كه در شيشه بمانَد اربعيني

اكنون كه آبها از آسياب افتاده هر كس كه در اين پيكار شركت داشته خواه ناخواه به فكر سبك سنگين كردن اوضاع افتاده است.هميشه در چنين وضعيتي بار غم كساني كه بر آنها ستمي روا داشته شده است كمتر ميشود و بالعكس آنها كه بر مظلومين ستم روا داشته اند لحظه به لحظه به ابعاد آنچه كه از آنها سر زده بيشتر پي ميبرند.

حالا بعد از گذشت چهل روز دشت غمبار كربلا آرام گرفته و ديگر نه از چكاچاك شمشيرها خبري ست و نه از صداي گريه كودكان،عربده هاي مستانه نيز به گوش نمي رسد.فرات آرام و غمگين جريان دارد و خورشيد در چهلمين روز واقعه باز هم شروع به تابيدن كرده.اما هنوز در جاي جاي اين دشت آثاري به چشم ميخورد.هنوز اين دشت رنگ و بوي خون دارد.هر كس كه از ماوقع هم اطلاع نداشته باشد از سراپاي آشفته اين دشت ميفهمد چيزي بر او گذشته است كه هيچ طوفان و سيلي لخته هاي بجا مانده از شقاوت بانيانش را نمي تواند بشويد و از صحنه روزگار محو كند.

حالا حتي كوفيان براي امد و شد از مسير ديگري رفت و امد ميكنند تا چشمشان به صحنه هايي كه ناعهدي انها رقم زده،نيفتد.آنها كه در قبال وعده اي اندك بريدند و كشتند و سوزاندند امروز يعني در چهلمين روز سخت تر از هميشه از خواب برميخيزند.آيا اين بود انچه كه از اين معامله شرم اور نصيبشان شده بود؟ حالا دژخيمان سپاه روسياهي كم كم ميفهمند كه تنها كوفيان بدعهد نيستند.بلكه همه زورمداراني كه به آنها در قبال فجايعي كه به بار اورده اند قول مقام و ثروت داده بودند زير قولشان زده اند.گويا بد عهدي در رگ و گوشت اين قوم فاسد ريشه دوانده.

يعني الان كودكاني كه آب را به روي انها بستند كجا هستند؟حالا كه ابها از اسياب افتاده ديگر فرات براي چه زنده است و به كجا ميرود؟آن دستها كه بي صاحب روي زمين جا مانده بودند از آن چه كسي بودند؟بانويي كه هرچند صباحي از خيمه ها بيرون مي امد و بر سر مجروحان و شهداي جنگ حاضر ميشد الان كجاست و چه ميكند؟آنها كه عربده ميكشيدند و شراب لايعقل سر ميكشيدند حالا كه مستي از سرشان پريده چكار ميكنند؟يعني تير غيب كي و كجا انها را غافل گير خواهد كرد؟

اين قوم فراموشكار با امانت پيامبر چه كردند؟گويا اين مردم بجز جاه و ومقام و ثروت همه چيز را گم ميكنند حتي خودشان را!اگر همين امروز پيامبر از انها بپرسند كه حسين(ع) من كجاست چه پاسخي دارند؟به پيامبر بگويند كه هر پاره اي از دردانه ش را به طمع جاه و مقام  به گوشه اي از اين خاك نفرين شده فرستاده اند؟ بگويند كه سرش در دياريست و پيكر مطهرش جايي؟فرزند و برادر و خواهرش را آواره كدام شهر و ديار كرده اند و جامه اش را بر سردر كدام بازار چوب حراج زده اند؟گويا اين قوم به گم كردن يادگارهاي پيامبرشان عادت دارند و الا تربت پاك دختر پيامبر هم نمي بايست گم باشد.

حالا كه چهل روز از اين واقعه فراموش نشدني گذشته تحمل اين داغ براي بازماندگان لشگر امام راحت تر شده است.آنها كه با خدا معامله كرده اند ديگر صحنه هاي تلخ آن واقعه را يادآوري نميكنند،اگرچه داغ عزيزان از دست رفته هميشه سينه انها را خواهد سوزاند اما خواست و رضاي خدا را بر همه چيز ترجيح ميدهند و خدا نيز بر دلهاي انها مرهم صبر گذاشته اما بالعكس عذاب لشگر روسياه يزيد لحظه به لحظه زيادتر ميشود.حتي طمع كارترين و دنيادوست ترين سربازان كفر حالا فهميده اند كه چه كرده اند.حالا در بامداد خماري كه چهل صباح از عاشورا گذشته شراب اربعين بر خلاف شرابهاي دنيوي كه عقل را زايل ميكنند همه را هوشيار كرده است.

