منیژه رضوان– 

 همین نمایشگاه کتاب مشهد که چند روز پیش تمام شد خاطرتان که هست؟ما به همراه چند تن از دوستان شاعر یک اتوبوس گرفتیم و از محل جلسه شعرمان گازش را گرفتیم به سمت نمایشگاه.علت اینکه گازش را گرفتیم و تند هم گرفتیم این بود که از بین دوستانی که قرار بود صندلیها را پر کنند فقط 6 نفر تشریفشان را آورده بودند.لذا اتوبوس عین بادکنک خالی بود و ما در حقیقت تا محل برگزاری نمایشگاه پرواز کردیم.

قرار بود داخل نمایشگاه که رسیدیم دوستان به ما بن کتاب برسانند و من در حیرتم که چگونه اجرای مراسم شعرخوانی و بُن کتاب هم نتوانسته بود اتوبوس ما را پر کند.ما هم به روی خودمان نیاوردیم و همچین هر شش نفر سفت نشستیم روی صندلیهایمان و هر کدام کیف و زنبیلمان را روی صندلیهای خالی پخش کردیم  که به نظر می آمد حداقل 16 نفر داخل اتوبوسند.

هیچی دیگر وارد سالن نمایشگاه که شدیم همچین شمال گرمی از یک جایی به صورتمان خورد که گفتیم در این هوای قطبی مشهد کاش چند تا بی خانمان را هم ترک اتوبوس نشانده بودیم و وارد ثواب شده بودیم.با دخترها که همیشه دوست دارند دفترچه یادداشت بخرند جلوی غرفه مربوطه ایستادیم و خلاصه هی معطلش کردیم که بن برسد و بعد هم رفتیم شعرمان را در یک غرفه خواندیم اما خبری از بنها نشد که نشد.ما هم به لجش چند تا دفترچه یادداشت گُل گُلیِ قرمز خریدیم و بی کتاب راهی منزل شدیم.همین دیشب در بازار گلستان با دخترها مجددا دنبال دفترچه یادداشت با گل صورتی بودیم که یکی از آشنایان از کارمندان فلان اداره ذیربط را دیدیم که گفت چقدر دنبالتان گشتم که بن کتاب بدم بهتان!کیفش را نشانمان داد و گفت ببینید همه شان سوخت شده!چقدر هماهنگی در مشهد موج میزند.همیشه نزدیک برگزاری نمایشگاه کتاب مشهد همین آش است و همین کاسه.

ما دنبال بُن،بُن دنبال ما،کتاب روو هوا