نقد

 

هیچی دیگه

دیروز محفل طنز نارنجک رو یک نقد کوچولو کردم مبنی براینکه از پیشکسوتهای طناز خراسان باید در تیم بررسی کننده محتوای اشعار حضور  داشته باشن چه به لحاظ اینکه تخصصشونه چه به لحاظ احترام به طنزپردازان و چه به لحاظ های دیگه

یکی از بانوان شاعر دست اندرکار برآشفتن و گفتن من از تو خیلی بهتر شعر میفهمم شعرهامم از تو بهتره و حرف نزن

گفتم یعنی خفه بشم؟گفتن:بله!!!

لازم به ذکره که این بیانات رو در حضور جمع گفتن

دیگه یک محفلی به نام نارنجک برپا میشه که مسایل روز کشور توش نقد بشه 
اونوقت روند اجرایی برنامه رو که نقد میکنی یا بهتر بگم پیشنهادی میدی اینطور خود مسوولین برمی آشوبن

#نقد_میکنم_اما_نقد_نکن

 

 

4

 

مردهای خوب رو در برخورد با یک خانم وقتی که اولین بار یا بعد از یک مدت طولانی ابروهاشو برمیداره به چند دسته میشه تقسیم کرد:

1.اونها که میگن: اوووه! چقد به خودت رسیدی!!

2.اونها که میگن: ازدواج کردی؟!

3.اونها که میگن : اگر خبر خیری هست بگین.ما خوشحال میشیم!

4.اونها که میگن: خانم ایکس! تازگیها خیلی خوشحالین خبر خوشی بهتون رسیده؟!

 

فقط این آخریها

 

 

مبارکا

 

وقتی که میبینم چند تا از دوستان طلبه م دروغ میگن یه چیزی از سمت راست قفسه سینه م میره سمت چپ پشت طحالم 

و همزمان یه هوایی که سالها در آلویولهای ریه م ذخیره مونده بود میاد توی گلوم 
و بعد با یک نفس عمیق به صورت هورررااااا از دهنم خارج میشه
توی اینجور مواقع حس میکنم دین دروغ و ساخته و پرداخته ذهن یک عده هست که میخوان به منافعی برسن یا دچار توهم هستن

تا زمان زیادی هم از اون ماجرا نگذره این حالت در من تموم نمیشه


البته من ادمها رو جایز الخطا میدونم

خودمم در مواقع لازم دروغ میگم
هر طلبه ای هم حق دروغ گفتن داره چون ادمه!

اما یک سری دروغها گفتنشون از سر زیاده طلبی و بی نیازی هست

یعنی از سر ناچاری نیست

اینجور مواقع دلم آروم میشه

دیگه نه از عذاب خدا میترسم نه  خودمو مقید به اصول دین میدونم

تا مدتها هم این حالت در من باقی میمونه تا طلبه درستکاری ببینم که به اندازه دروغ میکه

الان اون کرم درونم از سمت راست رفته پشت طحالم و هوا و هوس دینداری از عمق آلویولهای ریه م خارج شده!

الان سبکم

نه از خدا میترسم
نه از عذاب آخرت
نه تمایلی به انجام فرایض دینی دارم 


الان فقط انسانیت مهمه و عشق به خدا و رحمتش و دیگه هیچی

برید عقب که هوا داره خارج میشه:


هورررررراااااااااااا

رهایی و آرامش و انسانیت در من مبارک باد

دوستون دارم طلبه های گناهکار من!!!

 

 

 

حق و خدا و باطل

 

اینا که با توجه به اعتقادات مذهبی خودشون شعرها رو نقد میکنن مثلا مواظبن که فلانی زیاد مطرح نشه چون انقلابی و اسلامی نیست

یا اینکه شعر انقلابی_اسلامی رو بیشتر تحویل میگیرن نسبت به یک شعر غیراسلامی یا ضدانقلابی قویتر ، پیش خدا ماجورن


اونایی هم که بی توجه به خدا و مذهب حق رو میگن و شعر و شاعر قویتر رو تایید میکنن ولو اینکه مخالف عقایدشون باشه و به این طریق به طور غیر مستقیم باعث ضعف مذهب و انقلاب میشن پیش خدا ماجورن

نگین از کجا میدونی که نمیتونم بگم از کجا میدونم!

