طلا

یک دختر خوب
با موی بسته
نزدیک مامان
اینجا نشسته


او می خورد نان
مانند یک موش
هی می دود او
مانند خرگوش

خیلی مودب
خیلی تمیز ست
چشمش درشت و
بینیش ریز است

او مهربان است
مثل فرشته
مشق خودش را
هرشب نوشته

هنگام بازی
شیطان-بلا هست
نقره پسر هست(باید بدانی)
دختر طلا هست

نه هست اخمو
نه تنبل و لوس
لپهای او هست
آماده بوس

کاپتوپریل

دیگه از دست مریضایی که اسم داروشون رو نمیدونن و میگن سبز و کوچیکه
یا بیضی و سفیده خسته شدم

بخصوص قرص فشارخون که خیلی حیاتی هست و نباید هر روز عوض بشه

امروز سر یک مریض داد کشیدم که چرا اسم داروتون که یک عمر میخورین رو بلد نیستین؟
و ادامه دادم که:
لااقل همونجور که طلاهاتون رو نگه میدارین جعبه داروی فشار خون تون رو هم نگه دارین که سکته نکنین

هاژخانوم آستینش رو بالا داد و اشاره به ساعد خالی دستش کرد و  گفت:
طلاهامم نگه نداشتم

اضافه


اسلام محض مزه به ایمان اضافه شد
ایران بزرگ شد به خراسان اضافه شد

اصلا بزرگتر نشد از حیث احترام
وقتی کرج به ساحت تهران اضافه شد

کرمان تر از همیشه ی کرمانیان نشد
تریاک آن زمان که به کرمان اضافه شد

مال یتیم خوردمان را رها نکرد
وقتی عذاب قبر به وجدان اضافه شد

رضوان بی دریغ الهی نشد بزرگ
بخش حرمسرا که به رضوان اضافه شد

#ایواخانوم

امید و احتیاج

نشستم از سر غصه خداخدا کردم
ترا که ساکت و سردی....ترا صدا کردم

جوابی از تو نیامد که خاک بر سر من
که بین اینهمه آدم ترا خدا کردم

سکوت کردی و من هم دوباره سرد شدم
که در سکوت محبت ترا رها کردم

دلم  که بره ایمان به عید قربان بود
چگونه بره خود را خودم فدا کردم؟

چقدر هروله کردم نتیجه هیچ نداد 
دل از صفای تو و مروه ات جدا کردم

چنان به فحش گرفتم تمامت دین را
که از سرودن این ناسزا حیا کردم

امید و احتیاج مرا باز هم مطیع تو کرد
دوباره مومن و عابد شدم دعا کردم

اگر که رفتم از این آستان چرا رفتم
اگر که رو به تو کردم بگو چرا کردم؟

#ایواخانوم

🌺
🍃🌺

پیک رکیک

 

مانند نمودار که پیکش خوب است،
بین رفقا نیز شریکش خوب است
هرکار چه خوب است به غایت برسد
حتی بخدا! فحش رکیکش خوب است

طریق

چقدر غصه ام عمیق شده
ذهن من روی غم دقیق شده


گرچه غم منزوی تر از من هست
غم من با دلم رفیق شده


زیر بار فشار شعله و درد
سنگ بی قیمتم عقیق شده


باکسی رغبتی به جنگم نیست 
غلظت غیظ من رقیق شده


کوره راه دلم مسیر نشد
هرچه که شد به این طریق شده

 


 

دلم گرفته
جاهایی رفتیم سیاری که وضعیت مردم اسفبار بود
پنجره ها در حد حفره هایی در دیوار
انبوه مگس
لباسهای کثیف
زیرانداز حصیرهای تکه تکه 
و
بچه هایی که انگار تو از جهان دیگه ای هستی بهت با بهت نگاه میکردن
هر وسیله ای در نهایت خرابی بیرون انداخته نمیشه و حداکثر استفاده ازش صورت میگیره
مردم مغموم
سگهای بی رمق و خواب آلوده
و
مگسهای خوشحال