چهل عدد مقدسي ست.ولي انگار قداست چهل به اين واقعه برميگردد.اصلا همانطور كه گويا غروب از ابتداي خلقت  بخاطر عاشورا سرخ افريده شد و همانطور كه فرات براي كربلا افريده شد و كربلا براي حسين؛چهل هم براي بزرگداشت شهداي كربلا خلق شد.برويد بپرسيد جز حسين(ع) و يارانش چه كسي اربعيني چنين باشكوه دارد؟بگذار چهل روز يا چهل سال و يا اصلا چهل قرن از عاشورا بگذرد؛اربعين با شكوه تر و حسيني تر ميشود.آنقدر كه تا هميشه هر كس كه واژه اربعين را ميشنود نا خودآگاه ميگويد:يا حسين! 

شعر دودي

ميگويند هنرمند بايد فرزند زمان خود باشد،البته اگر دقيقا اينرا نميگويند تقريبا چيزي شبيه به اين را از مردم شنيده ام و در كتابها قريب به اين مضمون جملاتي خوانده ام.خب!حالا اگر شاعري بخواهد در دوران معاصر شعر بسرايد تكليفش چيست؟

تا همين چند سال پيش در فيلمها ميديديم كه اگر كسي ميخواست شعر بگويد حياط خانه اش را آب و جارو ميكرد،قاليچه اي روي ايوان پهن ميكرد و گلدان شمعداني را اينور ميگذاشت و سماوري آنور،فواره وسط حوض را هم به هوا ميفرستاد.يك متكا از آن سوسيسي شكلهاي قديمي زير دستش ميگذاشت و به آسمان آبي كه چند پرنده اي در آن در حال پرواز بودند خيره ميشد دست راستش را بالا مياورد و منتظر الهام ميشد.منظورم الهام خانم همسر شاعر است كه بيايد و برايش چاي بريزد!

اما امروزه چگونه بايد هنرمند بود و به طور خاص شعر سرود؟اگر گل و بلبلي بسرايي كه ميشود همان تكرار مكررات!البته دنياي ما هنوز گل و بلبل دارد و اگر كسي به سراغ چنين مضاميني برود بيراه نرفته اما بالاخره آدم كه نمي تواند در هپروت باشد؛پس اينهمه ماشين و كامپيوتر و چه و چه،چه جايگاهي در هنر هنرمند دارند؟البته يادمان نرود كه افراط در فرزند زمان بودن هم كار را تصنعي ميكند.

مورد داشته ايم كه شاعر رفته در گاراژ خانه،ماشينش را روشن كرده و پشت ماشينش، رو به اگزوز لم داده و  به سقف خاكستري گاراژ خيره شده و منتظر الهام شده؛منظورم الهام خانوم همسر شاعر است كه داد بزند:مرد! عوض چرت و پرت گفتن بيا اين آشغالا رو ببر دم در!

اربعين

 

جنگاوران صلاي رجَز بر جبين زدند

بر گُرده هاي اسب ِ ورم كرده زين زدند

تا آنچنان شود كه خدا خواست روز بعد

طبل رشادت از سر شب اينچنين زدند

از غيرت زمرد و از صولت طلا

تاجي به فرق عرش برين آتشين زدند

پيشاني سجود ِ پر از زخم خويش را

از روي اسب آتش و خون بر زمين زدند

خنجر به گونه اي و سنان هم به حالتي

بر دست و پا و صورت ايشان نگين زدند

آن نيزه ها كه مرهمشان نيز تيز بود

با نيش خود به پيكرشان آفرين زدند

از كام خشك طفل عطش،اشك كودكان

بر جويهاي شهد و شكر انگبين زدند

خنجر كه بوسه داد ترا گردن از قفا

دين را به تن نهاده، سري هم به دين زدند

تا خيمه ها شوند مگر سد دشمنان

خود را به آب و آتش ِ شك و يقين زدند

بانو كه دست مهر برآورد از آستين

صدها اميد دست بر آن آستين زدند

دوشيزگان ِقصر ِاسارت به گاه صبر

از دامن تو حرف در اقصاي چين زدند

چل روز رفت،محكم و زيباتر از جميل

تا جام شُكر در قدح اربعين زدند

 

