دفترچه يادداشتي به نام کتاب
کتاب فروشي هاي زيادي در مشهد وجود دارند برخي سابقه چندين دهه فعاليت فرهنگي را در سطح شهرمان دارند و پدر و حتي پدربزرگهايمان خاطره هاي شيرين زيادي را از گذشته هاي دور زماني که مطالعه به آساني زمان اخير و در درون قاب گوشي ها نبود نقل ميکنند.
زماني که تيراژ کتاب ها آنقدر بالا نبود که شما اطلاعي از انبوه کتابهاي چاپ شده امسال نداشته باشيد و در عين حال شبکه هاي اجتماعي راستگو و دروغگو هم نبودند که شما را با انبوهي از اطلاعات کوتاه و بريده بريده ي بي ريشه مواجه کنند.
در زمانهاي نه چندان دور کتابهايي به قطع هاي جيبي چاپ ميشد که از حداقل فضاي صفحات حداکثر استفاده به عمل مي آمد چه از لحاظ کيفي و چه از جهت کمي.
اما متاسفانه زمان ما شرايط تغيير کرده. همين ديروز که به يکي از کتاب فروشي هاي سطح شهر مراجعه کردم چند کتابي را هم من باب کنجکاوي تورق کردم.
چشم تان روز بد نبيند. چار مثقال شعر هر گوشه صفحه تلنبار شده بود و باقي صفحات عين برف سفيد بودند.البته ما که چندان با اصطلاحات شعري بيگانه نيستيم به کرات اصطلاح سپيد خواني در شعر به گوشمان خورده اما فکر نمي کنيم سپيدخواني در شعر به مفهوم سپيد گذاشتن قسمت اعظم صفحات يک کتاب شعر باشد.بنابرفرض محال هم که باشد.آخر چقدر سپيدخواني در يک شعر؟يعني يک شاعر بايد 20 درصد شعر بسرايد و 80 درصد بقيه اش را انتظار داشته باشد مخاطب بخواند؟
دروغ نباشد اول که کتاب شعر کذايي را ديدم فکر کردم دفترچه يادداشت است.از بس که صفحات سپيد داشت!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"