خیلی غمگینم

عزیز

یک دختر خوب
با موی بسته
نزدیک مامان
اینجا نشسته


او پیش ماها
خیلی عزیز است
مویش مرتب
رویش تمیز است

 او مهربان است
مثل فرشته
مشق خودش را
هرشب نوشته

میز غذا را
او پاک کرده
دندان خود را
مسواک کرده

می خوابد او شب
نه زود و نه دیر
هر صبح حتما
او می خورد شیر

نه هست اخمو
نه تنبل و لوس
لپهای او هست
آماده بوس

#ایواخانوم

قد قد

لیلا که در یک روستا زندگی می کرد هر روز صبح برای مرغهایشان ریزه های نان سفره را می برد و فردایش می دید که مرغها برایش در مرغدانی تخم گذاشته اند.
لیلا هر روز با سبد چوبی وارد مرغدانی میشد و با احتیاط طوری که تخم مرغها لگد نشوند و نشکنند از لابلای کاهها تخم مرغها را پیدا می کرد و آنها را در سبد می گذاشت و می بردشان دم مغازه پدربزرگش و پدربزرگ برای هر دانه تخم مرغ مقدار مشخصی پول به لیلا میداد.
بعد لیلا پولها را به خانه میاورد و آنها را به مادرش میداد. بخاطر همین کار لیلا احساس می کرد شغل و وظیفه مهمی در خانه دارد و باعث می شود که خانواده درآمد بیشتری داشته باشد
اما یک روز صبح که به مرغدانی رفت هرچه لابه لای کاهها را گشت هیچ تخم مرغی پیدا نکرد.بخاطر همین مساله از دست مرغها ناراحت شد و برای جبران این بی تخم مرغی فردایش ریزه های نان را به مرغدانی نبرد.مرغها آن روز خیلی گشنگی کشیدند.فردایش مادر لیلا سفره صبحانه را که باز کرد و ریزه های نان را دید به لیلا گفت چرا ریزه های نان دیشب  را برای مرغها نبرده؟ لیلا هم در جواب مادرش گفت دیگر برای مرغهایی که نان می خورند و تخم نمی گذارند غذا نمی برد.
مادر لیلا گفت:حتما برای مرغها غذا ببرد چون اصلا گشنه گذاشتن حیوانات کار درستی نیست.برای همین لیلا به مرغدانی رفت و ظرف غذا را با عصبانیت جلوی مرغها خالی کرد.اما موقع خارج شدن از مرغدانی دید که چند دانه تخم مرغ لای کاهها هست.
لیلا تخم مرغها را برداشت و به داخل خانه شان برد و با خوشحالی به مادرش گفت با اینکه برای مرغها دیروز نان نبرده اما آنها تخم گذاشته اند.
مادر لیلا دستی به سر دخترش کشید و گفت:
دخترم، همه موجودات در تمام روزها یک رفتار مشخص ندارند.گاهی تخم میگذارند گاهی نه.گاهی عصبانی اند گاهی آرام .گاهی مفید هستند و گاهی به ما ضرر می رسانند ما نباید در شرایط مختلف نسبت به آنها احساس بدی پیدا کنیم.
مرغها هر زمان که زمانش باشد تخم میگذارند درست مثل امروز که تو به آنها نان ندادی اما تخم گذاشتند.پس اگر به آنها نان دادی و تخم نگذاشتند نباید از دست آنها ناراحت شوی.حیوانات کار خودشان را به موقع انجام میدهند و وظیفه ما هم اینست که کار خودمان را درست و به موقع انجام دهیم.
لیلا گفت یعنی تخم مرغها را ببرم دم مغازه پدربزرگ؟
مادر لیلا خندید و گفت:
امروز نه. امروز برایت یک نیمروی خوشمزه با تخم مرغها درست میکنم.
لیلا آن صبح نیمرو را که خورد خیلی سریع نانهای ریز داخل سفره را جمع کرد و برای مرغهای مهربانش برد و از اینکه یک روز آنها را گشنه گذاشته بود عذرخواهی کرد.مرغها هم در عوض برایش قدقد بلندی کردند که نگو

#ایواخانوم

دل

یکبارم همه بزرگان فامیل جمع شده بودن از من که ۹ساله م بود سوال میکردن که چرا فلان کار رو انجام دادی؟
من خیلی سعی کردم که علتشو نگم و احترام همه رو نگه دارم
کار انجام شده بود و لزومی نداشت علت انجامش برملا بشه

اما بزرگان فامیل ول کن نبودن

لذا اولتیماتوم دادم که بیان علت انجام اون کار پلید شاید از انجام خود اون عمل ناخوشایندتر باشه

اما از بزرگان اصرار بود و انکار من بی فایده

لذا گفتم:
یعنی بگم علتش رو؟
گفتن :بله
گفتم:روم نمیشه بگم بخدا

گفتن:نه! بگو دایی جان

منم گفتم:شرمنده ولی دلم خواست که اون کار رو انجام بدم!!

صداقت تا این حد!