ولی من به اونا که حق رو بخاطر مذهب و خدا نادیده نمی گیرن بیشتر احترام میذارم 

مطمین هستم خدا هم اون دنیا کفه اونا که حقو میگن رو ولو اینکه به ضرر جبهه خدا تموم بشه سنگین تر میکنه به لحاظ خیر


متاسفانه اینرو هم نمیتونم بگم از کجا میدونم که اینطوره! ولی اینطوره! مطمین باشین!

گاهی خدا خودشو مقابل حق قرار میده که چاپلوسا رو شناسایی کنه 

پس پیش خدا چاپلوسی نکنین 
حق رو بگین ولو اینکه به طور مقطعی به ضرر خدا باشه!!

 

 

احساس

 

یک سری از پسرامون هی میومدن حوزه هنری و من از حضورشون کمی معذب بودم 
بعضی رفتارها و کارهاشون اذیتم میکرد

الان مدتی هست که نمیان و احساس میکنم نبودشون اذیتم میکنه


این چطور احساسی هست که یکی که هست میخوای نباشه وقتی که نیست میخوای باشه؟!

کدوم سر احساسم دروغه ؟
مزاحم بودن یا مراحم بودنشون؟

 

 

نقشه آزاری

میخواستم نقشه هوشمند مشهد رو برای تعیین اتوبوسی که منو به مقصد می رسونه  اذیت کنم

 

لذا مبدا و مقصد رو روی نقشه چفت هم زدم  که ببینم نقشه هوشمند چه اتوبوسی رو پیشنهاد می کنه.  نقشه هم نه گذاشت نه برداشت همچین بی رودربایستی گفت 250 متر به سمت مقصد پیاده روی کنید!خیلی نقشه صریحی بود لعنتی!

چقدر من نقشه آزارم!

 

 

هایده

 

از ما نیست کسی که هایده گوش نده

 

همخونه: هایده و ویگن

 

 

 

مطالبات حقیر

 

خیلی وقتا هم دوستان به حقوق و خواسته های سطح پایین بانوان در این وضعیت کج اقتصادی و سیاسی و اجتماعی پوزخند میزنن که یعنی چی طرح این خواسته ها که اینقدر حقیرن برای اجازه ورود به استادیوم یا دوچرخه سواری و امثالهم

من خودم یکی از آرزوهام دوچرخه سواری صبح زود ،رها و بی قید و بند در سطح یک خیابون پر درخت هست و متعاقب اون رها کردن دسته های دوچرخه در حال حرکت و باز کردن دست هام در عرض شونه هام، صورت رو به آسمون گرفتن و کشیدن یک نفس عمیق از ته دل

هیچ وقت نگین که چه خواسته های حقیری دارن بعضیا 
به این فکر کنین که مردم و بالاخص زنها از چه حقوق سطح پایین و اولیه و حقیری هم محروم هستن !

با خودتون بگین که این بدبختا در قرن ۲۱ برای به دست آوردن چه مسایل پیش پا افتاده ای باید مبارزه کنن!!

آره جونم! اینجوری نگاه کن به قضیه!

 

 

اسهالِ اطلاعات

 

همچین سینوزیت گرفتم که سرم رو به هر طرف کج میکردم یک عالمه آب چرک میرفت اونور

 

بعد هم کلی خلط و چرک ساعتها از پشت گلوم رفت توی معده ام و چند ساعت بعد اسهال شدم

 

هرچی ۷ سال پزشکی خونده بودمم با چرکا از کله م در اومد رفت توی سوراخ توالت!

 

 

 

شطرنجی

 

اینجا این پایین یک متن شطرنجی هست که نمی بینینش چون ثبت موقتش کردم

 

 

سلامت همراهی

درسته که سلامت مریض مهمه و بخاطر آسایش مریضها همراهی سایر مریضها رو به بخشها راه نمیدن 

اما ما پرسنل پزشکی مسوول سلامت همراهیها هم هستیم 
تازه حفظ سلامت فرد سالم ارجح هست به سلامت فرد بیمار

و اینطور که پشت پنجره همراهیها برای مریضاشون بال بال میزنن تا ببیننشون اصلا بهداشتی نیست
گاهی واقعا این دیوار عاطفی که بین همراهی و بیمار ایجاد میکنیم و نمیذاریم همراهیها وارد بخشها بشن و حداقل برای آخرین لحظه ها در کنار بیمارشون باشن و مریضشونو به راحتی ببینن هم رنج عاطفی برای بیمار و همراهی ایجاد می کنه و هم بهبود احتمالی بیمار رو به تاخیر میندازه هم سلامت جسمانی همراهیهاشون رو تهدید میکنه

بذاریم بیمارستانها به سختگیری زندانها به نظر نیان

 

 

 

منيژه رضوان

 

با چه عقلی توی عالم ذر قبول کردم که منیژه رضوان باشم؟!
حالا کاش منیژه رضوان بودم ولی پسر بودم

کاش منیژه رضوان بودم اما هلندی بودم

حداقل کاش مشهدی دیگه نبودم!