خط روي خط

خيلي وقتها شنيده ايم كه خط هر شخصي بيانگر شخصيت اوست.شايد به اين معنا كه افراد بدخط آدمهاي خوبي نيستند و خوش خطها بد از كار در نمي آيند.اگر اينطور باشد كه خيلي راحت ميشود يك فرد جهنمي را از بهشتي تشخيص داد،كافي ست به طرف بگويي روي يك برگه كاغذ بنويسد بابا آب داد، يا آن مرد در باران آمد!

با اين وضع اكثر قريب به اتفاق پزشكان جهنمي ميشوند و خطاطان كلهم اجمعين ميروند بهشت.از طرف ديگر شما ميتوانيد يك دوره فشرده كلاس خطاطي براي تبهكارترين سياستمداران جهان كه فجايع بزرگ به بار مي اورند بگذاريد و در عرض يكي دو ماه آنها را از حضيض ذلت و گمراهي به اوج عزت و انسانيت برسانيد.

تمام اينها يك طرف اشخاصي هم مثل اينجانب هستند كه دو خطه هستند.بنده حقير براي اينكه در دوران دانشجويي پول به كتاب ندهم و ايضا شب امتحان كمتر به خود و همكلاسيهايم زحمت داده باشم و مجبور نباشيم حجم زيادي از مطالب كتابها را در محفظه كوچك ذهنمان فشرده سازي كنيم سر كلاس جزوه نويسي ميكردم و قهارترين جزوه نويس در دانشگاههاي شرق كشور بودم يعني اگر استاد ميگفت لطفا يكي پنجره ها را باز كند انرا هم در جزوه ثبت ميكردم با توجه به اينحد امانت داريَم و تندگويي هاي اساتيد كم كم  صاحب دو خط شدم؛خطي بسيار زبيا هنگامي كه از سر تفنن و راحتي مينويسم و خط جزوه نويسي ام كه بدخط ترين پزشكان هم بايد جلويم لنگ مي انداختند،البته لنگ استريل!

اينطور كه تكليف اينجانب مشخص نيست بالاخره بنده آدم بدي هستم يا خوبم؟!

اين آدمهاي مهم

به نظر مي آيد كه يكي از راههاي مهم بودن دير رفتن به محل قرار است.البته اين قانون نانوشته شايد در بادي امر به نظر نادرست بيايد، اما اگر به ريز رفتارخود و ديگران نگاه كنيم مي بينيم كه همه مان به طور ناخوداگاه به اين قانون پايبند هستيم.

مثلا همين ديروز كه براي ارسال ايميلي به سالن اينترنت دانشگاه مراجعه كردم آقايي مرا از ورود به سالن اينترنت بازداشت و گفت كه از ساعت8  صبح تا دوازده كلاسي در اين مكان براي اساتيد گذاشته شده است و نمي توانيد از سالن استفاده كنيد.من هم گفتم پس من ساعت دوازده بيايم؟ايشان خيلي متواضع و حق به جانب گفتند: اساتيد كه معمولا سر ساعت نمي ايند حداقلش نيم ساعت تاخير دارند، پس شما دوازده و نيم به بعد بياييد!

جالب اين بود كه اين مطلب نه تنها براي گوينده بلكه براي من كه شنونده بودم هم كاملا قابل پذيرش بود.يعني چون مراجعين استاد هستند و مهمند بايد ديرتر از موعد در كلاس حاضر شوند؛هرچه مهم تر ديرتر!آنوقت چقدر هم به ما دانشجويان بيچاره در دوران دانشجويي غر ميزدند كه سر ساعت در كلاس حاضر باشيد.