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

کوچه عرعر

خود را تباه کرده ام اما به پای کی؟
ماندست دست حیرت من در حنای کی؟
حتی هوس به یاد دلم آه می کشد
گم شد درون غم نفسم، در هوای کی؟
ربی برای نای من خسته دل نماند
در من بناست تازه شود ربنای کی؟
من پوستم به رغم دل پاک  تیره است
دنیا سیاه کرده مرا در عزای کی؟
گردن گرفته ام غم آبادی ترا
خود را خراب کرده ام اما برای کی؟
خود را زدم به کوچه عرعر بدون کاه
خر بوده ام به نفع همه با صدای کی؟
یک عمر جای بچه خود غصه خورده ام
خود را در این معامله کردم فدای کی؟
من داستان زندگی ام هم کپی شده 
از روی داستان غم ماجرای کی؟
موسی؟مسیح؟مریم و ابلیس؟یا علی؟
باید بهشت را بخرم از خدای کی؟
 

باش

دفتر ولی چه فایده دارد؟کتاب باش
عالم پر از دعاست شما مستجاب باش


مردی در این زمانه دون نیست دخترم
پس بی خیال چادر و  مو، بی حجاب باش


مردی که راحت است غلط می کند زیاااااد
یعنی برای مرد خودت هم عذاب باش


سیرابشان نکن گل من از طراوتت
سیراب نه عزیز دل من،سراب باش


مریم... چقدر پشت سرش حرف می زدند؟
پس در خرابخانه عالم خراب باش


پاسخ نده به مادر خود  در دلت ولی
پیش خدا و شاه و ایمه جواب باش

 


 

محبد

 

خلق جهان به پایه خلق محبت است
نام تمام مردم دنیا محمد است

 

سیب نپخته

در من سلام هست ولی والسلام نیست
یعنی که ناتمامی فکرم تمام نیست

من شیعه نیستم به همان حد که دیگران
با اینهمه حضور دلم بی امام نیست

نسبیت وجود من از جنس مذهب است
اصلا اصول مذهب من  یک کلام نیست

دنیا دروغ مصلحتی را حلال کرد
در من شراب راستی اصلا حرام نیست

سیبی که بر درخت هدایت رسیده است
سیب نپخته ایست که یک ذره  خام نیست

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

پدیده

 

آدم الاغ ماده از نر رمیده ای است
از نر رمیده ای، به مذکر رسیده ای است

با پند بچه راه به جایی نمی برد
اصلاح بچه از نظر من "کشیده ای"است

مجنون شهر ما که رکیک است و بی ادب
فحش از دهان لیلی زیبا شنیده ای است

بخت بلند، ابر سفیدی است روی کوه
از دست ما پرنده بی پر پریده ای است

مشتاق شغل چشم چرانی ست چشم کور
چشمم گناهکار گناه ندیده ای است

آری سهام شرکت من شعر هست و شعر
یک مشهدی برای خودش هم پدیده ای ست

عنایت امام رضا

یکبارم با بچه ها رفتیم توی یک حوزه علمیه زنانه شعرخونی کنیم

شب شهادت حضرت رقیه بود
یک برگه  دعا پخش کردن که مربوط به حضرت رقیه بود

ولی من به امام رضا توسل داشتم

دوستم گفت عاقل باش
و
به حضرت رقیه متوسل شو
منم جواب دادم که نوچ
یا امام رضا یا هیچکس دیگه

زیارت نامه ها که پخش شد 
همه شروع کردن با کسی که پشت میکروفون بود زیارت حضرت رقیه رو خوندن
من حواسم به امام رضا بود
یهو به برگه ای که به دستم داده بودن دقت کردم

خداااااااای من!!!!!!!
برعکس همه برگه من  زیارت نامه امام رضا بود

دیگه احساساتی شدم
گریه ام گرفت 
ولی به کسی چیزی نگفتم
اما مگه میتونستم به کسی چیزی نگم؟

لذا به دوست دست راستیم گفتم 
مریم!یک چیز بگم؟ گفت بگو! همینطور که اشکامو.پاک میکردم و از اعماق قلبم داشتم بخاطر عنایت امام رضا شکر میگفتم بهش گفتم
ببین
هق هق
مریم؟
گفت بگو
گفتم
باز نتونستم بگم
اشک امانم نمیداد
دماغمو بالا کشیدم
گفتم
زیارت نامه من
گفت خب؟
گفتم زیارت نامه امام رضاست
مال همه زیارت نامه حضرت رقیه هست مال من زیارت نامه امام رضاست
مریم
همونطور که زیارت نامه حضرت رقیه رو میخوند برگه ام رو چرخوند

برگه همه یک ورش زیارت نامه امام رضا بود و اونورش زیارت نامه حضرت رقیه

من و زاوین

 

امروز اومدم کشیک زاوین

خیلی دوستان منو از زاوین ترسونده بودن
از همکارهای زاوین بخصوص
اما الان دیدم چه باهم خوبن

