یادش بخیر
یادش بخیر
یه زمانی همین جلسه ارشاد مشهد نه تنها صندلیاش پر میشد که خیلیها مجبور بودن بایستن تا بتونن شعرها رو بشنفن
غولهای ادبیی که یکیشون رفته تهران ؛ یکیشون خونه نشین شده و یکی به خارج گریخته هم در جلسات شعرخونی میکردن طوری که امثال من برای شعرخوندن دست و پاشون می لرزید در حضور اونها شعر بخونه
حالا اونقدر جلسات از لحاظ کمی و کیفی افت کرده که من جزو شعرای خوب جلسات هستم و یک مشت اراجیف گو نه تنها با ردیف کردن چند تا کلمه و رعایت وزن و قافیه فکر میکنن شاعر شدن که با ادم هم در میفتن
فکر میکنم که دیگه داره زمانش میشه که منم مثل دوستای قدیمم بکشم عقب و جلسات رو بسپاریم دست همین چرت و پرت گوها
یادم به روزی اومد که به مهدی موسوی گفتم دیگه چرا جلسات نمیایین ؟!
گفت بیام چیکار ؟ این جلسات ضعیف دون شان من هست که توش شرکت کنم.
واقعا!
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۲۳ ساعت 9:23 توسط منیژه رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"