یعنی اونجا هم مثل لباس خریدن سرم کلاه گذاشتن عمیقا!!

حداقل کاش منیژه رضوان بودم پدر داشتم مادر داشتم خواهر برادر داشتم 

آخه همیجور خشک و خالی شرایط رو پذیرفتم که چی؟!

باز اونجا هم لابد میخواستم تریپ متفاوت بودن در بیارم!

حداقل کاش طی میکردم بلوار سجاد زندگی کنیم یا کوهسنگی

این چه وضعشه آخه:-\

آقا اینا سر من کلاه گذاشتن 
به جایی هم نمیتونم شکایت کنم

 

 

افسردگی

 

چند روزه که غمگینم
تازه جلوی پنکه هم یک ماهی هست میخوابم لذا سینوزیت شدید گرفته م که مضاف بر علت شده

الان یک گوشه اتاق غمگین، پژمرده، بی توجه، با احساس شکست و بیهودگی نشسته بودم در چارقدمی خودکشی بودم  که مامان دوستم گفت بیا انفیه استفاده کن که حداقل برای سینوزیت خوبه

بابام بچگیام انفیه استفاده میکرد اما من تا حالا استفاده نکرده بودم

زدن انفیه و نفس کشیدنش همان و رفع افسردگیم همان!!

گاهی هم علت افسردگی گرفتگی بینی هست!

در نظر داشته باشین

 

 

تمرکز

 

 

سلام 
صبح تون شنگول
با خبر شدیم امروز در جلسه شعر اتاقی از آن خود اگر فرصت پیدا کنن سرکار خانم رمارم هم حضور پیدا میکنن 
و خانم سهیلا جورکش که قربانی اسیدپاشی هستن و برای نقد فیلم خانم محبوبه راد از بچه های جلسه مون مشهدن شرکت میکنن

کلا من روی خیلی مسایل بخصوص مسایل منفی که تمرکز میکنم اتفاق میفته 
مثلا یه بار یکی از دخترای یکی از جلسات شعر مشهد یه جمله بدی بهم گفت که خیلی دلم شکست من معمولا گریه نمیکنم اما همیجور شرشر از چشمام آب میریخت بیرون به خدا گفتم اگر واقعا هستی تا دو هفته دیگه این دختره دیگه نیاد جلسه 
دقیقا تا دو هفته که هم دختره نیاد هم وجود خدا برام اثبات بشه😜
اما هیچ اتفاقی نیفتاد تا دو هفته
ولی یک ماه و نیم بعد خود دختره دقیقا اومد بهم (دقیقا به من)گفت من نذر کردم اگر اتفاقی نیفته دیگه نیام جلسه

خلاصه شعرهاش از خودش نبود و نذر کرده بود لو نره چون صاحب شعرها اومده بود مشهد برای شعرخوانی این قضیه هم لو نرفت و وقتی که شاعر شعرشو خوند هیچکی به یاد نیاورد که این شعر رو قبلا خانم فلانی خونده و اونم به قولش وفا کرد و دیگه جلسه نیومد

حالا تفاوت دو هفته و یک ماه و نیم چی میشع؟ خدا هست با این تفاوت زمانی یا نیست؟

 

یا از همون سال اول که وارد دانشگاه شدم میگفتم میشه من دفاع نداشته باشم؟
میشع؟میشع؟

نشون به همون نشونی که به جهت چاپ تزم در فلان مجله معتبر و کسب فلان رتبه هم ۲۰ گرفتم هم از دفاع معاف شدم

دو سه ماه بعد قانون معافیت دفاع برداشته شد و با هر درجه و رتبه ای دفاع اجباری شد

هفته پیش تمرکز کردم روی اینکه وقت نشه توی جلسه اتاقی از آن خود ارایه داشته باشم😜😁

سخنران اول همچین بتاز صحبت میکرد درباره یک مطلبی که خیلی خیلی جالب بود که وقت منم رفت 

میخوایین برای اینکه قدرت تمرکز منو بسنجین این هفته هم تمرکز کنم ؟و ارایه نداشته باشم؟

آیا به رضوان ایمان نمی آورید ای گمراهان؟!