اما سوویتم خیلی بد هست
میخواستم عکس بگیرم دیدم نامردیه

شبکه جاهای خوبی هم داره
حالا از همینجا که بد هست عکس بگیرم بی انصافیه

اما به دلایلی که نمیگم اتاق و سوویت منو یاد یک مرگ دلخراش میندازه که ماه قبل اتفاق افتاد
ظاهر و بوی خاصی داخل سوویت هست که غمگینم میکنه
حس پوچی و فقر عمیقی از در و دیوار میباره
و
تحریک کننده خودکشی هست برای اونا که زمینه ش رو دارن
خداروشکر من چنین تمایلی  ندارم در درونم

از ظرفاش بدم میاد
لذا نمیتونم غذا بپزم اینجا
تخم مرغ و.سوسیس پختم اما به زور خوردم

مریضها از ۲ به بعد طبق معمول اورژانس نبودن و این اعصاب ادم رو خورد میکنه

اما یک حاج آقای روحانیی اومد که خیلی باحال بود
بعد فهمیدم امام جمعه جدید هست

اصلا با حفظ حریمها هم شوخی میکرد هم پذیرای شوخی بود
مو فرفری و تپلی

جزو موارد نادری بود که از درمان یک روحانی لذت بردم و پشیمون نشدم

فشارش ۸بود 
و
بهش سرم زدیم
موقع رفتن گفت پس باید قرص فشار بخورم  من بعد؟

گفتم نه حاج اقا 
با فشار ۸قرص فشار بخورین که یک ضرب بدون سوال جواب میرین پیش حوری ها

البته بهش نگفتم 
توی دلم گفتم

بعدشم
یک مادر داشتیم که کلی مریضی بچه اش رو بزرگ کرده بود و کلی توی دردسر افتادیم

صدبار گفته م
اگر دردتون رو بیشتر از حالت طبیعی بگین درمان بهتر نصیبتون نمیشه
بلکه پزشک رو به اشتباه میندازین در تشخیص و درمان
راستشو بگین خب
توی درد هم حتما باید بزرگنمایی کنین؟

از ظهر تا الانم چند تا مریضو خودم امپول زدم که پرستار خسته نشه

بعد فهمیدم باید پول تزریق و اینا رو میگرفتم  که نگرفتم

یعنی بجای پرستار بیشتر بیمارها راضی شدن که پول نداده رفتن

خلاصه
اگر تا ۷/۵  صبح دووم بیارم کشیکم تموم میشه

این چند روزه جاهای مختلف کشیکم و ثابت نیستم غذای درست حسابی نخوردم

الان یکی از دوستان زاوینی برام اب گوشت اورد

اقا
چقد خوب بود
بعد از ۱۰روز بالاخره یک غذای گرم خوردم

الان پیش همکارهای زاوین بودم
این اتیش رو روشن کرده بودن و پاچین درست میکردن

اول حس خوبی بهشون نداشتم
اما الان دیدم چقد خوبن

البته باید اعتراف کنم که نمک ندارن
اما مهربونن
و
کارشون واقعا سخته
ادم پول  حقوق تا ساعت ۲ ظهر رو بگیره اما ۲۴ساعته مریض غیراورژانس ببینه ظلمه واقعا

خلاصه
این بود
من و زاوین

خوب

بعضیا خیلی خوبن
هنوز بهترین امر به معروف و نهی از منکر در زمینه راستگویی رو از یک دختر که بچه استاد بود یاد گرفتم نه از افرادی که انتظار میره

آدمهای خوب خوبن و هیچ ملاک شناسایی خاصی ندارن

میبینی که طرف سلطنت طلبه ولی خوبه
انقلابیه ولی خوبه
شیعه هست ولی خوبه
لاییکه ولی خوبه

لعنتی هر روز با یک مردی هست ولی خوبه

گرگه ولی خوبه
داعشیه ولی خوبه
دزده خوبه
اصلا میبینی طرف
بد هست ولی خوبه!