مگر دانشجويان آدمهاي مهمي نيستند؟مگر آينده ساز نيستند؟پس دير امدن انها هم سر كلاس قابل توجيه است.حتي اگر ليلي هم سر قرارش دير بيايد كاملا طبيعي است؛اخر چه كسي براي مجنون از ليلي مهم تر است؟

با اين حساب فقط پيش دبستاني ها بايد سر وقت در كلاس حاضر باشند.اگر دقت كنيد همينطور هم هست.همه شان راس8 در كلاسشان حاضرند و دارند به سمت هم موشك پرت ميكنند و توي سر وكله هم ميزنند!

كجا؟

اين پيكري كه سر زده در خون سرش كجاست؟

اين سر به روي نيزه بگو پيكرش كجاست؟

اين دستها كه روي زمين اند از آن كيست؟

انگشت كيست دست تو؟ انگشترش كجاست؟

در خيمه دختري كه عروسك به دست داشت...

بر خاك عروسكي ست ولي دخترش كجاست؟

بهتر از اين عمو پدري نيست در جهان

داري اگر سراغ بگو بهترش كجاست؟

آتش گشود هر طرف خيمه شان دري

از من مپرس خيمه ايشان درش كجاست؟

هر پاره اش به پاي شهيدي نشسته است

هر پاره از شرار دل خواهرش كجاست؟

آويخته است بر سر بازار ِحرص و آز

پيراهن شريف تو بي پيكرش كجاست؟

آن نيزه سه شعبه كه برداشت حرمله

در دستهاش نيست بگو خنجرش كجاست؟

دين باورش مودتِ بر اهل بيت بود

هر يك از اين سپاه لعين باورش كجاست؟

گم شد امانتي كه نبي داد دستشان

شان حسين كو؟ حرم مادرش كجاست؟

قسمتي از يك مثنوي عاشورايي

 

امشب به زير بارش لطفي خداييَم 

ني نامه خوان ِمرثيه اي كربلاييَم 

نقبي زدم به ياد تو تا چشمه حيات 

انگار از دو چشم دلم مي چكد فرات 

اين واژه هاي بي غل و غش صاف و ساده ريخت 

اشكي شد و ز چشم قلم بي اراده ريخت 

كم كم وجود سنگ دلم نرم ميشود 

دستم براي رقص قلم گرم ميشود 

مرغ خيال خسته من، روز و شب برو 

تا سالهاي شصتم هجري عقب برو 

تا آن زمان كه ناله برآبد از آسمان 

تا آن زمين برو كه ستم ديده از زمان 

اوراق روزگار جهان را سياه كن 

قدري گناه شب زدگان را نگاه كن 

بر روي مَشك خسته ببين اشك آب را 

اشكي كه خيس كرده رخ مشك آب را 

مردي ميان خيل بني فتنه پا گذاشت 

برگشت و دست حضرت خود را بجا گذاشت 

.... 

بابا بيا كه مشك ستم تاب ميخورَد 

از اشك چشم تشنه ما آب ميخورَد 

بعد از تو حرف هركه زد از هيمه ميزند 

آتش به گرد خيمه ما خيمه ميزند 

اهل حرم دچار غمي بي نهايتند 

در انزواي غربت شام اسارتند 

كم از شمار غصه ما غم نمي شود 

غم از شمار غصه ما كم نميشود 

غمگين به رنگ و هيات خون ميدود فرات 

تا انتهاي مرز جنون ميدود فرات 

بعد از شما لبي بجز از اشك تر نشد 

خوني ز خون سرخ شما سرخ تر نشد 

سجاده نگاه دلم را نظاره كن 

تسبيح اشكهاي دلم را شماره كن 

عقل جهان به خير و خوشي قد نميدهد 

عالم به ما بجز خبر بد نميدهد 

درخت

 

سبز و بلند و محكم و زيبا درخت باش 

اي نونهال باغچه، فردا درخت باش 

در بهت بي رفيق ِ بيابان فقط بايست 

صد سال در افق، تك و تنها درخت باش 

از ريشه ات دوا بده، از شاخه ات حصير 

اي ميوه ات لذيذ! سراپا درخت باش 

جنگل كه طعمه هوس شعله ميشود 

لطفا نرو؛ بايست همانجا، درخت باش 

در كلبه حقير زمستان زغال شو 

اي گرمي ِ سخاوت دنيا درخت باش 

يك صندلي ِ چوبي و يك كلبه، يك مداد 

حتي تبر شو، ميز شو اما درخت باش 

 

 

ترامپت!