تمرکز کنم؟

احتمالش کمه چون اول جلسه وقتو میخوان بدن به من

اما اگر میخوایین تمرکز کنم

اگر شد باید بهم ایمان بیارین ها

 

 

😜😬

خمس

 

توی گروه بحث راجع به خمس دادن به مراجع بود

منم که ...

از اونجا که به زودی به جمع اونایی که حساب سال دارن و باید خمس بدن می پیوندم دوستان طلبه م گفتن خب دیگه تبریک بهت میگیم من بعد خمس یادت نره بدی

منم که دندونام از بی پولی خراب شده و هیچ خیری توی این مدتِ بی پولی از مراجع بهم نرسید گفتم

اشکال نداره

خمسشو دندونای خودمو درست می کنم اصلشو می دم به مراجع عزیز!

 

 

والا!

 

 

عروسی

 

از اونجا که هیچ وقت عروسی نرفته م فکر کنم اولین عروسیی که برم عروسی خودم باشه!

 

 

لاغری سریع

 

اونقدری که تو میخوای لاغر بشی توی این زمان کوتاه فقط از عهده سرطان برمیاد و بس!

 

 

5/12/97

 

 

 

شاید دلیل اینکه بچه ها از بازی با من حال می کنن این  باشه که با وجودی

که آدم بزرگم ولی واقعا باهاشون بازی می کنم

یعنی بازی نمی کنم که سرگرمشون کنم

بلکه بازی می کنم که سرگرم بشم

یعنی از دل و جون بازی می کنم

یعنی واقعا بازی می کنم

 

 

 

گوسفند درون

 

پریروز با دوستم سوار ماشین بودیم و اونم مثل همه خانمها در رانندگی کفر پشت سریهاشو در میاره

کلا هربار ما میریم توی خیابون اینقدر ماشینا بوق میزنن که یکی از دور گوش بده فکر میکنه عروس کشونه

خلاصه

پریروز یک ماشین آخرین سیستم اینقد پشت سر ما معطل شد که  یک بوق آنچنانی زد
دوستمم کشید کنارتر

ماشین که به ما نزدیک شد همزمان دو راننده بهم نگاه کردن راننده ماشین شاسی بلند میخواست  یه قلمپه ای بگه بهمون و دوستمم میخواست با پذیرش خطاش بگه بله؟!

اما ناگهان گوسفند درونش مدیریت کلامش رو به دست گرفت و بجای بله گفت بعععععع!

و چه پذیرش خطایی بهتر از صدای گوسفند درآوردن؟!!

سه تا پسر توی ماشین بودن که همزمان خندشون گرفت!

و کلا تا مدتها که هم مسیر بودیم پابه پای ما اومدن و هی می خندیدن و به ما نگاه میکردن که ببینن فازمون چیه!

ما هم که فازمون مشخص بود داشتیم میرفتیم خونه!و سعی میکردیم نخندیم که پر رو نشن
اما مشخص بود که ماهم داریم میخندیم
فقط زود شیشه ها رو بالا دادیم که خیال ورشون نداره😜

ولی گوسفند درون دوستم میخواست هنوز توی خیابون رانندگی کنه به روش گوسفندی!
اما سرانجام سرچارراه که رسیدیم اونا که جلو افتاده بودن توی ترافیک گاو نر درونشون پیچید به راست و آرمادیلوی ماده درون دوستم پیچید به چپ و میمون درون من خنده ش تموم شد و نفس راحتی کشید!

 

 

نبوت

 

به زوي شايد ادعاي نبوت كنم

نبي كسي هست كه بهش وحي ميشه نه براي تبليغ

بلكه براي عمل كردن خودش

 

ولي من مي خوام از نوع نبوتي باشم كه بهم وحي ميشه براي آدمهاي بد!

