وقتی که پا به دامن این داستان گذاشت

با غربت خدیجه کسی مهربان نبود

 

وقتی که طفل غم به غذا آمد از قضا

در سفره های شعب بنی حصر، نان نبود

 

چون دختران سپید عروسی به تن نکرد

از آرزو گذشت، مگر او جوان نبود؟!

 

دختر که اوست هیچ پدر اینچنین نداشت

همسر که اوست هیچ زنی آنچنان نبود

 

از بس به سوی قبله قایم قیام بست

دیگر توان نداشت ولی ناتوان نبود

 

با این جهان کور دلی در حجاب داشت

اما به چشمهای کسی بدگمان نبود

 

جز صبر با حسن احدی هم قدم نگشت

جز تیغ با حسین کسی همزبان نبود

 

چون تیغ می کشید ستم از غلاف جهل

جز مهربانی دل او در میان نبود

 

وقتی به انتهای غزل_قصه اش رسید

در حد بیست صفحه در این داستان نبود