امشب به زير بارش لطفي خداييَم 

ني نامه خوان ِمرثيه اي كربلاييَم 

نقبي زدم به ياد تو تا چشمه حيات 

انگار از دو چشم دلم مي چكد فرات 

اين واژه هاي بي غل و غش صاف و ساده ريخت 

اشكي شد و ز چشم قلم بي اراده ريخت 

كم كم وجود سنگ دلم نرم ميشود 

دستم براي رقص قلم گرم ميشود 

مرغ خيال خسته من، روز و شب برو 

تا سالهاي شصتم هجري عقب برو 

تا آن زمان كه ناله برآبد از آسمان 

تا آن زمين برو كه ستم ديده از زمان 

اوراق روزگار جهان را سياه كن 

قدري گناه شب زدگان را نگاه كن 

بر روي مَشك خسته ببين اشك آب را 

اشكي كه خيس كرده رخ مشك آب را 

مردي ميان خيل بني فتنه پا گذاشت 

برگشت و دست حضرت خود را بجا گذاشت 

.... 

بابا بيا كه مشك ستم تاب ميخورَد 

از اشك چشم تشنه ما آب ميخورَد 

بعد از تو حرف هركه زد از هيمه ميزند 

آتش به گرد خيمه ما خيمه ميزند 

اهل حرم دچار غمي بي نهايتند 

در انزواي غربت شام اسارتند 

كم از شمار غصه ما غم نمي شود 

غم از شمار غصه ما كم نميشود 

غمگين به رنگ و هيات خون ميدود فرات 

تا انتهاي مرز جنون ميدود فرات 

بعد از شما لبي بجز از اشك تر نشد 

خوني ز خون سرخ شما سرخ تر نشد 

سجاده نگاه دلم را نظاره كن 

تسبيح اشكهاي دلم را شماره كن 

عقل جهان به خير و خوشي قد نميدهد 

عالم به ما بجز خبر بد نميدهد