کلات را
من با خودم گلایه ندارم حیات را
حس می کنم رضایت و طعم ثبات را
گاهی دو بیت* شعر برای دل خودم
چرخانده ام درون غزلها دوات را
یا رب مرا به خلوت تنهایی ات ببر
من یافتم به لطف تو راه نجات را
در ذهن من حسین نمردست تشنه نیست
صدبار سرکشیده زلال فرات را
ایران درون دفتر تاریخ ذهن من
از جنگ پس گرفته دوباره هرات را
هرطور هم حساب کنی من بهشتی ام
رقصانده ام به روی پل خود صراط را
کم آبی محبت مردم چه باک من؟!
پر می کنم از عشق خودم این قنات را
بگذار تا کنار درخت سفید یاس
در چای عصر حل بنمایم نبات را
با آبپاش نم به گل و سبزه می دهم
جارو که می کنم سرشبها حیات* را
نادر برای شهر تو کاری نکرده است
من شهره میکنم به حضورم کلات را
*عمرا دو بیت شعر باشه
**دقیقا حیات، نه حیاط
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۱/۰۶ ساعت 9:48 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"