 

ایواخانوم

 

اصلا میبینی طرف بده ولی خوبه

دکتر

چرا رودرواسی و سانسور کنم؟

امروز روز خیلی خوبی بود
سبک و کم مریض
طوری که تونستم اینستابازی هم بکنم موقع مریض دیدن

ولی دستشویی که خواستم برم به دو نوبت قسمتش کردم چون یهو که رفتم سرویس تق تق تق و گرومب گرومب گفتن دکتر بدو بیا که مادر باردار اومده

یک ساعت بعد هم رفتم توی پاویون  نون خالی بیارم بخورم به سه دفعه خوردمش 
هر سه بار مریض اومد
و نون رو گذاشتم توی جیبم کنار نسخه های شاید کرونایی

منم که پزشکی رو زدم فکر میکردم پزشکا مفت خورن وگرنه یک چیز دیگه میزدم
مثلا املاکی

تازه با این وضعیت که سرجمع کنی که یکسال بیشتر نیست که حقوق میگیرم 

راننده که کلی گوسفند و چندتا خونه داره
و
بچه های آمبولانس که شاسی بلند و یک خونه مشهد یکی تهران یکی کلات دارن 
و
پرستارمون که پاریس رفت و آمد میکنه 
از من که حتی یک متر زمین و
یک چهارم از یک پراید کامل رو
ندارم
و
از مشهد فقط  سه بار دورتر شدم شامل کرمان و بندعباس و کلات 

عیدی میخوان

میگن تو دکتری:-\

چون

در درمانگاهها و بیمارستانها جای هر صندلی که روش نوشته شده  "نشستن ممنوع" یک نفر واستاده و کرونا رو هم منتقل نمی کنه
چون واستاده!!

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

+18

 

باید پذیرفت که کلیپها و فیلمها و تصاویری که برای دیگران مثبت ۱۸ هست برای ما ایرانیها مثبت چهل_,پنجاه هست

 

 

پزشکهای خوابالو و مریضهای دردناک

امشب داشتم با پزشک یکی از روستاهای همجوار  توی واتساپ حرف میزدم
از شدت مراجعات شکایت داشت و میخواست کمی از کشیکاشو بندازه گردن پزشکای روستاهای مجاور از جمله.من

خیلی دپرس شدم
اونم طفلی حق داره
اصلا خواب نداره اونجا
الانم که زن و مردهای قرطی یا قرتی و خوشگذرون میرن توی اب و با بدن درد نصف شب مراجعه میکنن
خب ما بعد از ساعت ۳ بعدالظهر دیگه مریض نباید ببینیم

فقط مریض اورژانس باید ببینیم
حقوقمون هم مطابق همین امر پرداخت میشه
مساله اینه که مریضها حتی بواسیرشون که درد میکنه فکر میکنن اورژانسه

خود شما حاضرین پول کار تا ساعت ۳ رو بگیرین و تا اخر شب در اداره کار کنین؟
ماهم همینطور
سه بعداظهر به بعد مریض نمیبینیم

خلاصه در همین صحبتها بودیم که یکی از دوستان همون روستا زنگ زد گفت دست پسرم حساسیت داده دکتر قبولش نکرده فردا میرم به رییس شبکه میگم
فک کنم میخواست بیاره بچه ش  رو پیش من  چون گفت تو کجایی؟ که منم جای دیگه ای بودم

خب
از نظر یک مادر دست پسرش که میخواره و قرمز شده و اذیتش میکنه اورژانسه
و
از نظر یک پزشک غیر اورژانس

دختره پریشب 
با لاکای جیع
رژ قرمزز
چشمای رنگ شده اومده ساعت ۳شب که رفتم توی اب بدنم درد میکنه

میخواستم بکشمش که دردش تموم بشه

البته ظاهر افراد ملاک اورژانس بودن و نبودنشون نیست

ولی توی این شرایط یک پزشک که همیشه کمبود خواب داره باید مریضای اینجوری رو ویزیت کنه؟نصف شب؟

منم البته خوشحال شدم که در مکانی نبودم که طرف بچه ش رو بیاره ببینم
به چند علت
هم طبابت اشنا خسرانه
هم مشکلش اورژانس نبود
هم همکارا بیدار میشدن فردا به شبکه میگفتن دکتر رضوان دوستاشو از سایر روستاها میکشه اینجا ویزیت میکنه

هم اینکه مگر زاوینیها مریضای قلعه نو رو ویزیت  میکنن که قلعه نوییها مریضای زاوینی رو قبول کنن؟

پزشک حق داره
چطور میتونه نخوابه شبا و بازده داشته باشع

مریض هم حق داره
بعضی بیماریها اورژانس نیستن اما پدر در بیارن

جدید

در شهر بحث حال جدیدی نداشتم
هی قیل کرد، قال جدیدی نداشتم

تکرار شد همیشه فقط سال ۶۷
من هیچ وقت سال جدیدی نداشتم

عین هم اند کلیه کارتهای فال
طوطی گرفت، فال جدیدی نداشتم

وقتی سوال قبلی من بی جواب ماند
از هیچکس سوال جدیدی نداشتم

یک کفشدوزکم که فقط ۵ خال داشت
در عمر خویش خال جدیدی نداشتم

خواندم دعای لحظه تحویل سال را
با اینکه هیچ حال جدیدی نداشتم

#ایواخانوم

شهر دراز

امروز که از مشهد میرفتیم کلات به راننده گفتم اوف چه باری زده این کامیون، چپه نشه؟
گفت اینا کاهن
سبکن

یک بوق برای مینی بوسی که از سمت مقابل میومد زد

به نزدیکیهای چنار که رسیدیم یک بوق برای یک کشاورز که سر زمین بود زد و گفت اصغررررر!بیام کمک؟!

