در اعماق
وقتی که از بقیه شعرا جدا شدیم و با دوستم به ارتفاعات سرسبز روستای رویین صعود میکردیم دوست داشتیم هرچه بیشتر در عمق دار و درخت فرو بریم اما حضور چند مرد که در حال جمع کردن گیاه لابه لای درختان بودن و هی به ما نگاه میکردن ما رو مردد کرد بخصوص که از همگروهی هامون حسابی دور شده بودیم.
دوستم که اهل روستا بود گفت اوضاع خطری شد برگردیم تعدادشون زیاده.من هم گفتم خطر آقایون مگر به تعدادشون بستگی داره؟من دلم میخواد بریم توی اعماق دار و درخت.
دوستم با تردید گفت بریم در اعماق و برگشتیم.اما قبل از انکه از ارتفاعات بالا بریم رفت جلو و به یکی از آقایون سلام کرد و گفت اینا تمشک هست ؟مرد گفت بله و کمی با هم درباره گیاهان صحبت کردن و بعد خدافظی کردیم و از کوهپایه سرسبز بالا رفتیم
مردها دیگه به ما نگاه نکردن و کارشون رو انجام دادن
دوستم گفت حالا که باهاشون حرف زدم همه چی درست شد! هم فضای دوستی ایجاد شد و هم فهمیدن که من هم با این اطلاعات گیاهی روستایی هستم. دیگر کار به کارمون ندارن.
من هنوز کمی می ترسیدم!اما در اعماق فرو رفتیم!با ترس و دلهره!
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"