من که هر وقت احساس میکنم زندگی ام به شدت یکنواخت شده است سوار آسانسورمان می شوم و بعد از رسیدن به طبقه چهارم مجتمع از چند پله های باقی مانده بالا می روم و وقتی که می رسم به پشت بام همچین بفهمی نفهمی از ارتفاع ان قلبم هُری فرو می ریزد.

 قسمت هیجان انگیز سیر و سیاحت در پشت بام رفتن به کنار حفاظ است که با وجود بودن حفاظی سفت و سخت از آجر و سیمان باز هم با هیجان وتپش قلب از آن بالاها به میلانمان نگاه میکنم و با احتیاط کامل به حفاظ نزدیک می شوم. بشر موجود غریبی است.با همین سن وسال مثل بچه ها میترسم که وزن من باعث شود ساختمان چهار طبقه مان به سمت خیابان کج شود و فروبریزد!

بعد از همانجا به کوههای سمت جاده سنتو نگاهی می اندازم و از شدت عظمت آنها در حیرت فرو می روم.خود این حیرت هم ترس غریبی را در وجودم بر می انگیزد و کوچکی و ناتوانی ام را بیشتر برایم آشکار می کند. بعد هم که از دیدن آسمان و کوه ها سیر شدم به هتل های مرتفع خیابان امام رضا(ع) خیره میشوم که اگرچه زیبا و مدرن هستند اما اجازه دیدن گنبد طلا را به ادم نمی دهند.

و همه اینها با ترس و سرگیجه همراه است.

بعد از این سفر هیجان انگیز باز به آپارتمانمان که همکف است برمیگردم و از امنیت آن لذت می برم.اصلا قرار گرفتن در سطح زمین خیلی آرامش بخش است.نمی دانم چطور خلبانها و فضانوردان می توانند در چنان ارتفاعی دست به زندگی بزنند.شاید ترس از مرگ هم به همین خاطر باشد.در حقیقت بعد از مرگ است که انسان از بلندترین ارتفاعی که بشر تا حالا به آن رسیده است می تواند به زمینی ها نگاه کند.