آدمهاي بد كه ديگه آدم نيستن كه براشون رسول درست حسابي برگزيده بشه

 در هر صورت اونا( آدم بدها) گوش به حرف رسولان نمي كنن

لذا تربيت و ارشادشون رو خودم به عهده مي گيرم بدون ادعاي رسالت

ديگه بالاتر از سياهي كه رنگي نيست

 

ما ( به تقليد از خدا كه در قران "من" نمي گه و همه ش ميگه "ما"!) نمي خواييم همه يا حتي بدها خوب بشن

ما ميخواييم بدها به گونه اي كه براي خودشون خوب تر هست عمل كنن

ملاك سنجش فاصله از آدمهاي خوب نيست بلكه خوبي خودشون ملاك سنجششون هست

 

يعني يكي كه دستش كجه از پولدارها بدزده نه از يتيم

كسي كه نماز نمي خونه لااقل با درختها از خدا صحبت كنه

دروغگو ديگه جايي كه لازم نيست دروغ نگه

 

كلا با ايمان به من مي تونين به كارهاي بدتون ادامه بدين

 

فقط كمي ملايم تر

همين!

لازم نيست ايمان بياريد، فقط كمي بهتر باشيد تا رستگار شويد!

 

 

 

حواس

حواس پنجگانه رو در نظر بگیرین
بینایی
شنوایی
بویایی
چشایی
لامسه
اگر خدا چشم رو خلق نمیکرد بهترین حس بجای بینایی احتمالا شنوایی بود برای آدمیزاد
و اصلا هم به مخیله آدم نمیرسید که کاش چیزی به نام دیدن هم وجود میداشت

حالا
اگر شما خدای دنیای دیگه ای بودین چه حسی رو به حواس پنجگانه اضافه میکردین تا مخلوقاتتون رو شگفت زده کنین؟

من که عقلم به چیزی قد نمی ده!

 

 

رسیدن

 

با چشمهای بسته به آواز می رسم
با دستهای بسته به پرواز می رسم

 

پایان قصه های شبِ مرگ باز نیست
در یک مسیر بسته به آغاز می رسم


چشمم نگاهدار غمِ سرخِ اشک نیست
ناچار پیش عشق به ابراز می رسم


دزدیدن هوای دل دوست، ثروتی ست
یک شب به این حسابِ پس انداز می رسم


راز رسیدنِ به تمنای میوه چیست؟
یک روز روی شاخه به این راز می رسم

 

 

میوه های نارنجی

 

الان رفتم توی حیاط دانشکده قدم بزنم

هوا بی نهایت مقدس و وهم برانگیز شده

یک دفعه درختچه هایی که فصل بهار دوستشون داشتم رو دیدم

دیگه زیبا نبودن به اندازه بهار

اما زیر شاخه هاش  یه چیزهایی برق میزد

برقِ نارنجی

رفتم سمتشون

برگها رو کنار زدم

4 تا میوه گرد نارنجی رنگ به چشمم خورد که بغل به بغل هم قایم شده بودن زیر برگا

دور و بر رو نگاه کردم که کسی نبینم

بعد

اومدم یکیشون رو بکنم که دستکش نارنجی رنگ باغبون زمین افتاد

به همین راحتی

و

4 تا میوه چیزی نبودن بجز  4 تا سرانگشتهای دستکشهای نارنجی رنگ باغبون مون که لای شاخ و برگ درخت مخفیشون کرده بود

 

 

بی رودرواسی

 

امشب که با دوستم رفتیم از ریه ش عکس بگیره

قبل از فوق تخصص توراکس عکس ریه ش رو دیدم

گفتم سالمه ریه ت

فقط قلبت یک کم تیزه!!

کلی خندید به کلمه تیز!

بعد دکتر بهش گفت ریه ت سالمه

فقط یک اکوی قلب بده

 

دلم خنک شد

 

در رقابت احساساتم برای سالم بودن یک دوست و تایید تشخیصم قسم دوم برام مهمتر بود بی رودربایستی!

 

 

 

 

 

 

قدم زدن

 

وقتی قدم زدیم درون رواقها

خالی شدیم از همه اتفاقها

 

 

21/5/98

 

 

 

 

عید قربان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

فقط

 

بین آیت الله ها

فقط آیت الله وجدان

فقط

 

 

برهان چشم

 

دیروز داشتم درباره پماد چشمی هیدروکورتیزون سرچ میکردم که به جمله جالبی برخوردم

تنها ارگانی از بدن که بدون شکافتنش رگها و اندرونیش با یک عدسی به راحتی قابل رویت هست چشمه

واقعا تعبیه سوراخ مردمک میتونه به طور قرینه در هر دو چشم و تصویر منطبق برهم برای ایجاد دید دو بعدی اتفاقی باشه؟!