و
از هم خدافظی کردن با دست تکون دادن و بوق زدن

زنش بهش زنگ زد
گفت ما الان سر سربالایی پشته کوهیم 

یک تراکتور روی یک تپه بود گفت اینو میخوام بخرم 

خلاصه
برای من جاده فاصله بین دو شهره

اما برای مردم روستایی که تردد بالایی دارن جاده یک شهر طویل و دور و درازه

خیلی از ماشینهای گذری رو میشناسن
چوپونها رو میشناسن

میدونن این سگ مال کدوم چوپونه

میدونن پشت هر پیچ چه کوه یا تپه ای هست با چند تا سنگ در حال ریزش

اگر درختی قطع شده باشه میفهمن توی این دشت یک سایه کم شده

هر پیچ و خمی بدون داشتن تابلوی شهرداری اسمی داره که نسل به نسل منتقل شده

خلاصه امروز فهمیدم جاده و زمینهای اطرافش یک شهر درازن 
که حیات دارن
هویت دارن
اسم دارن
حتی حتی دلبستگی ایجاد میکنن برای راننده هاشون

راننده ها رانندگی توی خیابون براشون اوف داره
زندگی حرکت توی جاده هست 
نه یک خیابون فکسنی به کوتاهی خیابون تهران توی مشهد که پسربچه ها توش گاز میدن

جادوگر بچه خور

برادرش رو که ویزیت کردم همه خانواده از اتاق ویزیت رفتن بیرون

فقط پسرکوچولو محو من شده بود
انگار که یک جادوگر بچه خور باشم
همینجور با لب و لوچه آویزون و چشمهای گرد که به من نگاه میکرد رفت به سمت در خروجی
اما درست تخمین نزده بود فاصله بین در و دیوار رو

لذا محک خورد به دیوار
اما زیاد دردش نیومد چون سمت پزشکش بیشتر درد می کرد

بعد از اینکه حسابی براش زبونمو درآوردم و نیمه عمرش کردم باباش تازه متوجه نبودش شده بود
اومد توی اتاق و معذرت خواهی کرد و دست بچه رو کشید بردش بیرون

توی سالن باز دستشو ول کرده بود 
داشتن پول ویزیت رو حساب میکردن
من اومدم دم در اتاق و به بچه باز نیگا کردم
دوباره هول ورش داشت
خانواده ش رفتن ولی بچه اینبار هم همونطور که به من نگاه میکردبه جای در خروجی داشت میرفت توی سرویس بهداشتی

دیگه اینبار باباش برگشت داخل درمونگاه و بغلش زد و با خودش بردش


👻

کلات را

 

من با خودم گلایه ندارم حیات را
حس می کنم رضایت و طعم ثبات را

گاهی دو بیت* شعر برای دل خودم
چرخانده ام درون غزلها دوات را

یا رب مرا به خلوت تنهایی ات ببر
من یافتم به لطف تو راه نجات را

در ذهن من حسین نمردست  تشنه نیست
صدبار سرکشیده زلال فرات را

ایران درون دفتر تاریخ ذهن من
از جنگ پس گرفته دوباره هرات را

هرطور هم حساب کنی من بهشتی ام
رقصانده ام به روی پل خود صراط را

کم آبی محبت مردم چه باک من؟!
پر می کنم از عشق خودم این قنات را

بگذار تا کنار درخت سفید یاس
در چای عصر حل بنمایم نبات را

با آبپاش نم به گل و سبزه می دهم
جارو که می کنم سرشبها حیات* را

نادر برای شهر تو کاری نکرده است
من شهره میکنم به حضورم کلات را

 

*عمرا دو بیت شعر باشه

 

