جمیله سادات کراماتی

این شونه دوستمه
که دیگه توی این دنیا نیست
نون دونیی که خورد به در اتاق و بابام ناراحت شد که چرا در خراب شده الان توی آشپزخونه هست اما نه دیگه بابام هست نه اون در.پارسال کل خونه مون رو که فروخته بودیمش خراب کردن و جاش یک هتل ساختن
مامانم اسم صمیمی ترین دوستش که فوت کرده رو بعد از سکته مغزی یادش نمیاد
از ما فقط یک نون دونی می مونه و یک شونه.
پنجاه سال دیگه اوناهم نیستن
خاطره ها هم با آدمها می میرن
چرا یکی جلوی زمان رو نمی گیره؟
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۲۹ ساعت 10:12 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"