 

من خودم برهان علیت و برهان نظم و امثالهم برام حجت اثبات خدا رو ندارن

حالا هرجور میخواین فکر کنین درباره م

اما این مساله چشم دیروز باعث شد آب در چشم بیارم  و در برابر خدا تواضع نشون بدم

 

حقیقتا بشر با گوش خالی و بویایی هم میتونست به مرحله ایجاد تمدن ولو سطح پایین تر برسه

این تمام و کمال بودن ِ بینایی بویایی شنوایی باهم جای تامل داره در اثبات وجود خدا

 

من اسمش رو میذارم برهان چشم!

 

شایدم اشتباه می کنم

 

 

 

شغل قدیمی

 

 

قبول دارین که یکی از قدیمی ترین و رو به پیشرفت ترین شغلهای جهان دزدی هست؟!

حالا اگر وجهه اجتماعی نداره دلیل نمیشه که از حق بگذریم!

 

 

 

تولد عبث

 

یکی از عبث ترین روزهای زندگی آدم روز تولدشه که می خواد همه 2 گیگ هدیه نتش رو مصرف کنه

بذارین ساعت 11 شب کد درخواست رو وارد کنین و نتتون رو بگیرین که فردای روز تولتون عبث بشه نه روز تولدتون!

 

 

علی

 

شاید باورتون نشه

اما دیروز که می خواستم خانم کراماتی رو صدا بزنم بهش گفتم رضوان!

 

از همین حالا بگم

اگر فردا روزی اسم شوهرم علی بود و بهش گفتم رضا کاملا بدون علت هست!

 

نشون به اون نشونی که باز با خانم کراماتی داشتیم سوار مترو میشدیم و درباره یکی از شعرا حرف میزدیم اونجا هم گفتم: تازه مترو خودش شعراش ضعیفه باز درباره شعرهای دیگران اظهار نظر می کنه؟!

 

 

علی کجااااااااااااییی؟!

 

 

نقد انقلابی

 

یکی از دوستان انقلابی به شدت مراقبه که شعر من یا نظر من بیش از حد مجاز مورد توجه اعضای جلسه  قرار نگیره که خدایی نکرده نوجوونای اتقلابی به سمت من و عقیده من متمایل نشن

اینه که اغلب نظراتی رو که من در نقد اشعار ارایه میدم باهاشون مخالفت می کنه

 

با بچه ها قرار گذاشتیم که مراقب این اتفاق باشیم که ببینیم من متوهم هستم یا واقعا همینطوره

خب برای پیش اومدن چنین اتفاقی شاید باید هفته ها یا ماهها صبر کنیم

اما از کجا دو دقیقه بعد که قرار گذاشتیم و وارد جلسه شدیم یکی از بچه های اتقلابی شعرش ایراد وزنی داشت

من ایراد وزنی رو گرفتم و ایشون مخالفت کرد مصرانه هم مخالفت کرد

بعد هم که ایراد وزنی رو پذیرفت معتقد بود ایراد وزنیش توو چشم نمیاد زیاد!!!

 

حالا هر مخالفتی منطقی هست ولی ایراد وزنی که خدایی دیگه قابل ماست مالی کردن نیست

 

حالا ماهم انتظار نداشتیم به این زودی به هدفمون برسیم اینقدر هم تابلو که مو لای درزش نره

 

بچه ها خنده شون گرفته بود شدید

حتی یکی از پسرهای انقلابی داشت می ترکید از خنده

یکیشون که خنده ش پوکید دیگه مجبور شد جلسه رو انفجاری ترک کنه

 

 

آخه نقد شعر هم با توجه به گرایشهای سیاسی ؟!

مگه داریم؟!

مگه میشه؟!

بله داریم!

بله میشه!

 

 

 

سازمان نظام پزشکی

 

رفتم سازمان نظام پزشکی

 

یک پیرمرد اونجا بود با کت شلوار و جلیقه و ...

کاملا رسمی

همه چیو جدی و دقیق برام توضیح,داد

مشخص بود که باقی مانده نسل منقرض کارمندان زمان شاه هست

 

 

اما بقیه

 

یا بادمپایی بودن

یا غش غش با هم می خندیدن یا از زیر کار در رو بودن

 

حتی طرز واستادنشون در شان یک اداره و محیط رسمی نبود

 

خلاصه

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

 

طرح اجبار استفاده از کارتخوان برای پزشکان

 

روحانیونی که روضه میخونن 
و مراجع تقلید هم کارتخوان دارن؟!😐

ایضا مداح ها!؟

 

 

 

مراسم ۷

 

امروز رفته بودیم ناهار هفتم مادر یکی از دوستان
وقتی استخونهای ظریف مرغ رو پاک میکردم و از دهنم با دست خارجشون میکردم 
اخریش رو که پاک کردم
تا اومدم بذارمش گوشه بشقاب...