**دقیقا حیات، نه حیاط

این یک اعتراض کوچولویه نامردی نکنین پخشش کنین

آخوندها گذشته ما را فروختند
خود را، ترا، مرا و شما را فروختند

گفتند پهلوی خفقان صدای ماست
وقتش که شد ندا و صدا را فروختند

هرچند قصد خیر در اینباره داشتند،
با قصد خیر،خیر شما را فرختند

خود را خدای دین شما فرض کرده اند
خود را خریده اند، خدا رو فروختند

خاکم هوای دین به سرش زد در انقلاب
خاکش که مرده، آب و.... هوا را فروختند

هر گوسفند معترضی ناپدید شد
حق چرا و چون و چرا را فروختند

تو کشور ذخایر  سرشار بوده ای
دادند یا به باد ترا یا فروختند


اینقد فروختند که قافیه ردیف بیت اخر هم به باد رفت!! 😬

کجاست

سمت چپ است مال تو فرمان من کجاست
بنز تو هست مال تو  ، پیکان من کجاست

این لحظه های خوب که داری از آن توست
این پیش توست، پس تو بگو آن من کجاست

گفتی که راحتی است پس از عسرت زیاد
سختی گذشته از سرم  آسان من کجاست؟

دادم به دست شیخ  خود ایمان خویش را
شیخم گریخت یکشبه، ایمان من کجاست؟ 

این کافر من است که همواره با من است
از کافرم بپرس مسلمان من کجاست؟

ماها مهاجران بالاجبار بوده ایم
این کشور شماست پس ایران من کجاست؟

روزی یتیمی از پدر خود سوال کرد
مادربزرگ مال تو،مامان من کجاست ؟

مهمان خاطر تو شده خاطرات خوب
ای میزبان خاطره مهمان من کجاست؟

بیژن منیژه دل من را ربوده است
از بیژنت بپرس که رضوان من کجاست؟

امروز ۴ ام فروردین ۱۴۰۰ 
صبح خیلی زیبا از خواب بیدار شدم
پرنده ها انگار که با یک اکوی الهی داشتن آواز میخوندن
سبزه ها و برگهای تازه وحشی بودن و جوون و بی مبالات

از اینکه فردا میرفتم مشهد و سه چار روز دورهمی و برنامه تولد داشتم ذوق مرگ بودم
و
به بهار نگاه میکردم و یهو روحم در درونم میپرید هوا و سرش میخورد به سقف جمجمه ام


آخرین کشیکم در لاین بود
و
بعد قلعه نو
یک مرکز آروم و کم مریض و بی حاشیه

آقا
صبح خیلی خوب بود
اومده بودم دم در درمانگاه و به تپه های نیمه سبز خیره بودم
مریض نداشتیم
به نظر روز ارومی بود
و
از مشهدیهای مسافر خبری نبود

همکارا میگفتن اصلا تپه ها قشنگ نیستن بخاطر خشکسالی
اما برای من که توی شهر بزرگ شده بودم عالی بودن
ناراحت بودم که توی فصل سبز و میوه دار لاین رو تجربه نکردم
اما دوستان گفتن قلعه نو هم کم از لاین نداره
مریض اول اومد
مریض دوم
مریض سوم و چهارم
مریض پنجم و ششم و هفتم و هشتم

یکهو از شبکه بهم زنگ زدن که برنامه تغییر کرده
پنجم تا ۱۰ام بیا کشیک کلات

من فقط تونستم پنجم رو بگم نمیام و برنامه دارم و بقیه برنامه هام پرید

غمگین شدم
تمام شادیهایی که توی دلم بود پرید
مهمونی و تولد
پنجم فروردین هم که مرخصی گرفتم رو مگه میشد صبحش بیام مشهد و شبش برگردم؟
اصلا به استرسش می ارزید؟!

مریض بیستم
بیست و یکم
بیست و دو و سه و چار

زنگ زدم به دوستم گفتم میدونم که گفتم برنامه ۵ ام رو کنسل نمیکنم
اما کنسل شد
با شرمندگی گفتم
با یاس
مریض گفت پنتوپرازول چرا توی این خراب شده نمیزنین؟

میخواستم بپرم بهش
اعصابم خورد بود
مریضا نمیفهمن که پنتوپرازول داروی بیمارستانی هست
وقتی بهشون بگی که پنتو داروی بیمارستانی هست بازم نمیفهمن
اگر پنتو بزنی و بمیرن بازم نمیفهمن که مردن و پنتو ممنوعه

زنگ زدم شبکه گفتم ۱۰ام که میرم مشهد؟
گفتن معلوم نیست
یک دکتر شمالی باید۲ام میومده نیومده اگر۱۰ام بیاد شما اف میشی


دیگه خیلی ناراحت بودم
مریض ۳۰و۳۱ از مشهد بودن و افاده ای
و
اعصاب خورد کن
اومده بودن لاین که خواهرشون توی روستا بمیره
اما در عین حال میخواستن اگر ممکنه من کاری که پزشکای مشهد نکردن انجام بدم و خوب کنم خواهرشون رو قبل از مردن

زنگ زدم به راننده کارش داشتم
گفت من صبح میرم مشهد
بلافاصله زنگ زدم به دوستم گفتم اگر میشه من مهمونی بیام؟
راننده مون صبح ۵ام داره میاد مشهد