در صحبتهايي كه با دوستانم در محل كار و تحصيل در ميگيرد به اين نتيجه رسيدم كه اكثرشان از نتيجه انتخابات رياست جمهوري آمريكا راضي نيستند.اين نتيجه گيري اصلا به طريق الكترال نبود و هر كدام از اقوام و آشنايان راي مستقيم در اين نظرسنجي داشتند.البته چون دوستان من مونث هستند بالطبع اين نتيجه بيشتر نظر بانوان  است اما دلايلي كه براي اين نظرات ارايه ميشد كم جالب انگيز نبود.

يكي از اقوام ميگفت:اصلا رييس جمهورهاي جهان و بخصوص آمريكا اگر زن باشد ديگر جنگ و خونريزي اتفاق نخواهد افتاد،حتي اگر بانوان ِ رييس جمهور اقتصاد جهان را به قهقرا بكشند باز هم به علت عدم ايجاد درگيري و جنگ، اقتصاد جهان  پيشرفت خواهد كرد و دنيا بالاخره طعم امنيت را خواهد چشيد.ديگري معتقد بود هر اتفاقي كه بيفتد يك زن رييس جمهور شود براي بانوان بهتر است اصلا از منظر فيمينيستي هم كلينتون بايد رييس جمهور ميشد،بعد ادامه داد:بين خودمان باشد؛اگر زنها متصدي امور جهان شوند ميتوانيم از مردها زهر چشم بگيريم بخصوص احمد اقا كه منو خيلي چزونده!ديگري ميگفت از قيافه ترامپ خوشش نمي ايد چون شبيه مرفهين بي درد است.حتي مورد داشتم كه طرف ابراز كرده بود چون كلمه ترامپ شبيه ترومپت است و او هم از صداي ترومپت خوشش نمي ايد از ترامپ خوشش نمي ايد.دوست ديگرم ميگفت:اصلا كراوات قرمز هم شد كراوات؟تازه اين چه زني بود كه دوني(مخفف دونالد)رفته انتخاب كرده؟!

حتي ملوسك؛گربه اقدس خانوم -صاحبخانه مان-هم كه در پيش بيني اتفاقات جهان يد طولايي دارد روي عكس كلينتون پنجول گذاشته بود.البته ناگفته نمانَد كه ملوسك اقدس خانوم هم ماده است!

ننه جان و آقا بزرگ

پدربزرگ و مادربزرگ داشتن نعمت بزرگی ست.من که از این نعمت محرومم بخاطر همین هر وقت یک حاج خانوم یا حاج اقای مسن توی کوچه-خیابان میبینم میروم جلو و میگویم حاج خانوم ساکتون رو براتون بیارم؟ یا میگویم:حاج آقا اگه میخواین از خیابون رد شین كمكتون كنم.معمولا در این جور موارد حاج خانوم میگوید:نه ننه جان ساکم سبکه؛خودم میارمش پير شي ننه جان و بابابزرگ هم میگوید:نه بابا جون من میخوام تاکسی سوار شم. 

من که با همین ننه جان و اقا جون شنیدن کلی خوش به حالم می شود و برمیگردم به سالها قبل؛سالهایی که حتی خودم ممکن است تجربه شان نکرده باشم اما در فیلم ها به کرات دیده ام شان. 

حیاطهای بزرگ آجری پر درخت با یک حوض آب وسطش و یک هندوانه و چند عدد سيب سرخ که وسط حوض غلت میخورَند.اتاقهای 3 در 4 با قالی و کناره و چند تا پشتی و یک سماور روی یک میز کوچک که کنار اتاق غلغل میکند. 

آقا جون گفتن هم مرا برمیگرداند به ان دورها.زمانی که در خیابانهای مشهد در هر دقیقه چند اتومبیل مدل قدیم که با سرعت کم حرکت میکردند  بیشتر دیده نمیشد و صدای پای اسب و قاطر بيش از بوق و ترمز ماشينها به گوش ميرسيد.دست فروشها و مغازه هایی کوچک با سایه بانهای راه راه که از داخلشان عطر ادویه و انصاف به مشام میرسید.زمانی که پولهای زنها در پر چارقدشان بود و ابهت مردها از طنین گامهایشان شنيده  مي شد.

