مراسم ۷
امروز رفته بودیم ناهار هفتم مادر یکی از دوستان
وقتی استخونهای ظریف مرغ رو پاک میکردم و از دهنم با دست خارجشون میکردم
اخریش رو که پاک کردم
تا اومدم بذارمش گوشه بشقاب...
طرف استخون نبود
خلال سیب زمینی بود
تا آخر مراسم همه ش خندیدیم
و چون نباید می خندیدیم بیشتر می خندیدیم!
دست خودمون نبود
اومدیم از مراسم بیرون آروم شدیم!
@evakhanoum
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۵/۱۸ ساعت 0:17 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"