طرف استخون نبود
خلال سیب زمینی بود

تا آخر مراسم همه ش خندیدیم
و چون نباید می خندیدیم بیشتر می خندیدیم!

دست خودمون نبود


اومدیم از مراسم بیرون آروم شدیم!

 

@evakhanoum

 

 

ویژه

 

امروز ۱۸ مردادماه کافه گالری رادین _بلوار سجاد _حامد جنوبی۱۲ 

ساعت ۱۸

بحث پیرامون #طنز

 

ویژه بانوان #زیبا

 

 

18/5/98

 

امروز تولدمه!

 

 

دور و نزدیک

 

بعضیا هم اینقدر  دورها رو نگاه می کنن که نزدیکیها رو نمیبینن و زیر پاهاشون دور و بریهاشون رو له میکنن

 

اقا ! جلوی پاتو نگاه کن ۵۰۰ سال دیگه در همین راستا خوب میشع

 

 

 

گریه

 

بعضی وقتا هم این مومنا که گریه میکنن یک قسمتش برمیگرده به گناههایی که ازش محروم شدن ولی ته دلشون علاقه دارن انجامشون بدن


 گاهی هم شک میگیرشون که نکنه هیچی نباشه ما بیخودی از لذات خودمونو محروم کردیم😐

اینه که خوب گریه شون میگیره لامصبا!

 

 

 

 

والا

 

توی حوزه هنری نشسته بودیم رنگ کار اومده در زده میگه جوراب سوراخ دارین برای صاف کردن رنگ؟!

 

گفتم ما اگر سوراخِ جوراب (جوراب سوراخ) داشته باشیم خودمون می پوشیمش!

 

طرف خندید رفت!

 

والا!

 

ّ

علی (ع)

 

از ابتدا نگاه کنید انتها علی ست
از انتها نگاه کنید ابتدا علی ست


او خود برادر است و وصی پیمبر است
پیغمبر اولوالغم بی مدعا علی ست


صد راه از تکامل اگر هست تا بهشت
یک گام از بهشت خداوند تا علی ست


گم می شوند عطر گل و عطر مشک در
عطر عدالتی که شبانروز با علی ست


یا ذوالفقار! بازوی خیبرگشات کیست؟
خرمابه دوش کوچه ایتام ما علی ست


دارد اشاره می کندت آیه غدیر
آیا علی ست مقصد این آیه؟ یا علی ست؟


عطر گلاب فاطمه در کوچه ها پر است
با گریه های حضرت گل آشنا علی ست


در عرش هم صدای علی می رسد به گوش
می بینی ای نگاه زمین تا کجا علی ست؟


تا در حریم سینه ما قلب می تپد
در قلب ما محمد (ص)و در سینه ها علی(ع) ست

 

 

مشکلات

 

مشکلات کشور فرازمانی و فرامکانی نیست

پس رضاخان و ترامپ رو رها کنین!

 

 

زنم

 

یک چادر روی سر کشیدم که زنم

هی "خواهر و مادرت" شنیدم که زنم

چون ریزعلی* پیرهنِ دنیا را

می خواستم از تنم دَ.... دیدم که زنم

 

* ریزعلی خواجوی ( دهقان فداکار)

 

 

 

 

 

دوست داشتم داوینچی ، نیوتن، گالیله، ادیسون و... میبودم که در زمان خودشون شهرت و احترام الان رو نداشتن و در فقر بودن  و الان مرده بودم؟!

 

یا همینی که هستم و دوران اینترنت و ... رو تجربه کنم و عوضش یک آدم عادی باشم؟!

 

 

گاهی فکر میکنم همین که انتخاب با خودمون نیست کار رو راحت تر کرده:-D

 

 

میمان

 

هیچ وقت از نظر یک میمون یک آهو زیباتر از یک میمون نیست

وگرنه با اون جفت گیری میکرد!

