این شونه دوستمه
که دیگه توی این دنیا نیست

نون دونیی که خورد به در اتاق و بابام ناراحت شد که چرا در خراب شده الان توی آشپزخونه هست اما نه دیگه بابام هست نه اون در.پارسال کل خونه مون رو که فروخته بودیمش خراب کردن و جاش یک هتل ساختن

مامانم اسم صمیمی ترین دوستش که فوت کرده رو بعد از سکته مغزی یادش نمیاد

از ما فقط یک نون دونی می مونه و یک شونه.
پنجاه سال دیگه اوناهم نیستن
خاطره ها هم با آدمها می میرن

چرا یکی جلوی زمان رو نمی گیره؟