سلام
امروز با خانوم رجایی و خانوم کراماتی واسه شعرخونی رفتیم حوزه علمیه
آقا منم که کلا با دعا و رفتارهای آیینی از دم بیگانه هستم
داشتن طلاب نماز دست جمعی که منظور همون جماعته میخوندن ما هم روی صندلی ها نشستیم منتظر بودیم نماز تموم بشه
نماز تموم شد و یک خانومی اومد صندلی کنار من نشست ولی هنوز زمزمه های دعا به گوش می رسید
من غرق در دیوان قیصر امین پور بودم که دیدم یهو خانوم کناریم پا شد و دست روی سینه ش گذاشت و به سمت من تعظیم کرد
ناچار پاشدم دست روی سینه گذاشتم و به سمتش نیمچه تعظیمی زدم و توی دلم به شهرت لعنت فرستادم در همین اثنا گوشم که از قیصر فارغ شده بود صدای امام جماعت و به قول خودم امام نماز دست جمعی رو شنید
ای بابا
داشتن به امام زمان سلام میدادن من فکر کردم اون خانومه به من داره سلام میده🙈
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۲/۰۵ ساعت 12:12 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"