گفت چطور برمیگردی شب؟ 
گفتم نمیدونم
فقط باید بیام
باید بیام مشهد

یکهو یک زن اومد اشفته گفت بچه ام اسهال خونیه
گفتم دارو مینویسم اما داروخونه  بسته هست الان
گفت خودتون دارو بدین
گفتم ما دارو نداریم
گفت ببندین پس این خراب شده رو
شماها به چه دردی میخورین؟
گفتم اتفاقا الان داشتیم میبستیم در رو ساعت کارمون تموم شده

و گفتم ما اینجا مسوول دارو پیدا کردن برای شما نیستیم

گفت چه حقی دارین داروخونه تون رو ببندین
گفتم داروخونه مال ما نیست مال صاحبشه
مریض بعدی اومد
با دلدرد شدید
تندرنس داشت
باباش گفت دو ماه قبل اپاندیسش عمل شده
نه رگ داشت 
نه تحمل دراز کشیدن
یعنی ممکن بود باقیمونده اپاندیس فعال شده باشع؟یا عفونت بعد از جراحی هست؟یا چرخش بیضه؟

اعزامش کردیم
مونده بودیم بفرستیمش کلات یا درگز

بیمارستان درگز جواب تلفن رو نمیداد

کلات بیمارستانش اتاق عمل نداشت اما نزدیکتر بود و در صورت لزوم میفرستادنش مشهد
درگز اتاق عمل داره
اما اگر جراح درگز رفته بود مرخصی از درگز باید مریض میرفت قوچان

زنه گفت من از کجا توی این خراب شده دارو گیر بیارم؟
گفتم برین کلات
گفت یعنی چی؟
گفتم بمونین مشهد
ما که مسوول کمبودهای مملکت نیستیم
روستا همینع
توی بیابون اب نیست
توی روستا امکانات

اخرش دارو برای اون خانومه نوشتم و گفتم از همسایع ها دارو بگیره و دیگه اومد روستا بدونه که روستا نه متخصص داره نه داروخونه شبانه روزی

تاسف میخوردم که چرا یهو اونهمه مهمونی تولد پرید از چنگم
چرا من همیشه باید مشکلات شبکه رو پوشش بدم؟

حالا فرداشب چطور برگردم به کلات؟

اومدم توی سوییت اما مطمینم تا شب یه عالمه مریض میان که نصفشون مشهدی ان و میخوان امکانات مشهد بهشون ارایه بشه
بقیه هم لاینیهایی هستن که بیماری اورژانس ندارن و نمیفهمن پزشک بعد الظهر فقط مریض اورژانس میبینه نه هر مریضی رو

در سوویت رو باز کردم

دود همه جا رو گرفته بود

تمام مرغم سوخته بود با اون آبهای خوشمزه ش
فقط روش سالم بود
اولین بار بود که اب مرغم رب داشت
منکه گاز رو خاموش کرده بودم
یعنی خاموش نکرده بودم؟

خیلی خسته ام
خسته جسمی
و
روحی
و
۴۳۵فرم مریضها که باید پر بشن 

آخخخخ
چقدر صبح خوشحال بودم
و
الان همه خوشحالیام رفت
کاش یکی برام غذا میاورد
کاش فردا شب یکی برمیگردوندم از مشهد به کلات

کاش بجای پزشکی داروسازی زده بودم
کاش زیر گاز رو خاموش کرده بودم
کاش اون دکتره فردا بیاد از شمال
یعنی میشه اخرین روز طبابتم در لاین زودتر صبح بشه؟
یعنی میشه برم حموم و مریض نیاد؟

منتظر بمونین

سلام
فردا اخرین روز طبابتم در لاین هست

و
به زودی اسباب کشی میکنم به روستای قلعه نو
که هم درمانگاهش کوچکتره هم روستاش

به مشهد نزدیک تر هست
ولی خب مثل لاین دیگه باغ و راغ نداره درمانگاهمون

تعداد مریضها خیلی کمتره

 دهگردشیامون خیلی با صفا هست
یعنی جاهایی میریم در حد ارتوکند

امیدوارم بتونم ۵_۶سالی اینجا بمونم و در خلوت کتاب بخونم 
و
در خلوت به معنویات فکر کنم
و
بالاخره از راز آفرینش سردر بیارم
شمارو نمیدونم
اما من تا از راز آفرینش سردر نیارم آروم نمیشم
و
احساس میکنم سرم کلاه گذاشته شده

پس تا۵سال دیگه منتظر بمونین که بهتون بگم چطور و چگونه شد که اینطور شد

یاعلی