امروز ۴ ام فروردین ۱۴۰۰
صبح خیلی زیبا از خواب بیدار شدم
پرنده ها انگار که با یک اکوی الهی داشتن آواز میخوندن
سبزه ها و برگهای تازه وحشی بودن و جوون و بی مبالات
از اینکه فردا میرفتم مشهد و سه چار روز دورهمی و برنامه تولد داشتم ذوق مرگ بودم
و
به بهار نگاه میکردم و یهو روحم در درونم میپرید هوا و سرش میخورد به سقف جمجمه ام
آخرین کشیکم در لاین بود
و
بعد قلعه نو
یک مرکز آروم و کم مریض و بی حاشیه
آقا
صبح خیلی خوب بود
اومده بودم دم در درمانگاه و به تپه های نیمه سبز خیره بودم
مریض نداشتیم
به نظر روز ارومی بود
و
از مشهدیهای مسافر خبری نبود
همکارا میگفتن اصلا تپه ها قشنگ نیستن بخاطر خشکسالی
اما برای من که توی شهر بزرگ شده بودم عالی بودن
ناراحت بودم که توی فصل سبز و میوه دار لاین رو تجربه نکردم
اما دوستان گفتن قلعه نو هم کم از لاین نداره
مریض اول اومد
مریض دوم
مریض سوم و چهارم
مریض پنجم و ششم و هفتم و هشتم
یکهو از شبکه بهم زنگ زدن که برنامه تغییر کرده
پنجم تا ۱۰ام بیا کشیک کلات
من فقط تونستم پنجم رو بگم نمیام و برنامه دارم و بقیه برنامه هام پرید
غمگین شدم
تمام شادیهایی که توی دلم بود پرید
مهمونی و تولد
پنجم فروردین هم که مرخصی گرفتم رو مگه میشد صبحش بیام مشهد و شبش برگردم؟
اصلا به استرسش می ارزید؟!
مریض بیستم
بیست و یکم
بیست و دو و سه و چار
زنگ زدم به دوستم گفتم میدونم که گفتم برنامه ۵ ام رو کنسل نمیکنم
اما کنسل شد
با شرمندگی گفتم
با یاس
مریض گفت پنتوپرازول چرا توی این خراب شده نمیزنین؟
میخواستم بپرم بهش
اعصابم خورد بود
مریضا نمیفهمن که پنتوپرازول داروی بیمارستانی هست
وقتی بهشون بگی که پنتو داروی بیمارستانی هست بازم نمیفهمن
اگر پنتو بزنی و بمیرن بازم نمیفهمن که مردن و پنتو ممنوعه
زنگ زدم شبکه گفتم ۱۰ام که میرم مشهد؟
گفتن معلوم نیست
یک دکتر شمالی باید۲ام میومده نیومده اگر۱۰ام بیاد شما اف میشی
دیگه خیلی ناراحت بودم
مریض ۳۰و۳۱ از مشهد بودن و افاده ای
و
اعصاب خورد کن
اومده بودن لاین که خواهرشون توی روستا بمیره
اما در عین حال میخواستن اگر ممکنه من کاری که پزشکای مشهد نکردن انجام بدم و خوب کنم خواهرشون رو قبل از مردن
زنگ زدم به راننده کارش داشتم
گفت من صبح میرم مشهد
بلافاصله زنگ زدم به دوستم گفتم اگر میشه من مهمونی بیام؟
راننده مون صبح ۵ام داره میاد مشهد
گفت چطور برمیگردی شب؟
گفتم نمیدونم
فقط باید بیام
باید بیام مشهد
یکهو یک زن اومد اشفته گفت بچه ام اسهال خونیه
گفتم دارو مینویسم اما داروخونه بسته هست الان
گفت خودتون دارو بدین
گفتم ما دارو نداریم
گفت ببندین پس این خراب شده رو
شماها به چه دردی میخورین؟
گفتم اتفاقا الان داشتیم میبستیم در رو ساعت کارمون تموم شده
و گفتم ما اینجا مسوول دارو پیدا کردن برای شما نیستیم
گفت چه حقی دارین داروخونه تون رو ببندین
گفتم داروخونه مال ما نیست مال صاحبشه
مریض بعدی اومد
با دلدرد شدید
تندرنس داشت
باباش گفت دو ماه قبل اپاندیسش عمل شده
نه رگ داشت
نه تحمل دراز کشیدن
یعنی ممکن بود باقیمونده اپاندیس فعال شده باشع؟یا عفونت بعد از جراحی هست؟یا چرخش بیضه؟
اعزامش کردیم
مونده بودیم بفرستیمش کلات یا درگز
بیمارستان درگز جواب تلفن رو نمیداد
کلات بیمارستانش اتاق عمل نداشت اما نزدیکتر بود و در صورت لزوم میفرستادنش مشهد
درگز اتاق عمل داره
اما اگر جراح درگز رفته بود مرخصی از درگز باید مریض میرفت قوچان
زنه گفت من از کجا توی این خراب شده دارو گیر بیارم؟
گفتم برین کلات
گفت یعنی چی؟
گفتم بمونین مشهد
ما که مسوول کمبودهای مملکت نیستیم
روستا همینع
توی بیابون اب نیست
توی روستا امکانات
اخرش دارو برای اون خانومه نوشتم و گفتم از همسایع ها دارو بگیره و دیگه اومد روستا بدونه که روستا نه متخصص داره نه داروخونه شبانه روزی
تاسف میخوردم که چرا یهو اونهمه مهمونی تولد پرید از چنگم
چرا من همیشه باید مشکلات شبکه رو پوشش بدم؟
حالا فرداشب چطور برگردم به کلات؟
اومدم توی سوییت اما مطمینم تا شب یه عالمه مریض میان که نصفشون مشهدی ان و میخوان امکانات مشهد بهشون ارایه بشه
بقیه هم لاینیهایی هستن که بیماری اورژانس ندارن و نمیفهمن پزشک بعد الظهر فقط مریض اورژانس میبینه نه هر مریضی رو
در سوویت رو باز کردم
دود همه جا رو گرفته بود
تمام مرغم سوخته بود با اون آبهای خوشمزه ش
فقط روش سالم بود
اولین بار بود که اب مرغم رب داشت
منکه گاز رو خاموش کرده بودم
یعنی خاموش نکرده بودم؟
خیلی خسته ام
خسته جسمی
و
روحی
و
۴۳۵فرم مریضها که باید پر بشن
آخخخخ
چقدر صبح خوشحال بودم
و
الان همه خوشحالیام رفت
کاش یکی برام غذا میاورد
کاش فردا شب یکی برمیگردوندم از مشهد به کلات
کاش بجای پزشکی داروسازی زده بودم
کاش زیر گاز رو خاموش کرده بودم
کاش اون دکتره فردا بیاد از شمال
یعنی میشه اخرین روز طبابتم در لاین زودتر صبح بشه؟
یعنی میشه برم حموم و مریض نیاد؟