اربعين
جنگاوران صلاي رجَز بر جبين زدند
بر گُرده هاي اسب ِ ورم كرده زين زدند
تا آنچنان شود كه خدا خواست روز بعد
طبل رشادت از سر شب اينچنين زدند
از غيرت زمرد و از صولت طلا
تاجي به فرق عرش برين آتشين زدند
پيشاني سجود ِ پر از زخم خويش را
از روي اسب آتش و خون بر زمين زدند
خنجر به گونه اي و سنان هم به حالتي
بر دست و پا و صورت ايشان نگين زدند
آن نيزه ها كه مرهمشان نيز تيز بود
با نيش خود به پيكرشان آفرين زدند
از كام خشك طفل عطش،اشك كودكان
بر جويهاي شهد و شكر انگبين زدند
خنجر كه بوسه داد ترا گردن از قفا
دين را به تن نهاده، سري هم به دين زدند
تا خيمه ها شوند مگر سد دشمنان
خود را به آب و آتش ِ شك و يقين زدند
بانو كه دست مهر برآورد از آستين
صدها اميد دست بر آن آستين زدند
دوشيزگان ِقصر ِاسارت به گاه صبر
از دامن تو حرف در اقصاي چين زدند
چل روز رفت،محكم و زيباتر از جميل
تا جام شُكر در قدح اربعين زدند
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"