سرانگشت اشاره
تعریف می کنند که همه مردم در جریان وخامت اوضاع عمومی و جسمانی امام (ره) قرار داشتند. در حقیقت همه پیگیر و جویای احوال امام بودند و خبر رحلت امام خبری نبود که به یکباره اتفاق افتاده باشد و بدون پیش زمینه قبلی همه را غافلگیر کرده باشد.اصلا مردم تمام شب را بیدار بودند.دعا میکردند نذر میکردند.در خیابانها و تکایا شمع روشن میکردند.انگار که عضو مشترکی از تمام خانواده های ایرانی حال نامساعدی داشته باشد و در بیمارستان بستری شده باشد. همه در تکاپو بودند.همه فکر میکردند که اگر دعای من مستجاب نشود لابد دعای دیگری در ان سوی شهر مستجاب خواهد شد و امام مثل موارد دیگر ایست قلبی شان دوباره بهبود پیدا خواهند کرد.خوف بود و رجا، صبر بود و بی قراری،امید بود و یاس،تسلیم بود و نارضایتی. هیچ کس حال ثابتی نداشت.
همه میگفتند لابد اشک یکی از این شمع های سوزان مثمر ثمر خواهد بود.اصلا باور اینکه در جماران پیرمردی با محاسن سپید دیگر نخواهد نشست و از فراز ایوانی چند در چند متر بر قلبها حکومت نخواهد کرد ممکن نبود.مگر دیوارهای جماران بدون او پابرجا خواهد بود؟مگر بدون او دیگر جماران جماران است؟اصلا مگر پیش از او جماران جماران بود که بخواهد بدون او به زیستن ادامه دهد؟
بعد از او انقلاب چه میشود؟ایران چه می شود؟دلهای انقلابی به کدام قبله اقتدا خواهد کرد؟
اما این سوالهای بی پایه همه از تفکری سطحی سرچشمه میگرفت که امام را انگونه که باید و شاید نشناخته باشد.بالاخره در صبحگاه 14 خرداد 1368خبر رحلت امام سراسر ایران را در نوردید اما ویرانش نکرد.نه جماران از عظمت افتاد و نه انقلاب بی قبله ماند.و این نتیجه درایت مردی بود که پایه های نهضتش را چنان استوار کرده بود که قایم به فرد نبود و بعد از او میتوانست سرانگشت اشاره او را تا رسیدن به صبح ظهور ادامه دهد.
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"