زمانی که مشهدمان چند خیابان و حرم يكي دو صحن بیشتر نداشت و صدای نقاره خانه از تمام نقاط شهر شنیده میشد.زمانی که همه به هم نزدیک تر بودیم.حتی به امام رضا(ع) نزدیک تر بودیم و لازم نبود از در ورودی حرم تا رسیدن به ضريح کلی راه برویم.کافی بود از همان در ورودی دستت را دراز کنی و حاجتت را بگیری و برگردی.اینقدر نزدیک که ادم همین امروز هم از کنار هر حاج آقا و حاج خانوم مسنی كه رد میشود حس میکند که پدربزرگ و مادربزرگ خودش را ديده.اصلا پدربزرگ و مادربزرگ نه؛حس ميكند که ننه جان و اقا جان خودش هستند كه بايد برود جلو و دستشان را ببوسد.

گنبد طلا

 

داراي زمين و ملكِ بي حد هستيد

با گنبدي از طلا زبانزد هستيد

آقاي گدا و گشنه ها! با اين وصف

جزو متمولينِ مشهد هستيد

 

 

كشف كپسول آتش نشاني

هميشه كه نبايد انسان زير درخت سيب بنشيند و با اصابت سيب به سرش به يكي از قوانين مهم هستي پي ببرد.گاهي هم انسان در محل كار يا تحصيلش ميتواند ايستاده چيزي را كشف كند.

خود اينجانب همين ديروز نه؛ پريروز در حالي كه بند كفشهايم را مي بستم بعد از اتمام كارم سرم را كه بالا آوردم با اصابت سرم به كپسول آتش نشاني آن را كشف كردم.كمي كه به كپسول خيره شدم ديدم كه اصلا نميدانم چگونه ميشود يك كپسول اتش نشاني را از سر جايش برداشت و بدتر از ان نميدانستم كه چطور كار ميكند.از يكي دو نفر از دوستانم هم كه سالها در محل كار من كار ميكنند طرز كار كپسول را كه سوال كردم به كلي منكر قضيه شدند و گفتند كدام كپسول؟! يعني تا بحال اصلا كپسول را كه سالهاست مثل قاب به ديوار بند شده است را زيارت نكرده بودند.

خلاصه بين همكاران كسي نبود كه بداند دقيقا يك كپسول آتش نشاني چطور كار ميكند و اصلا هنگام اطفا حريق شلنگش را بايد به سمت خودمان بگيريم يا آتش؟!

با خودم گفتم كاش در همين جعبه جادويي مسابقه اطفا حريق هم برگزار ميشد تا دست مردم ميامد كه چند عدد مرد در ايران پيدا ميشوند كه بتوانند با يك كپسول اتش نشاني يك چوب كبريت را خاموش كنند.حالا شما هي طرز تهيه آش شلغم براي 4 نفر را در تلويزيون آموزش بدهبد با نمك به ميزان لازم!

درخت كاري يا درخت سازي

بشر از قديم الايام بسياري از نيازهاي حياتي و اخيرا غير حياتي خود را از درختان تامين كرده و ميكند.خوراك،سرپناه،نيزه،پتك و ميز،ليوان،تخت و الي ماشا ....اما نكته اساسي اينست كه حتي خاك و اكسيژن هم رابطه اي تنگاتنگ با درختان دارند و بدون وجود پوشش سبز گياهي خاك نيز شسته ميشود و ميرود آنجا كه عرب ني انداخت.

ميدانيم كه استفاده از چوب نيز همپا با پيشرفتهاي سرسام اور تكنولوژي گام برداشته است.كمي در رفتار و افكار روزمره خود دقيق شويد؛امروزه بشر حتي لاي چرخ دشمنانش هم چوب ميگذارد!هيچ هم به اين موضوع التفات ندارد كه از لحاظ اصول بدجنسي هم كه بخواهد حساب كتاب كند،استفاده از فلزات در اين خصوص مقرون به صرفه تر است. استفاده از چوب به حدي بالا رفته كه حتي چوب لاي چرخ دوستان گذاشتن هم بخشي ازافكار و رفتار روزمره ما را تشكيل ميدهد.هيچ دقت كرده ايد كه ما در زمان تعريف و ايضا چاپلوسي هم نياز به چوب داريم.خود شما در روز چند بار مردم را چوبكاري ميكنيد؟!

