جاده های بی پایان و آسمان پرستاره  ویژگی شبهای سفر و مناظر چشم نواز آن از نشانه های روزهای جاده است.وقتی که میزنی به جاده و صدقه می دهی دلت قرص است که سفر بی خطری را به امید خدا شروع کرده ای.

در جاده انسان تنهاست،مسافر است،نیامده که بماند،آمده که برود،همه مناظر و چشم اندازها سریع عوض میشوند و آدم پی می برد که هیچ چیز پایدار نیست و این غمگینش میکند.غمی که انسان ساز است.از ان نوع غمها که به انسان بینش میدهد.همه چیز به مویی بند است،به یک پلک بر هم زدن و به کمی انحراف از مسیر.نه  دوستان و نه حتی خویشاوندان درجه یک ثابت نیستند.همه دارند با سرعت حرکت میکنند و عوض میشوند.الان هستند و ساعتی دیگر شاید نباشند.

فرق جاده با خیابانهای داخل شهر همینست که در شهر ماشینها سردرگم تر هستند.اصلا متوجه نمی شوی این ماشین چرا می آید و آن یکی چرا میرود.انگار که هزاران چرخِ سرگردان در جستجویی بی برنامه در شهر دارند وقت تلف می کنند.اما در جاده هدفی مشخص تر وجود دارد.می دانی که باید بروی.نمی توانی بایستی.معنای دنیای گذران را در جاده بهتر درک میکنی و معنی غریبی را. میدانی که پشت ان مراتع سبز و ان سوی کوههای سر به فلک کشیده هدفی ست و برای رسیدن به هدف باید مراقب خودت باشی،مراقب ماشین جلویی و پشت سری ات و حتی  مراقب ماشینی که از روبه رو می آید و با تو هم هدف نیست نیز باید باشی.اصلا در جاده است که انسان یاد میگیرد  برای مراقبت از خود باید مراقب دیگران هم بود.