همینطور که سیب زمینی ها را پوست می کندم به عادل فردوسی پور هم گاه گاهی نگاه می انداختم.البته گاهی هم از فرط بی حواسی به سیب زمینی ها نگاه می انداختم و عادل فردوسی پور را پوست می کندم.آخر چه میشود کرد؟ وقتی که هم یک خانم خانه دار باشی و هم به مسایل مهم کشورت علاقمند باشی از این اشتباهات رخ می دهد.

اول از همه مهم این بود که هم من سیب زمینی ها را خوب پوست بگیرم و هم خانم ماریا لباس مناسبی به تن کرده باشد.همینکه چشمم به لباس خانم ماریا افتاد خیالم راحت شد.تقریبا لباس خانم ماریا هم مثل سیب زمینی های من شده بود؛ نه خیلی محجبه بودو نه خیلی غیر قابل پخش.سیب زمینی ها هم نه مثل روزهای دیگر خوب پوست گرفته شده بود و نه دیگر خیلی داغان بود.

از ان طرف موقع خرد کردن سیب زمینی ها هم که فرارسید فردوسی پور و به قول همسرم عادل خیلی قضیه را هیجانی میکرد البته من که از گروه بندی های فوتبال سر در نمی آورم و همینقدر که عادل راضی باشد من هم راضی میشدم .آخر می دانم که خودم چیز زیادی از فوتبال نمی دانم اما می دانم که عادل چیزهای زیادی از فوتبال میداند.

هیچی دیگر!عادل که داد میزد و تاسف میخورد سیب زمینی ها را خیلی ریز خرد می کردم و همینکه خوشحال میشد و نفس راحتی میکشید سیب زمینی ها را به سایز نرمال خرد میکردم.تا اینکه اخرش آه از نهاد فردوسی پور در آمد و گفت آقای کاپو یا کافو!آخه چرا؟ایران در گروه مرگ افتاد!من که نفهمیدم چه شد فقط آخرش فهمیدم که سیب زمینی هایم بعضی به ریزی پاناما و بعضی به درشتی پرتغال ریز شده بودند. 

اینرا هم از فردوسی پور یاد گرفتم!وگرنه من چه میدانستم پاناما بهتر است یا پرتقال! نه ببخشید پرتغال