خصوصی عمومی

 

اومدیم به بچه امپول بزنیم کلی جیغ زد

بعد که دید جیغ کشیدن بیفایده هست از در مصالحه دراومد و ملتمسانه به باسنش اشاره کرد و گفت :

 

این قسمت قسمت خصوصی منه!;-)

 

 

پاس دادن

 

زندانی اومده اورژانس که یک بسته مواد قورت داده و رد نشده توی گلوش گیر کرده بود

 

از منطقه مربوط به گوش و حلق و بینی رد شده بود اما وارد سیستم گوارش هم نشده بود که مربوط به مسمومین بشه

 

خلاصه مریض رو بخش گوش و حلق و بینی پاس میداد به مسمومین و مسمومین پاس میداد به گوش و حلق و بینی

 

 

یکی از پرسنل بخش مسمومین راهکار داد که بسته رو سوراخ کنین که مواد خارج بشه ما بتونیم پذیرشش کنیم از بلاتکلیفی در بیاد مریض!

 

 

کالج و دانشگاه

 

از همون کلاس اول دبستان دلم میخواست برم کالج ، نه دانشگاه!

علمی

طرف تا نونش توی جلسات شعر ایینی نبود به طور علمی ثابت میکرد که شعر ایینی نداریم

 

بعد که نونش اومد توی جلسات ایینی داره بازم به طور علمی! و نه سلیقه ای! اثبات میکنه که شعر ایینی بسیار پیشرفت کرده و از شعرهای دیگه هم جلوتر زده!

 

 

2تنبان

 

 

تا تازه کُند هوای تنبانش را،

تا حفظ کُند باقیِ ایمانش را،

هر همسر هیزی که دو زن می خواهد

باید بکُند کلاج چشمانش را

 

 

دو تنبانه

 

تا تازه کُند هوای تنبانش را

تا حفظ کُند باقیِ ایمانش را

هر شوهر هیزی که دو زن می خواهد

باید بکُند کلاج چشمانش را!

 

 

 

655

 

در خواب های خلیج فارس
هر صبح یکشنبه 
حوالی ساعت ۱۰ 
هواپیمایی از فرودگاه بندعباس پرواز میکند و دقایقی بعد از صفحه رادار محو میشود.

آسمان مملو از مسافرانی ست که هرگز از هواپیماهایشان پیاده نشده اند و زمین آلوده به ژنرالهاییست که هنوز دستهایشان را نشسته اند.

 

 

 

جاش

 

جای طلاق من همه شب درد می کند

 

 

 

ماعر

توی این مدت که شعر میگم حدودا ۱۷_۱۸نفر اومدن توی جلسات شعر که شعرهای خیلی خوبی میگفتن که چند تا دونه هم بیشتر نبود شعراشون

کسی شروع دوران شاعری و پیشرفتشون رو ندیده بود 

همون چندتا شعر رو در جلسات خوندن 
کمی دست گل به اب دادن و بعد ناپدید شدن

تقریبا به طور قطع۱۴نفرشون شعراشون مال خودشون نبود

یا هدیه گرفته بودن شعرها رو یا خریده بودنشون
دو سه تا و شاید بیشتر هم سرقتی بود شعراشون

خلاصه حواستون باشه
اینا که یهو مقتدرانه میان و یهو مزورانه ناپدید میشن بله!!!

کار به این ندارم که یکیشونم خودم براش شعر میگفتم اونم سپید!!

چون سنش کم بود و سپیدها جسورانه و محکم بود به نسبت سنش همه فکر میکردن با یک پدیده جدید روبه رو هستن اما خب دعوامون شد و پدیده ناپدید شد!!

 

 

 

تعامل

 

برای کمک به مردم سوریه ، فلسطین و کلا برای رسیدن به اهداف انقلاب مجبوریم که با چین تعامل داشته باشیم

بنابراین اگر این روزها ضمن آمپول خوردن درد بیشتری احساس کردین مشکل از پزشکا و پرستارا نیست 
سرنگهای بی کیفیت چینی مقصر اصلی هستن!

 

 

جاودان

 

تا آمدم به سمت حرم آسمان شدم
رو به حریم گنبدتان بیکران شدم

نقاره خانه دم که زد از مهربانی ات
با اهل شهر مثل شما مهربان شدم

یک درد پیر بود دخیل عنایتت
درمان شدم به لطف تو اصلا جوان شدم

آمد نشست فقر و نمک گیر لطف شد
من هم همان که کفترتان شد همان شدم


در سایه سار قبله هفتم نشستم و
کم کم خودم برای چمن سایه بان شدم


تا بشنوم، ببویمش و تا ببینمش
گوش و دماغ و چشم و دهان و زبان شدم

آن خادمم که زایر این خاک بوده ام

این میهمان ببین که خودم میزبان شدم


"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
من نیز در کنار رضا جاودان شدم