اما همه اينها به كنار، سالها پيش در يكي از شهرستانهاي استان خودمان ميداني را ديدم كه باور نميكنيد در وسطش چه بود. يك درخت را بريده بوده اند و جايش يك وسيله چوبي تعبيه شده بود.حدس ميزنيد چه؟ مجسمه فردوسي؟ نه! يكي از اين اشكال هنري سه بعدي كه اصلا ادم سر در نمي اورد كه چيست؟ نه!ميز؟كمد؟جالباسي؟نه!نه!نه! باور نميكنيد،درخت زبان بسته را بريده بودند و جايش يك درخت چوبي درست كرده بودند گذاشته بودند جاي آن درخت اصلي!

مقدسات

 

یوسف مقدس است، مسیحا مقدس است

نام عزیز حضرت زهرا(ع) مقدس است

وقتی صدا زدی یکی از اهل بیت را

لفظ غریب،سرور و آقا مقدس است

یونس از ان زمان که به دریا قدم گذاشت

اصلا عجیب نیست که دریا مقدس است

وقتی که زن به معنی تامش عزیز هست

زهرا مقدس است، فریبا مقدس است

آدم هوای عشق به سر داشت از نخست

حتی هوای حضرت حوا مقدس است

وقتی که روسپیّ شب کوچه های غم

یک گوشه میخزد تک و تنها مقدس است

حتی به زعم من لب سرخ تمشک ترش

آن حد مقدس است که خرما مقدس است

این بچه گربه، آن ملخ زشت شک نکن

دست خدا که خورده به انها مقدس است

آن گشنگی کشیده؛ سگ زرد کوچه ها

اصلا پلید نیست که حتی مقدس است

خم شو به روی خاک عطشناک و سجده کن

گل را ببوس چلچله! زیرا مقدس است

تنها بهشت نیست مقدس، نگاه کن

در صبح باز پنجره دنیا مقدس است

 

 

زندگي

 

زندگي امتحان سختي بود 

كهنه اي روي بند رختي بود 

 

آشپزخانه اي به نام كتابخانه

 

كتابخانه رفتن قوانين خاص خودش را دارد.مثلا چند دفعه اي كه به سالن مطالعه كتابخانه آستان قدس مراجعه كرده ام هر بار از ورود ليوان آب به داخل جلوگيري كرده اند،چون سالن مطالعه و مخزن كتابها مشترك است و بردن آب همان و از بين رفتن يك كتاب نفيس همان.حالا آنها كه يواشكي ظرف غذا داخل ميبرند تا كتابها را با قرمه سبزي و عدس پلو تغذيه كنند خيلي كارشان درست است.

كتابخانه دانشگاه خودمان اينقدرها گير و گرفت ندارد.چون مخزن كتابها از سالن مطالعه جداست ما ازادي بيشتري داريم.اما هستند دوستاني كه سو استفاده ميكنند.هر صبح كه به كتابخانه مي ايم نظافت چي شاكيست.بچه ها پوست ميوه هايشان را روي ميز باقي ميگذارند و ميروند.خرده بيسكويت زير ميز ريخته و كم ادامس هم به زير ميزها نچسبيده.

البته معمولا از سالن مطالعه خانمها خيلي بيشتر از آقايان ناراضي ست.چون بچه ها اسباب هايشان را از روي ميز بر نميدارند هر كسي تقريبا يك ميز اختصاصي دارد و وقتي كه وسايل يك ميز در سمت اقايان را نگاه ميكني فكر ميكني وارد كتابخانه اي شده اي كه چند تا بيسكويت و خوراكي هم آن وسطها هست.اما سمت خانمها هر ميزي حداقل شامل وسايل زير است:نسكافه،ليوان،ظرف باقي مانده ماكاروني،آينه و كرِم!،بيسكويت وكور شوم اگر دروغ بگويم يكبار قابلمه هم ديدم!و البته تك و توك كتابي هم در ان بين به چشم ميخورَد؛انگار كه وارد يك اشپزخانه شده اي كه چند كتابي هم ان وسطها از سر اتفاق جا خوش كرده اند.اگر بپذيريم كه آينه جزو لوازم التحرير است چرا نبايد پذيرفت كه قابلمه هم جزو لوازم التحصيل است؟!

