روز تحویل انرا به وابستگانش برگردانید باز هم همراهیان از شما شاکی هستند و دوست دارند بیمارشان به خوبی روزهای جوانی اش روی تخت ورجه ورجه کند.البته اینجانب منکر خطاهای پزشکی نمیشوم.اما انچه تحقیقات نشان میدهد میزان اشتباهات پزشکان ایرانی از شاخص های جهانی کمتر است و اگر مراجعه بیش از استانداردهای جهانی به بیمارستانها را مد نظر قرار دهیم این شاخص بسیار پایین تر از حدی ست که انتظار میرود.

شاید بجز مواردی که حق با بیمار است عدم اطلاع بیماران از مسایل پزشکی نارضایتی هایی را موجب میشود.شده پزشک از بیمار می پرسد که چرا نصف شب به بیمارستان مراجعه کرده ای و بیمار میگوید ببخشید مزاحم شدم میخوایید برم صبح بیام؟! بدون توجه به این مطلب که پزشک با این سوال میزان واقعی بودن و شدت درد بیمار را تخمین میزند.

گاهی بیمار باید دردش ساکن نشود تا تصمیمات مقتضی جهت درمان سریع صورت بگیره امام بیمار و حتی همراهیان این اقدام رو نوعی بی توجهی و کوتاهی به بیمارشون تلقی میکنن و بر این باور هستن که بیماری که به نزد پزشک می آید باید در اولین فرصت دردش ساکن شود.

مورد داشتیم که اصلا همراهی بیماری که سکته کرده نمی پذیرد که نباید فشار خون بالای بیمارش یکدفعه پایین بیاید و وقتی که میبیند دارو به میزانی که فشار بیمارش متعادل شود تزریق نمیشود این عمل را کوتاهی تلقی میکند.

یادمان باشد همانطور که یک نقاش دوست دارد بهترین نقاشی را تحویل مخاطبان دهد و یک شاعر دوست دارد شعرش عالیترین شعری باشد که عرضه میشود دیدن تاج سلامتی بیمار بر سرش طعمی دارد که دریافت هیچ ویزیتی نمی تواند شیرین ترش کند.