اي دل غافل

اکثر ما آدمها در مواجهه با پیشامدهای خوب و بد،علی رغم شکل متفاوت در ظاهر عکس العملهايمان باطنا یک بازخورد واحد را از خود بروز میدهیم.

مجید اقا نامی را تصور بفرمایید که علاقه بیمارگونه ای به ماشینش دارد و صبح تا شب لته کهنه به دست مدام اینور و آنور ماشینش را گردروبی میکند؛کافیست که پزشکی به او خبر مبتلا شدنش را به یک بیماری لاعلاج بدهد؛دیگر شما حتی اگر سوار ماشینش شوید و یکراست بروید توی فلکه ده دی و بکوبیدش به حوض وسط میدان برایش مهم نیست.پتویش را روی سرش میکشد و میگوید:هر کار میخواهی بکن، دیگر برایم اهمیت ندارد و به پهلویی که شما نتوانید اشکی را که از گوشه چشمهایش میچکد ببینید، می غلتد.

عفت خانم نامی را تصور بفرمایید که صبح تا شب منتظر است كه ببیند مریم خانم چه می خرد،لیلا چه می پوشد و حداقل یک سوم ساعات شبانه روزش را صرف کشف سن زری خانم میکند.همین خانم اگر مبتلا به بیماری سختی بشود،دیگر شما اصل شناسنامه زری را هم بر بالینش بیاورید دل و دماغ فضولی کردن ندارد و حتما خواهد گفت:به من چه که زری چند سالشه،من بيچاره رو ببين که اول جوونی دارم  از دست میرم!

 میدانید؛آدمها موجودات فراموشکاری هستند.همین که معجزه ای روی بدهد و مجید آقا و عفت خانم از بیماری خلاص شوند دوباره مجید آقا دست مال به دست بالای سر ماشینش است و عفت خانم دست پشت دست میکوبد که: دیدی شناسنامه زری رو اون روز آوردن بیمارستان بالای سرم یک نگاه ننداختم بهش ببینم چند سالشه؟چقدر من ساده ام، ای دل غافل! 

یک نفر یا همه

همه ما این داستان را شنیده ایم که انسان در سیر رشد عقلانی خود به واقعیت تلخی دست پیدا می کند و آن این است که به این راحتی ها نمی تواند دنیا را عوض کند.

به اين شكل كه  در دوران کودکی شاید رویای ساختن کشتی نوح را در سر می پرورانَد تا بشریت را نجات دهد.به دوران نوجوانی که میرسد سعی میکند به خود بقبولاند که دیگر پیامبر جدیدی از جانب خداوند برای نجات بشریت نازل نخواهد شد.لذا تصمیم میگیرد نقش بزرگان تاریخ بشریت را بازی کند و مثلا مانند تاگور یا مادر ترزا در سطحی پایین تر از پیامبران پیام دوستی خداوند را به بشریت ابلاغ كند.در عنفوان جوانی متوجه میشود كه شاید بتواند حداکثر وزیری در کشورش و یا نماینده خوبی برای مردم شهرش باشد.اما همین که به انتهای جوانی میرسد می فهمد که نه رسیدن به مقام وزارت اسان است و نه پس از رسیدن به اين مقام  میتواند کاری بزرگ انجام دهد.دست بالا میتواند مثل سایر وزرا تاثیراتی بر شهر و کشورش داشته باشد.

اما تفاوت اکثر انسانها از اینجا شروع میشود.در این مرحله عده معدودی هستند که هنوز امید خود را از دست نداده اند و به این نتیجه میرسند که باید خودشان را اصلاح کنند.اینها همانهایی هستند که به آرزوی دوران کودکی خود دست پيدا ميكنند و وقتی که از دور به کشتی نجات بشریت نگاه میکنند میبینند جای  قطعه ای که انها به سهم خود باید  در کشتی نوح میگذاشته اند خالی نیست.